میر عبدالواحد« سادات» دنمارک

 

  

موجودیت افغانستان در گرو وحدت ملی آن است

 

دلته هرڅوک چه اوسیږی یو افغان دئ

تـور او سـپین پیدا کول مـلی تاوان دئ

لوی هیواد به په ملی وحدت جوړیږی

دا زمــونــږه عـقیـده دا مـو ایـمـان دئ

«ملنگ جان»

از آنجای که درین نبشته صحبت از جوانب مختلف وحدت ملی است، لذا جمله  وخشورانه فوق که به گمانم به شاه امان الله این شاخصترین چهرهً نو گرایی و یکی ازبهترین سمبول های وحدت ملی افغانستان تعلق دارد  منحیث عنوان برگزیده شده است.

این قلم که خودرا متعلق به" نسل قرضدار از وطن ومردم" میداند، کمتر جراًًت نوشتن را مینماید، اما ازچندی باینطرف عدهً ازافراد دراینجا وآنجا، ازین طرف وآنطرف بی رحمانه اما آگاهانه وهدفمند درجهت داغ ساختن ودامن زدن به مسائل ملی، سمتی و قومی تلاش مینمایند، شجره کشی نموده، تاریخ میتراشند ونیش قلم را با"زهریت قومیت" و"عصبیت قومی" ملوث ساخته وبر پیکر مجروح وحدت ملی، که هست ونیست افغانستان عزیز در گرو آن است فرو میبرند وبر زخم خونین مادروطن نمک می پاشند:

کشورمن سخت بـیمار است آزارش مده

داغ ها دارد نمک بر زغم آن کمتر فشان

 لذا خواستم مسایلی را با هموطنان عزیز در میان بگذارم و از اربابان قلم و صاحبان خرد

 تقاضا نمایم که:

     به طور مشترک در مسیر حرکت نماییم وقلم بزنیم که مصالح ومنافع وطن و مردم درآن مضمر بوده وبه نفع وطن مقدس و مشترک ما تمام شود. با خواندن مقالهً مطول آقای بشیربغلانی قبلا " وزیر عدلیه و لوی څارنوال جمهوری دموکراتیک افغانستان" در سایت آریایی تحت عنوان«آریانای باستان، خراسان پهناور وافغانستان پرآشوب» عزم من جزم گردید و با خود گفتم اکنون که کارد به استخوان رسیده، به تاًسی از فرمودهً حضرت سعدی که:

دو چـیـز تــیـرهً عــقـل اسـت، دم فـروبـسـتن

گفتن بوقت خاموشی وخاموشی به وقت گفتن

     به منظور دستیابی به دو هدف ذیل این نوشته را خدمت هموطنان با درک وبادرد خویش تقدیم مینمایم:

     ١ـ  زدودن وافشای اندیشه های که افتراق ملی را شدت بخشیده وباعث تخریب وتخدیش بیشتر وحدت ملی میگردد.

     ٢ـ از لابلای نقد وبرسی اندیشه های افغانستان ستیز که آب به آسیاب دشمنان تاریخی وطن میریزد، اندیشه های بدیل وطندوستانه، سرشار از روح ملی، فراقومی، فراسمتی و منورانه ارایه گردد که در سر لوحهً آن انسان وانسانیت و ملت افغان قرار داشته باشد، تا در صورت تداوم وتکمیل آن توسط بزرگان ما در عرصهً خرد واندیشه، در آینده افغانان وطندوست ومنور چوکات تفکر ملی و اساسات منشور ملی ومترقی خویشرا داشته باشند.

     مبرهن است که در راه دستیابی به این هدف بزرگ ملی، انگیزه تحریر این نوشته، به هیچوجه تحقیر وتوهین به شخص خاص ویا مقابله شخصی با کسی نبوده، بلکه امید وارم با ستیز معقول اندیشه ها، فرزندان این مرز وبوم تاریخی به نتایج منطقی، معقول وواقعگرایانه نایل گردند.

      نوشتهً فوق الذکرجناب بغلانی که پالایش یکی از نوشته های قبلی شان است، کلمات افغان وافغانستان را مورد سوال قرارداده و بر مبنایً عصبیت قومی تا جایی پیش میروند که افغانستان را«کشور غیر طبیعی» دانسته و آنرا زادهً توافقات استعماری قلمداد مینمایند. البته موارد دیگر، از جمله کشانیدن دوبارهً افغانستان در چنبرهً همسایه های حریص وطماع و تحریف حقایق تاریخی و زیر سوال بردن نقش تاریخی حزب دموکراتیک خلق افغانستان       (حزب وطن) وارایه چهرهً مستقل بخود و سازمان مربوطهً شان و طبعاً دادن "چراغ سبز" به اولیای امور داخلی وخارجی افغانستان و...خدمت به ... در لابلای نوشتهً شان وجود دارد که به نقد و برسی آن می پردازیم:

           قبل از پرداختن به مسایل فوق، ضرور میدانم تا به این حقیقت اشاره نمایم؛ هرکه باعینک  سیاه تعصب وبا"عصبیت قومی" و "زهرقومیت" مسایل را مطرح مینماید، نه تنها با دیگران سرستیز دارد وتخم کینه ونفرت بذرمینماید، بلکه به لسان مادری خویش نیز جفا مینماید. آقای بغلانی در سرتاپای نوشتهً شان اززبان"  فارسی"  یاد مینماید و حتی یکبارهم از زبان پارسی دری ویا بقول فردوسی:

                   یکی تازه کن قصهً زردوشت             بـنظـم دری وخط درشت

                   بـفــــرمـود تـا پـارســی دری             نبشتند وکوتاه شد داوری

      ذکر نمینماید ، مگر ایشان اطلاع ندارند که زبان مورد بحث ما دردورهً خراسان زبان دری است که امروز با تفاوت لهجه ها  در افغانستان، ایران و تاجکستان مروج است در صفحهً ١٨ کتاب « داستانهای امروز افغانستان» میخوانیم که:

      «...اما ازین واقعیت نمیتوان گذشت که زبان دری در کوهساران بلند آریانا شگفته است وعطر جان پرورش مشام ماورالنهر، شبه قارهً هند وایران را بهارینهً طراوت بخشیده ومیراث گرانبهای همهً ما محسوب میگردد واین حقیقت مسجل تاریخ است که با اضمحلال پهلوی ساسانی، سپیدار زبان دری است که در برابربالندگی و سیطرهً زبان عربی، پوینده وبالنده قد می کشد...» (١)

      همچنان در صفحات ٨ و ٩ کتاب « تاریخ و زبان در افغانستان» میخوانیم که: «...این زبان در درجهً اول زاییدهً افغانستان است نه ایران، اما استانهای ایران هم بعد از خراسان یکی پس از دیگری با راه گشایی شعرا و نویسندگان ،زبان ولهجهً محلی را کم وبیش رها کرده و زبان دری خراسان را برگزیدند، بطوری که چند سال بعد تر د ر شیراز و گنجه و شیروان هم زبان ادبی شد و مولوی بلخی ودیگران آنرا به آسیای صغیر و دولت عثمانی سوغات بردند.» (٢)

      به همین ارتباط در صفحهً ١٦ کتاب « متنهای برگزیدهً منثور کلاسیک دری» میخوانیم که:

      «به گفتهً عبدالحی حبیبی، پس از کشف کتیبهً سرخ کوتل بغلان (مربوط  قرن ١٦ میلادی) زبان عصر کوشانی در تخارستان دری قدیم بوده، که مادر زبان دری دانسته شده که حدود دوهزار سال پیش ازین وجود داشته است، تا اینکه پس از گذشت پنج –  شش قرن، در نخستین قرون اسلامی، شکل زبان دری کنونی را بخود گرفت که بهترین نمونهً نثرآن (مقدمهً شاهنامهً ابو منصور سال٣٤٦  هجری میباشد).».(٣)

