
محمد اسحاق فایز
"سلام، آزادی! "
زنده گی درکشورمن، متاعی است که می تواند پیوسته دستخوش تجاوز وتعرض قرار بگیرد. در سی سال اخیر کشور من از شرق وغرب ، شمال و جنوب مورد هجوم بیگانه گان قرا ر گرفت و برحریم همه چیز مردم ما تجاوزشد.
پس ازسرنگونی حکومت فقیدمحمدداود، ریس جمهورافغانستان درهفتم ثور1357، مردم ما تا اکنون روز خوشی ندیده اند ورویداد های بعدازآن تا سرحد فاجعه گسترده ای در وطن عزیز ما توسعه یافت.
ادبیات به عنوان یک پدیده اجتماعی، دراین سالیان پردرد وعذاب بخشی از این مصایب وآلام باشنده گان این سرزمین را درقالب شعر بازتاب داده است ولی درکشور من به داستان ورمان کمتر توجهی صورت گرفته است و حتا شمار کسانی که در عرصه داستان نویسی قلم فرسایی می کنند با تاسف که از شمار انکشتان دودست من بیشتر نیستند.
دلیل و یا هم دلایل نه پرداختن به داستان درکشور ما معلوم است و اینجا فرصت ادامه آن بحث نیست.
جنایات بیشماری در کشور ما از سوی عوامل داخلی و خارجی صورت گرفت که شرح وبیان آن همه جنایات و رویداد های خونین و هول انگیز نیاز مند کار پرتلاش وزحمت فراوان میباشد. مردم باغیرت و فداکار ما در میان این سال های دشوار، کارنامه پر افتخاری هم درراه آزادی و حصول استقلال کشورخود دردوره های جهاد ومقاومت به یاد گار مانده اند که مایه سرافرازی نسل های بعدی در این سرزمین می باشد. مادر این سال های دشوار مقابله جانانه یی دربرابراشغالگران کشورخود نمودیم و داستان این کارزار و مقابله آن قدربزرگ است و موجب مباهات ملت ما، که برای بیان آن نوشتن صدها رمان و داستان نیز ناکافیست .
مایه تاسف اینکه در این مورد تا حال کاری صورت نگرفته است واگر رمان"عصرخودکشی"رزاق مامون راجداکنیم، چیز قابل ملاحظه دیگری در زمینه رمان نداریم .
ابعادقضیه آزادی کشوروکارنامه مردم ما دراین سال هابه قدری وسیع است که نمی توان با "عصر خودکشی" شرح ماجرا هارا تمام یافته تلقی کردوقلم هارا درجیب گذاشت .
تعریف دقیق وعبرت آمیز ماجرا های رخ داده درکشورما، آدمهایی چون داستایوفسکی وتولستوی درروسیه، هوگو و بالزاک در فرانسه و محمود دولت آبادی در ایران می طلبد و یقیناً ما از داشتن چنین آدم هایی شاید ده ها سال دیگر فاصله داشته باشیم .
آنچه شما دردست دارید و این سطور به گونه دیباچه درآن آمده است، فقط برگ کوچکی از یادواره هاییست که در ذهن انسانی از میان افراد این جامعه مانده است وگویای جنایاتی میباشدکه فقط دریک مقطع کوچک زمانی رو یداده اند وهنوز آغاز جبین ترش اجتماع و فراهم شدن ابرهای پر باران بود، تا رسیدن به توفان واقعی.
تقریباً همه آنچه در این رمان گونه می خوانید ماجراهایی اند واقعی که فقط ویرایش شده اند.
نگارش آنچه میخوانید اگر یک خاطره است ویارمان، رازهای درون یگ زندان را بازگو می می کند که درآن روح آزاده گی وروشنفکری را سرکوب می کردند ومن به عنوان یک شاهد زنده نمی توانم آز آنهمه جنایات با اغماض بگذرم.
چند نفری از قهرمانان این رمان گونه همین حالا در قید حیاتند، هرچند گرد غربت ودوری ازوطن برشانه های شان بیست وهفت سال میشود که نشسته است، با آنهم آن عزیزان نمادهایی از پایداری واستقامت بودند و حتا درآن سوی دریا هاسالهای درازی زحمت کشیدند تا به یک زنده گی متوسط دست یابند.
من به عنوان کسی که خط به خط درگرم وداغ این ماجرا دخیل بوده ام، ازیادآوری آن روز ها یکه می خورم و در اندو ه فرو می روم؛ زیرا چندین باردرخوابگاه پولی تخنیک کابل وخوابگاه مرکزی پسران شاهد دستگیری همصنفان خود بوده ام که درزمان اقتدارخلقی ها و بعدپرچمی ها صورت گرفت و تعداد زیادی از آن ها در میان هزاران انسان بی گناه این وطن به جرم دینداری وآزادی خواهی واستقلال طلبی درپولیگون ها زنده درگور شدندو یا سال های درازی را در سلول های زندان های رژیم سپری نمودند. یادآنها است که به من همت بخشید تا این مختصر را بنویسم .
من ادعا نمی کنم که با نوشتن این داستان نیمه مفصل توانسته ام دین خودرا به مادر وطن که در چهل و هشت سال زنده گی ام حتا یک روز نیز از دامان پر مهرش بدور نبوده ام و ادبیات آن، ادا کرده ام؛ بلکه مدعی هستم که با این کار مشت ظلم و استبدادرا بازکرده ام و امید وارم خداوند توفیقم بدهد تا سه مرحله دیگرازاین تاریخ واره هارا بنویسم. گفتنی است که این نوشته اولین تجربة من درعرصه داستان نویسی است و صمیمانه می خواهم تا خواننده گان این داستانواره با نقد هایشان به روشن سازی ذهن من همت بگمارند و انشا الله توفیق رفیق راه همه مان خواهد بود.
محمد اسحاق فایز
22 حمل 1385
جبل السراج – پروان
فصل نخست
زير درخت ناژو
اواسط زمستان سال 1356 است. درهواي سردويخبندان، خسته و مضطرب، سراپا هراس وهول، بر روي شيشه هاي ارسي هاي روبه بيرون اتاق هاي درسي دانشکده حقوق و اقتصاد دانشگاه کابل، در ميان انبوهي از جمعيت فارغ التحصيلان مکاتب شهر و ولايات همجوار پايتخت، در ميان دختران و پسراني که صبح زود هريک با هيجان و شوق آمده بودند، جداول نتايج امتحانات کنکور را حستجو مي کردم .
با هيجان و اضطراب عجيبي که داشتم نتوانستم نام خودرا در ميان جدول هاي چسپ زده روي شيشه ها پيدا کنم. تقريباً جداول اعلانات به پايان رسيده بودند . قلبم از ترس چنان ميزد که انگار از قفسه تنگ و مغموم سينه ام به بيرون مي پرد . همانند من آدمهاي غريبه بيشماري بودند که در کنارم و يادورتر از من، دل هاي بيقرارو لرزاني داشتند . نگاه هاي همه به برگ هاي چسپ زده روي شيشه ها از بالا به پايين و از پايين به بالا رژه مي رفتند تا هرکسي نام خودرا دريابد .
14697، 14697، 14697..... مکرر بر زبانم جاري بود و چشمانم اين شماره را جستجو مي کردند . اين شماره کارت امتحانم بود و انگشت شهادت دست راستم اين شماره را روي جدول ها مي پاليد . مرور دوباره لست هارا آغاز کردم. بدنبال شماره کارت خود بودم وعرق ريزان جستجو مي کردم، عرق از ترس، عرق از هيجان و عرق از شدت تلاش در ميان انبوه هزاران انسان همانند خودم .
ناگاهان نگاه هايم روي شماره ام ميخکوب شد.14697، فرامرز فرزند احمدضيا ، فارغ ليسه جبل السراج ولايت پروان جمع نمرات 171 قبول شده در دانشکده ساينس دانشکاه کابل .
نگاه هايم ميخکوب شده بودند، ميخکوب روي نام دانشکده ساينس که به آن راه يافته بودم و آرزويم بود .
سالهاي مکتب آرزو مي کردم روزي آموزگاري برازنده شوم .رفتن مقابل تخته سياه صنوف درسي و غوطه ور شدن در ميان گرد هاي تباشير برايم موهبتي بزرگ شده بود. براي همين آرزو ي بزرگ تلا ش نموده و مي ترسيدم که مبادا به اين آرزو نرسم .
حالا دانشکده ساينس، يکباره دنياي جديدي را برويم کشود. اين نام با آن آرزويي که من در دل مي پروريدم هماهنگ و دمساز بود . همانجا بي آنکه چشم از روي نام دانشکده و شماره کارتم بردارم ميان تصورات شيرين و دوست داشتنيي فرورفتم :
در برابر ديده گانم تعدادي شاگرد دختر و پسر قرار داشت . درس رياضي است و من با علاقمندي خاصي به کار تدريس مشغولم .
نمي دانم اين تصورات شيرين تا چند دقيقه ادامه يافت که با هجوم ناگهاني جواناني همانند خودم که بيصبرانه در پي دريافت نتايج شان بودند ، به يک سو کشانيده شدم .
