


خوشه چين
امیرحبیب الله کلکانی
مستحق گنبد مرمرین است

امیرحبیب الله کلکانی
یالالای کا که ها
این پیش رو وپیش آهنگ جوانان پا برهنه وشجاع کوهدامن
آن کس که
از پدر
پسر سقاء شهیدان شد
خودش
سزاوار امیری به مسلمان شد
لعنت به کسی که
مسبب
مرگ این ا نسان شد
کی بود که گفته بود
"ای کلاه پا دشاهی زنده میگردانمت"
"وی قبای کس مخر ارزنده میگردانمت"
خوشه چین میگوید
ای لا لای ازیاد رفتۀخاطره ها
میان کا که ها جوان مردان و نا موس پرستان
زنده می گردانمت
درآ سمان لا جوردی
« وفاداری،راستی و صداقت و پاک نفسی و وفا به عهد صلح دوستی و برادری،غریب نوازی »
ما نند «مهر»
تا بنده می گردا نمت
نوشته: استاد خلیل الله (خلیلی)
دختر میر بامیان
ازروزگارکودکی وخانه پدرچیزیکه بیاد گلچهره مانده آغوش گرم ومهربان مادر است.بیا دش می آمد چگونه آغوش مادررا پناه خود بهشت وهمه چیزخود میدانست بیادش می آ ید که درغریو رعد ودهشت زلزله در غوغای برف کوچ درغرش سیل چگونه مادر! مادر!گویا دردامان وی پناه می برد.هیچ حصاری را استوارترازدامن مادر نمیدانست هرحادثۀ بزرگ را درپناه آن حصارمتین خرد ونا چیز می شمرد.
بیاد می آورد که چگونه مادر تا دلهای شب بربالین وی می نشست آهسته آهسته زمزمه میکرد.
مهرت از دل بدر موشه نمو شه
شب هجرت سحر مو شه نمو شه
از همان خنده های قند ینت
لب من پر شکر میشه نمو شه
گلچهره خیال میکرد هنوز جای بوسه های مادر بر سر روی وی گرم است.
بیاد داشت که مادرش افسانۀ دوبت بزرگ با میان را به چه زیبائی روایت میکرد ومیگفت. نام آن بت بزرگ(سلسا ل) ونام آن بت کوچکتر(شه مامه) بود سلسال پسر جهان پهلوان بود وشه مامه دخترمیربندامیر.سلسال درنیرومندی ودلیری وهم آداب وفنون پهلوانی همتا نداشت.نام شه مامه درزیبائی ود لبری سرزبانها بود.
روزی از روزها چشم سلسال به شاه مامه افتاد نه یکدل بلکه بهزاردل عاشق و شیدای وی گردید. شه مامه را نیز ازلحاظ پهلوانی و نیرو مندی و شهامت سلسال مفتون خود نمود. آ وازۀ دل دادگی سلسال به شه مامه در ساسر با میان و بند امیر گسترده شد میرر بند امیرهرچه در قدرت داشت انجام خوا ستگاری های مکرر پسر جهان پهلوان با میان را بتأ خیر افگند.
سر انجام شرایط خودرا چنین شرح داد.
با ید میر بند امیر به دریا بند نهد تادیگر در زراعت مردم تخریب وارد نکند آ ب دریا ذخیره گردد تا مردم ازخشک سالی در امان باشند.
پلنگان وحشی که مو جب آ زار مردم اند از پا در آ ورده شود.آ ن اژدها ی دوسر که چهل دختر بیگناه را بنفس آ تشینش هلاک نموده صید شود بعد از انجام این شرایط سلسال با شمامه دست خواهد داد.
سلسال سه سال با سیل های خروشان پنجه داد . پلنگان ستیزنده را ازپا درآورد آژدهای دوسر را با شمشیر که از فولاد آ بدادۀ درۀ آ هنگران درست شده بود دو نیمه کرد وامر داد تا ازپوست آن، راه قصرشاه مامه را درروزعروسی فرش نماید. منطقۀ بند امیروبا میان ازبرکت تلاشهای خستگی نا پذیروی بهشت جهان گردید. مردوزن درانتظار روزی بسرمیبردند که جشن عروسی برپا گردد ودر آن روز کوه دره و شهر و بازار را تزئین کنند. ودر شاد مانی عروس و دا ما دشریک شوند. دامادیکه درشجاعت و نیکوکاری وعروسی که درزیبائی و حسن اخلاق محبوب همگانند. باید مردم در جشن آ نها انباز گردند.
پیشوا یان قوم در بامیان و بند امیر پیشنهادکردند که مردم با میان به افتخار عروس و مردم بند امیر به افتخار داماد دویاد گارتعمیرنمایند.
پیشنهاد بموافقت عامه پذیرفته شد به این ترتیب که دو رواق بزرگ دردل کوه بتراشند. و در بامداد جشن عروسی داماد در رواق که همشهریان عروس تعمیر نموده اند و در رواقیکه همشهریان داماد بنیاد نهاد اند. با ستند زنان ومردان بند امیروبا میان دربرابرآنها صف کشیده مبارک باد گو یند.
روز نوروز برای این جشن اختصاص یافت.
نوروز در طلیعۀ بهار فرا رسیده.
با مداد پگاه عروس وداماد با جامه های فاخر هریک در رواق خود جا بجا شدند نسیم صبح گاهی میوزید. شا خه های بادام و زرد آ لو شگوفه بارآورده بود با خندۀ خورشید صدای مستان کبک از سرهرسنگ گوش ودل را نوازش میداد جست وخیز ما هیان خالدار در امواج نقرۀ فام رود خانه که خالهای آن چون دانه های یاقوت میدرخشید از دونظر ربائی داشت.