      به روایت چهارمقالهً عروضی سمر قندی (حدود سال ٥٥٠)، حنظله بادغیسی (متوفی سال ٢١٩، ٢٢٠) و محمود وراق شاعران  این دوره از طرف امرای طاهری به گفتن شعر دری تشویق می شدند و هر سه سبک (خراسانی ، عراقی و هندی) به اساس همین زبان رشد یافته و از حنظله بادغیسی تا رودکی و... کلیم وبیدل تابه امروز به این زبان شعر سروده اند که منحیث مشت نمونهً خروار کلام یکتعداد ازین بزرگان ادب دری را متذکر میشویم:

     نظامی:

                    گـــزارنــــــــدهً داســـتـان دری        چنــــین داد نــظم گـزارشـگری

                    نظامی که نظم دری کار اوست       دری نظم کردن سزاوار اوست

     ناصر خسرو بلخی:

                    من آنم که در پای خوکان نریزم       مر این قیمتی دُر  لفظ دری را

     سعدی:

                    هزار بلبل داستانرای عاشق را         بباید از تو سخن گفتن دری را

                     قلم است این بدست سعدی را          یـــا هـــزار آسـتیــــن دٌر دری

حافظ:

                               زشــعر دلـکــش حـافظ کسی شـــود آگــاه

                               کـه لطـف طـبع وسـخن گـفــتن دری دانـد

                               چو عندلیب فصاحت فرو شد ای حافظ

                               تو قـدراو بـه سـخن گـفـتن دری بشکـن

    فرخی سیستانی:

                               دل بدان یافتی از من که نکو دانی خواند

                               مـدحــت خـواجـه آزاده بـــه الـفـاظ دری

    خلیلی:

                                من این دُر دری به نام تو کردم

                                که تـو دُر شـناسـی واسـتاد استاد

    بدینترتیب  بملاحظه میرسد که استفاده از اصطلاح" زبان فارسی" در نوشتهً آقای بغلانی بوی طرح " حوزهً تمدنی" را میدهد که مفهوم سیطره جویانهً آن ازطرف عده یی از ایرانیان سیطره طلب مطرح می شود، که بدرد افغانستان ستیزان همانند چنگیز پهلوان ودیگران میخورد.

      طرح "حوزهً تمدنی" به مفهوم سیاسی وسیطره جویانه آنوقت بالا گرفت که آخوندهای حاکم در ایران درک کردند که با در نظر داشت اقلیت شیعه ،اسلام ضعیف و ناسیونالیزم در حال جوشش در تاجکستان بنفع شان خواهد بود تا شعار تند وتیز انترناسیونالیسم اسلامی را به شعارهای" حوزهً تمدنی" و زبان وفرهنگ تعدیل نمایند.(البته روی سخن ما به هیچوجه متوجه فرهنگیان انساندوست، متعهد و قابل احترام کشور برادر ایران نمیباشد.)

      داکتر چنگیز پهلوان در صفحات (١٥) و(٤٧٣) کتاب خویش تحت عنوان [ افغانستان، عصر مجاهدین و برآمدن طالبان] مینویسد: « ... سالهااست که این قلم به اهمیت افغانستان و حوزهً تمدنی ایرانی توجه میدهد و میکوشد با اتکاً به چار چوب نظری توجه همگان را به اهمیت این حوزه جلب کند...».

      و «... حوزهً تمدنی ایرانی به عنوان بنای سازندهً سیاست خارجی نه تنها بخش در خور توجهی از جهان اسلام را در بر میگیرد، بلکه معیار های مشخص به منظور اولویت بندی در سیاست خارجی بوجود میآورد وارزیابی اعمال کارگزاران این سیا ست را نیز مشخص میکند.». (٤)

      این مطلب وقتی قابل تشویش بیشتر می گردد که آقای بغلانی در نوشتهً شان،"سهم بیشتر" را به قوای نظامی همسایه در افغانستان که: " بتواند از نزدیک فعال و ناظر حوادث و انکشاف اوضاع باشند" ، پیشنهاد مینمایند.

     افغانستان وافغان ستیزی:

     آقای بغلانی در صفحهً (٥) نوشتهً شان مینویسد: « حقیقت این است که افغانستان کشور غیر طبعی(طبیعی) است که درآن اقوام وملیتهای گوناگون با ویژه گی ها و رسوم جداگانه و زبان و مذاهب متفاوت زنده گی مینمایند.». و البته قبل ازآن در صفحهً (٤) مقالهً شان مینویسد:

     «نامگذاری کشور از طرف استعمار و" تسجیل ملک مشاع ملیتهای مختلف" بنام یک قوم "افاغنه یا افغان" که با واژهً پشتون یا پتهان که وجه تسمیه دارد، در سال ١٨٣٩زمان پادشاهی شاه شجاع به معنی نفی و محروم ساختن سایر ملیتها و اقوام باشنده از هویت تاریخی شان پنداشته شده است...»

     ازین ارشادات آ قای بغلانی که بعداً علاوه مینماید: «...و بحث داغ پیرامون واژهً "افغان" یا "افغانستانی" در رسانه ها به همین پس منظر تاریخی ارتباط دارد.» موارد آتی استنباط میشود:

        - افغانستان را استعمار ایجاد کرده است. 

        - نام افغانستان را استعمار گذاشته است. 

        - اقوام دیگر محروم گر یده اند.

        - افغانستان کشور غیر طبیعی است.

        - بر خورد تعصب آمیز تواًم با تحقیر با کلمات افغان وافغانستان.

     البته نه تنها استادان تاریخ و بزرگان ما، بلکه بر اکثریت مردم چیز فهم وطن ما پو شیده نخواهد بود که هچو استنتاجات از تاریخ پر طلاطم کشور، صاف و ساده تحریف تاریخ است، تحریفی که میتواند اندیشه های تعصب، بغض، کینه و عداوت را در اذهان جوانان پرورش داده و به دشمنان وحدت ملی، تمامیت ارضی وآزادی افغانستان خدمت نماید:                  

تا به کی ! آن تابه کی، آن تا به کی

«کینه و بغض و عداوت تا به کی»

      ما در حال که از پدر تاریخ نگاری ابوالفضل بیهقی آموخته ایم که: « تاریخ به راه راست رود و روانیست در تاریخ تبذیر و تحریف کردن...».(ازمقدمهً علی فطروس در کتاب حلاج)  (٥) اما بر خلاف در نوشتهً آ قای بغلانی پیرامون مسایل حساس وطن ما نوعی وارونه ساختن مسایل را مشاهده مینماییم:

      هرگوشهً تاریخ، پس منظر تاریخی مختص به خودرا داشته و امکان ندارد که ما مسایل را صرفاً  درمحدودهً  قرن (١٩) مورد برسی قرار دهیم، لا اقل بیشتر از دو صد سال انحطاط، انقراض، و اشغال وطن ما، خراسان آندوره را قبل از جنبش هو تکیان به رهبری میر ویس نیکه باید مورد برسی ومطالعه قرار بدهیم، در غیر آن طوری افاده میشود که گویا:

       میرویس نیکه و یا احمد شاه بابا بر علیه کدام دولت" مشروع"  کودتا کرده و یا با سرنگونی کدام دولت "ملی" سیطرهً خود ویا قوم خودرا ایجاد و گسترش داده اند.

       برویت کتابهای با اعتبار تاریخی، حقایق تاریخی ازین قرار است:

       در بیشتر از دوصد سال قبل از جنبش هوتکیان، افغانستان کنونی که عمده ترین بخش خراسان (نه کل آن) محسوب میشد در حال انحطاط، انقراض و اشغال بوده وبدست سه قدرت: شیبانی ها  در شمال، بابری ها در شرق و صفویان در غرب قرارداشت.

