نوشتهء نصیر مهرین

 

 

کمپنی هند شرقی

 و

                                   مرگ وزیر محمد اکبر خان

 

 

قسمت پنجم

 

 

 

 

دوران کودکی و نوجوانی با ویژه گی نفوذ دوست محمدخان بر او

 

محمد اکبر در سلا 1196 ش (1817ع) دیده به جهان گشود[32] سال تولد او از سالهایست که افغانستان شدهد خونین ترین جنگهای قدرت طلبانه تاریخ خویش بود.

از جانب دیگر دوران کودکی  محمد اکبر همراه است با ادامه درد ناشی از قتل سردار پاینده محمد خان از طرف زمانشاه که بر روان خانواده او برجای نهاد. زخمی که زمانشاه با قتل پاینده محمد خان (پدر وزیر فتح خان) برتن فرزندان او نشاند، کورساختن خود شان و تلاشهای آشتی جویانه شاه شجاع نیز نتوانست، توفیقی برای مداوای آن بیابد و وزیر حادثه جوی را در ساحل آرامش بنشاند. زیرا وزیر قدرتی میخواست که بر شاهان او امر صادر کند و تصرف تاج شاهی را برای خودش، شاید در فاصله سالهای دورتر و به آینده واگزار کرده بود.

اختلافات که از مناسبات روبه وخامت نهاده، قومی سدوزایی ها و بارکزایی ها منشا گرفته بود، و هر روز حادثه خونین دیگری به ابعاد آن می افزود، به اندازه یی رسید که بعدها شاه شجاع، بارکزایی ها را دشمن و انگلیسها را دوست می گفت.[33]

وزیر فتح خان باری محمود را به یمن شمشیر خود شاه ساخت، پس از شکست و پایان کار محمود بوسیله شاه شجاع مدتی با شاه کنار آمد؛ به زودی در برابر او نیز گردن کشی کرد. قیصر پسر زمانشاه را که در قندهار حاکم بود، تحریک کرد تا علیه شاه شجاع بشورد و دعوای پادشاهی کند. پس از شکست آن برنامه کامران پسر محمود را تشویق و تحریک کرد که علیه قیصر در قندهار اقدام کند. از آن کار نیز نفعی نصیب وی نگردید. باردیگر با شاه شجاع بساخت و شاه او را عفو کرد. اما در خفا با محمود تماس گرفت و او را برای باردوم به سلطنت رسانید.

در جبهه داخلی برادران بارکزایی (پسران پاینده خان) نیز تنش های وجود داشت. دوست محمد خان برادر فتح خان که در اکثر فعالیت ها در کنار وی بود، خودسری های را بروز میداد. از آن رو نارضایتی وزیر و برادرانش را فراهم کرده سرانجام او را به کشمیر فرستادند تا تحت نظر برادرشان سردار محمد عظیم خان قرار بگیرد.

پس از آنکه میانه شاه محمود و وزیر به هم خورد و وزیر کور شد و متعاقب آن به قتل رسید، اوضاع پیچیده تر گردید و وظایف جنگی و حادثه آفرینی بعدی، بیش از همه بردوش دوست محمد خان افتاد. دوست محمد خان با طرفداران محمود می جنگید، با برادران خودش وارد جنگ بود، در برابر سکهـ ها [هندوستانی]، ایرانی ها و انگلیسها که دست فعالتر یافته بودند، ناگزیر به اتخاذ موضع بود.

***

وقتی حوادث تاثیرگذار آن وقت را در نظر بگیریم، ذهن ما به سرنوشت کودکان و نوجوانان، خانواده های موثر و محور در طغیانها و عصیانها، قتلها و غارتها نیز متوجه میشود. انسان از خود سوال میکند که آن کودکان و نوجوانان با چه روزگار و مصیبت های زنده گی کردند.

تاریخ مشغولیت های آن دوران فرزندان و جنگ آوران حاکی از آنست که پرورش یک بعدی، نظامی فرزندان به منظور جنگیدن و در دستورکار پدرانشان قرار داشته است. جنگی که سالهای متمادی دوام داشت و همه امور و شوؤن جامعه را تحت شعاع قرار داده بود.

در ان سالها در مقایسه با سالهای پیشین و دروان جوانی پسران احمدشاه و تاحدودی نوجوانی های پسران تیمورشاه دگرگون شده بود. دیگر آن دورانی نبود که تیمور شهزاده و شجاع شهزاده با استفاده از شرایط آرام، فرصت شعر خواندن و شعر سرودن و مشق و تمرین این کار داشتند. فرزندان بیشتر برای جنگیدن و در بحبوحه جنگ بزرگ میشدند و در جنگ شرکت می کردند. هنگام شورش شهزاده همایون علیه شاه زمان، قیصر پسر هفت ساله زمانشاه در میدان جنگ مجروح شد. سطری چند درین زمینه از کتاب سراح التواریخ بیاوریم که تصویری از زنده گی کودکان و بهره برادری سرداران از آنها تواند بود. شاه در راه پشارو بود. برادرش شهزاده سلیمان بنای شورش گذاشت و با جمعی از سران متنفذ و سپاهی فراهم آورده به قندهار حمله کردند. سرداران طرفدار شاه مانند سردار پاینده محمد خان، و کدوخان، قیصر پسر هفت ساله شاه زمان را که در ان سن وسال والی قندهار بود «برداشته لوای مدافعه افراشتند... شهزاده همایون را هزیمت دادند و دست به تاراج گشودند. در آن میان شهزاده همایون که مقابل شهزاده قیصر ایستاده بود، با وجود شکست یافتن لشکرش، دل از دست نداده، جنگ کنان خود را نزدیک شهزاده قیصر رسانید و کسانی که بدور او قیام داشتند، شهزاده همایون را شناخته نظر به شهزادگی از قتل و منعش دست باز داشته عنان هزیمت افراشته، شهزاده قیصر را تنها گذاشتند و آن سنگدل رحم کسل، به شهزاده قیصر رسیده شمشیر حواله تارکش نمود سرش را با انگشتان دستش جراحت رسانید. درین وقت شهزاده احمد فرزند شهزاده همایون را گریه رخ داده با چشم اشکبار به پدرش عرض و اظهار کرد که زخم زدن به این طفل کوچک که برادرزاده و به مثابه فرزند شماست دور از طریقه مروت و حیاست....»[34]

می بینیم که شهزاده احمد پسر کاکای شهزاده قیصر نیز طفلی بیش نبوده است. برای او گریه دست میدهد و در میدان جنگ پدراش سرزنش میکند. و ازسوی دیگر آن سرداران مدافع شاه زمان که طفل خوردسالی را پیش انداخته و به جنگ پرداخته بودند او را تنها گذاشته و فرار میکنند. چنین نمونه از گسیل اطفال در جبهات جنگ و قدرت کم نیست. برای کودکان و جوانان را گریزی نیز وجود نداشت. البته شهزاده گانی بوده اند که گوشه گیری ویا پرداخت به شعر و ادب را پیشه کرده پای خود را از معرکه به نوعی بیرون کشیده بودند که از جنگ های دوران فرزندان پاینده خان افرادی مانند سردار غلام محمد خان و سردار احمد خان پسران دوست محمدخان میتوان نام برد.[35]

در چنین حال و احوال مشابه بود که محمد اکبر فرزند دوست محمدخان قدرت طلب، جنگ پسند و ماجراجوی، با تابعیت از اوامر پدر و در نوجوانی حضور نظامی یافت. دوست محمد خان گاهی او را علیه شاه شجاع و گاهی علیه محمود به جنگی می فرستاد. زمانی دسته سواران را به فرماندهی او روانه میداشت و امر میکرد که "بصورت فوری با دسته آموخته و تربیه شده سواران خود بر دشمن حمله نمایید" و گاهی به او دستور میداد که تا در جنگ، شهزاده محمد اکبر (پسر شاه شجاع و خواهر زاده دوست محمدخان) را به اسارت بگیرید.[36]

در همان دوران بود که پیروزی اکبرخان در جنگ با هری سنگهـ از سرلشکریان سکهـ های هندی برایش شهرت آورد. کودکی که از طرف پدر برای جنگیدن پرورش یافت، بایست همواره خورسندی او را در نظر میداشت. سراینده اکبرنامه چنان حال روحی نوجوانی را که خاطر خواه پدر است از جنگ وی با سکهـ ها هندوستانی به درستی می اورد:

وز آن سوی اکبر در آن رستخیز

دو دل بود در فکر جنگ و گریز...