با مشکل زيادي از ميان انبوه جمعيت بيرون شدم . دلم ميخواست پرواز کنم و با يک بال زدن خودرا در برابر ديده گان مشتاق و منتظر خواهرانم دريابم که وقتي از خانه بيرون ميشدم باديده گان پراز اشک تا دم در بدرقه ام کرده و برايم آرزوي موفقيت نمود ه بودند .
باري بياد دارم که پدرم بارها بعد از امتحان برايم هشدار داده بود که نمي توانم ناکامي ترا در کنکور تحمل کنم. حتا گفته بود در صورت ناکامي ضرورتي به آمدنت به خانه نيست زيرانمي خواهم در ميان خويشاوندان در دور وبر خجل و شرمسار باشم. حالا که در ميان ساير همصنفي هايم به بالا ترين نمره دست يافته بودم، سر از پا نمي شنا ختم و آروز داشتم زود تر به خانه برسم و به پدرم مژده دهم که ديگر موجب سر افگنده گي اش نيستم .
وقتي سوار تکسي شدم تا خودرا به ايستگاه موتر هاي شمال برسانم ، و از آنجا روانه خانه شوم ، حواسم پريشان تر از هر زمان ديگر بود . از يک سو در ذهنم عکس العمل هاي پدرو ساير اعضاي خانواده ام را مجسم ميکردم واز سوي ديگر به آينده ام بيشتر اميدوار شده بودم و آنر ا روشنتر از زنده گي امروزم ميديدم ، زنده گيي که در گذشته هر روز و هر هفته و ماه وسالش برايم پر از دشواري و عذاب بود.
در همين وقت بود که بياد سخنان آموز گار زبان دري مان افتادم که در پي نتيجه گير ي از يک درس گفته بود، دست يابي انسان به کاميابي پس از زحمات ، مشقات و تلاش هاي زياد ، زنده گي را شيرين مي سازد و به انسان نيرو مي دهد تا در کار زار زنده گي مقاوم تر و مصمم تر از هر زمان ديگر کار کند و استاده گي نمايد. استاد ما معتقد بود که براي حصول آرزوهاي بزرگ، تلاش بزرگي هم لازم است، چه رسيدن به آمال بلند اگر با سهولت و راحتي ممکن باشد، لذت کمتر و زود گذري دارد . حتا استاد باور داشت که آرزوي بزرگ آرزويي هست که نه به سهولت بلکه با دشواري امکان پذير گردد و در راه حصول آن انسان در آزمونگاه زنده گي رنج ببرد ، عرق بريزد و با تجربه و ابتکار به هدف برسد .
بيادآوري سخنان استاد در اين مرحله در ذهنم وجد و حالي ديگر ايجاد کرده بود و ضمن آنکه براستي احساس مي کردم مغزم، دلم و بازوانم نيروي عجيبي يافته اند، راه فايق آمدن برمشکلات و مصايب ديگر زنده گي را برايم آسان تر ساخته بود و زنده گي را روشن مي يافتم واز اين رهگذر تصور مي کردم افق، در هاله یی از روشني و نوري که درآن طيف رنگ سبز، سبزي بارزي دارد، در برابر ديده گانم کشوده شده است. درمیان این انديشه وخيالات، راننده برايم خبر داد که رسيده ايم. رشته خيالاتم از هم گسيخت. از تکسي پياد ه شدم و بلافاصله سوار سرويس شده و رهسپار پروان گرديدم . راه تاپروان برايم دلنشين و منظري جالب يافته بود. يادم مي آيدکه سه ساعت قبل وقتي به کابل مي آمدم، را ه برای من وحشتناک بود که گذر از آن مرا به جایی مي رساند که دو احتمال وجود داشت: يا با عبور از آن به روشنايي و مواهب ديگر خداوندي بر مي خوردم و يا هم با پلنگي گرسنه که سرنوشت بدمن است.
اين بار احساس کردم که مناظر دور و برم به گونه بديعي زيبايند و من در بهاري پر گل و معطر از راهي عبور مي کنم که به شهر خوشبختي و سعادت مي انجامد . رسيدم به خانه و خواهرانم نخستين کساني بودندکه ا زشنيدن نتيجه امتحانم بر رخساره هايشان شگوفه هاي شادي و سرور گل کرده بود وسرخ شده بودند و من دانستم که اين موجودات مظلوم و دلسوز تا چه اندازه به من عشق دارند و به من مهر مي ورزند .
از آن روز به بعد برنامه ريزي و نگرش به آينده را شروع کردم. پدرم دست به کار شدکه تا آغاز سال جديد و رفتن من به دانشگاه کابل، ضروريات مرا تدارک ببيند. خودم در اين ميانه به گونه عجيبي احساس نوشدن ودگرگونی مي کردم. حالا کس ديگري شده بودم. فرامرزي شده بودم که دلي مشتاق تر داشت و زنده گي برايش معنا و مفهوم ديگر يافته بود . تصوراتي که نسبت به آينده درمن خلق شده بودند،روشن وخوشبينانه بودند. من اين تصورات را درگذشته با خوشبيني هايي در خود پرورده بودم .
***
در آغاز سال1357، بساط و لوازم بر چيدم و به کابل آمدم. مصمم، جدي، دل زنده وسرحال. با ارادة که تا آن زمان درخود سراغ نداشتم و با اميدي که پيوسته در دلم زنده بود و به يمن آن اميدها توفیق یافته بودم تا پا به دانشگاه کابل بگذارم .زنده گي را با طرح هاي نوي استقبال مي کردم . چون مسئولان دانشگاه کابل اعلان داده بودند، صبح روز ورودم به کابل، سرساعت نه به جمنازيوم دانشگاه کابل رفتم. در اين روز دوست همصنفي ام منصور نيز با من بود . او از روستاي منارة شهرک جبل السرج بود. پدرش مردي مهربان بود و وضعيت مالي خوبي داشتند. اوجواني صميمي، دوست داشتني، بذله گو، حاضرجواب وبا استعداد بود و هيچکاهي اورا محزون و پريشان نديده بودم و دوسال پیش با هم دوست شده بوديم .
در کنارم، درجمنازيوم نشسته بودو هردوی مان حال و هواي ديگري داشتيم . هردو مضطرب و نگران بوديم و انگيزه اين اضطراب نيز درهردوي ما متفاوت بود . اضطراب من از بابت اين بود که مباداناگهان صنف و خوابگاه مان از هم جدا شود و ما از هم دور افتیم. اضطراب اواز اين بود که مبادا خوابگاه ما هماني باشد که د ر برابر مکتب حبيبيه قرارداشت. او ميدانست که وضعيت آن خوابگاه چگونه است ولي من حتا نام آن را نشنيده بودم .
مسئولان شعبه دانشجويان دانشگاه آمدند وما کمي بعد هريک نامه يي عنواني دانشکده و خوابگاه دريافت کرديم. خنده آور است. نمي دانم چگونه اتفاق افتاد که هردو نزديکي هاي عصرهمان روز به خوابگاه شماره سوم که درمقابل ليسه حبيبيه موقعیت داشت رفتیم وباهم وارد دفتر کار مديرخوابگاه شديم. پس از سلام وعليک من نامه خودم را به مدير سپردم. مدير با خونسردي و ملايمت تعارف کرد تا بنشينيم .
نشستيم واو با مهرباني خطاب به من گفت :
- " ارجمندم، امسال قراراست دانشجويان دانشکده ساينس در خوابگاه پولی تخنيک جاداده شوند. شما به آنجا برويد ومرا ببخشيد که نمي توانم شمارا کمک کنم."
نمي دانستم که پولی تخنيک درکجا است و تفاوت هايش با اين خوابگاه در چيست. از همين سبب اصرار نمودم تا به من اجازه بدهد که د رهمين خوابگاه اقامت کنم . منصور که بامن يکجا وارد اتاق کار مدير خوابگاه شده بودوقتي ديد که من خوابگاه شماره سوم دانشجويان را بر پولی تخنيک ترجيح ميدهم خنديد و براي اينکه خنده اش بلند نشود لبهايش رادندان گرفت. مدير خوابگاه دانست که من تازه واردم وشهر را نمی شناسم. اونیز خندید. از جايش بلند شد و به رفيقم منصور گفت :
- "به گمانم با رنخست است که دوست شما به کابل آمده است . "
منصور که طرف خطاب قرار گرفته بود گفت :
- "بلي ، ما ا ز پروان آمده ايم و دوستم اين دومين بار است که به کابل آمده است ؟ "
مدير خوابگاه براي اينکه بيشتر بخنديم افزود :
- " بعد از اين شهري ميشود و آرام آرام کابل را مي شناسد . "
ناراحت شده بودم. مدير به جاي اين که مخاطبش من باشم به دوستم در خصوص من صحبت مي کرد. از همين روي درحالي که خودرا بخاطر اين ساده گي ملامت کردم، گفتم:
- " جناب مدير صاحب من اين خوابگاه را به خاطر نزدیکیش به دانشگاه مي پسندم. پولی تخنيک دور تر از دانشگاه است. "
مدير خوابگاه نمي خواست به آ ساني دست از سرم بردارد و گويا شوخي هايش گل کرده بودند. بار ديگر به من گفت :
- "وقتي نميداني پولی تخنيک در کجاي شهر موقعيت دارد، چگونه فهميدي خوابگاه سوم دانشجويان به دانشگاه نزديک تر است ؟"
زير آب و عرق شدم . فهميدم که بيشتر از اين لازم نيست بر خواست خودم پافشاري کنم و باز از ساده گي خود شرميدم .