آهوان مارخواربا شاخ های تاب خوردۀ بلند وغزالان مست با شاخه های کوچک وهلالی ازین تیغه به آن تیغه میجهیدند. درسینۀ کوهسارها به سان ابریشم زیبا سه خط رسم شده بود.
در قله های برف پوش خطی به سپیدی وروشنائی صبحدم. درکمرهای پرجنگل خطی به سبزی وشکستگی زمرد ودردامنه های چمن،چمن لاله بسرخی شفق. گوئی کا ئنات یک سره جان گرفته از دل هرسنگی وا ز زبان هر برگ گل وخاری زمزمۀ زنده گی شنیده میشود.هرزرۀ خاک وهر قطرۀ آب با مشک وشراب در آمیخته است. بر روی رواق سلسال پردۀ از ابریشم گلنار و برر روی رواق شه مامه پردۀ ازحریر سبز آویخته بودند قراربران بود که بمجرد طلوع آ فتاب پرده هارا یک سوزنند. تاجهان پهلوان نیرومند با میان دوشیزۀ شیزۀ زیبای بند امیرنا گهان در نظرها نما یان گردند.
تا آ وازشاد مانی مردم با صدای خندۀ کبک و سرود مستانۀ امواج دریا ازان استقبال کند تا روشنائی و گرمی آ فتاب صبحگاهی فریاد مبارک باد مردم را بدرقه باشد.پرده ها یک سوزده شد. هزا ران دل که درانتظار می تپید وهزاران چشم که برق اشتیاق دران می تابید یک باره درسکوت وحیرت فرورفت.
سکوت مرگ آ فرین و حیرت انگیز شده بود.
آری هردو دل داده سنگ شده بود.
سنگ سنگ سنگ های خاموش سرد بیجان.
مردم از حراس و دهشت در برابرآن دو بت سنگی بی اختیار به سجده افتادند. ازان پس با میان معبد عشق شد.
مردم تصمیم گرفتند که پس از ین هرهفته یک شب بیاد آن دودل دادۀ نا کام با آواز گریه کنند.
گلچهره از زبان مادرش میگفت.
این است رمز معبد عشق وشهرغلغله.
گلچهره ازین خاطره ها فراوان داشت.
گلچهره از پسران و دختران همبازیش همیشه با اشک وآه یاد میکرد.
درعالم خیال صدای سم اسپ کبود کوه پیمای پدراحسا سات خفه اش را بیدارمینمود.
خصوصآ بیاد روزهای که پدر اورا در قفا یش بر اسپ می نشانید و به گلگشت دره و دریا با خود می برد و از دیگر فرزندانش نازدانه تربود هنوز بر خود می بالید زار زار میگریست.
پیمان برادری
سقای شهیدان وهمرا هانش دران شام هفدهم رمضان که ازمعرکۀ خونین کاسۀ برج باز گشتند در قلعه دختر شاه درحجرۀ که گلچهره تعین نموده بود خسته وخون آ لود ا ما با روح مطمئین و قلب آ رام خو ابیدند.
با صدای کو بیدن صدای نغارۀ سحری بسوی بالا حصاروکا سۀ برج شتافتند اجساد کشتگان با پیکرهای خونین بدون غسل و کفن بخاک نهاده شد یک سیمای مشخصر از از امیری، و زیری، با زرگانی دران میان نبود همه برهنه پا یان بودند و بینوایان . زیرهرسنگی درسینۀ هرسنگریدر پای هر دیواری درسایۀ هرارغوانی آرا مگاه شهیدان گردید. مادران برتربت فرزندان جوان فا تحه خواندند و مردان مدفن و زنان را گلپوش نمودند.
از مزار شاه شهید تا قبر ( لعل جبه بلند کمان) و از قبرستان خواجه روشنائی تا خواجه صفا تا خوابگاه شهداء تبدیل یافت.
هنوز از با لا حصار و کاخ های ویرانش دود برهوا بود . هنوز بوی با روت و را یحۀ خون از هوا ا ستشمام میشد. مجا هدان بران شدند که زخمی های سپاه دشمن را تیمارنمایند. اسیران را جایگاه آ سوده معیین کنند جز تنی که به سپاه دشمن پیوسته بوطن خیانت کرده بو دند در روی بروی دیوار سهمگین با لا حصار تیر باران شده اجساد شان را به خندق عمیق با لا حصارغرق نمو دند.
از شیر پور و شاه و از نزدیکان و وزرای متجملش خبری نیست.شام فرا رسید اختران برآسمان هویدا شدند ماه درخشیده طبقات نور برتربت شهیدان نثارشد شهریان نیزهریک بربالین شهیدان شمعی افروختند دامن کوه چراغان کشتگان بود.
چه تفاوت ها که که درروشنائی این چراغان و چراغان جشن و لا دت با جلوس امراء و شهزاد گان است؟
چراغی که بر تربت شهید می تابد قندیل محاب خداست آن شب هژدهم ماه رمضان بود و گلبانگ تلاوت قرآن از مساجد کابل آ هنگ دیگر داشت.
مگر کبوتران عرش فرود آ مده آ یات دلکش قرآن را زمزمه می نمایند.
مگر امشب معراج شهیدان است؟
مگر گلگون کفنان روان های خویش را در پیشگاه الهی با ارمغان می برند.
گلچهره امشب نیز سقای شیدان و رفقایش را بمهمانی دعوت کرده بود در حجرۀ مهمانان شمعی خفیف میسوخت سایه ها در دیوار سفید کرده هیکل هریک را رسم میکرد.