ره، سخت پیش است و دشمن زپس

نماند در جهان زنده کس

ولی پیش مردان به وقت عتاب

چگوییم از شرمساری جواب

نکو گفت رستم که مردن به جنگ

بسی بهتر از مردن به ننگ

چو پرسید چه گویی جواب پدر

نظر دورتر کن زسستی گذر... [37]

 

پرورش یک بعدی ـ نظامی، جنگ برای پدر، و تحقق آرزوهای او، ویژه گیهای پرورش شهزادگان تاریخ جنگهای خونین و فرساینده افغانستان است. محمد اکبرخان نیز در پرتو چنان لزوم دیدها پرورش یافت. دنیای چنان جوانان با محدودیت های جهان تنگ قدرت طلبی و خونریزی پدرانشان معرفی می شود. در جنگها، منبع الهامش این است که وقتی پس از پایان یافتن جنگ با پدر مواجه می شود، لبخند رضایت را بر لبان پدر می بینند. بنابر آن از هرآنچه جانبازی میسر است نباید دریغ کرد. و این جنانبازی و شهادت، ریختن خون خود در راه آرمان سترگی نیست. در راه آرزوی جاه طلبی انسان قدرت جویی مانند دوست محمد  خان است. ازین رو دنیای نوجوانی و برآمدهای شخصیت نظامی او با این ویژه گی نشانی می شود.

***

انگلیسها در سال 1839ع، به افغانستان حمله کردند و شاه شجاع را که چند دهه در هند زنده گی میکرد با توافق خودش برتخت سلطنت کابل نشاندند. دوست محمد خان کابل که در آنوقت طرف اعتماد آنها نبود کابل را ترک گفته به سوی بخارا رفت.

در طی سالهایی که از آن صحبت میکنیم، عامل مداخله و منافع بریتانیا در افغانستان، بار دشوارتری را بردوش مردم تحمیل کرد. اوضاع پیچیده تر شد و به هان میزان وظایف و زنده گی قدرتمندان و قدرت جویان از شرایط آرام فاصله گرفت.

یکی از پیامد های مصیبت بار این بود که نقش قدرت بریتانیا و موثریت او نزد قدرتجویان افغانستان ذهنیت پناه جستن به سوی بریتانیا و بهره گیری از امکانات آنها را برای تصرف قدرت نیز القا کرد. تعدیل مواضع قاطع جنگی به کرنش و سازش و تسلیمی به بریتانیا یکی از نمودهای آن بود. از سوی دیگر، گرایش به اعمال خشونت بار و شکل گیری نفرت در میان مردم و برخی از متنفذین نیز روز تا روز شکل یافت. یکی از نمونه های واضح اندیشیدن به قدرت بریتانیا را، در وجود شخص دوست محمدخان میتوان یافت. او که در عرصه جنگ قدرت به فرزندان دستور میداد که بگیرند و بکشند و از آنها به عنوان گوشت دهن توپ استفاده سوء میکرد. باری هم با مشاهده پاره یی از ناگواریها و اندوختن تجربیات و انتباهات، اوامری به فرزندان فرستاد که تهداب سیاست تسلیمی بعدی او شد. از آن جمله است درخواست او از برادرش نواب جبار خان که با تمام خاندان امیر از شمال به کابل رفته و به مقامات بریتانیا تسلیم شوند. نواب چنین کرد تنها سردار محمد افضل خان پسر و سردار محمدعمر برادرزاده امیر نپذیرفتند و در تاشقرغان ماندند. هنگامی که خانواده امیر به کابل رسید انگلیسها با رضایت خاطر چنین گروگان های قیمتدار را استقبال کرده در غزنی با خانواده سردار غلام حیدرخان یکجا تحت نظارت قرار دادند.[38]

این تصمیم خفت بار را که حتا فرزند و برادرزاده جوان نپذیرفتند، تمهیدی برای ابراز حسن نیت و تسلیمی های زبانبار بعدی بود. دوست محمد خان پس از آنکه با برادران جنگید و خود را امیر اعلان کرد [39] نشان داد که تمایل او به قدرت یک سر و گردن بالاتر از دیگران است. اما هنگام یورش قوای بریتانیا و اشغال افغانستان با جنگ و گریز به سوی امیرنصرالله ، امیر بخارا رفت و پناهنده شد. زنده گی در بخارا برای انسانی که پس از سالها جنگ چندی بر اورنگ شاهی؛ هر چند لرزان، تکیه زده بود، همراه با ناگواری های طاقت سوز بود. زیرا امیر نصرالله و به گونه یی که در سراج التواریخ بازتاب یافته[40]، دشواری ها و آزار و اذیتی را بر ا و روا میداشته است. رهایی از ناگواری هجرت آزاردهنده از یکسو و از سوی دیگر، مشاهده حال شاه شجاع که با امکانات بریتانیا در قصر و باغ و باغچه امیر در بالاحصار روز و شب می گذارنید، موجد ذهنیتی تواند شده  باشد، که از راه جنگ و زحمت های تابعه آن دیگر نمی توان ره به سوی قدرت برد.

پیام نخستین به نواب جبارخان که برود و به انگلیسها تسلیم شود، نشان از چنین انتباه، برداشت و نیتی دارد. اما نشستن شاه شجاع بر تخت شاهی با امکانات و حضور اذیت بار و تحقیر آمیز قوای بیگانه، در افغانستان، واکنش اعتراض آمیز مسلحانه در پی داشت. در آن هنگام دوست محمدخان از تحت نظارت امیر بخارا فرار کرده و وارد افغانستان شد. دوست محمدخان وقتی وارد افغانستان شد، تنور آتشین قیام ها زبانه می کشید.

وقتی امیر با فرار خویش از بخارا و نجات از دست دشواری هایی که امیر نصرالله خان بر او تحمیل کرده بود به شمال افغانستان رسید، به چشم سر میدید که مردم افغانستان با شور و هلهله آماده پیکار هستند. دیری نگذشت که مردم از سوی به او پیوستند و عقیده داشتند که گویا امیر شان در میان آنهاست. دوست محمد خان که شاهد این جوش و خروش و سهمگیری مردم بود، اما در پروان با چندتن از خواص و محرم اسرار خویش مخفیانه و با شتاب و عجله روانهء کابل شد. در کابل به بالاحصار مقر فرماندهی انگلیسها رفت. «مکناتن پس از احوال پرسی مرسوم دست امیر کبیر را گرفته در باغی که امیر کبیر ساخته بود و از اشجار و ریاحین پرداخته بود، برده با هم داخل منزل شدند و در صدر اطاق چوکی برای امیر کبیر گذاشته برنشانید و چوکی خود را فروتر گذاشته برنشست و زبان اعزاز و اکرام گذاشت... قبل ازینکه سخن در میان رانده شود امیر کبیر برسم شاهانه که در وقت تسلیم شمشیر می سپارند شمشیرش را از کمر گشود پیش سر ویلیم جی مکناتن نهاد و وی به تعظیم شمشیر از جا برخاسته و آنرا بدست گرفته بر زبان راند که امیرصاحب شما در هندوستان میروید و امیر کبیر پاسخ داد که حالا که نزد شما آمده ام هرچه بگویید پذیراست. بعد (مکناتن) التماس کرد که سردار محمد افضل خان تا حال با سپاه ما سرگرم قتل و جدال است برایش بنویسید که دست از جنگ بردارد و نزد شما آید. امیر کبیر عینک و قطی نسوار خود را همدست سواری به طریق نشانی فرستاد وی نزد والد ماجدش آمد...»[41]

دوست محمدخان که با انواع ماجراجویی و پرورش یافته در مکتب برادرش وزیرفتح خان، در جنگهای قدرت طلبانه فرزندان نورس و گلهای نوشگفته را پر پر میکرد و به خونریزی های ویرانگر میفرستاد در آن مقطع بسیار حساس زخم التیام ناپذیری بر پیکر افغانستان زد.

پس از رفتن دوست محمد خان بسوی دشمن و پس از ان کارکرد شاه شجاع که خود را برای به دست اوردن تاج و تخت با امکاناتی که استعمار در اختیار آنها گذاشت، وپس از اینکه عامل بیرونی، قدرت کشورهای بیگانه تاثیر گذار شد، رسم سپاریدن قدرت پوشالی در افغانستان معاصر بوجود آمد.

