نوشته
:محمداسراییل شاکر

کتب منصفه صابر
مرحوم صابر میگفت که در هنگام طفولیت در حالیکه به مبتدا و خبر کلام هنوز آشنایی نداشتم سخن موزون از کلامم سراغ میشد و اوزان شعری و غیره جمله بندیها را نسبت به نثر سهل میدانستم گر چه آنجمله بندیها از ملاحظه معینی چیزی نه بل تهی از معنی بود اما در وزن وسجع منتها برابر و باصلاح اوزان نیازمندی نداشت. رفقای پیش قدم و یا همدسم که از حفظ و یا بملاحظه کتاب دروس خود را تکرار میکردند من بروی سجع و اوزان شعری درک نواقص میکردم در حالیکه درک آن اغلاط از روی فهم و درک معنیی نبود بل آن خطایا را از روی وزن درک مینمودم. ایشان میگفتند که بعد از تحصیل دروس ابتدایی نزد (مجر) عم بزرگوار خود باکتساب و آموختن کتب عربی و فارسی پرداختم وقتیکه از گلشن فیاض آنها گلهای مراد چیده رفتم کلامم رسا و اشعارم آب و رنگی بخود پیدا کرد. عموی والا گهرم روزی به تسوید و پارچه های اشعارم بر خورده مرا در این امر تشویق و در غیاب از موزونی کلامم ستایش و میگفت که استاد وی طبیعت وی است.
چون از بعضی نزاکت ها که شعر را آبدار تر میسازد بی خبر بودم کسب و حصول این مرام بنابر بر توجه استاد ملک الشعرا حضرت بیتاب بمیان آمد چنانچه میفرمایند.
صابرم گر دسته بندد در گلستان سخن میرسد بر دامنش از گلشن بیتاب گل
مرحوم صابر میگفت که در آوان جوانی طبعم آنقدر روان بود که انگشتان خسته و کاغذ تگ پای خامه فرسوده میگشت شعرای پایتخت و خصوص مرحوم قاری عبدالله ملک الشعرا بروانی طبعم تعجب میکرد او در حین صحبت از روانی طبع مستغنی و از نغز بودن کلام قاری توصیف میکرد و میگفت که مستغنی همچو بحر مواج بود و امواج سخن را بی تکلف بساحل مطلب میرساند و قاری گر چه شعر کم میگفت ولی هر فردش بیک دنیای پر از گنج ارزش داشت و مولانا عبدالسلام ( اثیم) مجددی را مجسمه علم و معرفت وانمود میگفت که وی خیلی رسا کلام و رسا سخن است که از پرتو صمیمیت های دل پذیرانه اش محفل علم و ادب روشن و کلامش اهل درد را چون موم میگدازد و استاد محمد ابراهیم (خلیلی) را نیز صاحب سخن، صاحب طبع روان، صاحب سوز و گداز ویک گنج علم و ادب وانمود و از بسا شعرای پر درد وطن که به اختصارش اکتفا شد تعریف و تمجید مینمودند. مرحوم صابر در ضمن وقایع زندگی و گذارش حال اسبق خود روزی چنین فرمود که یک نسخه از تالیفات مرا در حالیکه بصد خون جگر انشا و تکمیل کرده بودم آقای غلام حضرت شایق جمال که جون جسم و جان با هم ارتباط معنوی داشتیم غرض مطالعه بطور امانت برد از اتفاقات کتابم را یکنفر از ندمای شایق بسرقت بربود شایق هرچند تضرع کرد و من پیام عذر آمیز و وسایل لازمه پیش کردم او بدون کتاب حاضر نشد. بل بعوض صله گله میکرد که تعجبم را پیشتر میساخت من از آن گنج از دست رفته خود دست شستم و باری بیادش لب نگشودم اما عجب تر اینکه آن سفله بد کینش مرا آرام نمیگذاشت و در هرجا این و آن میگفت. وی این موضوع را در کتاب نغمه داودی خویش طور مفصلی بیان کرده در اینجا ابیات چند انتخاب شده مثنوی:
بالمــــــــــاس تفکر سینه سفتم کتابی ساخته اشـــــــــــــعار گفتم
به بحر شعر میــــــراندم سفینه بیاضی از غزلیـــــــــــــاتم خزینه
بهر بیتش زمانی صرف با رنج که نقد هر نفس زان بهتر زر گنج
رفیقی داشــــــــتم بردش امانت خبیثی دیـــــــگری کردش خیانت
................................ ...........................................