       طبعاً هموطنان علاقمند به تاریخ توجه نموده اند که مرحوم غبارعنوان  فصل یازدهم جلد اول کتاب «افغانستان در مسیر تاریخ» را چنین مشخص ساخته است که پاسخگوی بسیار دقیق به مساﺌل و پشتوانهً نیرومند استدلال ما می باشد؛ « فصل یازدهم: تجزیه وانحطاط کشور در اثر نفوذ دولت های خارجی و مبارزهً مردم افغانستان از قرن ١٦تا١٨میلادی». مورخ شهیر افغان غبار این فصل را در شش بخش تحت عناوین ذیل برسی مینماید:

     یکم: افغانستان و دولت شیبانی ماورالنهر

     دوم: افغانستان و دولت صفوی ایران

     سوم: افغانستان و دولت بابری هند

     چارم: اوضاع اجتماعی افغانستان در دورهً تجزیه و تقسیم

     پنجم: مبارزات آزادی خواهی مردم افغانستان در شرق:

              - جنبش مردم به رهبری روشانیان

              - جنبش مردم به رهبری خوشحال خان خټک

      ششم: قیام ومبارزهً آزادیخواهانهً مردم افغانستان در جبههً جنوب وتاًسیس دولت هوتکی در قندهار.

      بدینترتیب بملاحظه میرسد که تجزیه و افول خراسان از اوایل قرن (١٦) الی نیمه قرن (١٨) میلادی برای مدت بیشتراز دوصد سال تداوم میابد و درین دوره است که دولت مرکزی و آزادی ملی وجود ندارد؛ چنانچه مرحوم فرهنگ در کتاب « افغانستان در پنج قرن اخیر» در صفحهً (٢٠) مینویسد: «...باین صورت دراغاز سدهً شانزدهم میلادی خراسان در بین دولت صفوی و مغلی تجزیه شد... یکی از نتایج این تجزیه آن بود که سرزمین خراسان از داشتن پایتخت و مرکزیت سیاسی بی بهره ماند...» (٦)

     در صفحهً (٥١٠) جلد اول « افغانستان در مسیر تاریخ » به همین ارتباط میخوانیم که:

« رویهمرفته دورهً دونیم قرنهً تجزیه و تقسیم افغانستان نه اینکه دورهً تعطیل سیر تکاملی تمدن افغانستان بوده بلکه دورهً تنزل و انحطاط مادی و معنوی کشور به شمارآمد. مردم افغانستان درین دوره روابط خودرا بین هم در جهات اربعهً کشور از دست دادند و خطر انحلال پیش آمد، زیرا تجزیه وتقسیم سه جانبه  به منزلت مرض سل مزمن و دامنه داری بود که به آهستگی و تدریج هویت، وحدت و استقلال ملی را به تحلیل میبرد.»

      درصفحهً (٣٢) کتاب « اسلام و سیاست در افغانستان» آمده که: «... از قرن ١٦ تا قرن ١٨ افغانستان هویت مستقل نداشت و  امپراطوری مغل، شمال کابل تا هندو کش وامپراطوری صفوی، هرات وفراه را در قبضهً خود داشتند. قندهار برای سالیان متمادی مورد منازعه بود، ازبک ها نیز برای مدتی در شمال و غرب دارای نفوذ بودند.» (٧)

      در چنین احوال و اوضاع که کشور در دست اجانب و  بطرف نابودی سوق می یافت، مردم آرام ننشسته و مبارزات ازادیخواهی گستردهً را به پیش بردند که سر انجام منجر به جنبش هوتکیان و قیام مردم و درنتجه  بقول شادروان غبار به « شکل یک انقلاب سیاسی» منجر به دفع وطرد تسلط بیگانگان و تاًسیس دولت ملی و مستقل هوتکی گردید.

      سالهای سقوط هوتکیان وتسلط مجدد صفویان و مبارزهً مردم  بخاطر دفع و طرد بیگانگان وعروج ابدالیها را مرحوم غبار در صفحهً (٥٩٣) جلد اول افغانستان در مسیر تاریخ چنین قید کرده است که:  « سیر تکامل فیودالیزم در بین اها لی قندهار و مبارزهً دوامدار علیه استیلای خارجی، زمینهً تشکیل یک دولت مرکزی قوی را درافغانستان مهیا کرده بود، این است که دولت ابدالی به قیادت احمد شاه تاسیس شد.»

      چناچه درآثار مرحوم غبار و علامه حبیبی و سایر مورخین آمده است که:

  احمد شاه بحیث یکشخصیت با درایت سیاسی از اوضاع داخلی وکشورهای منطقه بخوبی آگاه بود وتوانست که درظرف بیست و پنج سال سلطنت خود امنیت عمومی و اقتدار مرکزی ملی را بوجود آورد. پادشاه جوان بخاطر اخلاق و تقوای شخصی  تاج بر سر نمیکرد و دستار و چپن میپوشید و در برابر مردم بسیار متواضع وحلیم بود.(٨)

      احمد شاه بابا به شهادت تاریخ کثیرالقومی بودن کشور و اهمیت لسانهای ملی دری وپشتو را قو یاً درک میکرد و خود از جملهً شاعران ذوالسانین محسوب میشود که ما نمونهً یک قطعه شعر دری شان را از اثر« تاریخ ادبیات افغانستان» (صفحهً ٢٤٦) اثر زنده یاد محمد حیدر ژوبل نقل میکنیم (٩):

ما به صلحیم و خلق در پی جنگ این جا

دل ازین حادثه بسیار تنگ است اینجا

مــا تبـاهی زدگـانـیم دریـن بــــحر فـنا

تختهً کشتی ما پشت نهنگ است ایـنجا

ای وای بـــر امـیری کز داد رفته باشد

مـظلـوم ازدر او نــاشاد رفـته بــــاشد

بدینترتیب بملاحظه میرسد که:

      سیر وتطور تاریخ کشور کهن آریانای باستان وخراسان به اساس مبارزهً جانبازانهً مردم غیور ا ین سرزمین مرد خیز در وجود جنبشهای رهایبخش ملی با پیروزی موقت جنبش هوتکی سرانجام در وجود جنبش مردم برهبری احمدخان ابدالی که از دور اندیشی، خرد و مصلحت و عزم قوی برخوردار بود باعث گردید که به قولی مورخین " معجزهً تاریخ" بوقوع برسد، ودولت ملی ومقتدر مرکزی تاًسیس یابد وکشور به حیات سیاسی خود ادامه بدهد و نه تنها نا ملایمات قرون ١٩و٢٠ را سپری نماید، بلکه از دشواری های موجود نیز به همت و ارادهً مردم نجات خواهد یافت و علی الرعم خواست دشمنان تاریخی وطن ما، تا یکنفر افغان است ،زنده افغانستان خواهد بود. بی جهت نبوده که شاد روان غبار در صفحهً (٥٦) کتاب

« احمد شاه بابا» قید کرده است که: «علامهً بزرگ افغانستان، سید جمالدین افغانی با چه جملات و کلمات ستایش انگیز از احمد شاه بابا و نقش فراموش ناشدنی تاریخی آن قدر دانی مینماید.»

      اکنون که ما با سه دهه مشکلات مواجه میباشیم و روزتا روز کشور ما در منجلاب بحران فروتر میرود، با وجدان  انسانی باید اقرار نمایم که مردم ما حق داشتند و دارند که رهبر دولت مقتدر ملی ومرکزی شانرا بحیث «بابا» خطاب نمایند و درست این مردم هستند که درایت وصلاحیت آنرا دارند که کی را« بابا» بگویند و "بابا" های تحمیلی وساختگی را نفیه نمایند.

      البته در رابطه به ادعای آقای بغلانی که گویا افغانستان مخلوق استعمار است از آخرین صفحهً کتاب سید قاسم رشتیا (افغانستان در قرن نزده) میخوانیم که:

      «... وبالاخره رجال و احزاب سیاسی آن مملکت درک کرده اند که نه افغانستان جزً هند است که استیلا شود وزیر استعمار در آید، بلکه بر خلاف یک ملت قدیم وزنده ومستقل است که بزور و فشار از بین برده نمی شود ونه یک دولت پوشالی است که رقابت روس و انگلیس آنرا بوجودآورده باشد وبنابران موجودیت آن بسته به حسن روابط ویا مرحمت این دو کشور اروپایی باشد بلکه افغانستان به شهادت تاریخ باستانی ودرخشان خود مدت ها پیش از پیدا شدن رقابت های این دو کشور در شرق حتی قبل از تشکیل امپراطوری روس وامپراطوری برطانیه اثبات وجود داشته است.» (١٠)

      بدین ترتیب آقای بغلانی حتماً قناعت خواهند نمود که این خطه با داشتن تاریخ چندین هزارساله وتداوم آن در درازنای تاریخ بحیث آریانا، خراسان و افغانستان نه تنها کشور "غیر طبیعی" نبوده  بلکه تداوم آن در حال و آینده تاریخ بسیار موجه، منطقی و طبیعی میباشد.       در نقشهً سیاسی جهان هرگاه شما کشور پاکستان این دشمن تاریخی وطن ما را تصنعی و غیر طبیعی میگفتید بسیار منطقی بنظر میرسید.