پیرامون آن عمل تسلیم طلبانهء دوست محمد خان هیچ مدرک و سند موجه و مدللی وجود ندارد، که از دشواری های غیر قابل تحمل برای دوست محمدخان در افغانستان و در میان نیروهای قیام مردم حاکی باشد ویا به ضرورت تسلیمی او را صحه بگذارد. البته توجیهاتی برای برائت او  از طرف چند تن از تاریخ نگاران کشورما وجود دارد.[42]

در حالیکه مدارک مقنع میسر است و از تصمیم تسلیمی او به انگلیسها، پیش از حرکت از بخارا به سوی افغانستان خبر میدهد. آنچه به برادرش نواب جبارخان نوشته بود جزیی از تصمیم کلی او بود تا وابستگانش با انگلیسها نستیزند. اما او میدانست در فاصله های دورتر از کابل مکنونات خود را عملی کند. زیرا در هرجایی که در شمال افغانستان قدم میگذاشت، میدید ه آنجا را جوش و خروش قیام فرا گرفته است. مبارزان ضد تجاوز فرنگی مقدمش را گرامی میداشتند. یکی از نمونه ها انسان نیک نام «میر مسجدی خان» است. او در حالی که در دشوارترین شرایط با نیروهای مهاجم جنگید و زخم برداشت، برای ادامه شورش و قیام کوشا بود. از خلال گزارش سراج التواریخ انگیزه دوست محمدخان و پیشنهاد میرمسجدی خان به خوبی استنباط می گردد: « امیر کبیر با هردو تن همراهش (سلطان محمد خان انکی زایی و قادرخان مسیح زایی) قبل از انکه سرداران برکابش ملحق شوند روی به سوی نجراب که میر مسجدی خان در آنجا رفته بود نهاده این امر باعث تنهایی او و تفرقه سرداران از وی شد. چنانچه نزد میر متذکر شده و او مقدمش را گرامی داشته و پس از آزادی مراسم عزت و احترام التماس کرد که سرکار والا در نجراب درنگ فرمایند تا مردم کوهستان را فراهم نموده بعد به به محاربه خصم گرایند. امیر کبیر نظر به قلت مردم کوهستان مسوؤل او را قبول نکرده آهنگ زرمت کرده گفت که چون شاه شجاع برمسند حکومت قرار دارد، مبادا در صورتیکه کار از پیش نرود، خرابی به شما و مردم کوهستان روی دهد. و مال و جان مسلمانان به هدر رود. پس از آنجا راه کابل برگرفته...» نزد مکناتن رفت. [43]

آنچه در ذهن پذیرفته می آید این است که دوست محمد خان هنگام فرار از بخارا قصد تسلیم شدن به انگلیسها را داشته است. اما از آغاز و با آن بعد مسافه نمیتوانست تصمیم خود را عملی کند.  قیام کنندگان در صورت اطلاع از مکنونات او که قصد تسلیمی به دشمن شان را دارد، بدون تردید او را به سرنوشتی مواجه میساختند که چندی بعد شاه شجاع طعم تلخ آن را چشید. از آن روی مترصد بوده است تا در نزدیکی های کابل از کنار قیام کنندگان فرار کرده در آغوش دشمن قرار بگیرد.

اثرات مخرب تسلیمی او را میتوان با توجه به نقش زعیم و امیری که پس از سالها مطرح شدن در عرصه رویدادهای سیاسی و نظامی جامعه در ذهن مردم پذیرفته شده بود، بازیافت. انسانهای که خود را در جامعه خان خانی در زیر لوای خان محل و منطقه دیده ویا بالاخره آن خانها خویش را به زیر فرمان مافوقی مییابند، به نامش خطبه میخوانند و نام شاه دست نشانده را از خطبه دور میکند. انسانهای که آرزوی خویش را در وجود اوالامر و حرکت او به سوی تحق آنها می جویند، همان مردمی که نه شب خواب دارد و نه روز قرار و به ترتیبات جنگی و جهاد اندیشیده اند تا غازی شوند ویا به کسب افتخار شهادت نایل آیند؛ باری چون نگریسته اند که آن تجسم آرزو هایشان گریخته و بدشمن پناه برده است، چه حالی داشته اند. مسلم است ک برعلاوه بروز اثار نفرت ویاس، انارشی و بی نظمی زادهً مناسبات و روابط نهادهای خان خانی یا نبود قاید اثرات مخرب دیگری را نیز نشان شان داد. اسناد و مدارک تاریخی آن مقطع از چنان بی نظمی خبر میدهند.

در چنان اوضاع هیجانی انبوه جمعیت حاضر برای جنگ، بحران ناشی از گریز رهبر (دوست محمدخان) که مسلمأ پیروزی های بیشتر در دست دشمن میگذاشت، ورود محمد اکبر جوان فرزند دوست محمدخان به جرگه قیام کننده گان توانست این خلاء را تا حدود بسیاری رفع کرد و نیروی تازه یی از امید و تحرک درتن قیام مردم دمید.

 

***********************************************

بخش چهارم 

زمینه های داخلی و مساعد برای اشغال افغانستان

 

از قدرت اقتصادی و نهادهای صنعتی مستعمره جو برای بلعیدن مناطق بیشتر یادآوری کردیم. در کنار قدرت اقتصادی و صنعتی که بریتانیا و چند کشور اروپایی به دست آورده بودند. امکانات نظامی و ابتکارت دپلوماتیک وسایل و طرق بهتر و مؤفقیت آمیز را ممد جوابگوی های نیازهای استعماری آنها ساخت. ما اگر به وضع داخلی و مساعد در افغانستان مراجعه نکنیم و آن زمینه هایی را که از درون جامعه پیروزی های استعمار را مساعد ساخت نشناسیم، تصویر روشنی از کارگردهای قدرت و امیال استعماری و زیر سلطه رفتن افغانستان در اختیار نخواهیم داشت. با شناختن آن زمینه در واقع به این واقعیت توجه می یابیم که مقارن شروع تشبثات بریتانیا در امور داخلی و خارجی افغانستان، اوضاع افغانستان نیز مانند هند بحرانی و آشفته بود. همان اوضاع بود تشبثات بریتانیا را گستره حضور و نفوذ و تسلط روبه تزاید داد. واقعیت این است وضع داخلی افغانستان حال بدن بیمار و زخمین را داشت و آن وضع تمایلات و تشبثات استعماری را قرین موفقیت گردانید.

برای شناختن علل موجود در جامعهً آن وقته، ساخت اجتماعی و اقتصادی با ساختار قبیله یی در دروه حاکمیت احمشاه ابدالی بسیار مهم است. زیرا تشخیص همان نهاد است که پیروزی به جانب هند و ایران و عقب نشینی بعدی را به گونهء ریشه ای نشان میدهد. با آنکه وضع ناهنجار هند و ایران زمان شاهی احمدشاه و پسرش تیمورشاه این امتیاز را برای آن دو تن داشت که پیروز از معرکه بیرون شوند. اما اداره ای که نميتوانست حامل پویایی و تحرک اقتصادی و اجتماعی باشد، بحران عقب مانده گی و پس افتاده گی ها (نظامی) اگر میتوانست به عواید ناشی از چپاول هجوم به هند، امکانات دولتی را کمک کند اما کمکی به رشد طبیعی نه نماید تا جامعه و ترقی صنعت دستی مهیا نگردد.

نگریستن ازین زاویه به ویژه گی های شکل گیری دولت با نماد احمدشاه ابدالی را چنین می یابیم که فردی مطرح و با نفوذ و دارنده امکانات اقتصادی، پس از قتل نادرافشار از طرف سران ناراضی اش، قدرت در دست داشته خویش را در قندهار مشروعیت بخشید. این نحوه کار که بنیاد دیرپای صحه گذاری به قدرت را دارد. موجد این سوء تفاهم شده است که شاهان و امیران و روسای جمهور افغانستان را گویا "لویه جرگه ها" (جرگه بزرگ) انتخاب کرده است. شیوه وستعت بخشیدن سرزمین های زیر حاکمیت و اجرای گونهء حکمروایی، بسیار به آسانی معرف حکمروایی آسیایی شرقی احمدشاه ابدالی است.

البته گفتنی است که غیر ازين توقع دیگری نیز نمیتوان داشت. آن بافت که تجمع قبایل و زیر کنترول آوردن آنها را با درایت شاه همراه داشت، تدوام قدرتی را که با سوکوب ها تمرکز می یافت. با تداوم همان شیوه ضمانت میکرد، منابع عایداتی آن قدرت و ضروریات اقتصادی اش بر پایه منابع مالیاتی چپاول از ناحیه حملات به هند پیروزی و پشتوانه قدرت استبداد شرقی را تضمین کرد. و برای قوی شدن بازوهای قدرت، خان سازی و خان شکنی را نیز اجرا نمود. همان بود که به کمک ملزومات حیاتی اش یعنی سرکوب های نظامی سرکشان مرکز گریز، دولت واحد و متمرکزی را تمثیل کرد. وقتی ازاین زوایه کمتر دیده شده در شکل گیری سیمای دولت احمدشاه ابدالی می بینیم، بلادرنگ، فقدان سهم طبقات را در آفرینش قدرت او از یکطرف و مافوق بودن قدر و قدرت نهاد سیاسی نظامی اش را نیز می نگریم.