خبیث لا ابالی بولفضــــــول است که طبعش اندکی از من ملول است
نمیدانم که با من کــین او چیست بجای آفرین نفــــــــــرین او چیست
اگر طبع روان میداشت چون من خیال این و آن مـــیداشت چون من
شمیدی بوی عشق از گلبـــن ناز همـــــــکردی چو بلبلی ذوق پرواز
همیگفتم که خیر اشــعار رنگین بود سر کوهکن قربان شــــــــیرین
ولی حیف اینکه آنشـــوخ مونث به میـــــــــــــدان سخن باشد مخنث
.................................... .......................................
اگر چه حق تعالی مهربان است که طبع صابرم بحر روان است
خدا از من نگیــــــرد داد خود را که آبادان کنـــــــــد آباد خود را
چراغم روشن است از داغ دلبر زمهدش سینه ام پر درج گوهر
بیمن او برارم در اشــــــــــــعار که ساحل پرکنم چو بحر فرخار
بمثل ابر نیسان سیــــــــنه ام پر ز امــکار معانی خوشتر از در
سخــن رانم چو از نازک خیالی چرا نادان کند با من ســـــیالی
اگر گل رفته بر جا مانده گلــزار اگر بلــــــــــــبل نباشد ناله سار
اشعار سروده مرحوم صابر از یک لک و پنجاه هزار متجاوز بوده اما از اینکه بسا اشعارش در زمان انقلاب مفقود و هم بسرقت رسیده باز هم احصاییه ابیات موجوده اش به (90 هزار) بیت میرسد.
مرحوم صابر به سن 18 سالگی کتاب نثر بهار دانش را برشته نظم کشیده و دیوان خواجه حافظ را تخمیس و همه غزلیات، قصاید، رباعیات، مخمسات و غیره اشعار بسزای سروده ولی قبل از اینکه آثارش بچاپ برسد بسرقت رسیده و سایر اشعار وی در حالیکه دلش ریش و احوالش پریش بوده در زمان انقلاب یکجا مفقود و در خزینه زندگی او چیزی باقی نمانده است. این واقعه او را خیلی پریش خاطر ساخته و با خود تصمیم گرفته که دیگر چیزی نگوید و لب به مهر سکوت تسلیم و باز به نغمه سرایی ها لب نکشاید همانست که او چندی خاموش بود ولی از آنجاییکه حضرت عشق سوز و گداز کانونی درد مندان را شعله ور و نمیگذارد تا آن شعله ها و سوز و گداز ها باری سر بر نکشد پس او را نیز همین آتش عشق نگذاشت که زاویه خموشی اختیار کند و باری لب بیاد جانان نکشاید همانا جناب صابر باز به نغمه سرایی ها آغاز و بخامه عطارد و علامه اجازه داده تا بیاد مفقود شده سرشک رنگین در دامان کاغذ ریخته باشد و به محو شان مشکین گیسوی دفتر حکایت پر شکایت هجران را آغاز نماید. در این جا چه باید کرد درین جا صدا از حنجره به لحن نغمه داودی باید کشید و بر زخم ناسوری خود بباید نالید و کتبی باید انشا کرد که بهزار نشان باغ سخن تماشا گهی باشد پس مرحوم صابر به تصنیف ذیل پرداخت:
بنام نامی یکتای جانان که با ذاتش دوی را نیست امکان
بنامی که دل مطلع نور اوست سر کوی اهل وفا طور اوست
این کتاب در سال 1317 شمسی مطابق سنه 1258 قمری تکمیل گردیده و چطوریکه از نام کتاب هویداست مرحوم صابر نسبت مر المناک بردارش مرحوم میرزا خوشدل برسته نظم کشیده است.