مهمانان دستاری بسر و دستاری بر کمر پیچیده بودند مگر لباس همه از کرباس بود از لای دستار کمر دستۀ استخوانی ( پیش قبض) کوتاه و کج آ نها از دور دیده میشد سقا از دیگکران با نیرو و تناور بنظر می خورد رفقأ همه سقای شهیدان را (با با)می نا میدند نه از شمار عمر بلکه احترام از خد مت آن روز معرکه.
مشک( با با ) که ارزنده ترین هدیۀ زنده گی وی بود در گو شۀ حجره آ ویخته بود تفنگ ها به دیوار تکیه داده شده بود.
گلچهره خود با دو سه کنیز دیگر آ نانکه در پیکار کاسه برج اشترا ک داشتند. بخدمت مهمانان پرداختند.
با مداد پگاه مهمانان خو ا ستند با گلچهره و داع نمایند گلچهره به هریک دستمال پرا زنقل بخشید.
گلچهره از بابا التماس نمود تا اورا خواهر خویش بخواند و گفت شهامت تو در روز جنگ کا سۀ برج پیوسته نقل افسانۀ کنیزان این قلعه خواهد بود.
ازبابا خواهش کرده گفت گاه گاه بتیماردل غمدیدۀ ما بپردازد! واینجا بیاید.
که مخلوق بیکس آ واره واسیریم.
با با بخوشی پذیرفت پیمان را بطه خواهر و برادر با اشک گلچهره کنیزان زندانی تر شد.
افسانه
شبهای کو تاه و ستاره بارتموزاست شاهزاده خانم دربستر اطلس سبز- روی تخت نقره بر صفه داخل قلعه دختر شاه دراز افتاده پرتو ارزان ما ه و باعطرگلهای چمن درآمیخته دروبام قلعه درسکوت فرورفته دوکنیز آهسته آهسته کف پای شهزاد ه خانم را می مالند آ ن سوترک صراحی کبود بلورین سرشاراز شربت گلاب و قند با جام زرین بروی میزنهاده شده.
گلچهره که امسال پنجا خزان عمرخودرا دیده بربالین شهزاده نشسته وبا ( پکه) با د بزن پرطاووس نسیم شبانه را به روی وگیسوی وی به اهتزاز می آورد.
گلچهره مانند سایر کنیزان همه احساسات زنانه و ا رزو هایش مرده و در میان چاردیوار قلعه مدفون شده است.دیگر بیچاره مجسمۀ ایست ازسنگ که هر گونه اراده و آ زادی ازوی مسلوب است. دیگر وی بحکم سایۀ و لی نعمت خویش است دیگر وی ما نند سایر اجسام قعه ملک مسلم و بلا منازع دیگران است.
شهزاده خانم سرش را بر با لش پرقو که قبه های زراندو دش در فروغ ماه می درخشد نهاده ومنتظراست. گلچهره بعادت هر شب افسانۀ خودرا آ غاز کند.
آهسته گفت:دیگر افسانه های امیرهمزه لیلی ومجنون وچاردرویش دلم را ملول امشب افسانۀ نو باید گفت گفت گلچهره بیماربود ومجال شب زنده داری را نداشت هرقدرحا فظه اش را کاوش نمود افسانۀ دیگرنیافت جزسرگذشت خونین خودش را چنین آ غاز کرد.
بود و نبود جز خدا کس نیست نبوده و نخواهدبود.
در دامنۀ کهساری بلند و هو لناک جنگل پوش و برف اندود دهکدۀ کو چکی بود و دران دهکده قلعه ئی ما نند این قلعه دختر شاه با دیوار های بلند و چار برج استواران قلعه از مردی بود مالدار و کشاورز گله اسپ و گو سفندش بفرا وانی شهرت داشت مردم احترامش میکردند و ما نند پدر قبیله دو ستش دا شتند دختری داشتزیبا که از دیگرفرزندانش محبوب تر بود – هیچگاه از پدری جدا نمی شد هر کای میرفت پدرش ا ورا با خود میبرد د ر کشتزار ها در شکار آهوو کبک در صید ماهی همیشه پدر ا ورا با خود با اسپ مینشانید بآ خوند دهکده تو صیه و تأ کید میکرد که اورا خواندن و نو شتن بیاموزد مادر نیز بیشتر از دیگراو لا دش به وی محبت می ورزید. هر صبح دعا های مخصوص میخواند و بر روی وی مید مید و در برا برش اسپند دود میکرد تا از زخم چشم محفوظ ماند در گردن دختر پیو سته تعویض ها با پوش چرم سیاه و نا خُن شیر ویک مسکوک نقره منقوش بنام خدا آ ویخته می بود.
در گرمای تموز درکناررودخانۀ سرد خروشان و درزیرسایۀ گوارای مجنون بید و چناربسر میبرد و شب ها در پشت بام درکنار پدرومادرمیخوابید وبا ستارگان از دوربازی میکرد. روزهای سرد زمستان درکنار پنجرۀ برج که مشرف بر کشتزار ها بود زیر لحاف صندلی می درآمد و به نظارۀ برف می پرداخت. درفصل سرما از تما شای شاخه های برف درختان چنان حظ برمیداشت که دربهارازدیدن شاخه های شگوفه.پدرش را مردم (میربامیان) لقب داده بودند واین دخترش گل سرسبد با میان بود اندک اند ک دختر بزرگتر و زیبا ترمیشد. دیگر پدر وی را در شکار گاه با خود نمی برد. دریکی از روزها ی بهار میر به شکار رفت شام فرا رسید سایۀ کو ه به دهکده گسترده ترشد برجهای قلعه درتاریکی شب فرورفت ولی هنوزمیربرنگشته.