      آقای بغلانی که زمانی شما" کثیر زاده" تخلص میکردید، اکنون کثیرالقومی بودن کشور را دال بر غیر طبیعی بودن آن مینمایید!!!

    افغانستان عزیز عبارت از باغ بزرگ وزیبای است که هریک از اقوام نازنین آن بمثابه گلها، زینت بخش این باغ مشترک میباشد در غیر آن در خارج از محدودهً افغانستان، تاجکستان ،اوزبکستان و ترکمنستان وجود دارد.

      مگر خراسان ما کشور تک قومی بوده است؟ آیا کشور تک قومی به مفهوم خوشبخت بودن مردم آن است؟  لطفاً به کشور همسایه ما ترکمنستان نگاه کنید که چگونه مردم آن کشور ثروتمند درتحت حکمروایی آقای" ترکمن باشی" در فقر و فاقه بسر میبرند در عین حال بد نیست نگاهی به کشور کثیرالقومی وکثیرالمذهب هندوستان بیندازید، چگونه خرد هندوستانی و دموکراسی نهادینه شده در آن سرزمین پهناور باعث گردیده که انسان شایسته از قوم اقلیت سک ریًس حکومت باشد و خانم خارجی الاصل بزرگترین حزب سیاسی برسر اقتدار را ریاست نماید.

      باید این سوال را مطرح نماییم که : برای ما خوشبختی انسان هموطن ما مطرح است ویا تغیر نام کشور؟

     هرگاه به یک فرض محال متوسل شویم و بخاطر گل روی شما نام کشور را" بغلان" و باشندگان انرا"بغلانی" بگوییم، این تغیر نام چه درد مردم بیچارهً کشور را مداوا خواهد کرد. حتماً خوانندهً عزیز توجه فرموده اند که همچو مسایل غیر ضروری اما غرضی در داخل وطن کمتر مطرح میگردد، و فقط چند تن به اصطلاح روشنفکر غرب نشین که عملاً وبالاجبار در پهلوی افغان بودن بایست هالندی بودن، دنمارکی بودن و...را ایزاد نمایند، در تلاش عجیب وغریب قرار دارند تا "افغانستانی" شوند و با یکی، دونوشته نام کشور را تغیر بدهند.

      محمود محمود درصفحهً (١٤٧) جلد ششم کتاب خویش(تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در قرن ١٩) مطلب بسیار دلچسپی دارد که با هم میخوانیم: «... رجال شرق بلند پروازی ها دارند که عقل بشری در انها دخالت ندارد، احساسات شخصی آنها بر هر چیز مقدس ملی ووطنی غلبه میکند این خود بلای عظیمی است برای ملل شرق که به این زودی ها علاج پذیر نیست این خود اسباب ووسایل جدا گانهً لازم دارد که بمرور زمان این عیب بزرگ خانه برباد شرقیان از میان برود و مانند رجال غرب جز منافع وصلاح ملت ومملکت فکر دیگر نکنند، عملی دیگر انجام ندهند وجای سر نسپارند.»(١١) 

 نام کشور وهویت ملی ما: (من افغانم که از افغانستانم)

      کشور ما از چندین هزار سال باینطرف به نامهای آریانا، خراسان و افغانستان یاد میشود. مردمان این سرزمین در طول تاریخ از فرهنگ کهن وپر بار برخوردار بوده وآریانا یکی از هفت تمدن کهن جهان محسوب میشود. موقعیت خاص جغرافیایی آن باعث گردیده تا نقش تاریخی را در آمیزش تمدنها ومنحیث شاهراه ایفا نماید در صفحه (٣٢) کتاب افغانستان شناس دنمارکی بنام اسلام وسیاست در افغانستان میخوانیم که: « ساحهً که اکنون افغانستان نامیده میشود، برای یکهزار سال چهار راه فرهنگها، امپراطوری ها و مردمان بوده است که تاریخ متلاطم داشته است. این ساحه بخش بسیاری از امپراتوری های بوده که بعضی ازآنها از همین جا ظهور کرده اند...»

      با گذشت چند هزار سال هنوز پیام وخشورانهً زردتشت(کردار نیک، پندار نیک وگفتار نیک) الهام بخش کسانی است که به تعالی وعلوً مقام انسانی می اندیشند.

      در مورد اسمای افغانستان بحیث نام کشور وافغان بحیث هویت مشترک فرا قومی و مبیین وطندوستی عام افغانی باشندگان این مرزوبوم، میخواهم یکتعداد موارد را در مطابقت با خواست وارادهً مردم بحیث مالکان اصلی و بلا منازع این کشور باستانی اراﺌـه نمایم:

      به استناد کتابهای با اعتبار تاریخی میتوان گفت که کلمهً "افغان" ماخوذ از زبان پشتو نبوده و اطلاق آن برقوم پشتون نیز قدامت بمراتب کمتر از کلمات پشتون و پشتانه  وپختون وپختانه دارد و اینکه آقای بغلانی در نوشتهً شان پټان را معادل افغان دانسته اند دقیق بنظر نمیخورد زیرا پټان هندوستانی ها ماًخذ از کلمهً  پختانه و نخستین محل اقامت شان پتنه است به هر حال افغان نام بسیار قدیم است که تا ریگویدای هند بحساب «اپاگان» میرسد.

      واضح است که این کلمه در یک مقطع تاریخ معادل قوم پشتون بکار رفته و بعد از تغیر نام کشور افغانستان آهسته آهسته بحیث معرف هویت ملی تمام باشندگان این سرزمین استعمال گردیده و مروج شده و مورد قبول مردم قرار گرفته است.

      کلمهً« افغانستان» نیز خلق الساعه نبوده، سابقهً بسیار طولانی دارد وذکر آن در کدام قرار داد به مفهوم خلق کشور (افغانستان) نمی باشد و هرگاه به قدیمی ترین اثار از جمله به

فتوح البلدان نظر بیاندازیم معلوم میشود که حدود آریانا و خراسان شامل چندین کشور کنونی است وافغانستان کنونی عبارت از تداوم تاریخی آریانا و خراسان در عمده ترین واساسی ترین سرزمینهای آن میباشد، واضح است که در انتخاب این اسما صندوق رایگیری گذاشته نشده است و چنانچه میدانیم در اکثریت قریب به نود فیصد کشورهای جهان نیز این معمول مطرح نبوده است. اما بیایید مطالعه نماییم که ارادهً ملی مردم درین دو مورد، در طی همین بیشتر از دو قرن متبارز بوده ست یا خیر؟

      توجه جدی خوانندهً عزیز را به موارد ذیل جلب مینمایم:

    ــ آیا در سه جنگ آزادیبخش ضد استعمار انگلیس مردم بنام مشترک افغان وبخاطر وبنام افغانستان نه رزمیده اند؟ به این ابیات مردمی که در همان زمان سروده شده است توجه فرمایید:

محمد جانخان مرد میدان است

ایــوب خان شـیـر غـران است

مـیربچه خان رس رسان است

آزادی فـــخـر افــغــان اســت

      و یا مولوی عبدالروف خاکی موسس انجمن سراج الاخبار که بقول علامه حبیبی درجنگ دوم افغان وانگلیس در تحریص بدفاع وطن این ابیات را سروده است:

             افغان اگر نظر فگند بر صلح خویش

                                         اول ببایدش که بگیرد سلاح خویش

      - سه جنبش مشروطیت اول، دوم وسوم که جنبشهای عقلگرای، میلیگرای و وطندوستانه بوده ورهبران آن به مثابه پدران معنوی منوران وروشنفکران وطن ما محسوب میشوند،

 نه تنها درین ارتباط صحه گذاشته، بلکه مفهوم وطن و وطندوستی را غنا بخشیده اند. زمانیکه مشروطه خواهان سازمان ویا انجمن «اخوان افغان» را میساختند، واضح است که هدف آنان

« احاد ملت» است نه یک قوم خاص.