ای نام خوش تو نور ایمان یادت همه وقت مونس جان
ای هدایت از تو روغن در چراغ سینه ها از برق عشقت داغ داغ
خوشا آغازم از نامت بعنوان نکو انجامم از حاجت با ایمان
خدایا خلایق همی پروری وز اندیشه جمله ذاتت بری
خدایا خلایق همی پروری و اندیشه جمله ذاتت بری
بنام نامی والای اقدس یکتا که شد گواه بذات قدیمش ارض و سما
ای زنقش تو نقشها در کار صد جهانت بدور یک پرکار
استاد صابر با وصف اینکه کتاب هفت خوان عشق را در حدود (4058) بیت برشته نظم کشيد باز هم در اتمام خوان هفتم از عدم رسیدن بهدف چنین اظهار مطلب کرده اند.
ای دل چه رازها که نهانی نهفــــــــته اند شایان گفتنی و نگفتنـــــــــــی نگفته ماند
میخواستــــــــــــم که زمزمه دل بدر کشم در پرده سکته آمد و کس نا شــنفته ماند
سنگ دلم شکست و نشد صاف شیشه ام آیینه در غبار کدورت نهـــــــــــــــفته ماند
خوردیم خون دل که بیاران عیـــــان شود مینای می به محفل رندان بخفـــــــته ماند
این هفت خوان عشق ز عشـــــقم نمونه لولوی من بمثقب مطلب نســــــــــفته ماند
باغ دلم که باغ تماشای بلــــــــــــــبلیست یک غنچه زان شگفت دگر ناشگفته ماند
آتش بسینه یا به نیســــــــــــــتان تن زنم حرفم بلب رسیــــــــــــد ولی نیم گفته ماند
از آفتـــــــاب ذرده و از بحــــر قـــــــطره آنچه زدل بر آمد و باقی نهفـــــــــــته ماند
بعضی درای محـــــمل جانان شنید رفت
برخی دگر چو صابر ما چشم خفته ماند
10. کتاب مثنوی مسمی به (ناز حسن و نیاز عشق) مشهور به یوسف زلیخا که دارای (8068) بیت است و آغاز مثنوی با این بیت میشود:
ای از نور شمع نامت نور دل وز چراغت شبچراغان طور دل
این کتاب مثنوی از روی تفسیر نقره کار برشته نظم کشیده شده که از نابینا شدن حضرت اسحق (ع) و از دعا بردن حضرت یعقوب (ع) شروع و تا تشریف آوری حضرت یعقوب در مصر و اخیرا از وفات یافتن حضرت یوسف (ع) و در دریای نیل گذاشتن تابوت آنحضرت را و بر آوردن صندوق نقش مبارک حضرت یوسف را حضرت موسی (ع) و نقل دادن نقش مبارک را در بیت المقدس و غیره واضح گردیده است در قسمت حضرت بی بی زلیخا از طیموس پدر زلیخا در حالیکه پدرش یکی از شاهان شاندار مغرب زمین بوده شروع و تا پیدایش آن ملکه حسن و مجسمه عشق خواب دیدن او حضرت یوسف را و شیفته شدن او در عالم رویا بجمال با کمال حضرت یوسف و بیقراری زلیخا در ایام چهارده سالگی و غیره وقایع همه طور مفصل شرح شده است.