دختر میر سرا سیمه اندک نگران دوراز قلعه نگران آ مدن پدر بود. وحشت زده بر اطراف مینگریست دلش سخت می زد آ واز ضربات قلبش را می شنید.
هر لحظه خیال میکرد که چیزی وی را دنبال میکند بهر سو مینگریست اما چیزی بنظرش نمی خورد خواست بقلعه باز گردد وما دررا ازما جرای نیامدن پدر آ گاه نماید تا جهت خودرا بسوی قلعه تبدیل کرد نا گهان دو دست قوی با شتاب و ی را چون انبور فو لادی بسوی خود کشید چشم و دهانش را با دستمال سیاه بسختی بست و با یک یک سریع وی را در قفای خود بر اسپ نشاند.
دختر ساده دل نگون بخت تصورکرد پدرش به عادت گذشته خواسته است با وی مطا یبه کند آ رام ماند وهرلحظه با انگشتان ظریفش سروگردن اورا میخارید و در آغوش می فشرد دستمالی که چشم ودهانش را بسته بود چنان گره استوارداشت هرچه سعی کردبازنشد.سواربه شتاب میراندوصدای بهم خوردن سم اسپش بر سنگ دردره میپیچید هیچ مانعی دربرابراسپ نیرومند وسبک پای وی وجود نداشت. وقایق زمان نیز شتابان میگذشت دختر ازتاختن اسپ و چشم و دهان بسته خود کم کم ملتفت شدکه به چه سرنوشت شوم گرفتارشده بسرنوشت چند دختر دیگر که از دورو نزدیک که از زبان مادرش شنیده بود.
تلاش های وی که خودرا از پشت اسپ بزمین افگند بجای نرسید زیرا آ دم ربای سنگ دل درهمان وهلۀ اول پا هایش را نیز زیر شکم اسپ بسته بود.
سوار چون از آ بادانی دور شد دختر بیچاره را از اسپ فرود آ ورد دستمال را از چشم و دهانش برداشت همین که چشمش به تاریکی آ شنا شد. خودرا در درۀ تنگ و هولناک در میان دودیوار کوه ودر برابر هیکل اسامی مرد نا شناسی یافت که سرو پوزش را پیچانیده بود موزه های بلندش و قمچینی درشت در دست داشت دختر فریاد نمود و بگریه وزاری افتاد اما کیست که درا ن درۀ خلوت ودور از راه عمومی بفریاد وی برسدآ واز گریه و گرفته سواری وی را بمرگ تهدید نموده گفت. اگر صدای وی بلند گردد در تنگنای دره اش میکشد و پیکرش را به گرگان گرسنه وخونخوارمیسپارد.خودرا بپای سوارافگند وخاک وسنگ را بوسیدن گرفت
آدم فروش سنگ دل اورا بشتاب بقفای خود بر اسپ نشانید دست هایش را با طناب بکمر خود و پا هایش را زیر شکم اسپ بست وبا شال سیاه سرورویش را پوشید شتابان براه افتاد.
دیگر دو شیزۀ ناز پرورده بیگناه موجودی بود اسیر، ناتوان دست و پا بسته و مسافر دیار نا معلوم زار زار میگریست اما مجال حرکت نداشت. ما نند بره نو رسیده که در چنگال گرگ درنده افتاده باشد یا به سان چو چه کبو تری که عقاب گرسنه از آ شیانش ربوده. چشمش به سختی بستی بسته بود جهت را نمی شناخت از طلوع و غروب آ فتاب آ گاه نمی گردید چون از هیچ سو صدائی بگو ش نمی رسید معلوم شد در بیراهه دور از آ بادانی روا نست.
آ واز یکنواخت سم اسپ بسان چکش بر مغز دختر بیبچاره می نشست.
درهرجانب تاریکی وحشت ودهشت حکم فرما بود جزترس ونا امیدی ظلمت و خستگی چیزی محسوس نمی شد.سوارگا ه گاه در نیمه های شب دو سه ساعت توقف مینمود اسپش را تغذیه میکرد صید مجروح خودرا نیز فرود می آ ورد که بر فرش خار و خاره دمی بخوابد و لقمۀ نانی ازگلو فرو برد دختر بیچاره اندک مجالی می یافت که دست پایش حرکت و درد های خود را تخفیف دهد تا چشمش بجمال آ سمان وستارگان می افتاد یاد آسمان کبود وشفاف بامیان ما نندخنجر در قلبش فرودمی آمد. کجاست مادرمهربان که برزخم های وی مرهم نهد وسرو رویش را بوسه بارا ن نماید؟ کجاست پدر نیرومند و شجاع اش که ازین حیوان آدم خوار سنگدل ا نتقام کشد.؟ کو آن مردم مهربان دهکده کو آن دختران همبازی؟ کس نمی داند چند روز ازین سفرشوم گذشته.
بیچاره زرد وزارشده تب وسوزان.گرسنگی. تشنگی بیخوا بی اورا ازپا درآورده قسمت سفلی بدنش را کثرت آ بله و جراحت از احساس افگنده دست و پایش را طناب ازحرکت باز مانده سفراست وباز سفرگاهی از خود میرود و سرش را به شانۀ دشمن تکیه میدهد .
احساس آرامی
بعد ازگذشت چندین شبانه روز چشمش نا گهان بنور چراغ افتاد اندک اندک بخد بازآمد و احساس آ رامی نمود دید دو سه زن در اطردفش نشسته اند خیال کرد که مادر ش آ نجا ست فریاد بر آ ورد.
ما در! ما در!