منصوردوستم بعد ها اين نکته را با ظرافت ياد مي کرد و هر بار مي خنديديم.
روانه خوابگاه پولی تخنيک شديم و در آنجا با ديدن موقعيت، زيبايي و تسهيلات خوابگاه پولی تخنيک متوجه شدم که تاچه حداصرار احمقانه اي کرده بودم تا درهمان خوابگاه شماره سوم پذیرفته شوم .
در نخستين هفته آغاز سال، وضعيت و موقعيت من روشنتر شدو توانستم با شرايط جديدومرحله نوزنده گی خويش هماهنگ شوم .ساعت هفت و بيست دقيقه صبح دروس ما در دانشکده آغاز مي شد و ساعت پنج و بيست عصر پايان مي يافت .البته روزهايي بودند که فقط يک يا دوساعت درس میداشتيم و ناگزير بوديم اوقات فراغت را درکتابخانه دانشگاه سپري کنيم. کتابخانه براي مرور درس هاي روزانه و دريافت کتب و منابع کمک کننده به درس هاي ما جاي خوبي بود.
دوستم منصور بلافاصله به رشتة ديگری در همان دانشکده برگزيده شد و به اين ترتيب صنف های مان جدا شدند. به زودي در ميان همصنفي هايم دوستاني پيدا کردم که تاثیراتي بر زنده گيم وارد کردند. نمي توانم نگويم آنها بودندکه مقدار زيادي مراازدرون خودم بيرون کشیدندو وادارم کردند تا با ديگران معاشرت کنم واز انزواي آزاردهنده بيرون شوم .
***
يکي از دهليز هاي دانشکدة مان که در منزل تحتاني قرارداشت، دهليزي کوتاه و خلوت بود. اين دهليز که بعدها ميان دختران و پسران دانشکده دهليز" موج کوتا ه" نامیده شد، جاي مناسبي بود که در فاصله هاي زماني کوتاه ميان دوساعت درسي به آن پناه می بردیم و به حال و آينده خود مان مي انديشيدیم.
افزون بر خاموشي و خلوت مطلوب "موج کوتاه"، دلیل دیگر شهرت اين دهليز از جهت رجوع دختران و پسراني بود که لحظاتي را در آن سپري مي کردند. با هم آشنا ميشدند ودر خلوت مطلوب آن با هم به گفتگو مي پرداختند.
پس از پايان ساعت اول درسي، يکي از روز هاي اوايل ماه حمل بود که به خلوت اين دهليز پناه بردم. با آنکه هنوز دوهفته از آغاز درسهاي ما در دانشکده سپري شده بود، فشاردرس هاي روزانه بر شانه هايم سنگيني ميکرد. درخلوت دهليز موج کوتاه به در سهاي يک ساعت پيش فزيک رسيده گي مي کردم .چند لحظه که گذشت احساس کردم تنها نيستم. درکنارم يکي از همصنفي هاي دخترم ايستاده بودکه در صنف در کنارم مي نشست. زير چشمي به او نگاه کردم. جميله بود. او قرار تعامل دانشکده، مطابق به شماره نام مان در حاضري، درکنارم مي نشست. تا اين دم هرگز با او همصحبت نشده بودم وحتا سلامي هم با هم نکرده بوديم.
جميله اندامي زيبا، قد بلند وچشمان سياهي داشت. با ارزيابي همه دانشجويان، دومين دختر دانشکده درزيبايي ووجاهت بود. لحظات ديگري به اين گونه گذشت و من گاه گاه زير چشمي به او مي ديدم. نگاه هاي گرم و تباه کننده یی داشت.گيسوان سياهش را بي آن که ببندد بر روي شانه هايش رها مي کرد. وقتي سرش را به يک سو برمي گرداند تا نگاه کند و يا کاري را انجام بدهد، موجي از زيبايي با او به رقص در مي آمد .
من که هرگز جرأت نکرده بودم تااين دم با دختري غير از خويشاوندان خود همصحبت شوم، بي ميل نبودم که باب گفتگورا با او باز کنم؛ ولي ياراي اين کار را نداشتم. ضمن کم جرأتي، برای اين کار خود چند دليل ديگر نيز داشتم. اول اينکه فکر مي کردم پسران نبايد غرور خودرا بشکنندو خود با دختران مراوده قايم نمايند. اين خصيصه را از مشخصات روستاييان مي دانستم که خود نيز از آن قماش بودم. دليل ديگرم براي اين کار پند و اندرز هاي پدر بود که مي گفت هيچ گاه دردوران تحصيل در دانشگاه به خود اجازه ندهم تا دختري درزنده گيم جا بگيرد و به اصطلاح عاشق شوم؛ زيرا به گفتة پدرم عدم رعايت اين روش، مرا از درس و آموزش باز ميداشت و اين نکته بسيار مهم و دقيقي نيز بود.
آن روز ناگاه با صداي گيراي او يکه خوردم. مخاطبش من بودم؛ زيرا ديدم که جز من و او در دهليز کسي نيست. صداي دلنوازش تا آخرين سوراخ و سمبه هاي گوشم رخنه کرد. تاآن وقت هيچ گاهي از شنيدن صداي دختري آن قدر هيجاني و هول زده نشده بودم. بر خودم مسلط شدم. او پرسيد:
_ "ببخشيد، شما فرامرز هستيد ؟"
درحالي که سرخ شده بودم، سرم را به علامت مثبت تکان دادم. خنده مليحي برلبانش نشست و خودرا معرفي کرد :
- "من جميله هستم !"
صدايش مانند نسيم فرحت بخش بهارگوشهايم را نوازش کرد و هرچند تا مدتي ميان ما هيچ گونه گفت وگو وسلام وعليکي رخ نداد؛ ولي اين آغازيک آشنایي براي هردوي ما بود. چند دقيقة ديگر در دهليز باهم بوديم بي آن که يک کلمة ديگر ميان ما رد وبدل شود. او در سکوت و خيالات خودش و من در ميان اوهام و روياهاي تلخ و شيرين خودم. بعد هردوسرساعت به صنف رفتيم ومثل هرروزدرکنار همديگر نشستيم.
آن روز به همين گونه سپري شد. استادان آمدند، درس دادند و رفتند. ساعت رياضي بود که ازآخر صنف استديوم مانند ما، مارا با کاغذ مچاله شده زدند. بچه هاگاه گاه از اين شوخي ها مي کردند و همه دانشجويان دختر و پسر هم مي دانستند. جميله حتا به عقب نيز نديد و لي زيرلب چيز هايي زمزمه کردکه من نفهميدم. درپايان آن روز، وقتي مي خواستم از صنف خارج شوم، فقط يک تبسم معناداري ميان ماردوبدل شد. اوبه خانه اش و من به خوابگاه خود در پولی تخنيک ، رفتم.
***
تايک ماه مي آمديم ومي رفتيم. گويا هردو لج کرده بوديم تا با همديگر سخن نزنيم و حتا سلام و عليکي هم نداشته باشيم.
آن روز که آمد، مانند روز هاي پیش کتاب و کتابچه هاي ياد داشتش را در ميان ما حايل نگذاشت. آ نهارابرروي ميز، مقابل چشمان هردوي مان نهادو سلام کرد. با لبخند شادي برايم شيريني تعارف نمود. نمي توانستم پس ازيک ماه خاموشي به بداخلاقي ادامه بدهم وهمچنان خاموش بمانم. ديگر به حماقت خوداعتراف کرده بودم. آخر چگونه ممکن است با همصنفيي که با تو در يک صنف ودرکنارتو مي نشيند سلام و علیکی نداشته باشي ؟
ازاينکه در اين کار پيش قدم نشده بودم، خجالت کشيدم. سلامش کردم، درمانده ومستأصل وخوشحال ازوضعيت پيش آمده، شيريني راگرفتم و ازاوتشکرکردم. استادهنوزنيامده بودتادرس آغازشود. دانشجويان در گوشه و کنار صنف و يا هم بر چوکي هاي شان به گفتگو يا کار هاي ديگر مشغول بودند.
جميله مانند هرروز در کنار من بر چوکیش نشسته بود. هردو ميل داشتيم تا ديوارسکوتی که میان ما برپا بود، فرو ريزد. جمیله آرام و با يک ژست حساب شده موهاي سياه و شانه زده اش را از فراز شانه هايش به يکسو زد. مانند آن که بار سنگيني را بر زمين گذاشته باشد، شانه هايش را بالا انداخت و با خنده گفت:
_"فرامرز، مگرشما هماني نيستيدکه دردهليزموج کوتاه با همديگر معرفي شديم ؟"
_ " چرا خودم هستم !"