   - تمام لویه جرگه ها که بشکل نسبی مبین ارادهً مردم بوده درین ارتباط مهرتایید گذاشته اند.    – تمام قوانین اساسی کشور:

            - قانون اساسی زمان شاه امان الله

            - مادهً نهم قانون اساسی زمان نادرشاه

            - مادهً اول قانون اساسی زمان ظاهرشاه

            - مادهً بیست ویک  قانون اساسی اولین جمهوریت به زعامت داود خان

            - اصول اساسی جمهوری دموکراتیک افغانستان

            - قانون اساسی جمهوری افغانستان

            - قانون اساسی دولت فعلی(١٢)

      تمام اتباع کشور را بدون درنظرداشت تعلق قومی بحیث شهروندان افغانستان مسجل ساخته است. همچنان تمام قوانین داخلی از "تمسک القضات الامانیه" الی قوانین که تا اکنون به تصویب رسیده است این موارد را مسجل ساخته است.

     - تمام قرارداد های بین المللی کشور این موارد را تسجیل کرده وبه تمام میثاقهای بین المللی ، کشور ما به حیث افغانستان الحاق خویش را اعلام نموده است.

     -  تمام شخصیت های بزرگ ملی از وزیر اکبر خان تا محمد ایوب خان، ملالی، میر مسجدی خان ،غلام محمد میمنگی و نذیهی، محمد عثمانخان پروانی ، اسماعیل بلخی ، محمودی... و همچنان شخصیت های با اعتبار علمی از علامه سیدجمالدین افغانی گرفته تاعلامه طرزی، داوی، بسمل ، حبیبی، کهزاد، غبار و...تا معاصرین ودانشمندان بزرگ که در قید حیات میباشند و همچنان تمام شعرای کشور در این دوصد سال با سرودن بهترین اشعار وطنی – حماسی وشورانگیز بنام افغان و افغانستان صحه گذاشته اند. تمام موسسات علمی کشور وتمام آثار تاریخی – علمی موًید استدلال ما می باشند.

      هم چنان باید گفت که من تا اکنون نشنیدم که مر حوم بدخشی ویا سایر رهبران میانه رو

« سا زا» نام وهویت ملی ما را مورد تردید قرار داده باشند.

      در بحرانی ترین لحظات مردم ما بنام افغان در پهلوی همدیگر و شانه به شانه یکدیگر از وطن مقدس و مشترک شان دفاع و مواظبت نموده ومینمایند. بدینترتیب بملاحظه میرسد که ارادهً واقعی وآزاد ملی  درین ارتباط اظهرومن الشمس است. مردمان این مرز وبوم تاریخی کلمهً افغان را معرف هویت ملی فرا قومی خویش دانسته و افغانستان را بحیث نام وطن مقدس خویش مبارک خوانده ومیخوانند وبیجهت نبوده است که عبدالوکیل هاجر از شاعرا تاجک تبار فریاد سر میدهد که:

نه زانگلیس وروس نه زامریکا ونه زآلمانم

مـن افـــغـانـم مـن افغـانـــم مـن افـــــــغـانـم

کیها " قوم پرستی" را دامن میزنند:

      ضرور خواهد بود تا توضیح گردد که چه کسانی میخواهند به اصطلاح قومیت را دامن زده و میخواهند نقش « مدعی العموم» ای یا آن قوم را "بازی" نمایند. کتگوریهای متعدد  و باانگیزه های مختلف این مسایل را دامن میزنند که یکی از آن جمله "سیا ست مداران " و یا "سیاست بازان" شکست خورده اند، حوادث سالیان اخیر نشان داد که چگونه عدهً از بلند پایگان "چپ" و "راست" ومدعیان انترناسیونالیزم پرولتری و انترناسیونالیزم اسلامی در سطح قوم پرستان تنزل کردند و تلاش نموده و مینمایند تا "مصرف بازار سیاسست" را بقول خودشان با

" کارت اقوام" تمویل نمایند.

      استناد به احوال بحرانی بخاطر توجیه اندیشهً های قومی

      بخصوص در یک ونیم دههً گذشته چنین معمول گردیده است که گروپ هاو تنظیمی های ذیدخل در بحران، معضلهً افغانستان را بحساب اقوام شریف کشور قلمداد  و تقرب و نزدیکی آنان را بحساب  به اصطلاح" وحدت ملی" تلقی می نمایند. درین راستا پالیسی کشور های همجوار وذیدخل وذینفع در بحران افغانستان نیز بر وخامت وضع افزوده است.  پاکستان به زعم خود نقش حامی پشتون های افغان را بازی مینماید وایران وسه کشور همسایه شمالی وروسیه ، خودرا حامی تاجک ها و اوزبک ها وهزاره ها جا میزنند، متاًسفانه طی اینمدت تمام جوانب بیرونی، سرما یه گزاریهای خودرا کرده اند وهمین اکنون نیز تنطیم ها و گروپهای مربوطه را در مسیر منفعت جیو پولیتیک خویش سمتدهی مینمایند.

      درعمل چه میگذرد؟

      خوشبختانه مردم رنجدیده و عذاب کشیده از هر قوم و تباری که اند همیشه حساب جدا ازین معامله گران و "رهبران" و"قوماندانان" و"امیران وآمران" راداشته اند.

 با وجود که مردم در گروتفنگ بدستان  بی بند بار قرار داشته و دارند اما راه شان وقضاوت شان جدا از آنان بوده است. در تمام حوادث تراژیک وخونبار، مثالهای افتخار آمیز وجود دارد که مردم با تمام تحریکات ودامن زدن به تعصبات در حا لیکه همه هست وبود شانرا از دست داده اند ، نخواستند درین "استخوان شکنی" ها شرکت نمایند. در یکی از شماره های نشریه سپیده خواندم که: (هنگام تسلط طالبان بر مزارشریف ، چگونه یک هموطن محاسن سفید پشتون ، جوان هموطن هزاره را که مورد تعقیب طالبان قرار داشته، در خانهً خوش مخفی و نجات میدهد و همچنان در روز های شکست طالبان یک هموطن هزاره ، هموطن پشتون را که در خطر نابودی قرار داشت دفاع مینماید.

      همین اکنون ده ها گزارش از موسسات بین المللی، ژورنالیستان وچشمدیدها ، حکایه از آن دارد که چگونه "تاجران اقوام"  ده ها هموطن اعم از زن ومرد هم تبار خویشرا در نقش"مهتر"  و"چاکر" و" بادیگارد ونگهبان" و" کبک بان" و...  در خدمت خویش قرار داده و مانند غلامان و کنیزان از آنان بهره برداری مینمایند. هیچگاهی دیده نشده است که این آقایان ملیونر، مکتب وسرک ویا شفاخانهً را از پول باد آورده وچورکرده در محلات خویش ساخته باشند بلکه صرف برای نشان دادن زهر چشم وابراز تفخرواثبات برتری خویش به ساختن قصر ها و بنگاله ها پرداخته اند.

      بسیار مضحک و خجالت آور است که اقای حشمت غنی احمدزی با تابعیت امریکایی، خودرا نمایندهً دربدر ترین مخلوق خدا یعنی کوچی ها جازده و از نام آنها ملیون ها به جیب میزند. در نقطهً مقابل آقای" مارشال" را ببینید که آسمان خراشها میسازد و چندین هزار دالر را کبک میخرد اما خلق الله پنجشیر که مصیبت جنگ خانمان سوز را متحمل شده اند بدون سرک ومکتب و داکتر ودوا بحیات جهنمی بخورو نمیر ادامه میدهند.

"قلم سالاران " در خدمت "جنگ سالاران":

      هدف من از قلم سالاران کسانی اند که قلم را در خدمت " افتراق ملی" و قوم پرستی قرار داده آگاهانه یا نا آگاهانه در خدمت جنگ سالاران قرار داشته  به مدح وثنا و توجیه جنایات آنها میپردازند.