چشم خودرا ما لید که مبادا بخواب باشد.
زنان اطراف که هریک سرنوشتی شبیه سرنوشت وی دا شتند به تسلی و تیمار وی پردا ختند درظرف چند روز آتش تب فرونشست زخمها التیام یافت وکم کم بحالت اصلی باز گردید اما همینکه دانست فر سنگها از آ شیان مادر دور افتاده زار زار میگریست.
خودرا درحصاری یافت که دیوارها یش تا دامن آسمان رسیده همه چیز در نظرش نا شناس بود عمارت هایش نقش ونگاری کرده فرش های رنگا رنگ گلهای نا آ شنا چهره نا شناس لباسهای عجیب و غریب- خو راکه های متلون – القاب و کلمات نا شنیده اند اند ک دریافت که آ نجا روابطی است دگرگونه آ نجا روابط غلام و کنیز با بانو و آ قا حکم فرماست آ نجا فرماندهی و فرمان بری است.
میدید که آ نجا گناه و ثواب معنی دیگری دارد و جزا ها نیز به تر تیب دیگری است. آ نجا کنیز و غلام – آ نسانی است که بشکل آ لات و اسباب جامد درآمده . میدید که آ نجا فرزندان آ دمی بو زینه شده همیشه سرهای شان بحال تعظیم فرو باشد و در حا لت استادن خودرا دولا خم نما یند- کفشها ی دیگرا را پیش پای شان بگذارند همیشه گوش به فرمان دارند.گوهرچشم را دردود آتش بخاری ازدست دهند تا پا یان یافتن سفرۀ رنگین طعام هرچاشت وشام گرسنه ود ست وبسته باستند. دشنام شنیدن وتک خوردن وبفلک بستن جزء لازم زنده گی محسوب شود.
دختربیچاره شنیده که درادواربا ستان درچنین حرم سرا ها چه جنینها بزورسقط ها شده وچه جانها تلف گردیده. خوشبختانه این قلعۀ دخترشاه از حرم سراهای دیگر آسوده و مأ مون تر است.
بانوی بزرگوار
پس از چند روز آ ن غزال اسیر را به پیشگاه با نوی بزرگ و فرمانده قلعۀ بار دادند. بانوی بزرگوار با گیسوان خضاب کرده برگاو بالش ابریشم سپید تکیه زده بود برق انگشتر های طلا و نگینهای قیمتی در انگشتان حنا کرده اش از دور به نظر میخورد.
دو کنیز جوان استاده با (چوری) مگس پرآ« که از دم غژگاو پامیر درست شده بود مگسهایش رامی را ندند شال سبزی را برشانه اش افگنده بود. دوسه غلام بچۀ جوان وکنیزان سوی ایوان دست بسته منتظرفرمان بودند بانوی بزرگوارباچشمانی که ازپیری تنگ وخیره شده بود.سرا پا دختررا ازنظرگذرانید بیچاره دخترمیربامیان
خود را چون گنهکار میافت که برای مجازات آ ورده شده باشد . از ترس میلرزید دندان هایش بهم میخورد و نگاهش را بر زمین دوخته بود.
بانو پس از اندک سکوت با واز گرفته اش گفت.
به بهای که خریده ام می ارزد.
امرداد سرو تنش را شست وشو کنند جامه اش را بدل نمایند چون شنیده ام اندکی سواد دارد بآ خوند تو صیه کنند که در تعلیمش کوشا باشد.
چون هم زیبا بنظر می آ ید وهم از اصیل زاده در زمرۀ خاصان قلعه محسوب گردد دختر آ نچه دانست بسیار ساده بود.
یعنی بجای آ نکه آ دم ربای جهنمی خونخواررا جزاء دهند پول داده واین دختر را از وی خریده اند. یعنی دیگر وی کنیز است محروم و اسیراست.
یعنی علایق وی بعد ازین ازجهان گسسته وباید در میان قلعه جان دهد. یعنی که دیگر از دیدار مادر و پدر مهربان و با میان زیبا و دختران هم بازی محروم است. پس ازین از نظاره دامنه های سرسبز وقلل برف پوش واز شنیدن نغمۀ امواج و خندۀ کبک حظ نخواهد برد.
یعنی پس ازین اوست واین زندان آ رزو هایش – اگر در بامیان می میرد در قبر ستان دهکده بخاک سپرده میشود مادر داغدیده اش هر روز می آ مد و خاک گو رش را با اشک تر میکرد پدر مهربان نیز از گلی و گیاه مُشک آ میز نوروز بران پیرایه می بست. اما زندان این قلعه قبریست که جاودان دران بفراموشی سپرده میشود چون افسانه بدینجا رسید گریه راه گلوی گلچهره را بست. نزدیک بود فریاد بکشد اما زودملتفت شد که بربالین دختر شاه نشسته ونفیرخواب نازوی بلنداست.
شب زمستان وبازافسانه
پاسی از شب سپری شده کوه و.بیابان صحرا و شهرستان دربرف پو شیده است شهرکابل درسرما وسکوت فرورفته خم وپیچ کوچه ها یخ بسته را ها که ازهرسو به شهرمنتهی میشود مسدود است. گوئی ازفضا بجای برف کافورباریده که رگهای زمین ازجنبش بازمانده.
مردم همه درخواب اند.
مگرآنانکه بیمارند یا بیماردار.