11. کتاب مثنوی به ( شعله عشق) که حاوی از (5043) بیت است آغاز مثنوی با این بیت میشود
ای بنام تو نامها ذیبال کنهه ذاتت بری ز وهم و خیال
12. کتاب مثنوی مسمی به (لمعه عشق) که دارای (3249) بیت است و با این بیت شروع میشود
ای نامه بنام تو مکرم جز اسم تو نیست اسم اعظم
13. کتاب غزلیات معه قصاید و غیره دارای (11303) بیت است
14. یک قسمت از ابیات و غزلیات پشتو مرحوم صابر که در دسترس اینجانب بوده باندازه (300) بیت است
طوریکه اوراق و دفاتر مرحوم صابر ملاحظه شد علاوه بر کتب و تصانیف متذکره کتاب جامع دیگری هم میخواسته که باسم (بهار سخن) تصنیف فرمایند لیک این کتاب بنابر نا مساعدیهای وقت که او را بیماریها مانع حال گردیده صورت اکمال به خود نگرفته است از یادداشتهای او بر می آید که او برخی از اشیا و موجودات عالم کون را تحت بحث خود قرار داده و میخواسته که آنها را در ذیل عناوین جداگانه تعریف و از ماهیت و حقیقت آنچیز آگهی بخشد. مثلا او میخواسته که انسان را تحت عنوان (انسان) با آنچه در خور اوست تعریف کند و فضایل او را تحت عناوین جداگانه در تصوف، عشق، اخلاق، و ادب بپیچاند که خود این موضوع یک دیوان مکملی را بار آورست. سپس شاه دوستی، حب وطن، حریت، حس ملیت، صداقت، وفا، عرفان، عرق ریزی، تعلیم و تربیه، مقام معلم، جد و جهد، اتفاق، کشت و کار، دهقان، طفل یتیم، زمستان و در ماندگان، تنبلی، خود پسندی، ریا کاریها، تظاهر، حاکمیت بر نفس، عقل و فرهنگ، اعجاز سخن، مقام دل، عجز و انکساری، سحر خیزی، ناله دل، تسلیم و غیره نکات را تعین و به سلسله هم از هریک تعریف نمایند. و همچنین در قسمت دلدار عناونی را از قبیل گلبرگ لبان، عذار، حسن، کرشمه و ناز، گیسو، مژگان، چشم سحر آفرین، سیما، ابرو، میان و غیره لطفیکه به گلعذاران نسبت دارد ایجاد و همه تحت عناوین فراق، هجر دوست، سرشک، آه، ناله، سوز جگر، داغ دل، انتظار و غیره خود گذریهایکه بعشاق بیچاره ارتباط دارد سخن رانی نماید و هم میخواسته که بهار را با تمام کیفیتش بیان کند و از گلها اسم ببرد و به انواع گل عناوین را قایل و لاله را از صحرا و ارغوان را از دشت و دامان پروان و نسیم را از سحر و شبنم را از گلزار و سنبل را از کهسار طلب کند و همچنان شگوفه، غنچه، سرو، فاخته، بلبل، شمشاد، تذور، غزاله، نافه، آبشار، کوه، دامان، سبزه، شمع، پروانه، شب های مهتاب، بزم عشاق، ساقی، ساغر، مطرب، نوای نی، آهنگ خوش، بر بط، شهناز، زیر و بم، قانون، عشرت، عراق، حجاز و غیره پرده های موسیقی را که به اختصارش اکتفا شد. طور علحیده علیحده عنوان دهد و تعریف نماید اما به بسیار تاسف باید گفت که او باین مرام جامع در حالیکه از برخی دوستان خواهش و التماس شده بود نرسید بهر حال آغاز این نسخه نامکمل که بعد یادداشتهای عناوین متذکره به حمد باری تعالی آغاز سخن نموده به این بیت مثنوی است:
بنام آنکه باشد پاک از ریب بهر خلقش که بینی خلق بی عیب
انتخاب از نعت
کلامش جملگی مشحون اعجاز مقامش پرده های ناز در ناز
انتخاب از یاد زمان ماقبل