      بدینرو مبرمترین رسالت منور و روشنفکر واقعی وطن ما این خواهدبود تا از نام دمکراسی، عدالت اجتماعی و وحدت ملی علیه "جنگ سالار" و "قلم سالار" قرا گرفته این تاجران "قوم"  و"خون" را افشا و فقط و فقط از وطن مقدس و مشترک و مردم رنجدیدهً افغان دفاع نمایند. چقدر ضرور ومفید خواهند بود که بزرگان ما درعرصهً دانش وخرد ودر راه تقرب وتفاهم پیشگام باشند، دانشمندان پشتو زبان به ارتباط دانشمندان دری زبان بنویسند و هردو شان از دانشمندان ازبک وبلوچ و نورستانی ... یاد نمایند خداوند عمر دانشمند بزرگوار

« نومیالی» را طولانی داشته باشند که فرمودند:(من همکاری خودرا در سایت ژواک با " سنت شکنی"  آغاز میکنم و در مورد رثای یکی از دانشمندان زبان دری مرحوم « عا لم دانشور» مطلب را میفرستم.) هم چنان داکتر اسدا له «حبیب» در سویدن و باری در دنمارک مطالب با ارزش مند را در مورد تقرب لسان های ملی و رسمی پشتو ودری بیان کرده و فرمودند که: این هردو همچون دو موج خروشان در دل دریای فرهنگ مشترک شنا نمو ده وشنا خواهند کرد .

طرح مسًلهً قومیت، گریز از شناخت واقعی جامعه:

      با وجود تعاریف گوناگون که ازدیدگاه های  مختلف در مورد جامعهً افغانی ارایه گردیده، و یک بخش این تعریفات براساس شناخت علمی و تاریخی استوار بوده ، واقعیت های نسبی جامعهً مارا باز تاب داده است که بر اساس آن یقیناً اکثریت بزرگان ما علماً و عملاً قبول نمایند که « جامعهً مصیبت زدهً طراز استبدادی آسیایی» افغانستان یک جامعهً قبیلوی (ترایبا لیزم) است و برای درک از «قدرت» و دریافت کلید جامعه باید بدان تمسک ورزید و البته این خصوصیت برخلاف تصور انتزاعی که قبیلوی بودن را منوط و مربوط به قوم پشتون مینمایند، شامل تمام اقوام کشورمیشود. دانشمند جوان «دای فولادی  در کتاب حجیم خویش بنام« قلمرو استبداد» مینویسد:

     «در تیوری "ستم ملی" قبیلوی بودن حکومت تفسیر نگردیده که حکومت قبیلوی ریشه از فرهنگ قبیلوی میگرد و نه تنها پشتون بلکه تاجک و اوزبک و هزاره وبلوچ و... وترکمن نیز با فرهنگ قبیلوی زندگی می کنند و فرهنگ قبیلوی ستمگرا وستم پذیر است...

     تیوری"افغان ملت" تیوری برای شناخت استبداد نبوده بلکه فکر برای هر چه قبیلوی کردن مناسبات حکومت با مردم است...

     ولی در هردو تیوری برای تامین آزادیها و حقوق شهروندی  راه حل وجود ندارد و هر دو تیوری بیگانه با اساسات دمو کراسی و با نهادینه شدن حقوق و ازادیهای مردم اند...» (صفحهً ب همان اثر)

     موصوف در صفحهً چارم همان کتاب مینویسد:

     «تاکنون چنین عرف بوده که تنها جامعهً پشتون قبیلوی پنداشته شده و جوامع غیر پشتون گاهی بطور ضمنی و گاهی بگونهً بی پرده متمدن معرفی میشوند. اینگونه دیدگاه ها نه تنها بنیاد علمی نداشته، بلکه دلیلی برای بیخبری از مناسبات قبیلوی در تاروپود فرهنگ ودین و اقتصاد جوامع ازبک و تاجک وترکمن و ...هزاره نیز بوده میتواند. تمام باشندگان افغانستان در طول تاریخ خود با فرهنگ قبیلوی زندگی کرده اند...» (١٣) 

استبداد و خودکامگی "قوم" ندارد:

      ا گر حوادث تاریخی وطن  دقیق مطا لعه شود درمییابیم که "خود کامگی" و " استبداد" و "یکه تازی" را اشخاص بحساب تسلط و سیطرهً شخصی خود اعمال نموده و مینمایند و عندالضرورت بدان پوشش قومی، مذهبی وسمتی میدهند ویا به عبارهً دقیقتر مذهب، قوم و سمت واعتقاد را در خدمت" استبداد" و سیطرهً خویش قرار میدهند.

     عبدالرحمان خان نه تنها هزاره ها را بقتل رسانید، بلک قاتل پشتونها، اوزبکها و سایر اقوام نیز است. وی بود که با قرارداد دیورند خنجر استعمار را بر پیکر افغانستان فروبرد و "قوم" پشتون را به دوقسمت تقسیم کرد و بدینترتیب در مقابل تمام وطن بصورت عام و بصورت اخص در برابر پشتونها به صورت خاص بزرگترین جفا وخیانت رامرتکب شد که ضربه وصدمهً آنرا تا حال وطن ما بدوش میکشد. بیجهت نبوده است که این مستبد تاریخ که نقاب "قوم" و "مذهب" را برخ میکشید  شخصیت بزرگ ملی و ضد استعماری ملا مشک علم را تحقیراً "ملا موش عالم" میخواند وبا توحش ضد اسلامی و ضد انسانی جسد وی را از قبر بیرون واتش زد، تا  طرفداران او (غلجایی ها) را" درس عبرت" داده باشد . این شاه مستبد بر علیه سایر شخصیت های ملی، اسلامی وضد استعماری واستبداد کین توزانه عمل مینمود ، نعیم الدین آخوند زاده معروف به صاحب هده شخصیت بزرگ ضد استعماری را وادار به فرار مینماید وعلیه فاتح«میوند» محمد ایوب خان غازی به جنگ و کشتار پرداخته و طرفداران اورا قلع و قم مینماید.

      دورﺌیس دولت و دو صدر اعظم که توسط حفیظ اله امین بقتل رسیدند هر چار نفر منسوب به قوم پشتون بوده اند، او نه تنها طاهر بدخشی بلکه داکتر کریم زرغون را نیز به شهادت رسا نید.و منصور هاشمی صدها پیر وجوان بدخشی راغرق دریای کوکچه نمود.

      پهلوان« احمدجان»  تاجک تبار وقهرمان ملی پهلوانی و رﺌیس تیم بز کشی پنجشیر و صد ها جوان دگر اندیش و آزاده اندیش پنجشیر، کاپیسا وپروان توسط مسعود در دوران  "جهاد و مقاومت" وهمچنان در زمان حکمروایی اش به شهادت رسیدند.

      تعداد زیاد از شخصیت های ملی پشتون در پاکستان توسط گلبدین حکمتیار ترور گردیده و سگش" زرداد" دراثنای کشتن بیگناهان وافگندن در دریای کابل از قوم ونسب کسی سوال نمی نمود.

تیوری ناقص ومغرضانهً حاکمیت سه صد سالهً پشتون ها:

      در افغانستان اشخاص منسوب به قوم پشتون ویا خانوادهً پشتون تبار درین مدت حکومت کرده اند که در میان آنها بهترینها و بدترینها قرار دارند که هر کدام باید بر حسب شخصیت وعملکرد در ظرف  زمانی خودش مورد ارزیابی وقضاوت تاریخ قراردارد.

      ا گر عبدالرحمن خان از هزاره ها کله منار ساخته ، نواسه اش شاه امان اله آزادی و تساوی کامل حقوق هزاره ها را اعلان وتطبیق کرد و هموطنان هزاره در مقابل تا اخرین امکان در دفاع از سلطنت امان اله و بر علیه حاکمیت بچهً سقا رزمیدند.