مگرآسوده گان توانگرکه میتوا نند شبهای درازرا باعیش وشادمانی کوتاه نمایند. مگرشب زنده داران روشن ضمیر که با نیازومناجات درامید بازشدن دروازه اجا بتند. مگر دوعاشق دلداده که شبهای دراز را تمنا میکنند. مگر زند انیان که در شب های شوم زندان و نقل مجلس شان دانه های زنجیراست. اطاق خواب شهزاده بیگم را فروغ کم رنگ کم رنگ شمعهای که از دود شمع دان مرصع می تابد روشن نگه داشته.
شعله چوب های نیم سو خته بلوط دربخاری بزرگ دیواری به روشنائی اطاق افزوده گاه گاه آواز جرقۀ آن سکوت را اخلال میکند.
دود بخاری از دهنۀ دود کش بام بسان اژدهای سیاه بسوی آ سمان گردن افرا شته و پیچ خورده بفضای لا یتناهی می پیوندد. چه علت ا ست که دانه های صدف پیام رحمت وبرکت را بزمین می آورد مقیمان کرۀ خا کستری زمین بوسیلۀ ستون های دود ارمغان سیاه خودرا بآسمان عرضه میدارند.
آری آن نشان سازش است و این نمایانگر سوزش.
پردۀ ضخیم بخمل عنابی درپنجره های سالون قصرنمیگذارد روشنائی وآواز بیرون رو وباد سرد بداخل آید. عطرنرگس ازدو نرگسدان گوهرنشان نقره برطاق مرمرین با نگهت سنبل گیسوان شهزاده خانم درآمیخته وهوای گرم سالون را مشک آ گین نموده است.
لحاف بخمل گلنار با شکنهای موج دارش از فراز صندلی (کرسی) به تکیه های همرنگ آن از چارسو پیوسته.
دوتا بلوی بزرگ درچوکات های زرین بدیوار آ ویخته یکی رسم چوچه گوزن است که در جنگل تیر خورده و خون از از زخم آن می تراود و مادر وما در با چشمان وحشت زده وترسناک بسوی آن مینگرد.
تا بلوی دومی رسم نهال بادام است که نوشگوفه آ ورده ودختری زیبا با شاخهای زیبای آن بازی میکند.شهزاده بیگم درلحاف صندلی تاحلق فرورفته رخساردلفر یبش درپرتوچراغ کم رنگ چراغ اند ک پریده بنظر می آ ید.
چشم نیمه بازش به سقف دوخته منتظر افسانه است. گلچهره درکنار بخاری بیرون از صندلی نشسته که تاپایان هم ازآتش مراقبت کندوهم ازشهزاده بیگم هم افسانه گوید وهم برای اوامرشهزاده بیدارباشد.
گلچهره درشبهای تموزکه شهزاده بخواب میرفت بنظارجمال ستارگان مشغول میشد وراز نیازمیگفت.
اما درشبهای سرد و سنگین سرما با خا طرات مشغول میگردید بامیان محبوبش بیاد می آمد خیال میکردهنوزهمان عصرروزاست وهمسالانش ببازی مشغول اند.
پدرش برای دلخوشی وی ازبرفهای انبوه شکل شیررا درآورده هنوزگوسپندها همان جا یند که بودند اسپ نیرومند ش درطویله هنوزسرگرم خوردن علوفه است
اما آنچه روح وی را شکنجه میداد واستخوانهایش در هم میفشرد خاطرۀ آن شب شوم وآن گرگ آدم ربای خون خوار بود و ذکر سادگی خودش بود که چرا چنگال خون آ لود کثیف اورا از د ستهای گرم ومهربان پدرش نشناخت.
وی نمیخواست بخاطراتی که چهل سال درین قلعه بسربرده بود خودرا مشغول کند زیرا داستانهای که ازسا کنان قلعه شنیده بودهمه کدورت آ فرین ونفرت انگیز بود
بیچاره گلچهره در میان این خاطرات خاطرات آزادی وخاطرات زندان قلعۀ شبهای دراز زمستان را بپا یان میرساند وبمجرد طلوع سپیده صبح آرام آرام به دهلیز میرفت ونماز با مداد را ادا میکرد.
دران شب سرد شهزاده خانم با آئین شبهای دیگر از گلچهره خواست تا افسانه خودرا آغازنماید.
گلچهره چنین شروع کرد.
سالی درشهرآوازه افتاد که رقاصه زیبا و شورانگیزبنام (گلاب) ازهندوستان آمده با سازو آواز سحار با حرکات دلفریب وبا جمال بی مانند خود ولوله درشهرکابل افگنده.
شمع انجمن پیران وجوانان گردیده.
ای بسا توانگران شهر که شب ها دراشتیاق وی مجلس ها بپا میدا شتند.
وای بسا سر مایه که نثار مقدم وی میگردید.
وای بسا صوفیان خلوت گزین که بیاد وی ازخانقا به خرابات میشدند.
وای بسا ساکنان مدرسه که نظاره جمال وی را به قیل وقال مرسه ترجیح مینهادند.
گلاب درموسیقی ورقص استادهنرمند بودهم شیوا میخواند هم ماهرانه میرقصید و هم دلکش میخواند.
هرشکن مواج دامنش به احساسات بیننده گان بازی میکرد. و هر صدای که از پردۀه در می آرد دام پری شکار بروی هوا میگسترد.
درهرنگاه جان میستانید و جان میبخشید.
درهرنگاه جان میستا نید وجان می بخشید. خلاصه تمثالی بود که وی را از نغمه و ناز از شور ومستی تراشیده بودند.
درا ن هنگام میان بازر گانان کابل جوانی بنام(گل) در ثروت و هوس بازی نظیر نداشت از جمال صورت وکمال بهره اندوز بود. کاخهایش در تجمل و با غهایش در خرمی و شادابی شهرۀ شهر بود.
