
اشکِ خون

د. احد وفا معصومی
در خارزار خاطرم از خشک سال یأس
در پاسداری از سخن وباغ اجداد
در انتظار همت یاران نشسته ام.
رفتی که آب آوری درگرمی تموز
گفتی که از فرات خروشان ِ دردها
مَشکی زآب غیرت وعزت بیاوری
گفتیم ز هفتخوان اجیران کنیم عبور
رفتی که باز آئی ودریا شویم بهم
گفتیم به جنگ ابن ِ زیادان رویم دلیر
اما نیامدی ، چه انتظار سخت !
یادت هنوز است ؟ زیادت نرفته باد !.
آندم که شعله ها، زان سوز و دودها
چون رفته قرنها
« اندر زمین سوختۀ » بوستان خاوران
آهم به عرشهای معلا پریده بود و
«فریادِ العطش» زحلقم بلند بود
بازهم نیامدی ، افسوس ، افسوس
حسرت به سست پائی و فرسوده همتت.
آخر بِدان که من زتو ، تو جسم وجان من
پروردگان یک وطن ومادر ودیار
آخر به هوش باش ! وبیا یکدمی به خود!
شرم است زندگانی به ذلت به سر شدن.
اکنون بیا که ریشه زیورش دهیم نجات
اکنون بیا که لال، گُنگان بی زبان ونشان
زانسوی مرز
خواهند زبان مادرت از ریشه برکَنَنَند
اکنون ، تنها ، چون تیره ابرها
باید به یاد رستن نوباوگان خویش
گِریَیم بسی به درد ودرحین ناله ها
برپا شویم وبگذریم ازجانهای خویش
تا پای رهزنانِی زآنسو خزیده را
از باغ وراغ خویش، زنجیر افگنیم.
تا سبزه ها بلندشوند از تلاشها ، آبِ سرشکها
تا غنچه بشگفد ، وچمن باور شود
تا آزاده لاله ها ، قامت کشند دوبار
تا چشمهای خستۀ نرگس زند فروغ
این راه راه ماست، راه نجات ماست
وِردِ زبان ماست.
ما پاسدار باغ خودیم تاکه زنده ایم
ما با ( وفا ) به خلق خود وباغ میهنیم