      تیوری حاکمیت سه صد ساله انکار از اصل طبقاتی جامعهً افغانستان بوده  طراحان آن نمیتوانند  نشان دهند که در طی این مدت اکثریت مطلق پشتونهای محکوم ازلحاظ طبقاتی از تاج و تخت حاکمان هم تبارشان چه بهرهً را نصیب شده اند، همینطور نمیتوانند اثبات کنند که در حاکمیت چهار سالهً ربانی  چه تغیر در زندگی هموطنان تاجک ما رونما و ازجمله مردم محروم بدخشان و تخارستان و در زمان تسلط یک قریه برعمده ترین بخش حکومت موجوده اهالی پنجشیر چه  چیزی را بدست آورده اند.

گذار از قوم وقبیله:

      باالاخره  باید افغانستان از مرحلهً قوم وقبیله گذارنماید در غیر ان چگونه امکان دارد نوگرایی ومدرنتیزم درکشور مامحقق شود وافغانستان ازعقب ماندگی قرون درشاهراه انکشاف و تمدن وترقی قرار گیرد.

      دلچسپ است که به اصطلاح روشنفکران ما هم از ترقی صحبت مینمایند و مدافع دموکراسی و حاکمیت قانون میباشند و هم حاظر نیستند از جوف قوم و قبیله بیرون آیند. مسلم آنست که تعلق قومی بامسایل قوم پرستی ارتباط ندارد. افغانستان کشور کثیرالقومی و خانهً مشترک و مقدس تمام اقوام با هم برادر وبرابر وطن ما میباشد.

      در مسیر تاریخ برخوردهای متفاوت درین ارتباط انجام یافته است. رژیم شاهی و داود خان با کتمانکاری و دوری جستن از حقایق جامعه، و با برخورد شکلی و بعضاً بجان هم انداختن وبحال شان ماندن عمل میکردند در سالهای اخیر حاکمیت ح.د.خ.ا مسایل قومی را حاد ساختند و با آمدن تنظیم ها ی جهادی و وبعداً در وجود طالبان  شدت بیسابقه یافت. بدینرو با تجارب مثبت ومنفی درد ناک گذشته باید در مسیر حرکت نماییم که توسل بوحدت و وفاق ملی میسر وممکن باشد.

 باید افغانستان مسیر واقعاً دمکراتیک را طی نماید و فکر میشود که حلال تمام مشکلات نظام واقعاً دمو کراتیک مبتنی بر:

                          ـ  مردم سالاری

                          ـ  اعمال حاکمیت قانون و دموکراسی

                          ـ  تحقق حقوق شهر وندی

                          ـ رشد متوازن اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی

بوده و بر اصول عدالت اجتماعی و اساسات وحدت ملی استوار باشد، در نظامی که شخصیت فرد متبارز میگردد، دیگر تبار و ایل قبیله وقوم جای خودرا به شایسته سالاری میدهد و درست در آنوقت است که نه ناسیونالیزم محلی ونه شوونیزم ، نه اقلیت و نه اکثریت در کار خواهند بود، مردم آرای شان را در اکثریت انتخاباتی و از طریق صندوق آرا متبارز خوا هند ساخت. (یک شهر وند ـ یک رای) و درست درین جا است که  برای  خان و ملک و ارباب وقوماندان که عاملین اصلی برهم زدن وحدت ملی اند جای باقی نمیماند.

      تاًمین وحدت ملی حادثه است و یا پروسه:

      یکی از خصایل منفی ما جهش و طی نکردن پروسهً قانونمند در رشد و تکامل جامعه بر مبنای خصلت شرقی است یا باید آناً بدست آید  یا هرگز ، یا کلاً میخواهیم ویا هیچ نمیخواهیم. این عادات و خصایل ما باعث گردیده که میخواهیم  تاریخ وجامعه را براساس خواست خود تغیر بدهیم.

      با تجربهً خونبار ودرد ناک سه دههً اخیر، اکنون باید دریافته باشیم که بدون یک مرحلهً گذار و بدون ایجاد اساسات اقتصادی و رشد مناسبات اقتصادی و ایجاد بازار ملی و همزمان رشد اجتماعی و فرهنگی، امکان دستیابی به شعار های دلپسند و واقعاً مقبول وحدت ملی ، عدالت اجتماعی، میسر نخواهد بود، بدینرو ما باید خودرا با شناخت کثیرالجوانب پروسهً اجتماعی ـ تاریخی عادت دهیم و درین حالت امکان آن میسر خواهد بود تا از ستیز اشخاص و اقوام وقبایل به مسایل اندیشه ها ، پروسه و آینده نگری و وجوه اشتراک نایل گردیم.

      نوعیت رژیم سیاسی و" حل مسًلهً ملی":

      آقای بغلانی در صفحهً (١٩) نوشتهً شان دو راه را برای حل مسـﺌلهً ملی پیشنهاد مینماید:

      الف:  ایجاد شورا های انتخابی برای خود گردانی و قدرت و ادارهً دولتی در محلات که درآن مردم بومی نقش اساسی و پیشاهنگی داسته باشند.

      ب: ایجاد نظام فدرال برپایه هویت ملی و تاریخی، در چار چوب کشور واحد

درینمورد دومسًله قابل تعمق و دقت است:

      در مورد بخش الف:

      این معضله کدام اشکال در پرنسیپ ندارد حتی همین قانون اساسی موجد طور سردر گم نیز چنین مسایل را طرح کرده است. این جانب در نوشتهً پیرامون طرح قانون اساسی اصطلاح" دولت مرکزی غیر متمرکز" را مطرح کرده بودم، اما پیش شرط تحقق آن باید نکات آتی باشد:

                 ـ  قدرت نیرومند دولت مرکزی که ممثل اقتدار ملی و حاکمیت قانون باشد.

                 ـ  خلع سلاح عام وتام تمام گروهای مسلح.

      درغیر تعمیل دوشرط ذکر شده، بعوض تاًمین حاکمیت مردم، چنانچه در انتخابات پارلمان مافوق ارتجاعی موجود مشاهده گردید، همان جنگ سالاران و تاجران هرویین و غاصبان حقوق مردم ، از نام مردم و به اصطلاح با رای مردم در شوراهای محل نیز احراز موقعیت نموده و مینمایند.

      در رابطه به بخش ب:

      درین ارتباط باید عرض نمایم که توسط  آقای بغلانی " مسـﺌلهً ملی " با نوعیت رژیم سیاسی مرتبط دانسته شده است در حالیکه  تجربهً رژیم های سیاسی جهان اعم از دول واحد و  فدرال مبیین این حقیقت است که فقط وفقط محتوای دولت که تا چه حد واقعاً دموکراتیک می باشد حلال  مجموع مسایل مردم از جمله در کشور کثیرالاقوامی مانند افغانستان میباشد.

      لطفاً به پاکستان نگاه کنید که اقوام غیر پنجابی در کدام موقعیت نابرابر قرار دارند. در عین حال در فدرالیزم هندوستان بر عکس، با تمام کثرت وتعدد اقوام و مذاهب ، مردم با خرد هندوستان چنان دموکراسی را اعمار نموده اند که آهسته آهسته مفهوم اقوام و مذاهب جایگاه شانرا به حقوق شهروندی، شهروندان هندوستان خالی مینمایند. در کشورهای سکاندیناویایی سهمگیری مردم در قدرت و اداره دولتی در مقایسه با تمام جهان در سطح بالا قراردارد، مردمان این کشور ها نه از فدرالیسم صحبت مینمایند و نه از دولت واحد ، بلکه در عمل بهترین عناصر هردو را محقق ساخته اند. صلاحیت واحد اداری محلات اینکشور ها که بنام کمون (ماًخذ از کومون پاریس) یاد میگردد، کاملاً انتخابی بوده  ودارای صلاحیت حل وفصل تمام مسایل زندگی روزمرهً مردم  محل است.

      بدینرو، در افغانستان اعمال حاکمیت قانون ، دولت مقتدرملی و خلع سلاح عام وتام، شاید بتواند زمینهً گذار به نظام دموکراتیک را مساعد سازد.