پدرش خواجه توانگر یکی دو سال پیش رخت از جهان بسته و ثروت فراوان خودرا به (گل) باز گذاشته بود.
گل دردام عشوۀ گلاب گرفتار گردید و هرچه داشت در راه عشق وی نثارنمود کاخ و کلستان کشتزار و سرمایه دوکان وقف عشرت شبانۀ گلاب شد.
اندک اندک گلاب نیز به به جوانی و جوانمردی (گل) دلداد.
حدیث گل و گلاب افسانۀ شهر شد. دیگرآ ن را مشگر شهر آ شوب از مجالس عمومی پا گرفت و از رقص دست برداشت.ازآ لات موسیقی تنها به تنبوراکتفا کرد
هرقدردوستان ونزدیکان (گل) را ملامت کردند که دست ازدامن گلاب بردارد سود نه بخشید.
هرچند گفتند:آبروی خانوادۀ پدربرزگوارش برسر این کاربه خاک میریزد قبول نکرد.هریک دو شیزگان عفیف ثروت و زیبای خودرا بوی عرضه داشتند باز هم مرغ گل یک لنگ داشت.
گل روزها بردرسرای گلاب مینشست وشبها بیادوی اشک میریخت.سرانجام گلاب راضی شد که بع عقد ازدواج گلا ب درآید. مراسم نا مزدی پایان یافت وقرار برآن شد که پس از یک ماه در شب در شب (21) رمضان آ ئین نکاح بر آ ورده شود. گل در آتش اشتیاق میسوخت باقیمانده میراث پدرخودرا فروخت و به گلاب تسلیم کرد تا به ذوق جواهر قیمتی خریداری نماید. جو انانیکه دلداده مجالس گلاب بودند بمظلومیت رحمت آ وردند وآ رام نشستند شب زفاف نزدیکتر می شد وآتش عشق تیزترمیگردید.
نا گهان قضیه وارونه شد. بازیگر روزگار بازی دیگر آ غاز کرد یکی ازشهزاده گان که مدتها مفتون آوازۀ جمال وزیبائی گلاب بود وشکوۀ سلطنت اجازه نمیداد که بوی نزدیک شود.همینکه شنید انجمن آ رای شهر دست از ازرقص ولب ازنوا بازگرفته. بنام اینکه گلاب آ داب مو سیقی را به پرده گیان حرم بیاموزد و دیگر بازار فتنه در شهر کا ملآ بر چیده شود.
شبانگاه مخفیانه دربانان وسواران سلطنتی را فرستادوآن مخلوق بی کس و مسافررا با همه دارئی اش را بجرم بحرم سرای شاهی انتقال داد.
گل از وقوع این حا د ثه سربه بیا بان نهاد. جا سوسان شهزاده وی را ازشهر بدر کردند تا مبادا مردم بوی رحمت آرند نام شهزاده ببدی شهرت یابد گل با گریبان دریده و پای برهنه شب ها به گرد گو رستانها میگشت و آ هنگ ها را که از گلاب آ مو خته بود با آواز بلند میخواند واشک میریخت.
روزی از یکی ازیاران وفادارعهد جوانی به تفقدی وی پرداخت گل دست به دامان اوزد وخواهش ها نمود که یکباروی را بدر سرای سلطنت رهنمونی کند.
یار وفادار دا عیۀ وی را اجابت کرد.
صباح یک روز بهارکه نسیم نوروزی می وزید هوا مش آ گین و زمین از لاله ها رنگین بود لباس سرو صورتش را اصلاح نموده اورا نزدیک دروازۀ حرم رسانید در بانان با ردای سیاه وعصای بلند در برابر دروازۀ آهنین کشیک میدادند آن سو ترک سر با زان قطعۀ سلطنتی مسلح صف بسته ا ستاده بودند.
تا چشم گل بردیوارهای بلند حصار سلطنت و دروازه پولادین افتاد با خود گفت ا ین است قفسی که گلاب محبوب را دران افگنده اند از خود رفت و بخاک افتاد.
پا سبانان پنداشتند ستمی بوی رسیده میخوا هد به شهزاده عرض نماید بوی رحمت آ وردند.
درین هنگام گذر آخوند ریش سفید خد ا شناس حرم سرا بدانجا افتاد دلش به حال گل سوخته واز دربارنان خواهش کرد اورا به حجره اش برسانند.
آ خند که فرزندان شهزاده را درس میداد آهسته آ هسته گل را بحا ل اصلی اش با زگردانید وبه پرسیدن آ غازنمود.
گل که سیمای نورانی و آن همه مهربانی را از از آ خند تمنا نمود سلام او را به گلاب برساند.
آ خند را از دهشت گرفت وگفت:
گلاب در زمرۀ پرده نشینان حرم در آ مده بردن سلام بمرگ تو و بمرگ و بمرگ تمام میشود گل به گریه افتاد و سر بقدم آ خند نهاد و زار زار گریست.
بسر طاق کتب درسی اطفال نهاده بود .
آ خند چون هیچ چارۀ نداشت گفت بیا از دیوان حا فظ شیراز تفال کن هر چه آ مد چنان خواهد شد.
گل که از کو دکی بفال عقیده داشت فا تحه خواند دیوان را گشود ا زقضا این بیت در اول صفحه بود.
در کار گل وگلاب حکم ازلی این بود
کان شاهد بازاری و این پرده نشین باشد
آه از نهاد گل بر آمد و پس از دوسه سرفۀ خونین جان به جان آفرین سپرد
تا آخوند متوجه گردید گل به دیوار تکیه زد و بخواب ابدی رفته بود.