_ پس از چه رو تا حال بعد از آن سلام و عليکي نکردي ؟
_ والله ...
خلع سلاح شده بودم. کلمات برزبانم خشک شدند. سرم را به زير انداختم وبي آن که به چشمانش نگاه کنم، شروع کردم با انگشتان دست هايم بازي کردن. احساس مي کردم که اين لحظات برايم بسيار دلنشين اند. دلهره عجيبي در من پيداشده بود و بيم داشتم که مبادا اين همان آغازي باشد که پدرم از آن بر حذرم داشته بود .
با خود انديشيدم:"پدرم مردعصر و روزگارخودش بود. من ناگزير به اجراي موبه موي دستورات و باور هايش نيستم. آخر من نيز آدمم و مي خواهم براي خودم زنده گي کنم."
باز باخودم انديشيدم:" پابندي به حفظ غرورتااين حد، وقتي ببيني غرور ديگران در پيشت مي شگند و فرومي ريزد ، احمقانه است." بي اختيار از خودم بدم آمد . بدم آمدم زیرا تا امروز نتوانسته بودم حجاب تصنعي و احمقانه یی را که ميان من واو کشيده شده بود بدرم. مي ديدم که او آدم بازاري و هرجايي نيست. رفتار، کردار، حرکات و معاشرت سخت گيرانه اش حکايت گرآن بودکه خانواده خوبي داردوازتربيت سالمي نيز برخوردار است. او به ناتواني هاي من با آن که پاسخش را از زبان من دريافت نداشته بود، پي برده بود. از همين روي پرسيد :
- " از کابل نيستيد فرامرز ، اشتباه کرده ام ؟
متوجه ساده گي و اخلاق ويژه روستاييم شده بود. بياد مدير خوابگاه افتادم و پيش آمد آن روز ودانستم که جميله نيز بيجهت اينگونه نپرسيده است. خنده ام گرفت. به يک باره احساس کردم که ديوار هاو حجاب هاي ميان هردويمان فروريخته اند و ديگر فاصله اي هم در ميان نيست و ما مانند دو آشناي ديرين گفتگو را آغاز کرده ايم. باز هم خنديدم. جرأت مي يافتم. بار ديگر خنديدم. احساس کردم که خنديدن مرا تقويت ميکند و کاستي ها و ضعف هايم را از ميان بر ميدارد. گفتم :
_ "بلي جميله جان، شما اشتباه نکرده ايد. من از پروان هستم، از شهرک جبل السراج !"
کم رويي هايم اندک اندک بر طرف شده بودند. لااقل در ميان من و او چنين بود و با آن که ميدانستم ، پرسيدم :
_ شما از کابل هستيد ، نه ؟
_ ها،کابلي هستم. در کارته سخي زنده گي مي کنيم !
شايد چيز هاي ديگري هم ميگفت؛ ولي استاد فزيک آمدو ناگزير صحبت هاي ما به همين مختصر پايان يافت. در جريان در س گاه گاه زير چشمي نگاهش مي کردم. يک بار وقتي خواستم دزدانه به او نگاه کنم، ديدم به من مي بيند. خنديديم. بعد درس بود و يادداشت برداري از در س هاي استاد.
درس پايان يافت. دانشجويان صنف را ترک مي کردند و ما نيز ناگزيربايد مي رفتيم؛ چون در همين صنف، درس دانشجويان صنف دوم آغاز مي شد. از صنف بيرون شديم. جميله جلو تر از من صنف را ترک گفته بود ودردهليز منتظر بود .وقتي کنارش رسيدم پيشنهاد کرد که اگر موافق باشم برويم کتابخانة دانشگاه. بي ميل نبودم. پيشنهادش را پذيرفتم و روانه کتابخانه شديم. در راه هردو خاموش مانديم. کتابخانه که رسيديم، درگوشة خلوت تري هردو پشت يک ميزروبروي هم نشستيم . اين بار من پيش دستي کرده و پرسيدم :
_ چند ساله هستی؟
_ نزده ساله!
بازيک خاموشي کسل کننده. اومشغول خواندن کتابی شدومن در روياهايي فرورفتم که تا آن دم برايم بي سابقه بودند. دلم بيقرار بود. مانند پرنده کوچکي که درچنگال کودکي ناشي و شوخ گرفتار آمده باشد و هر آن دلش بخواهد آزاد شود و به آسمان ها پروازکند. باب گفت وگورا نيز بسيار ناشيانه آغاز کرده بودم وازاين رو نيزمتوجه اشتباه خود شدم.
احساس کردم چيزي دراندرونم زاده شده است. اين چيز برايم تازه گي داشت ، تغيیري در من آورده بود، تغيیري که ذهن وروانم را مشغول ساخته و نمي گذاشت از درونم بيرون شوم. با این همه متوجه بودم که در ميان صفحات کتابش دنبال برهم زدن ترديد هايش سرگردان است. ترديد هايي که تا حال اورا فراگرفته و هر بار اورا از اقدامي جدي باز داشته بود. هر بارکه سرازکتاب بر می داشت، دوروبرش راميديد. ميديد که من غير منتظره و خلاف آن چه تاکنون مي پنداشت، مشغول اوهستم و به او نگاه مي کنم. نگاه هايش معنا دار تر شده بودند . نگاه هايش بودند که آن جرقة ويرانگر ودوباره سازرا دردلم در داده بود و چيزي را که در دلم زنده شده بود، قوت مي بخشيد.
تاآن روز به معنا و مفهوم واقعي عشق نينديشيده بودم. عشق در نظرم همان هايي بودندکه درداستانهاي عاشقانه خوانده بودم و يادر فلم هاي هندي ديده بودم، ولي اينک اين موهبت شيرين دردلم خانه کرده بود. خودراباخته و ويران شده فکر مي کردم.
آري، ويران شده بودم ازآن جهت که باورداشتم مردي اگر دردام عشق گرفتار شد، ويران مي شود تا با پندارها ي نو و وضعيت نوي دوباره بنا شود. شادي و سروري غير منتظره دردلم جوش مي زد. انتظاراين ويراني را که حدوث آن نزديک بود، داشتم. اولين بار بودکه احساس ناهم گون ومتفاوتي از زنده گي به من دست داده بود. احساسي که مانند يک رويايي آسماني وملکوتي دراعماق قلبم نفوذمي کرد و مرا باخود به عوالم ديگر مي برد. اين احساس ناشناخته چنان فراگرفته بودم که گرمي خاصي رادر درونم ميدوانيد- گرميي که از رسيدن دستي بردست تان، درتن تان ره مي يابدو همراه با آن همة اعضاي وجود تان را تبي ناآشنا ولي خواستني فرامي گيرد.
چه مدتي در اين رويا ها فرورفته بودم ؟ نمي دانم. فقط زماني به خود آمدم که جميله با قلمش چند بار به آهستگي روي ميزکوبيد و پرسيد :
_ جبل السراج رفته بودي ؟
_ چه وقت ؟
از اين پاسخ پرسش آميز به خنده افتادم. هفته فهمي ديگري کرده بودم. پرسيد :
_ دوساعت است که اينجا نشسته اي ولي درعوالم ديگري سفر مي کني. مرا با خودت نمي بري؟
اين کلماتش در دهليز هاي گوشم پژواک معنا دارديگري افگند، از آنجا در ذهن و سراسر وجودم بذر افشاند ودريک چشم برهم زدن جوانه کرد و به نهالي تنومند و پرشاخ و برگ مبدل گشت. گفتم :
- کجا ؟ چرا نه ، ميبرم !
باز از اين سخن خود نادم شدم. آخر اين گپی که گفتم... چه معني داشت؟ و از اين که گپ نا مناسبي گفته بودم شرميدم. ديگر خاموشي ميان ما برقرار شد. خاموشيي که مي توانست با ادامه گفتگوي سازنده تري بشکند وگره گشا باشد. قلمش را آرام آرام بر میز مي نواخت. مثل اين که همرا با ترانه و آهنگي ضرب مي گرفت. احساس کردم که آهنگ عشق درکوچه باغ هاي خاطرش طنين افگنده است و او آن آهنگ ملکوتي را به من هديه ميکند.
باعمق يک دريا به سويم نگاه کرد. بعد قلمش را برداشت وبرصفحة دقترچه يادداشت هايش شروع کرد به نوشتن. قلمش روي کاغذ مي خزيد و نشاني ريز ريز از خود برجا مي گذاشت. وقتي او مي نوشت فقط طنين آن کلماتش که گفته بود" مرا باخود نمي بري ؟" هردم در ذهنم تکرا ر مي شد :
_ مرا باخودت نمي بري، مراباخودت نمي بري؟...
از نوشتن که فارغ شد، کتاب هايش را به دست گرفت ودفترچه اش را بست. بلند شد و با خندة شاد آن را در برابرم گذاشت و با لحن دوستانه و صميمي گفت :
- تا فردا و ديداري ديگر خدا حافظ !