در واقع می بینیم که برخلاف سیر رشد و فعل و انفعالات جوامع غربی، در افغانستان آن هنگام، طبقات اجتماعی و با رشد اقتصادی آنها موجد پیدایش دولت ویا ذخیره ها و انباشتی نبود که دورنمایی از تحول اقتصادی و طبقاتی را در چشم انداز بگذارد. و شاه نیز نماینده و وابسته به طبقه و طبقاتی نبود بلکه در فوق همه قرار داشت. با گذشت چند دهه ذخایر اقتصادی راکد در انتظار روز های مبادا برای مقابله با خطرات احتمالی و در حصار محدویت های بافت قبیله یی دست نخورده، ساکن و فاقد حداقل ظرفیت های پویایی و بی تحرک برجای ماند.

در سطح تجاری و مسيرکه حوزه دارنده امنیت و بسیار گسترده، ایران و هند ترکستان را تحت کتنرول امپراطوری قبیله یی داشت، نیز جلوه های اندک رونماشد که نیمتوانست تحرکات طبقه، جدید ویا تحول را ایجاد کند. مراودات اقتصادی در درون خطه تحت اداره احمدشاه، در چنان سطحی از تاثیر گذاری و پیونددهنده نبود که روابط اجتماعی مردمان زیر تسلط خانها را در پیوند قرار بدهد. قدرتی که مافوق همه بود ویا امکانات مساعد شده پس از قتل نادرشاه افشار به چنگ آمده بود، با توسل به قدرت نظامی و امرو نهی فردی (شاه) وضیعتی را ایجاد کرد که از میان رفتنش را نیز منوط و مربوط به شخص شاه ساخته بود. آن نهاد بروز هرنوع درز و شکستی را در چشم انداز میگذاشت و هرج و مرج ذاتی نظام قبیله ای تحت اوامر شاه متحمل می ساخت. آنچه را که اجبارأ پس از مرگ شاه در سرگذشت و سرنوشت اخلاف او با مشابهت های اجباری بسیار که وجود داشت، تاریخ افغانستان معاصر دید.

شروع خونین حاکمیت فرزند احمدشاه (تیمورشاه) عیان ساخت که آن نظام با از دست دادن چهره ممثل و شخص مافوق قدرت، برای دسترسی به تداوم حاکمیت؛ بحران و هرج و مرجی را بایست تحمل میکرد. به ویژه که در زمان احمدشاه سایه استبداد فردی و به زیرکشیدن خانهای مقام جو از نمونه های دوران عبدالرحمن خان که تاریخ ما بعدتر دیده است نبود که عامل منافع خارجی را با ضمانت امنیت برای فرزندش جواب بگوید.

تیمورشاه و رکشاکش قدرت طلبی و اعمال نفوذ خانهای امتیازجو، اگر از یک سو توانست حدود پیشین قلمرو را نگهداری کند، از سوی دیگر با توجه به رشد پدیده نفوذ استعمار و رسیدنش در نزدیکی های گوش او، حالت غفلت و ناآگاهی در برابر جریانات و پیشامد های بعدی را داشت. ازین مقطع به بعد با وضوح بیشتر، گونه یی از صف آرایی ها در نظام را دربرابر هم می نگریم: نظام سودجو و سرزمین خواه که از رشد صنعت وتجارت برخاسته است و برای پیشروی های خویش برنامه هایی دارد و در مقابل در افغانستان، نظامی که شاهان و امیرانش، چه با انگیزه حفظ قدرت وچه با تبلور واکنش ها سنتی و شورش بیگانه ستیزی مردم، با محدودیت های شکست پذیر در ژرفنای ناآگاهی به سر می بردند.

تاثیر عمل کشاکشهای قبیله یی و محفوط ماندن آن در جامعه و هم جوشی سران قبایل با شهزاده گان تخت پرست بود که ناهنجاری روبه تزاید را حمل میکرد؛ مرگ شاهی که اداره کلیه امور به فرمان و لزومدید او مربوط بود، و اتکای اجتماعی اش نه بر طبقات بلکه گروهی از عمال مطیع قرارداشت، صورتی از بحران و تلاش شاه جدید و دستگاه جدید را با همان راه و رسم مرسوم باز می آفرید. تجدید بحران حاکمیت و بحران های ناشی از مرگ شاه و خونریزی های تکراری بعدی، از ماهیت چنان نظامی در افغانستان معاصر برخاسته است. ناتوانمندی برای رشد، و بازآفرینی بجران و دوباره کاری ساختمان دستگاه اداره جامعه بدور شاه جدید، در سیر بعدی، بخوبی جوابگوی نیاز ساختار سیاسی بود که آن نظام در معرض عقب نشینی و پس گردها و در جازده گی ها مطالبه می کرد.

در حول و حوش چنان دستگاهی، زن باره گی در کنار آن میل سیاسی و چندین همسر به مثابه یکی از لزوم دیدهای اداره جامعه با ذهنیت قبیله یی نیز هر تعویض قدرت مستبد ومطلقهء شخصی ـ خانواده گی را بار دیگر در انتظار درگیری های خونین می نشاند و ممد آشفته گی ها در مراکز قدرت می گردید. زیرا رسم برچنان شالوده، نهادینه شده بود. شاه سعی می کرد برای خود ویا فرزندانش از خانواده های بانفوذ و رئسای قبایل زمینه خویشاوندی را فراهم  کند تا در پهلوی ضرورت اداره امور، در روزمبادا و جنگها و دشواری ها به کمک او بشتابند، سران با نفوذ و رسیده در نزدیکی های فوق قدرت نیز از آن خویشاوندی بهره می گرفتند.

عدم سازگاری و رقابت ها میان سران قبایل و به ویژه هنگام جانشینی یک شهزاده بر تخت سلطنت، آفت چنین خویشاوندی ها را بر ملا میکرد. قدرت طلبی بیشتر سران با نفوذ و توسل آنها به جنگ های خونین، به ضعف کشانیدن بیشتر پیکره افغانستان و فروپاشی شیرازه  های نامستحکم جامعه را در چشم انداز میگذاشت. نمونه نخست را اگر پس از مرگ احمدشاه ابدالی با صف بندی های طرفداران شهزاده سلیمان و شهزاده تیمور می بینیم، چنین درامه بارهای دیگر تاریخ افغانستان معاصر را رقم زده است.

***

هرگاه به تاثیرات و نتایج آن همه جنگهای که به تنهایی فرزنان تیمورشاه به راه انداختند، عطف گردد، این سوال حیرت آمیز مطرح تواند بود که این سرزمین چگونه توانست باز هم نیم رمقی را در تن نگهدارد؟

باری؛ در آن اوضاع و احوال دولت نوپای قاجار ایران و هوس دست اندازی به توتهء به خاک و خون غلطیده است. دولت قاجار در حال چنان تدارکات به سرمی برد که انگلیسها با مشاهده اوضاع داخلی افغانستان خود را قرین توفیق یافتند.

برای انگلیسها فرصت خوبی نصیب گردید وقتی دیدند که محمودشاه برادرش شاه زمان را کور کرد و و افغانستان در آتش جنگ های قدرت طلبانه افتاد.

در چنان حال و احوال دپلوماسی بریتانیا نیز در منطقه بر مبنای دستاوردها و پیروزی های نظامی و اقتصادی، ابتکار عمل را در دست یافت. توفیق هیأت انگلیسی به ریاست سرجان ملکم، در دربار قاجار ایران نه تنها تسلط و اطمینان آنها را در ایران در قبال داشت و خاطر آنها را از نزدیکی ایران به روسیه و فرانسه آسوده ساخت بلکه این امیتاز را نیز برای آنها داد که وسیله استفاده از شهزاده گان و شاهان فراری افغانستان را از دست ایران به نفع خود بکار ببرند. مقامات هند بریتانوی شاهان و شهزاده گانی را که پس از جنگها به هند پناه می بردند در معرض استفاده ویا تحت نظر قرار میدادند.

ورود فرزندان سردار پاینده محمد خان در حریم قدرت و کارنامه های زیانمند آنها، زمینه ها را بیشتر برای میهن فرسایی در افغانستان و پیروزی انگلیسها مساعد گردانید.