      ذکر مطالب فوق به این دلیل ضرور بنظر میرسد، تا آقای بغلانی وسایر دوستانیکه صرف نوعیت رژیم سیاسی را حلال مسایل قومی مربوط میدانند درک خواهند نمود که کلید اساسی حل وفصل مصایب اجتماعی در تحقق واقعی عدالت اجتماعی نهفته است و قدر مسلم آنکه درافغانستان تعمیل فدرالیزم برمبنای قومی با درنظر داشت اختلاط اقوام مختلف درمحلات مشترک غیر عملی میباشد.

      آقای بغلانی در صفحهً(٢٣) نوشتهً شان برای حل وفصل مسایل افغانستان پیشنهادات را ارایه مینمایند که اگر عمل گردد یقیناً این شعر مصداق پیدا خواد کرد:

از دســـــت بوس میل به پا بوس کرده ایم

وز لطف دوستان ترقی معکوس کرده ایم

 

متن پیشنهاداقای بغلانی ازینقراراست:

     «حضور نظامی های خارجی قاره های دور، در میان همسایگان، نارضایتی ها و بحثهای سیاسی داغ و دامنه دار بار اورده است وبرخی کشور ها در باره تشویش ابراز کرده اند. بخاطر رفع تمام نگرانیها، رعایت شرایط زیر میتواند اثر مثبت داشته باشد:

      ١ـ  در ترکیب قوای نظامی فعال موجود به کشور های همسایه و منطقه سهم بیشتر داده شود که بتواند از نزدیک فعال و ناظر حوادث و انکشاف اوضاع باشند...»

      اگر کدام ملحوظ خاص نزدجناب بغلانی مطرح نباشد مگر ایشان درین سی سال نفهمیدند که  تراژیدی خونبار افغانستان معلول ومحصول مداخلهً همسایگان طماع وحریص و افغان دشمن بوده وتا هنوزبا ابعاد وسیعتر ادامه دارد. مگرآقای بغلانی از نیات شوم آخوندهای ایران و مقاصد خصمانهً پاکستان در قبال وطن ما اطلاع ندارند.(ازنظر من بیگانه، بیگانه است فرق آن چه خواهد بود که از کدام قاره برای تاراج وطن ما آستین برزده باشد ، قاره وکشوردور ونزدیک چه تاًثیر بر اهداف شوم شان خواهد کرد...)

      این طرح آقای بغلا نی واضحاً برسمیت شناختن حق جیوپولیتیک و قراردادن نیروی داخلی بحساب در بند قرار داشتن به جیوپولیتیسم همسایه ها است. البته در احوال فعلی افغانان وطندوست حق دارند بر این نقطه پا فشاری نمایند که بایست بزودترین زمان ممکن افغانستان به پای خوش ايستاده شده وازقوای مسلح ملی ونیرومند برخوردار گردد که بتواند رسالت حفظ استقلال،تمامیت ارضی وحاکمیت ملی را عهده دار گردد.

  تعلل آقای کرزی درتکمیل وساختن قوای مسلح ملی وپالیسی آ ن مبنی بر دور ساختن کدرهای تحصیل یافته ومجرب از صفوف قوای مسلح ودرعوض پرساختن آن توسط ایله جاریهای جهادی، شک وتردید ها را درمورد نیات دولت و حامیان خارجی شان در راس ایالات متحدهً امریکا افزایش میدهد.

      آقای بغلانی درصفحهً (٨) نوشتهً شان، ابلاغیهً سازمان سازا را در ارتباط به " پیروزی مجاهدین" بنشر رسانیده اند که واقعاً یک سند« ننگین» ولکهً ننگ بر پیشانی تسوید کنندگان آن است که سیاهی این لکه با گذشت هرچه بیشتر زمان بشتر وبیشتر برجسته میگردد.

  دراین سند سازا سه نکتهً ذیل برجسته است:

      ــ  شادمانی بخاطر سقوط رژیم تحت رهبری ح.د.خ.ا (حزب وطن)

      ــ پینه زدن خود با قوماندانان جهادی ومنجمله با احمدشاه مسعود.

      ــ  تعریف از فاجعهً هشتم ثور بحساب انقلاب ملی ـ اسلامی

 ذیلاً  هرکدام را  به ایجاز به برسی میگیریم:

در رابطه به سقوط رژیم برهبری ح.د.خ.ا(حزب وطن) :

 شادمانی سازمان سازا از سقوط رژیم در سند مذکور، موارد آتی را بازگو مینماید:

      ــ اپورتونیزم وناجوانمردی سازا  با موً تلف وحامی اش(ح.د.خ.ا)  ودولت که در آن سهیم بود.

      ــ  شادمانی از موضع عصبیت قومی مبنی بر سقوط یک زمامدار پشتون تبار.

   تسوید کنندگان وتاکید کننددگان این سند فراموش کرده اند که در قرن بیست این دومین سقوط نهضت چپ دموکراتیک است (سقوط اول نهضت امانی یا مشروطیت دوم)  که پیامد هردوشکست، سقوط کامل مجموع کشور در پرتگاه تاریک وهولناک تاریخ، وتسلط کامل تاریکترین و سیاه ترین نیروها است.

      در هردو دورهً فوق الذکر با تمام کمی و کاستی ها واشتباهات ،فی الواقع تلاش تاریخی مردم برای:

      ــ  نوگرایی و مدرنیزم

      ــ  ایجاد دولت ملی

      ــ  تعمیل تحولات اجتماعی واقتصادی

      ــ  تحقق عدالت اجتماعی وتحکیم وحدت ملی

  به شکست مواجه میشود و بدیل آن، در هردو حالت:

      ــ  نابودی هستی مادی ومعنوی کشور

      ــ  تخریب کامل اساسات وسیستم دولتی بشمول قوای مسلح

      ــ  نابودی موسسات علمی، فرهنگی وتعلیمی و تحصیلی

      ــ  تطبیق شریعت به عوض قانون

      ــ  کشانیدن کشور در پرتگاه جنگ داخلی، قومی و مذهبی 

      ــ   چور وچپاول تمام هستی مادی ومعنوی به مفهوم کاملاً دقیق کلمه

      (البته خسارات مادی و تعرض بر مال وناموس مردم در دورهً آشوب سقوی بسیار کمتر بوده است.)

      باید گفت که این "سند" بُعد دیگر نیز دارد که احتمالاً مطمح نظر تسوید کنندگان آن بوده است، وآن همنوایی با "صدور" تنظیم های جهادی درکابل وتسلط عام وتام پاکستان بر تمام شًون کشور ما است. چنانچه در کتاب (تلک خرس) که مترجم آن (آقای نثار احمد صمد) بدرستی آنرا «فاجعهً قرن» نامیده اند از قلم دگروال یوسف گردانندهً پشت پردهً " تنظیم های  جهادی و مقاومت" میخوانیم که:

     «هدف عمدهً ما در راه فتح جنگ نه تنها خروج شورویها از افغانستان، بلکه طرد ومفرور ساختن کمونیستهای افغانی از کابل نیز بود.

     جهانیان فتح ونصرت مارا صرف با رویکار آمدن مجاهدین در کابل تشخیص و تصدیق نموده میتوانستند و جنرال اختر عبدالرحمان همین عقیده را داشت، درحالیکه آرمان ما نیز چنین بود، روی همین ملحوظ بود که کابل باید تباه و مشتعل میگردید.».(١٤)

 آیا  شادی  تسوید کنندگان سازا نیز از" پیروزی مجاهدین" رسیدن به مقاصد فوق بوده است؟

     ــ در مورد پینه زدن با " آمر" مسعود:

     درین ارتباط فکر مینمودم  که هرگاه، فامیل آن قوماندان روزی جایزهً را برای مداحان مسعود و"پینه زنان" به آن تعین نمایند حتماً چند تن از به اصطلاح "رهبران" ح.د.خ.ا (حزب وطن) مستحق خواهند گردید اما طوری که معلوم میشود، رهبری سازمان سازا  گوی سبقت را  ربوده باشد

   به هرحال باید به تمام" پینه زنان چپ" بگویم که: شما که در "افتخارات قوماندان مسعود" خودرا سهیم میدانید لذا بر اساس رسم وراه عیاری و جوانمردی افغانی بایست درمسًولیتها ،