رفت وبه عقب نديد . با هر گام، موهاي سياه ريخته روي شانه اش موج مي زد . وقتي از زينه ها پايين شد، ديگر نديدمش .
***
منصور، دوستم، مانند گذشته شاد و بذله گوي، با اراده و مصمم با من بود. در خوابگاه در يک اتاق ده نفري با هم زنده گي مي کرديم. آن روز مانندروزهاي گذشته پياده به دانشکده رفتيم. با ورودبه محوطه دانشکده، مصطفي دوست وهمصنفي ديگرم منتظرمن بود. اوازدوستان و خويشاوندان ما نيز بود. وقتي مرا ديد پیشم آمدوگفت:
_ ديرآمدي. ذاکره و ستوري دختران همصنفي ما از توپرسيدند. آنهامي خواهند با تو معرفي شوند.
اين دختران ازگوهستان و از خويشاوندان مادرم بودند ومادرم به آنان سفارش کرده بود تادر دانشگاه با من آشناشوند. باهم به سوي صنف رفتيم. نزديک درورودي صنف ،جمعي از دانشجويان دختر، گرم گفت وگو بودند. باهم نزديک آنان رفتيم. مصطفي صدا زد:
_ ذاکره !
يکي از دختران که قد ميانه و لاغر اندام بود و چهرة سبزينه داشت، باشنیدن صداي مصطفي روبرگرداند و وقتي ديد ما نزديک شده ايم، آمد وبا ما دست داد. مصطفي مرا معرفي کرد. ستوري نيز آمدو با هم معرفي شديم.
به زودي ميان جمع دانشجويان به گروه هفت نفري مشهور شديم. اين گروه شامل من، ذاکره، جميله، ستوري، مصطفي، منصوروسيما بود. سيما دخترکي از ولايت بغلان ،چهرة تيره رنگ و قد بلند د اشت. من به شوخي گاهي اورا" کلي"خطاب مي کردم(مي گفتند او بوکس نيز ميکرد و نام کلي را از همین جهت برایش انتخاب کرده بودم )
اين گروه هرجا در دانشکده با هم می بودند. کمتر برنامة تنظيم شده از سوي گروه بود که در آن همه اعضا اشتراک نمي داشتند . صميميت ما تااندازه یی بود که وقتي سيما در اثر يک حادثه ترافيکي در مقابل شفاخانه علي آباد مجروح شد، تا هنگام بيرون شدنش از شفاخانه، خواب وراحت نداشتيم وهمه روزه دوتن ازما در شفاخانه موظف رسيده گي و کمک به اومی بودند.
***
وقتي جميله کتابخانه را ترک کرد،من تنها ماندم . کتابچة يادداشتش روبروي من روي ميز گذاشته شده بود .
از ديدن کتابچة ياد داشتش دردلم شوروحالي ديگر پيدا شد. ميدانستم که اين يادداشت ها برايم رازي را بازگو مي کنندکه زنده گييم به احتمال قوي باآن پيوند دارد، رازي که هرجواني ازشنيدن آن دگرگون مي شود، قلبش را به تپش واميدارد، بيقرارش مي کند، چندانکه شايد او نتواند تا هفته ها و ماه ها آن لحظه رااز ياد ببرد. نگران و مضطرب کتابچه را مي ديدم وجرأت نداشتم تا بازش کنم و محتوياتش را، آنچه را به من مربوط مي شد، بخوانم. خطوط آشنايي را بخوانم که شايد شب و يا چند لحظه پيش انگشتان ظريف و زيباي جميله، آن را نوشته بودند .
ميدانستم که رمزها و راز هاي دفترچه با حال و آيندةمن پيوند خورده اند. کتابچه مانند دفترچة آمال من بود که بايدآن را مي خواندم و پي به رازي مي بردم که برايم سرنوشت ساز بود. ميخواستم آن را بخوانم و در روشنايي آن راه زنده گي خودرا روشن کنم.
با اشتياق و دلهرة تمام دفترچه رابرداشته و آرام شروع به ورق زدن آن کردم . در قسمت وسط دفترچه خطوط سرنوشت من رقم خورده بود، خطوطي که هرگز نتوانستم آثار آن را از ذهن پاک کنم. دفترچه را کشودم وديوانه وارشروع به خواندن آن کردم. نه يک بار بل آن را چندين بار خواندم. درهر بار خواندن آن، دنياي نوي در برابر م کشوده ميشد. دنيايي که درهر واژة آن پنهان بودووقتي کلمات آن را مي خواندم جان مي گرفتند و در برابر ديده گانم به واقعيتي مبدل مي شدند. جميله نوشته بود:
"فرامرز ، جان من ،
نمي خواهم سه هفته پس از آشنايي با تو رازي را بازگو نکنم که در اين مدت مرا از خودم جدا کرده است . درست از آن روز که ترا ديدم اين باور در ذهنم کشت شده است که در نگاه هاي صاف و روستاييت عطوفتي جوش مي زند که دل من سال ها آن را مي جست و نمي يافت، عطوفتي که اينک من نهال عشق خودم را در زمين آن مي نشانم تا بارورشود و روزي در سايه عطرآلود و بهارآساي آن مکنونات ضميرم را با توبيشتر از اين فاش کنم.
اين متن را بار بار مشق کردم. کلمات وواژه هاي آن گويي ازاعماق پنهان قلبم رنگ خامه شده اند، با آن درآميخته اند تا برايت از راست ترين عشق گويند واز اشتياق بي پايان من، اشتياقي که مرا در چنگال خيالات و روياهاي شيرينت گرفتار نموده است. روزها است که در انتظار چنين لحظه یی بودم که اين راز را برايت آشکار سازم.
مي هراسم از اين که اين ياد داشت ها برايت مانند نامه هايي باشند که دختران و پسران دور و برما هر روز با هم رد وبدل مي کنندو از همين روي بود که يادداشت هايم را برايت رها کردم تا بخواني و در چشمم نبيني تا مبادا غرور من د رپيش چشمت مانند يک قطره اشک فروريزد و نابود گردد.
سکوت وآرامش وغم مرموزوپنهانیي که دردرونت خانه کرده است هميشه در نگاه هاي دزدانه ات خوانده ميشود. من اين غم نهان درسيما و چهره ات را پسنديده ام و از همان است که اينک من نيز مغموم و بيصدا از کنارت مي گريزم تا نامه ام چيز هايي را بگويد که نه من جرأت گفتن آن هارا داشتم نه تو.
فرامرز ،
من بيست ساله ام. د رنازو نعمت زيسته ام. باور کن به گونه استثنايي از شمار ديگران نيستم و اينک که راز هاي نهاني خود را برايت مي نويسم دلم از اين انديشه که مبادا مرا مانند دختراني هرزه و بازاري بداني ، به سختي مي لرزد .
حالاکه عشق در دلم خانه کرده است، ميل دارم مانند پرنده کو چکي باشم که درانتظار جفتش مي لرزد، تا جفتش بال افشان از شاخة درختي نغمه خوان بيايد و آشيانه را و پرنده را از تنهايي برهاند .
فرامرز،
بگذار اين نجوا را غمگينانه برايت هديه کنم که دوستت دارم. غمگينانه از آن جهت که بيم دارم مرا از خود براني و من شکست خورده و مغموم ناگزير به ترک محيط دانشگاه شوم و به اندرون خود پناه ببرم وآنگاه در خلوت اندرون خود مانند شاخة پاييز زده، زردشده فروريزم که هرگز چنين مباد !
فرامرز ،
وقتي دفترچه يادداشت هاي مرا مسترد مي کني کافيست صفحات يادداشت شده براي خودت درميان آن نباشد، تا برايم اين نويد خوش را معنا کند که دوستم داري. آرزو مي کنم چنين باشد. دستت را برروي سطر هاي نامه ام بکش تا بداني چگونه هنگام نوشتن اين سطرها دلم برايت مي تپید. من چنين مي پندارم که ضربان قلبم، تمام احساسم را لاي هرکلمه و هر سطرنامه ام ريخته است تا به تو منتقل شوند.
براي ديدن تو که درنگاه هايت تمناي خودرا برآورده ببينم، لحظه شماري ميکنم .
دوست دارت جميله
29 حمل 1357کابل
براي آناني که در همه عمر شان حتا براي يک بار به چنين موهبتي دست يافته اند، روشن است که خواندن يادداشت هاي جميله برايم چه داد. وقتي کتابخانه دانشگاه را ترک مي کردم،آفتاب نشسته بود و من نمي دانم با چه نيرويي خودرا به آن چابکي و شتاب به خوابگاه رسانيده بودم.
آن شب خلاف معمول ميل رفتن به طعامخانه را نداشتم .به هم اتاقي هايم سردرديم را بهانه کردم. وقتي آنان براي صرف طعام از اتاق بيرون شدند، من چند بار ديگرنامه جميله راخواندم. باور نمي کردم که دختري زيبا ، برازنده، متمول و ثروتمندوشهري به من که جواني فقير و روستایي بودم، اظهار عشق و علاقه کند.