درامه مصیبت بار جنگ قدرت در افغانستان هنگامی بیشتر به سود استعمار گسترده گی و پهنا یافت که شاخه های از کانون های قدرت جریان نو ظهور از پسران سردار پاینده محمد خان، در حیات سیاسی و نظامی افغانستان پا به عرصه تاثیرگذاری جدی تر گذاشتند. آنها در آغاز کار تاج بخش بودند. قدرت را با جنگ  و رهبری آن تصاحب کرده تحویل اولاد تیمورشاه که طرف حمایت شان بود، می کردند. این کار و نفوذ آنها به جایی رسید که شخص پادشاه از خانواده سدوزایی بایست دستنگر آنها  به ویژه نماد برجسته تاج بخشی! (وزیر فتح خان) بعد دوست محمد خان و وزیر محمد اکبر خان می بود. طی این دوره با تبارز کانون های قدرت چندگانه، دوره و شیوه احمدشاه ابدالی نبود که با شمشیر و تدبیر دولت مرکزی را بنیاد نهاد و تاج شاهی را برای خویش به دست آورد. بلکه سردار فتح خان پسر سردار پاینده محمد خان[30] بود که با درایت و جسارت و ماجراجویی و حمل تضاد قبیله یی، عقده و انگیزه انتقام قتل پدرش، تاج از رنگ افتاده شاهی را برای محمود ویا ملعبه دیگری بدست می آورد. در طی این دوره دیگر شاه و قدرت مندی نبود که وزیری را استخدام کند، بلکه وزیر بود که شاه را به تخت می نشاند و قدرت را عملا در دست داشت. و شخص وزیر با آنهمه تمایلات قدرت جویانه به دلیل محدودیت های امکانی و سنت حاکم، جاری وساری و پذیرفته ذهن عوام الناس که او را باغی در برابر اول الامر خواهند نامید، به تخت شاهی نمی نشست. این دوره نشاندار فروپاشیدگی نهاد سیاسی و نظام شکسته قبیله یی ـ استبدادی بود و در ضمن اهداف تنش های قبیله ای و سیر حوادث گذری بود و به سوی احیا و دستیابی مجدد آن. درینجا در باره این موضوع، اینقدر گفتنی است که آن ضوابط و روابط وزیر قدرتمند بارکزایی و شاه سدوزایی و دست نشاندهء وزیر، نمی خواست به درازا بکشد. کورساختن وزیر فتح خان و سپس قتل فجیح او، کاهش نفوذ اولاده تمیورشاه (سدوزایی ها) را تا سرحد رسیدن به بالاحصار کابل (مقرشاهی) تسریع کرد. اما از آنجایی که تعداد آنها (محمدزایی ها) نیز زیاد بود و دریافت روابط قبیله یی و مراکز قدرت خان ها پیوند های داشتند، در تزئید مراکز قدرت طلب و تشدید و دوام جنگ و تعمیق ویرانگری های اولاده تیمورشاه قدم نهادند.

بدنبال آن همه جنگهای پسران تیمورشاه و جنگهای فرزندان پاینده محمد خان با آنها؛ جنگهای داخلی و قدرت طلبانهء برادران وزیر فتح خان به شکلی بود که یکی «از دروازه های غربی بالاحصار خارج می شد، دیگری از دروازه شرقی به داخل آن پای می گذاشت.» [31]

آن وضیعت ناهنجار داخلی و خوشایند برای کمین کرده گان حرص طلب کمپنی هند شرقی راه شکل گیری وضعیت مصیبت زیادتری را برای افغانستان هموار می کرد. ورق گردانی های همان رویداد ها است که تاریخ افغانستان معاصر، نفرتی را علیه نفاق و شقاق جویی، علیه جنگهای قدرت طلبانه به بهای ویرانی داشته های ناچیز جامعه فقیر ما ایجاد می کند و برای آنانی که گوش های ناشنوا ندارند، فریاد عبرت گیری را میرساند.

 

***

 

با کسب اطلاع از آن همه جنگ و قتل و خونریزی، ویرانی و مداخله بیگانگان در حالی که می توانیم تصوری از میزان پس افتاده گی افغانستان از کاروان ترقی و تکامل بیابیم، اثرگذاری اوضاع را بر نسلی که در متن جنگ، تبعید، زندان و دیدن خدعه ونیزنگ و به عباره دیگر نسلی را که در متن حوادث تکاندهنده بزرگ می شدند، نیز درمی یابیم. اگر به دلیل معضل فرهنگی حاکم ومرسوم بودن نگارش حوادث معطوف به شاهان و سرداران از تاریخ زنده گی مردم عوام و رنج های تحمیل شده بر آنها محروم هستیم، از روی قراین و شواهد عینی تاثیرات مخرب جنگهای که در چند دهه پسین افغانستان زخمی و جنگ دیده، دیده است، می توانیم نظر قطعی و کلی را مبنی برنقش ویرانگرانه و تباهی آور ابراز کنیم. و از سوی دیگر از واری آن تاریخ پرداختهء مکرر در مکرر به جنگها، نیز ره به دریافت گوشه های از پیامد های اجتماعی و ویژه گیهای نظام قبیله ای، در تعیین شخصیت های مؤثر می بریم.

از چهره یی که میتوان با مکث روی زنده گی او چهره یی زا گرفتاری های مقطع مهمی از تاریخ افغانستان را شناخت، سردار محمد اکبرخان (مشهور به وزیر محمد اکبرخان) را انتخاب کرده ایم.

***

 

زنده گی محمد اکبرخان از مراحل چندگانه تاثیر پذیرفته است:

جنگهای قدرت طلبانه سدوزایی ها و محمدزایی ها، جنگهای داخلی محمدزایی ها (فرزندان سردار پاینده محمد خان)، تحکیم قدرت امارت نخستین دوست محمد خان، تجاوز انگلیسها به افغانستان، نزدیکی و همراه یی با سران متنفذ قومی با جهاد گران مخالف با تجاوز، مقاومت ضد نخستین اشغال افغانستان، جنگ و سازش با دشمن، خدمت در راه تحکیم مجدد حاکمیت دوست محمدخان (با  حفظ نارضاتی و داشتن دل پرخون از پدر)، حاکیمتی که منافع استراتیژیک انگلیسها را در افغانستان تا سال 1919 عیسوی جواب گفت.

دوران کودکی و نوجوانی با ویژه گی نفوذ دوست محمدخان بر او...

 

 

 

*************************************************

 

بخش سوم

زمینه های رهبردی تدارک حمله به افغانستان

 

انگلیسها بار نخست درسال 1839ع به افغانستان حمله نظامی کردند. با آنکه دولتمردان و تاریخنگاران وابسته به استعمار همواره ادعا داشته اند که به منظور رفع خطر دست درازی روسیه تزاری و فرانسه به سوی هند، به چنان عملی به افغانستان دست یازیده اند؛ اما حتا صرفنطر ازین استقلال استعماری که خاستگاه تجاوزکارانه دارد، آن عمل تجاوزی بستن حلقه زنجیری بود که در حلقات پیشین در منطقه بسته می شد. در واقع نه به عنوان واکنش علیه روسیه و فرانسه بلکه حرص و آذ بهره کشی و ملزومات استعماری در منطقه بود که پای تجاوز به افغانستان را درمیان آورد. ازین رو علایق بریتانیا به اشغال ویا زیر سلطه نهگداشتن افغانستان پیش از آن به یک ضرورت تبدیل شده بود که زنگ خطر روسیه به سوی افغانستان ویا ایران به صد در آید.

دست اندازی روسها و انگلیسها به سوی ایران و افغانستان، چهره واضح از رقابت ها و کشمکش های آشکار و پنهان و مواردی از سازش های رفاقت آمیز را نشان میدهد.

رقابت های روس و انگلیس در منطقه، روابط و ضوابط جدید و مورد نیاز استعمار را بوجود آورد که تاثیر پذیری های هرکدام موضوع بحث های مستقل و مشخصی را در تاریخ افغانستان و کشورهای منطقه مطرح میکند. آنچه مسلم است تجاوز به افغانستان و اتخاذ سیاست ظالمانه استعمار فعل و انفعلات و زیان های جبران ناپذیر را با  خود داشت و به رشته مخاصمات طولانی و پیچیده بود. ازین رو کوشش اصلی انگلستان، مبنی برلزوم قطعی «نگهداری» افغانستان یعنی راه وصول به هندوستان بود. این موضوع خواه ناخواه ایجاب میکرد که اگر افغانستان در برابر نظریات هند واکنشی نشان ندهد، از توسل به زور علیه آن خوداری شود.

از 1832 تا 1857 انگلستان با استفاده از کلیه وسایل ممکنه، تمام کوشش خود را درین راه بکاربرد. در اجرای این مقصود آنها به تعداد مامورین خود افزودند. در تحریکات داخلی شرکت کردند و حتی درسال 1838 ایران را تهدید به دخالت نظامی کردند در همین سال با افغانستان جنگ نامؤفقی را به راه انداختند...[19]

به منظور تحت سیطره در اوردن افغانستان، جنگ جویان ماجواجو و امتیاز طلب نظیر لارنس چنین نوشتند:«چنانچه اقدامات احتیاطی شدیدی اتخاذ نشود، طولی نخواهد کشید متوجه خواهیم شد چند جنرال جاه طلب روسی با چند شاهزاده هندی بی آرام ویا ناراضی ارتباط برقرار کرده اند.» [20]

نشان دادن تهدید روسیه تزاری، یکی از سرخط های همیشه گی سیاست منطقه ای لندن و دهلی بود. حکومت لندن، برای حفاظت هند اشغالی، به سیاست تبلیغاتی متوسل شده بود که اشغال افغانستان را توجیه کند.!! القا چنین ذهنیت در زمامداران جاه طلب و مردم افغانستان در مرکز توجه آنها قرار داشت. در حالی هند برای انگلیسها اهمیت حیاتی داشت، و از عدم رسیدن پای روسیه به هند میتوانستند مطمین باشند. اما هرگز بی اطمینانی و عدم اعتماد در برابر مسکو را فراموش نمیکردند. طعمه های بسیاری از مناطق وسیع هم سرحد، برای روسیه تزاری در سرراه نهاده شده بود که عدم اشغال آنها از طرف انگلیسها، خود حاکی از رفاقت و تقسیم مناطق بود، اما با آنهم همواره تهدید روسها برای افغانستان گپ میزدند.