در آن وقتی که فارغبال بودم بری از عالم و جنجال بودم
انتخاب از فطرت انسان
بچرخم برده بر منـــزلتگاه که بخــــتم ناز دارد بر سر ماه
بلند استاده ایوانم ز کیوان بمهرم چشم حربا مانده حیران
انتخاب از یاد از دوستان
ملا عبد الحلـــــیم آن راد قاضی عدیلش کم باســـــتقبال و ماضی
تخلص بیخـود و از لاف خو دور باشــعارش مضامی های موفور
بچـــــــــــــوگان نزاکت برد گوی ز اشعارش حکـــایت سو بسوی
لطافت با ظــــــــرافت روبرو شد باین گفتار صاحب قسمت او شد
بروشن فکرت و روشــــن بیانی بود خود اول و معــــــــدوم ثانی
دوم یار شفیــــــــــق نیک اخلاق براه مردمـــی در این و آن طاق
بود عبدالشــکورش اسم سامی سپــــــــــــــهرش از در علامی
چوی سیدای جمال دلبران است بشـیدا شهرت او را از آن است
وفا گر کم شــــــــود از روی دنیا بود مرغی شــــکار شست شیدا
بخلقش خلق مفتون بسکه بیشند همه بیگانگل او را چو خویشند
این نسخه را همدران سالیکه جناب استاد صابر چشم زجهان میپوشد سر دست میگیرد ولی از آنجاییکه او را مرگ مجال نوشتن نداده لهذا نسخه مذکور نا تکمیل مانده است این کتاب نا مکمل در حال تکمیل یکرول مهمی را در ابتکار صابر بازی میکرد. اعینی اگر ما میخواستیم که ساقی کیست و ساغر چیست و یا ناز چه ها و عقل چه اثر ها دارد پس عناوین مندرجه آنرا فورا جلب نظر مینمود و این معما را حل میکرد.
نمونه از کلام صابر
ای درد تو با جان و دل درمان تــــــــویی درمــــــان تویی
باشم گدا بر کوی تو سلطـــــــــــــــــــان تویی سلطان تویی
راهــــــب اگر جــــــوید و شن زاهــــــد بگــــــوید ذوالمنن
من فاش میـــــــگویم سخـــــــن ایمــــــان تویی ایمان تویی
ســـــــــــودای تو با انس و جان شورت ببزم کن فکـــــــان
این بخـــــــــت درنه آســــــــــمان جانان تویی جانان تویی
از گلـــــــــشن آید بویـــــتو خـــــوشتر زجنت کــــــوی تو
اما نه پــــــــیدا ســــــــوی تو ارمان تویی ارمان تـــــویی
ایدل ازین ماتــــــم سرا عـــــــــزمی کن و بیــــــرون بر آ
تا کــــــــــی بمانـــــــند درا نالان تـــــــــویی نالان تویی
روز دو مکـــــــــث بی اثر در نعـــــــل پا دارد شــــــــرر
زد قرعه ات فال سفـــــــــــــــر مهمان تویی مهمان تویی
صابر مگو دیگر سخن طـــــــــــــــــامات را برخود متن
جانیـــــــکه میـــــنامی به من بیجان تویی بیـــــجان تویی
.....................................
ای مردمـــــان دیــده در دیده توتــــیایی
روزم سیاه چو شب روزیکه می نیــایی
زد آه چون طبیـــبم بگرفت نبض شریان
گفتا گذشتـــــه بینـــــم این درد از دوایی
تنها نه کیش و ملـت من باختم به عشقت
بازیده ام دل و جان بی منــــت و کمایی
زاهد ز کنـج عزلت سر سام خود بر آید
از حجله که ناگــــهه ای ماه من بر آیی
بگرفته بر جمــــــالت کلک فلک نگیرد
عیبت نبوده چیزی عیـب اینکه دیر آیی
بال و پرم نسوزد هرگز چراغ وصلش
میســـوزدم جدایی میــــــسوزدم جدایی
صابر اگر گناهت بگذشــته از حد خود
رحم او را نظر کن مفهموم دل چرایی