دفترچة يادداشت هاي جميله را در حالي که صفحات ويژه خودرا از ميان صفحات آن برداشته بودم، ميان صندوق لباس هايم قفل کردم. دوستم منصور، مانند هردوست صميميي چندبارعلت سکوت و درخود فرورفته گیم راپرسيد، بهانه آوردم و گفتم که چيزي نيست.
شب تا ناو قت ها خواب به چشمانم راه نيافت . به جميله فکر مي کردم، به آينده و به تحصيل و زنده گي فقيرانه خودم ووضعيت تازة پيش آمده که چه خواهد شد. تا اين دم زنده گي خودمرا با زنده گي جميله مقايسه کرده بودم. هرچند به کنه مطلب پي برده و ميدانستم که ضرورتي براي اين کار وجود ندارد. پندارم اين بود: او شهدختي و من عاميي بي سروپا، فقير و بي همه چيز. اين دو با هم جفت شده نميتوانند. منطق من همين بود. آن شب تا نيمه هاي شب با خودم درمجادله بودم. کتابچه و يادداشت هايش را به او پس بدهم و به حکم منطق غالب درجامعه عمل کنم و يا به نداي دلم جواب مثبت گویم که روزها است در اين آرزوبوده است :
من کف خاکم و تو تاج مرصع از زر
عاقلان خاک و زر ايدوست برابر نکنند
با اين خيالات و تصورات بود که عاقبت خوابم برد.
***
جميله فرداي آن روز به دانشگاه نيامد. درکنارم چوکي اوخالي بود. هنگامي که استاد آمدودرس روزانه اش را آغاز کرد، بار بار به جاي خالي او ديدم و هر بار احساس کردم که بخشي از تن من از وجودم جداشده است_ حالتي که برايم بي سابقه بود. ستوري و ذاکره دو قطار عقب تر متوجه روحيه من شده بودند وبه نگراني من پي برده بودند. ذاکره به وسيله همصنفي عقبي من کاغذي فرستاد که درآن نوشته بود:"شترهايت گم است ياکشتي مال التجاره ات دردريا غرق گردیده، خودت غرق شدي يا روحت درزيربار سنگين غم و عشق خردوخمير شده است. فرامرز جان، جاي خالي، براي آدم اين مصيبت هارا مي آورد. مبارکت باد!"
خجالت کشيدم. مي دانستم که آن ها در بارة ما چه فکر مي کنند. مثل اين که راست گفته اند، عشق پوشيده نمي ماند. نگاه و حرکات آدمي اين راز سر به مهر را افشا ميکند.
جميله نيامدواين غيبت برايم ماننديک کوه غمي سنگين بود. چندبارتصميم گرفتم از صنف بيرون شوم؛ ولي نتوانستم. وقتي ساعت اول درسي به پايان رسيد و استاد ازصنف بیرون شد، نيش زبان هاي ستوري و ذاکره شروع به کار کرد. ذاکره گفت :
- برادرجان، عشق رنگ زردي دارد. عشق سودا و وسواس دارد. عشق غم و غصه و بيدار خوابي دارد!
ستوري نيز خاموش نماندو گفت:
- ما تدبيري مي انديشيم که عاشق دل باخته به وصال برسد . فرهادما به شيرين برسد!
به زودي باآمدن منصور و مصطفي و سيما از گروه هفت نفری ما، قيامتي برپا گردید. به مشکل از ميان آن ها فرارکردم وبه خلوت موج کوتاه پناه بردم.
جميله دو روز ديگر نيز به دانشگاه نيامد. در ميان دوراهي عجيبي قرار گرفته بودم: از يک سو نمي توانستم از جميله چشم بپوشم و از جانبي هم سخنان پدرم درگوشم طنين افگن بودند. خودم نيزدراین روزها به درستي سخنان پدرم ايمان پيداکرده بودم. در اين سه روز يا به درسها حاضر نشدم ويا هم اگر به درس می رفتم، بنا بر اصرار ذاکره و ستوري بود؛ ولي چيزي از درس ها نصيبم نمي شد.
در دريايي از دلهره و اضطراب فرورفته بودم. وقتي به گذشته هاي خويش مي نگريستم، هيچگونه موردي از تزلزل وضعف دررفتار و گردارم نداشتم.کارميکردم. تعدادي ازخويشاوندانم را درس مي دادم تا پدرم از بابت تأمين وجوه مالي براي ادامه مکتبم بي نياز باشدو باردوش خانواده ام نباشم. يا زماني را بياد مي آوردم که کاکايم در صنف دهم به من پيشهاد ازدواج با دخترش را کرد و من نپذيرفتم. حتا اصرار پدر وپدرکلانم در اين زمينه سودمند واقع نشد و من با قوت پيشنهاد شان راردکرده بودم. کاکايم تاسال ها بعداز اين پيش آمد نادرست من رنجيد و با من ميانه خوبي نداشت وتلاش هاي من درآینده نيز براي بهبود روابط ما بي نتيجه مانده بود؛ ولي اين بار نمي توانستم به آساني تصميم بگيرم.
گرفتاري عجيبي داشتم. آن روزکه سومين روز غيبت جميله در دانشکده بود، ناوقت تر به دانشگاه آمده و يک راست رقتم کتابخانه. درگوشه یی نشستم و بار ديگر نامه جميله را کشودم و چند بار از نو خواندم.
جملات رسا، زيبا و سنجيده شده بودند. احساس کردم که در پشت آن جملات زيبا، چهره دختري خام ونابخردپيدا نيست. جملاتش زبان يک عاشق هوس زده وبازاري نبودواين راز را به وضاحت درک کرده بودم. با آن که سه روزرا در بلاتکليفي سپري کرده بودم، غيبت جميله برايم سوال برانگيزشده بود. نمي دانستم در حالي که او مايل بود پاسخ مرا دريافت کند، چرا اين طور کرد و به دانشکده نيامد.
تلاش بيهوده بود. نتوانستم براي اين سوالات درذهن خود پاسخ مناسبي پيداکنم. بدي ديگر قضيه اين جا بود که نشاني درستي از منزل اورا نداشتم تا مي رفتم و از او خبر می گرفتم. تازه اگر نشانيي ميداشتم درخودآن جرأت را نمي ديدم که دست به چنين کاري بزنم. اين نکته را از کم رويي هايم مي دانستم.
يک ساعت و اندي درميان اين تصورات گذشت و هنوز روزنه اميدي نيافته بودم . در اين خيالات خسته کننده ودل آزار فرورفته بودم که ناگاه صدايي آشنا اين رشته هارا از هم کسيخت. جميله بود. نامه اش در ميان دفترچه يادداشت هايش روي ميز در مقابلم قرار داشت و غافلگير شده بودم. از اين بابت احساس خجلت و شرمساري کردم و يکه خوردم. جميله نيز چون ديد هنوز نامه اش در برابر م قرار دارد، سرخ شد. سلام کرد و بي آن که سخن ديگري بر زبان آورد، در کنارم بر چوکي دیگری نشست. دفترچه اش را بستم. مانند گذشته آرام و بيصدا نشست؛ ولي امروز هاله یی از شرم بررخسارش دیده می شد واز پيش زيبا ترمي نمود. دامني ارغواني و راه راه با بلوزي سرمه یی پوشيده بود و موهايش به سان آبشاري بر شانه هايش ريخته بودند. به فرشتة مي مانست که برکرسيي زرين وآسماني نشسته باشد. حيايي ستايش برانگيز بر رخسارش جلوه ميکرد. لبهايش را مي گزيد. در درونش طوفاني برپا بود . اين طوفان اضطراب به سيمايش حالتي غمناک و اندوه زا داده بود و معصوميتش را بيشتر مي کرد.
درنگ بيش از اين را لج بازي احمقانه و نا جوانمردي پنداشتم و براي بار نخست بود که تندیس شخصيت مرموزودر خود فرورفته ام را شکستم. به نظرم آمدکه نيرويي مرموزوباورنکردني دستهايم را فرمان حرکت ميدهد. آرام دستم را بر دستش گذاشتم. گرم، داغ و راحت بخش بود. انتظار چنين پيشامدي را داشت، زيرا با ملايمت دستش را برکرداند و براي چند لحظه انگشتان ظريفش مانندآب حيات برروي پوست دستانم دويد. به من جان داد، روحم را متلاطم و خيزان ساخت. هالة غم و اضطراب از چهره اش کوچيد . انگشتانش بر کف دستم مانند خزيدن روح بر اعماق ذهن، رابطه هارا کشت ميکرد. اين حرکت رازناک و وسوسه برانگيزمانند وديعة آسماني مرا ازخودم جدا کرد، بلند برد، بلند وبلندتر، تااوجهايي که تپش قلب و جهيدن هاي نبضش ر ا مي شنيدم . کتابچه را برداشتم. هردو بلند شديم، گويي دلهاي ما به همديگر ندا کرده بودند تا به خلوت ها ، به خلوت هايي که کسي صداي مارا نشنود، پناه ببريم. اين نياز را در چشمان همديگر نيزخوانده بوديم .