آن مناطقی را که روسها قدم به قدم اشغال کردند عبارت بود از تاشکند، خوقند ،سمرقند، بخارا، خیوه...

روسیه تزاری متاثر از همان سیاست دارنده مدوجذر با انگلستان، قسمت های را خاک ایران را گرفت و قرارهای خفت باری را برابران تحمل کرد.[21]

بازتاب همان روابط دو کشور بزرگ بود که قراردادهای ایران ـ انگلیس، انگلیس ـ افغانستان تحمیل شد.[22]

از جانب دیگر، پیروزی سیاست انگلیس در اروپا، امتیازی را در دست بالا داشتن لندن نهاده بود که هرگاه پله اختلاف میان ماسکو و لندن بالا میرفت لندن در جبهه آرایی و زیر فشار قرار دادن ماسکو پیروزی بدست می آورد. باری هم که جلوه های از طرح اقدام مشترک روسیه، فرانسه، ایران و افغانستان به چشم خورد، مرگ مرموز امپراطور روسیه، ضربهء بود که اخلاف آو آن را نمی توانستند نادیده بگیرند. از جانب دیگر دپلوماسی لندن نشان داد که ابتکار عمل تاثیر گذاری برسیاست های تفرقه اگنانه ومانع شونده مخالفین و رقبا را دارد؛ مثلا: رفتن ملکم به دربار فتح علی شاه قاچار، حامل چین نیتی بود. ملکم درآن مسافرت توانست ایران را با سیاست های انگلیس نزدیک بسازد. او در آن مسافرت از زرنگی، رشوه ها، و تهدیدات کار گرفت. ایران را از آن جبهه احتمالی دور کرد که میان فرانسه، ایران، روسیه و افغانستان می توانست ایجاد گردد. برعلاوه امکاتی را برای هند بریتانیه فراهم نمود که اگر در آینده ایران با رقبای انگلیس به توافقی برسد که از خاک ایران بسوی هند کار گرفته شود. انگلیسها به ایران چنین موقعی را ندهند، و درسیاست ایران در برابر افغانستان نیز با مؤفقیت توانست منافع انگلیس را در قرارداد ایران و انگلیس بگنجاند.[23]

درین ارتباط هرات و پشاور همواره در سیاست شیطنت آمیز وسیله استفاده را داشته است.[24]

اما آنچه را سیاست های حریصانه روسیه منشا میگرفت، به تناسب امکانات اقتصادی و صنعتی و سطح مهارت دپلوماسی بریتانیا پسمانی داشت، پیشروی های تزارهای روسی بیشتر حلقات ضیعف هم سرحد روسیه را آماج حملات قرار داده بود. این دست اندازی و پیشروی در دورترین نقاط جهان نبود، طوریکه برای انگلیسها میسر شده بود، تبارزات تاریخی تشبثات استعماری روسها را در اروپا و در کشورهای امیر نشین آسیایی، به سوی جاپان و ترکیه متوان دید. که از جمله به سوی مناطق مجاور آسیایی و هم سرحد با افغانستان توفیق داشت.

اما هندوستان برای روسیه تزاری، در چارچوب حربه تبلیغاتی و زیر فشار قراردادن لندن مطرح میگردید. این دریافت مغایر موجودیت آرزهای تزارها نیست. حتا بدون تردید تزار ها نیز آرزو داشته اند که نه تنها هند بلکه بسیاری از بقیه کشور های جهان را زیر سلطه بیاورند. اما درین زمینه طرح و برنامه، پرتلاش و جدی که افغانستان را اشغال کنند و به سوی هند بروند مقام جدی در سیاست های تزاران دارا نبود. (جز آن مورد استثنایی که با مرگ مرموز امپراطور پایان یافت) همچنان محدودیت های روسیه و توانمندی رقبا بخصوص انگلستان امکانات میسر را انتها در اختیار انگلیسها میگذاشت. امکاناتی که رسیدن روسیه به هند را منتفی میساخت، همانگونه که پیشتر گفته شد، صحبت از هند برای روسیه تزاری بیشتر جنبه های مانور آمیز را داشت.

جا بجا کردن قوا در کراسنووسک و رفتن ژنرال استولیستوف به کابل (در دهه شصتِ سده نزده) نمونه های ازین مانور ها بود. ماسکو میخواست باژست ها و حرکات مانورآمیز از هند سخن بگوید و لندن را زیر فشار بگذارد، تا در اروپا دارنده امتیازی باشد.

از طرف دیگر رقابت ها و سبب شده بود که روسها نیز در نا اطمینانی بسر میبردند تا مباد پس از اشغال افغانستان، اشغالگری مناطق شمال افغانستان را تهد ید کند. یک نویسنده روسی درسال 1877 ع به موضوعی اشاره میکند که این نیات و نا اطمینانی را وضاحت میدهد:

«هرچه روسیه در آسیای مرکزی قوی تر شود به همان اندازه انگلستان، در هند ضعیف تر در اروپا سهل الوصول تر خواهد شد.» [25]

نویسنده دیگر به اسم لیدف:

«وضع ما (در مرز های ایران و افغانستان) انگلستان را مجبور خواهد ساخت که قوای نظامی خود را در هندوستان افزایش دهد و هزینه ها بیشتری متحمل شود واین قوا را به حال آمادگی دایمی نگهدارد تا بتواند تسلط خود را بر هندوستان، حفظ کند. حقیقت این است که ظاهرأ این وضع برای ما نتیجه یی را که طالب آن هستیم خواهد داشت. یعنی رسیدن به اتحاد صمیمانه یی میان روسیه و بریتانیای کبیر که هردو حریف توانمند خواهند بود.» [26]

اینکه چنین اندرزی در ماسکو طرف پذیرش بوده باشد، جای تردید نیست، زیرا سیاست روسیه تزاری دقیقأ در همان میسر اشاره شده و پیشنهادی عملی می شد. اما گویا ناصح سیاسمتداران تزاری مطلع نبوده است که در صورت افزایش مصارف دریک جنگ پردامنه و اصطکاکی، روسیه تزاری زمینه های آسیب پذیری بیشتر داشت تا انگلستان. برعلاوه انگلستان، تمامی هزینه های جنگی را بر دوش نمی کشید. هزینه های جنگی به عهده مردمان بومی بود، رقم بیشتر نیروی انسانی سپاه جنگی نیز از مردمان مستعمرات بود، نهرو می نویسد: «در حالیکه ملیونها هندی فقیرتر می شدند، هزینه جنگی که انگلیسها در هند علیه دیگران رهبری میکردند، هند می پرداخت نه انگلیسها...»[27]

نویسنده "شیپور تباهی" در ارتباط تحمیل هزینه های جنگی استعمار بریتانیا در سال های نخستین یورش و اشغال افغانستان اعتراف جالبی دارد که حاکی از تحمیل فشار بر مردم مناطق اشغال شده است، وی چنین نوشت:

«آذوقه و لوازم یک قشون و اردوی به آن بزرگی، از منابع مملکتی چنین فقیر تهیه می گردید.» [28]

در حالیکه منظور وی افغانستان اشغال شده است، بدون تردید در جنگهای فرسایشی و دراز مدت بازنده نه انگلیسها بلکه روسیه و مردمان فقیر افغانستان، هندوستان و ایران بوده اند. برعلاوه پشتوانه های اقتصادی و امکانات استراتیژیک انگلستان برای پایان بردن جنگ بیشتر بود.

با وجود چنان مانور ها از طرف روسها که گونه یی از توجیه در اختیار عمل اشغالگری بریتانیا میگذاشت، همانگونه که تاریخ دیده است، رقابت ها به رفاقت ها ویا جنگ های خونینی انجامید. بعدها از جنگ کاستند و در مناسبات رقابت آمیز ماسکو و لندن، «گنگره برلین» [29] تفاهمی ایجاد کرد که در ادامه جریانات تاریخی افغانستان، تنها ماندن و توهمات و فرار شیرعلی خان را با درنظرداشت آن میتوان بهتر دریافت.

ضمن این دیدار با تاریخ، و آشنایی با گونه های مختلف تلاشها برای استیلا در افغانستان، تذکر این مطلب که در صفحات پیشین بدان اشاره کردیم، فراموش نمی گردد که پیروزی استعمار، همواره از زورمندی و قدرت او ناشی نشده است. بلکه زمینه های شکست در داخل افغانستان، راه را برای موفقیت هموار کرد. همانگونه که در هند در یک نگاه عمومی دیدیم. در افغانستان نیز تحقق آرزوهای بریتانیه چنین زمینه های را دید و از آن به قدر کافی بهره جست.

زمینه های داخلی و مساعد برای اشغال افغانستان

از قدرت اقتصادی و نهادهای صنعتی متعمره جو برای بلعیدن مناطق بیشتر یادآوری کردیم. در کنار قدرت اقتصادی و صنعتی که بریتانیا و چند کشور اروپایی به دست آورده بودند. امکانات نظامی و ابتکارت دپلوماتیک وسایل و طرق بهتر و مؤفقیت آمیز را ممد جوابگوی های نیازهای استعماری آنها ساخت. ما اگر به وضع داخلی و مساعد در افغانستان مراجعه نکنیم و آن زمینه هایی را که از درون جامعه پیروزی های استعمار را مساعد ساخت نشناسیم، تصویر روشنی از کارگردهای قدرت و امیل استعماری و زیر سلطه رفتن افغانستان در اختیار نخواهیم داشت. با شناختن آن زمینه در واقع به این واقعیت توجه می یابیم که مقارن شروع تشبثات بریتانیا در امور داخلی و خارجی افغانستان، اوضاع افغانستان نیز مانند هند بحرانی و آشفته بود. همان اوضاع بود تشبثات بریتانیا را گستره حضور و نفوذ و تسلط روبه تزاید داد. واقعیت این است وضع داخلی افغانستان حال بدن بیمار و زخمین را داشت و آن وضع تمایلات و تشبثات استعماری را قرین موفقیت گردانید.

برای شناختن علل موجود در جامعه، آن وقته، ساخت اجتماعی و اقتصادی با ساختار قبیله یی در دروه حاکمیت احمشاه ابدالی بسیار مهم است. زیرا تشخیص همان نهاد است که پیروزی به جانب هند و ایران و عقب نشینی بعدی را به گونهء ریشه ای نشان میدهد. با آنکه وضع ناهنجار هند و ایران زمان شاهی احمدشاه و پسرش تیمورشاه این امتیاز را برای آن دو تن داشت که پیروز از معرکه بیرون شوند. اما اداره ای که نمتوانست حامل پویایی و تحرک اقتصادی و اجتماعی باشد، بحران عقب مانده گی و پس افتاده گی ها (نظامی) اگر میتوانست به عواید ناشی از چپاول هجوم به هند، امکانات دولتی برا کمک کند اما کمکی به رشد طبیعی نه نماید تا جامعه و ترقی صنعت دستی مهیا نگردد.

نگریستن ازین زاویه به ویژه گی های شکل گیری دولت با نماد احمدشاه ابدالی را چنین می یابیم که فردی مطرح و با نفوذ و دارنده امکانات اقتصادی، پس از قتل نادرافشار از طرف سران ناراضی اش، قدرت در دست داشته خویش را در قندهار مشروعیت بخشید. این نحوه کار که بنیاد دیرپای صحه گذاری به قدرت را دارد. موجد این سوء تفاهم شده است که شاهان و امیران و روسای جمهور افغانستان را گویا "لویه جرگه ها" (جرگه بزرگ) انتخاب کرده است. شیوه وستعت بخشیدن سرزمین های زیر حاکمیت و اجرای گونهء حکمروایی، بسیار به آسانی معرف حکمروایی آسیایی شرقی احمدشاه ابدالی است.

البته گفتنی است که غیر از توقع دیگری نیز نمیتوان داشت. آن بافت که تجمع قبایل و زیر کنترول آوردن آنها را با درایت شاه همراه داشت، تدوام قدرتی را که با سوکوب ها تمرکز می یافت. با تداوم همان شیوه ضمانت میکرد، منابع عایداتی آن قدرت و ضروریات اقتصادی اش بر پایه منابع مالیاتی چپاول از ناحیه حملات به هند پیروزی و پشتوانه قدرت استبداد شرقی را تضمین کرد. و برای قوی شدن بازوهای قدرت، خان سازی و خان شکنی را نیز اجرا نمود. همان بود که به کمک ملزومات حیاتی اش یعنی سرکوب های نظامی سرکشان مرکز گریز، دولت واحد و متمرکزی را تمثیل کرد. وقتی ازاین زوایه کمتر دیده شه در شکل گیری سیمای دولت احمدشاه ابدالی می بینیم، بلادرنگ، فقدان سهم طبقات را در آفرینش قدرت او از یکطرف و مافوق بودن قدر و قدرت نهاد سیاسی نظامی اش را نیز می نگریم.

در واقع می بینیم که برخلاف سیر رشد و فعل و انفعالات جوامع غربی، در افغانستان آن هنگام، طبقات اجتماعی و با رشد اقتصادی آنها موجد پیدایش دولت ویا ذخیره ها و انباشتی نبود که دورنمایی از تحول اقتصادی و طبقاتی را در چشم انداز بگذارد. و شاه نیز نماینده و وابسته به طبقه و طبقاتی نبود بلکه در فوق همه قرار داشت. با گذشت چند دهه ذخایر اقتصادی راکد در انتظار روز های مبادا برای مقابله با خطرات احتمالی و در حصار محدویت های یافت قبیله یی دست نخورده، ساکن و فاقد حداقل ظرفیت های پویایی و بی تحرک برجای ماند.

 

ادامه دارد.

 

**********************************************************

 

مطالب این نوشته بیشتر از ترکیب دو مقالهء مفصل تهیه شده است که به نقش «کمپنی هند شرقی » و ویژه گی های سیاسی، اجتماعی وزیر محمد اکبر خان معطوف بود. در نوشتهء محمد اکبر خان این نیت نیز در نظر بود که مرثیهء تاریخیی برمرگ مقاومت افتخار آمیز اما مغلوب گفته آید.  مقاومت  شکست دیده های که محصول پیروزی شکل دهند گان سیمای سیاسی افغانستان و نماد آن امیر دوست محمد خان بود.

                                                                                              

 

 

 

 

کمپنی هند شرقی

                        و

                                   مرگ وزیر محمد اکبر خان

 

بخش دوم

 

او را (انگلستان) بلعیدن دویست ملیون نفوس و آشامیدن آبهای گنگ و سند سیر نکرده، بلکه دهن گشوده که بقیه دنیا را بخورد.

سید جمال الدین افغانی [9]

  

امیر دوست محمد خان

  

توجه استعمار به سوی ایران و افغانستان

 

هرچند توجه انگلیسها به سوی قلمروی که بعدها ایران نامیده شده، به دوره ارغون شاه نواسه هلاکو خان به اواخر سده هفتم هجری بر می گردد، اما انگیزه دوره یی که با ویژه گیهای استعماری و با هدف مشخصتر حفاظت هند نشانی می شود، مقاران پایان سده هژدهم است.

گفته شده است که در زمان پادشاهی ادوارد اول در انگلستان، در دوره یی که حکومت ارغون در خراسان زمین، جاری بود، انگلیسها به منظور جلب دوستی سلاطین مغول و کسب پیروزی در جنگهای معروف دوصد سالهء صلیبی به تامین رابطه با ایران اقدام کردند. در عهد شاه طهماسب صفوی (970 قمری مطابق 1562 میلادی) ملکه انگستان پیامی به دربار صفوی ها فرستاد. اما شاه طهماسب او را به دلیل تعصبی که علیه دین مسیحی داشت با اهانت اخراج کرد. [10]

اما مقارن پایان سده هژدهم، نیازهای استراتیژیک و استعماری، با امکانات دیگری گسیل هیأت های را در دستور کار هند انگلیسی قرارداد.

در خلال چند سال از شروع سده نزدهم چندین هیأت به سوی ایران، افغانستان و پنجاب که تحت لوای «رنجیت سنگهـ» بود روانه گردید. نخست، انگلیسها در اندیشهء جلوگیری از حملات زمانشاه به هند افتادند. برای این منظور مهدی علیخان (ملقب به بهادر جنگ که از معروفترین رجال هندوستان و دوست انگلیسها بود) را به دربار قاجار ایران فرستادند تا به مهارت شاهء ایران را علیه زمانشاه برانگیزد.