آرام و قدم زنان راه دانشکده را در پيش گرفتيم. ظهر بهاري بود. ازکنار دانشکده گذشتیم و به سوي آرامگاه سيد جمالدين رفتيم. درکنار منار"سيد" زير درخت ناژوي بلندي نشستيم. دستهايش را قلاب کرده و با آن قلاب سحرآميز و نوازشگر، زانوان خويش را محکم نگهداشته بود. تمام شادي هاي عالم را در چشمانش مي خواندم . چشمان رازناکش ، مانند کتابي در برابر ديده گانم باز شده بود. در آن عاطفه ،عشق وراستي و صداقت بي مانندي را مي ديدم .
به آهسته گي نامم را تکرارکرد. مانندآن که کسي با خودش نجوايي عاشفانه داشته باشد. آرام، متين ، شمرده ، آهنگين و با حيا آميخته .
بارديگر نامم را برزبان آورد. اين بار صدايش مانند طلوع خورشيد که آفاق را روشن کند، سراسر سرزمين ذهنم را پرکرد و آن گاه با شيريني تمام گفت:
_ فرامرز، زير اين درخت ناژو!
_ همرا ه با فرشتة نجات ، باعشقم و نازنين ترين موجود هستييم !
_ درکنار توام که خوابهاي من هستي و روياهايم شده اي !
_ بي همه چيزم و جز اين زنده گي چيزي ندارم که به پايت بريزم !
_ همه چيزم تو هستي و من فقط به وجودت محتاجم، به دستهايت که دستوارة روزهاي پيري ام باشند، به چشمهايت نيازمندم که درآن تمام روياهاي خويش را تصوير شده ببينم !
_ چشم وگوش به فرمان تودارم. من ازتوهستم واميد وارم که زنده گي مجال آن رابدهدتانشان بدهم عشق روستایيان پاک وآتشين است. وفا وپايداري خصوصيت هر عاشقي در روستا هاست !
_ من به ساده گي ها ي تو دل باخته ام و اميدوارم که تا پايان عمر با ساده گي ها و پاکي ها ي تو خو کنم و وفادار بمانم !
_ من جان وسربراين عشق نهاده ام وتا جان دارم، بر سرپيمان و تعهداتم استوارم. تسليم تو ام، تسليم تا همه عمر!
_ در عشق تسليم شرط نيست. من نمي طلبم تا عاشق من تسليم شده، زبون و مطيع باشد. من به رضا در عشق باور دارم و نيازمند رضاي محبوبم و به رضاي او عمل کردن را دوست دارم.
_ رضا رفتن به دامنه هاي تسليم است و من هم به رضاي تو مامور شده ام و هم حکم تسليمي دارم !
_ پس درقدمت دل راهديه مي کنم و در قبال آن عشقت را براي خود مي خواهم!
_ اسماعيل تو هستم، فرمان ده تا قربان شوم !
_ دل را که يگانه هديه والا وگرامي است هاجر وار به رضاي تو درگرو گذاشته ام، قرباني من دل من است وزنده گيي که ازتپيدن ها و جهيدن هاي آن سرچشمه گرفته است .
_ عشق سيلان عاطفه است. عشق جلاد نيست که خنجر بر آورد و سر بزند . عشق دل مي گيرد و سر را در پناه عظمت معنوي دل امانت وار پاسباني مي کند !
_ حاصل اين پاسباني حماسه است ، حماسه یي که عاشق و معشوق حريم آن را با قدسيت و طهارت حرمت مي گذارند !
_ حماسه براي من درخشش پاک و بي آلايش چشمهاي تواست !
_ مدينة فاضلة حيات مني و من در برابر ديده گان روشن سيد وعده مي کنم که براي رسيدن به اين مدينة فاضله از سرو جان بگذرم !
_ اين درخت هاي بلند ناژو و اين ديده گان روشن سيد گواه مان باد !
_ گواه باد که باهم پيمان بستيم و براي همديگر عشق را هديه کرديم !
_ کواه مان باد که جز با همديگر عشق نورزيم و پيمان شکن نباشيم !
_ کواه مان باد !
_ گواه مان باد!
_ قدسيت اين رابطه را" سيد" در برابر وجدان هريک مان صحه مي گذارد و دلم اين عشق را قرآن حيات خويش تلقي مي کند !
_ روستایي تلاوت گرآيات قرآن چشم هاي تواست، روستایي ايستاده است، مقاوم وپايدار، وفادارباتو، تا تو باشي او درعشقت مانند کوه سنگین و با استقامت استاده است !
_ پيرت مي کنم و با تو پير ميشوم و ووقتي قامتت رازمان خمیده ساخت، عصاي مطمین آن روزهاي تو خواهم شد!
_ باز اين ظهر بهاري و اين خورشيد تابناک گواه باشد ! اين تفاهم و رابطه پاک و بي آلايش خواهد ماند و با ازدواج شيرين خواهد شد !
_ گواه باشد که من با دست و دل و جان پاسدار اين پيوند و عهد بستة خواهم بود !
_ و دستهاي من از گرمي دستهاي تو نيرو خواهند گرفت، گرمي خواهنديافت و حيات را بارور خواهند کرد !
_ اين گرمي را تا پايان عمر حرمت مي گذارم !
_ انشاء الله برزبان آور که عهد بستن ها با نام خداوند زيبنده است !
_ انشاء الله ! عشق تو عصيان گرم ساخته است !
_ عصيان در عشق زيبنده است. انشاء الله که هردو استوارخواهيم ماند !
_ زيبنده تو هستي چون عشق مني و عصيان من نيز توهستي! از تو سپاس گذارم که دلم را نشکستي !
_ تو دلم را شکستي و لي دوباره با عشق زيبا تر و استوار تر بنا کردي ! حالا من زنده گي را چيز ديگري مي بينم _ نو تر و روشنتر از گذشته !
دست هاي مابا همديگرگره شدند. مانند آن که پيماني بستيم و دست هاي ما آن را تعهد کردند. دست ها همديکررا محکم گرفتند. گرم شديم و گرما تا اعماق روح هردومان نفوذ کرد .هردو بلند شديم. درس و دانشکاه را از ياد برده بوديم. آرام آرام به قدم زدن پرداختيم. و از هر در گفتيم وشنيديم و اين روز راحت بخش ترين روز هاي زنده گيي ما بود، روزي که هرگاه آن را بياد مي آورديم، ازخاطرة گفتگو هاي شاعرانه آن روز، لذت مي برديم .
شام بود که اورا ترک گفتم. درخوابگاه خود بودم. دلم با من نبود: مانند پرنده اي پرواز کرده و با جميله بود. در کنار آرامگاه سيد بر شاخة در خت ناژوآشيانه کرده بود. روي شاخةدرخت ناژودرکنارآرامگاه سيد، آن جا که شعر در زبان هردوي مان جاري بود. آن جا که نجوا هاي عاشقانه مان گل کرده بودندوساعاتي را به شيريني تمام شادي هاو کوتاهي يک چشم بر هم زدن گذرانيده بوديم .
آه زنده گي ! دقايق شادت چه کم هستند وزود گذرکه تا به خود آيي رفته اندو به درياي زمانه هاي رفته پيوسته اند، بي بازگشت و حسرت زا.
جميله حکايت ميکند
سه روز از آغاز درسهاي مادر دانشگاه گذشته بود. وقتي دوران جديدی از درس وتحصيل راآغاز کردم، دل شادومسرور بودم که وارد مرحلةتازه یی از زنده گي شده ام. پدرم دروزرت زراعت رئيس يک بخش بود و مادرم آموزگار مکتب سوريا در شهرکابل. برادربزرگم پس از فراغت از دانشکده طب کابل در شفاخانه وزير محمد اکبر خان داکتر و يگانه خواهرم هنوز سال پاياني دوره مکتب را در ليسه سوريا سپري ميکرد . وضع مالي ما خيلي خوب و زنده گي راحتي داشتيم، با خانه یي مجلل در کارته سخي و خانواده روشنفکر.
نمي دانم چرا، ولي از همان آغاز، قرارگرفتن درکنار تو درصنف، برايم غير منتظره مينمودوخبراز پيدايی تحول و دگر گونيي در من ميداد. تا آن وقت فکر نمي کردم در مواجه با يک پسر دانشجو و همصنفيم به چنان حالتي گرفتار آيم. روز اول که استاد نام همه را خواند تا حاضران و غايبان را معلوم کند، دقت کردم تا نام پهلونشين خودرا دريابم. فرامرز! نامت برايم زيبا و تازه بود و در دلم نشست . فکر کردم تنها نامت را پسنديده ام، ولي خود دار بودن وخاموشي وسکوتت را نيز پسنديدم. بلي، بعد تر دانستم که افزون بر نام، موهبتي ديگر نيز در تو موجب دگرگوني من شده است. وقتي ميديدم مانند يک مجسمه ساعت هاي درسي در کنارم نشسته اي و توجهي به من و سايرين نداري، دلتنگ ميشدم. فکر مي کردم اين کار را از روي تعصب نسبت به دختران مي کني؛ ولي ديري نگذشت که درک کردم خصوصيات پاک روستایيان در وجودت چنان بارز اند که نمي توان آن هارا به زودي با ايجابات زنده گي شهر وفق دادودگرگون ساخت. این یک خصوصیت فرهنگي بودو هرگونه تغيیري درآن به زمان نياز داشت. در هفته دوم بود که تصميم گرفتم ديوار سکوت و خاموشي درميانه مان را فروريزم؛ ولي به دلايل ديگري من نيز مقاومت کردم .
تاقبل از آغازدرس هاي ما دردانشکده، دختر ي شادو سرزنده بودم؛ ولي دو هفته بعد از آغاز درسها دگرگون شده بودم . مادرم به فراست دريافته بود که چيزي در اندرونم مي جوشد وجميله اش ديگر آن دختر ماه هاي قبل نيست .
آن روزنزديک درورودي صنف منتظر بودم. وقتي ازدور پيداشدي، دل در درون سینه ام بيقراري ميکرد. دردهليز نتوانستم برايت سلام کنم و مانند روزهاي گذشته رفتم و باتودرجاهاي هم قرارگرفتيم. آقاي حسيني، استاد فزيک ماآمد ودرسش را آغازکرد. درس مانند گذشته با دقت و يادداشت برداري ادامه يافت. تو درخود فرورفته ومغموم بودي. متوجه شدم که گاه درکتابچه ات مطالبي غيرازدرس هارايادداشت مي کني،جملاتي را که آنروز در کتابچه ات نوشته بودي، با دقت خواندم و به سرعت درکتابچه خودم يادداشت کردم. جملات عادي نبودند. زيبا پر معني و نغز و براي من نويد دهنده . نوشته بودي :
"زنده گي دونيمه دارد، نيمه اول در آرزوي نيمه دوم و نيمه دوم در حسرت نيمه اول مي گذرد."( امروز به ياد مي آورم که اين نکته جالب را در يکي از مجلات ايراني خوانده بودم و از دانشمندي خارجي است.)
تاآن روز فکر مي کردم که جوان روستایي وساده یي هستي؛ ولي خواندن اين جملات برايم روشن ساخت تا برداشت هاي خودرا در باره ات تغيیر بدهم. خودرا ملامت کردم که چرادر باره ات زود قضاوت کرده ام و آنهم فضاوتي خشک و محدود . به خود گفتم که بايد معقول انديشيد و جدي فکر کرد و با نظري باز تر و فراخ تردر باره ديگران قضاوت کرد .
تاپايان روز، جملاتت درذهنم غوغايي برپا کرده بودند:"زنده گي دونيمه دارد، نيمة اول در آرزوي نيمة دوم و نيمة دوم در حسرت...زنده گي دونيمه دارد، نيمة اول در آرزوي نيمة دوم و نيمة دوم درحسرت...زنده گي دونيمه دارد، نيمة اول در آرزوي نيمة دوم و نيمة دوم در حسرت..."
آن روز و روزهاي ديگر هفته نتوانستم ديوار سکوت حایل ميان هردو مان را فروريزم. حالا به درستي دريافته بودم که غير از ديگراني و آنچه را در تو ميديدم در بسياري ها سراغ نداشتم. سکوت وآرامش عجيبت در من اثر نموده بودو جايي در دلم برايت باز کرده بود و اين همان چيزي بود که به قول مادرم تغيراتي رواني درمن بوجودآورده بود. ميديدم که چگونه پسران دورو برم در دانشکده با دختران ديگر گرم مي گيرند و با صد گونه ترفند به شکار دختران مبادرت مي ورزند تا سرانجام کار شان به جاهاي باريکي مي کشید. تو خود دار و در خود فرورفته و منزوي بودي و اين همان چيزي است که من آن رامي پسندم. آن روز بدين منوال گذشت و عصر، مغموم به خانه بر گشتم. لباس هايم را عوض کردم. مادرم که از مکتب برکشته بود دراتاق روي يک دوشک لميده ورفع خسته گي ميکرد. رفتم و پس از سلام و احوال پرسي با او، به آشپز خانه سرزدم و مصروف آماده کردن غذاي شب شدم. کتابچة يادداشت هايم را باخود برده بودم وبرصفحه یی ازآن باخط روشنی نوشته بودم:
"زنده گي دونيمه دارد، نيمة اول در آرزوي نيمه دوم و نيمة دوم در حسرت نيمه اول مي گذرد."
جملات نغز و با معنيي که از نوشته هاي توگرفته بودم ودرگوشه چپ وآخر اين نوشته چند بارحرف"ف"را پيهم نوشته بودم. وقتي پدرم آمد بيدرنگ به پيشوازش رفتم واز احوالش پرسيدم. لختي بعد با ظرف چاي به اتاق شان رفته و چند لحظه با پدرم مصروف ماندم.
وقتي دوباره به آشپزخانه برگشتم، دفترچه يادداشت هايم بسته شده بود. مادرم بدورحرف هاي "ف" با قلم دایره هایی کشیده بود. به روي خود نياوردم و آن را از راه مراقبت هاي مادرانه و دلسوزي اودانستم ولي متوجه نکته يابي مادرم شده و پي بردم که ازآن روز به بعدمادرم گاه گاه کتابچه هايم رادزدانه مي بیندو به مواردغيرعادي آن دقت مي کند. شب وقتي رفتم بخوابم، ديدم ما درم وارد اتاق خواب من وخوا هرم شد. خواهرم در کنارم خوابيده بود. مادرم آمدو روي بسترم درکنارم نشست. سرم را روي شانه اش گذاشت و بر موهايم دست کشيد و بعد چند بار نامم را با ملايمت تکرار کرد: جميله دختر نازم ، جميله دختر نازم ...
آرام دست هايش را ميان دست هايم گرفته چند بار بوسيدم و پرسيدم :
- مادرجان چه شده، مي خواهي چيزي بگويي؟
مادرم بار ديگر با محبت مرا بوسید و با ملايمت گفت:
_ دحترم دوهفته است احساس مي کنم دگرگون شده اي. خاموشي و انزوا جاي آن شادي وسرحاليت راگرفته است. مي دانم که محيط دانشگاه محيط علمي و متفاوت است. درس ها هم بسيار و دانشجو براي پرداختن به کار هاي ديگر مجال اندک دارد. بلي، دانشگاه دام ها و آتش هايي هم دارد. دام هايي که فرا راه جوانان ميگسترانند و آتش هايي هم مشتعل مي کنند تا در آن زنده گي هايي را بسوزند. جاي شگفتي هم نيست. آدم هايي از هر قبيل ازگوشه وکنارمملکت با روحيات، خصوصيات اخلاقي و فر هنگي و تربيتي متفاوت و عجيب و غریب مي آيند، با هم مي آميزند از همديگر رنگ ميگيرند وازدیگران اثر برمی دارندوبر ديگران اثر مي نهند. اين هارا مي دانم. تو دختر جوان و نازنين من هستي. تا اکنون از تو حرکت وعمل نادرستي نديده ام. تغيير وضعيت روحي ات در اين روزها برايم نگران کننده شده است. تا امروزنخواستم اين نگراني هاواضطراب هايم رابرايت بگويم. امروزدرکتابچه يادداشت هايت که در آشپز خانه کشوده بود، به نکاتي پي بردم که لازم دانستم به عنوان يک مادر آنهار بدانم وترا کمک کنم. جملات"زنده گي دونيمه دارد، نيمة اول در آرزوي نيمة دوم و نيمة دوم درحسرت نيمة اول مي گذرد"در کتابچه يادداشتت با خط روشنی نوشته شده بود. نغز، پرمعناودقيق. اين جملات مرا به حسرت روز هاي گذشته ام برد. حرف "ف" نوشته شده درپايان اين جملات سبب نگراني من شده است.
مادرم خاموش شدو بعد لختی به چشم هایم با دقت زیاد دید؛ گویی در میان اعماق آن نفوذ میکند تا اثر سخنانش را در آن در یابد واز راه نگاه هایم به اندرون ذهنم رخنه کند. لحظاتی به این ترتیب گذشت. مادرم پس از آن در حالی که دست هایم را در میان دست هایش گرفته بود، با مهربانی بیشتری گفت:
_ جميله نازنين من، هوشيارباش تا دردام هاي گسترده شده گير نيفتي، تا خداي ناخواسته درآتشي نسوزي که جوانان مکار، حيله گر و طماع و گاه هرجايي مشتعل مي کنند. همان جملات زيبا را سرمشق زنده گيت بساز و سعي کن تا اکنون که در نيمة اول زنده گي قرار داري از دقایق جواني وسالهاي پرآشوب وداغ آن بهره لازم ببري تا وقتي بخواست خداوند در نيمة دوم قرار مي گيري، حسرت نيمه گذشته رانخوري و شاد باشي که در آغاز بهتر عمل کرده ای واکنون ازآن بهره جسته اي. چنان کن که ديگران به زنده گيت حسرت بخورند. بلی دخترم راز خوشبختيت در همين هایی است که برایت گفتم. حرف "ف" برايم معنا دار است چون من هم يک زن هستم و روزي برايم اين حالات دست داده است. فقط مي خواهم با هوشياري و عقل "ف" ف