«شاه ایران را حاضر کند تا به افغانها حمله نماید و به این وسیله خیال حکمرانان انگلیس را که در هندوستان استیلا پیدا کرده بودند راحت و آسوده کرداند.... مهدی قلی خان می گوید: من غیر رسم از فجایع و قتل و غارت افغانها در لاهور شرح مفصلی بیان نمودم و مخصوصأ گفتم هزاران سکنه شیعه آن نواحی از ظلم و تعدی افغانها متواری شده به ممالک کمپانی شرقی هندوستان انگلیس پناهنده شده اند و علاوه نمودم که اگر پادشاه ایران قادر است از تجاوزات پادشاهً افغان جلوگیری کند، به خداوند لایزال و عالم انسانیت هردو خدمت کرده است و می گوید من سعی نمودم پادشاه ایران، وسایل حرکت محمود شاه افغان و فیروزشاه افغان (فیروزالدین) را که هردو برادر های پادشاه افغانستان بودند زوتر فراهم آورد. این دو برادر به پادشاه ایران پناهنده شده بودند که مساعدت شاه ایران را جلب نمایند تا به کمک او به برادر خودشان زمانشاه غلبه کنند.» [11]

برعلاوه موفقیت دیگری در برابر فرانسوی ها به دست آورد و پای نفوذ آنها را از ایران کوتاه کرد. این نماینده مؤفق انگلیسی توانست شاه ایران را به سوی آرزوهای هند انگلیسی جلب کند. توفیق او خاطر جمعی بس بزرگی برای آنها بود. شاه ایران فرمان داد که هر وقت فرانسوی ها به خاک ایران پای بگذارند، توقیف و حبس شوند. و در رابطه با افغانستان، مشغله و دردسری برای زمانشاه پس اطلاع انگیسها از طرح ناپلینون برای رسیدن به هند؛ هیأ ت دیگری تحت ریاست سرجان ملکم به ایران فرستاده شد.

(دسامبر 1800 ع) سرجان ملکم معاهده یی را در پنج ماده با دولت ابدالی ها به جای خراسان که قبلا در برخی اسناد مروج بود به کار رفتو ادامه یافت. مواد معاهده در ضمایم ملاحظه می شود.

چند سال بعد (1808 ع نماینده یی بنام مستر چارلز متکالف Mr. Charles Metcalf  نزد رنجیب سنگهـ زمامدار پنجاب فرستادند و او را با لطایف الحیل مشهور به عنوان دوستی که در موقع ضرورت، و مداخلات زمامداران افغانستان در هند، در معرض استفاده باشد، تطمیع کردند.

در آن زمان که آوازه گیتی ستانی ناپلیون دیکتاتور فرانسه با پیروزی های پیهم در اروپا و خصومت اش با انگلستان شهرت یافته بود. ناپلیون طرح رسیدن به هند را نیز داشت. و سعی داشت با مشارکتت روسیه و ایران به سوی هند راه شکست انگلیسها و استیلای فرانسه را هموار کند. انگلیسها به سراغ راه های جلوگیری رفتند. پس از توفیقی که در ایران بدست آوردند، افغانستان که در شمال قرارداشت و نقش آن به عنوان دروازه عبور به سوی هند شناخته شده بود، در برابر این بلای چپاولگر و افزون خواه کمپنی هند شرقی بیشتر جلب توجه کرد.

بیشتر گفتیم، انگلیسها با توجه به سوابق حملات ایرانی ها و افغانها به هند، به منظور محافظت راه های عبور به سوی مستعمره و لقمه چربی که به دست آورده بودند، بیشتر در خیال افغانستان افتادند. اگر نخستین گامها سیاست کاربرد خنجر از کنار غرب از سوی ایران و بهره گیری از تمایلات قدرت طلبانه فرزندان تیمورشاه بود که مهدی قلی خان هندی وابسته به انگلیسها توفیق آن را حاصل کرد؛ گام بعدی، برای دریافت اطلاعات بیشتر در باره افغانستان و گشانیدن شاه افغانستان در مسیر تحقق سیاست ها و منافع انگلستان، برداشته شد.

روی این منظور نخستین هیات رسمی انگلیسها از هند در سال 1809 ع، به منظور دیدار با شاه شجاع روانه پشاور شد که شاه در آنجا بود. مونت استورات الفنستن Mount Stuart Elphinstone  که بعدها گزارشهای خویش را در خلال کتابی بنام "بیان سلطنت کابل" نوشت، ریاست این هیأت را داشت، وی می نویسد:

«یک سال در کار سفر به دربار شاه کابل سپری شد. یکسال هم تا انحلال هیأت گذشت. در تمام این مدت به گردآوری اطلاعات پرداختیم که برای حکومت بریتانیا سودمند می نمود. » [12]

از اطلاعات گردآوری شده و یادداشت های تجسسی نامبرده هنگام مکث به احوال شاه زمان برمی آید که نیات رسیدن به سوی قلمرو آن وقتهء تحت حاکمیت نواسه های احمدشاه را با وجود کشمکش های داخلی، به منظور پیشروی های بیشتر، جدی تر درنظر داشتند. از گزارش های او نیز معلوم می شود که چندسال پیش، انگلیسها هراسی از زمانشاه داشتند که مانند اسلافش به هند هجوم خواهد آورد. وی می نویسد:

«روز دهم ژونیه شاه زمان را ملاقات کردیم، علاقه ما به دیدار پادشاهی که روزگاری آوازه اش در ایران و هند پیچیده بود، کم نبود.»[13]

همچنان الفنستن نامبرده با استفاده از کتاب تاریخ شخصی بنام الکساندر که جریانات قدرت طلبی، فرزندان تیمورشاه را بعد از مرگ او نگاشته است، می نویسد:«چنین می نماید که شاه زمان با ایمن شدن از رقیبان عزم لشکر کشیدن به هند داشت. این عزم را شهزاده میر حسن بخت که در روزگار تیمور از دهلی به کابل گریخته بود، و سفیران تیپوسلطان تحریک و تقویت می کردند، تیپوسلطان، به شرط حمله بریتانیا وجه گزافی نثار شاه کرده بود. در دسامبر 1793 ع  شاه زمان به پشاور رفت و تصمیم داشت بیدرنگ به هند حمله کند. اما اندیشید که قلمرو خودش هنوز آرامش کامل نیافته و لشکر کشی به خارج مناسب نیست. و از تصمیمش منصرف گردید.»[14]

چنانکه می دانیم، نگرانی ها و درد سرهای جدی همایون، محمود و فیروزالدین برادر اندرهای زمانشاه و تحریکات مؤفقانه انگلیسها که برای این برادران عقبگاه جبهه یی را در ایران فراهم آورده بود، توانمندی لشکرکشی زمانشاه را مانع می شند.

همین گزارشگر متجسس فرنگ چند جای دیگر نیز سخن از نگرانی ها از ناحیه شاه زمان  و در واقع سخن از تصمیم آماده گی های انگلیسها برای دست درازی به افغانستان دارد، نگاه کنیم:

«نقشه شاه زمان برای تسخیر هند همان نقشه احمدشاه بود... اوضاع امور را تخست نیروهای که مورد تهدید قرار گرفته بودند، دریافتند. مرهته بدرستی ترسیده بود، تدارک دفاعی اندکی گرفته بودند و چشم امید به یاری همسایگان داشتند. حکومت بریتانیا تدارک جدی تری گرفته، سپاه نیرومندی را به انوپ شهر Anopsheher فرستاد امروز متحد خویش (نواب وزیر) را حفاظت کند.!!»[15]

با تمام نگرانی های که انگلیسها در هند از ناحیه حملات احتمالی زمانشاه به هند ابراز داشته اند، اطمینان آنها از ناتوانی زمانشاه برای حمله به هند بیشتر بود. «کپیتان ملکم انگلیسی به ویلسلی گورتر جنرال انگلیسی چین نوشت:

«مطئن باشید که قبل از شروع برسات، شاه زمان هیچگونه اقدامی در هندوستان نخواهد توانست، اگرچه زمانشاه قوت مداخله درهندوستان را داشته باشد هم فرصت این مداخله را نخواهد یافت. و به کمک خداوند (تبصره غبار: آقای کپیتان گویا یک عیسوی راسخ العقیده یی بود) برای چند سال دیگر زمانشاه آنقدر بخود مشغول خواهد ماند که به هیچ چیز دیگری مجال تفکر نخواهد یافت....»[16]

واین کپیتان سرجان ملکم Sir John Malcolm همان شخص زرنگ و کارکشته یی بود که در دشوارترین روزگار سیاسی و نظامی انگلیسها در اروپا در ادامه مؤفقیت های مهدی علی خان، توانست دولت قاچار ایران را بار دیگر آله دست خود نگهدارد. پیروزی سرجان ملکم نه تنها زمینه های مساعد در دربار قاچار مساعد گردانید، بلکه مصداق این سخن فردوسی نیز بود که:

 

فرستاد باید فرستـــــــــــ