چاشت گاه آن روز در تابوت را از قصر بوش کشیدند در سایۀ ارغوان ها در قبر ستان شهداء خوا جه صفا بخاک سپردند. زیرا گلاب نیز دران روز درداخل حرم سرا بسکتۀ قلبی در گذشته بود گلچهره چون افسانه را بدین جا رسانید ملتفت شد که شهزاده خانم بخواب نازرفته وآ یندۀ روشن خودرا درضمن رویأ مشاهد میکند.
¤¤¤¤¤¤¤¤
این پیش رو وپیش آهنگ جوانان پا برهنه وشجاع کوهدامن
آن کس که
از پدر
پسر سقاء شهیدان شد
خودش
سزاوار امیری به مسلمان شد
لعنت به کسی که
مسبب
مرگ این ا نسان شد
کی بود که گفته بود
"ای کلاه پا دشاهی زنده میگردانمت"
"وی قبای کس مخر ارزنده میگردانمت"
خوشه چین میگوید
ای لا لای ازیاد رفتۀخاطره ها
میان کا که ها جوان مردان و نا موس پرستان
زنده می گردانمت
درآ سمان لا جوردی
« وفاداری،راستی و صداقت و پاک نفسی و وفا به عهد صلح دوستی و برادری،غریب نوازی »
ما نند «مهر»
تا بنده می گردا نمت
بلی اگرشاها ن و امیران، مستبد، ظالم، دشمن ملت، دشمن پیشرفت وترقی عیاش وخوش گذران، چرسی و بنگی، وطن فروش..... وغیره صفات ضد انسانی حق دارند که ، در مسابقۀ وطن فروشی، مارشال شوندو غازی شوند بعد ازمرگ شان، این حق را پیدا مینمایند که بنام شان مکاتب نام گذاری شود. جاده ها وسرکها نام گذاری گردد. صاحب مرقد و گنبد های مرمرین شوند. برحق است که بگوئییم، امیرحبیب الله خان کلکانی شخص با وجدان، نا موس پرست ، کاکه ، عیار، مرد روزهای دشوار، مرد رزم و پیکارمرد ضد بیعدالتیها وضد فساد گسترده گیها بود. شایستۀ آن گردید که ازجانب علمای کرام آ ن زمان نام امیرحبیب ا لله خادم دین رسول الله را لقب یافت. بجا میدانیم که جناب محترم،الحاج مولوی بخش الله فروغ ازتورنتوی کانادا بتارِيخ 31 مرداد 1387
پیشنهادی را ترتیب داده است. تا برای خوشی و شادی روح امیرحبیب ا لله خادم دین رسول الله مرقد وزیارت گاه تدارک دید ه شود.
بلی امیر حبیب الله کلکانی بادر نظر داشت اوصاف شایستۀ ذیل که جناب استاذ خلیل الله خلیلی درکتابی بنام
عیاری از خراسان
دروصف شان نوشته اند. مستحق آرام گاه درجاه معین(گذرگاه عام) پا یتخت کشور میباشند. بخاطریکه اولین پاد شاهی بود که به ارادۀ خدا و خواست بر حق مردم و علمای کرام آ ن زمان به این مقام انتخاب گردیدند. ضرورپنداشته میشودکه به اثرپیشنهاد جناب محترم مولوی صاحب همه علاقمندان وهواخواهان او،پاسخ مثبت دهند وخط السیرقدمهای اورا ازلحاظ عملی دنبال نمایند.
بعد ازپایانی این قسمتها که ذیلآ به نشرمیرسند. نظریات خودرا پیرامون امیر حبیب الله کلکانی به صفت یک عیار و وظایف«عیارامروز» ومکلفیتهای بعدی عیارا ن تحریر میدارم.
قسمت اول
اهدا برروان مردانی که پیکرهای بخون آ غشتۀ شان را به سگان گرسنه سپردند. وتاریخ سر گذشت شان را در غبار اغراض پنهان کردند.
بنام خداوند توا نا
کاسۀ برج – قصر دخترشاه
چا شت گاه هفدهم ماه رمضان. سپر زرین آ فتاب یک نیزه ازتیغۀ کوه چناری بلند شده بود.
فصل دروکردن جوبود اشجار میوه دار ودرختان بید وچناردرمیان انبوه برگهای زمردین نهان بود.غورۀ آلووزردآلوازدوردهن بیننده راپرآب مینمود انگورقندهاری نوبه سرخی مائل شده وانواع دیگرانگورهنوز خام بود.
شهرکابل ماتم زده به نظرمی آید. گویا مردم نگران حادثۀ بس عظیم وهولناک میباشند قلعۀ کهن « با لا حصار»که همیشه چشم ژرف نگر روزگار حوادث تاریخ سازافغا نستان را از تیرکش کنگره های بلندش میدید بدست دشمن افتاده.
تنها دو دروازه آن در سایۀ سرنیزه های دراز و در شعلۀ چشم های خشمگین تفنگداران بیگانه برای رفت وآمد بازاست.
یکی دروازه برآمد که از پل «مستان» جادۀ عمومی (شاه شهید) به آن منتهی میشود. دیگر (دروازۀ خونی) که ازکنار قبر( لعل جبه بلند کمان) گذ شته به قبرستان عمومی انجام میابد.
هنوز اول روزاست بازار کابل خلوت به نظر میاید. زیرا در ماه رمضان فرمان خدا برآن رفته که مسلما نان از دمیدن سپیدۀ صبح تا غروب آ فتاب بر دهن های شان مهر نهند و لب به خورد ونوش نگشایند.
یعقوب خان شاه بیمار و حواس با خته که به تازه گی از زندان پدر رهائی یافته در شمال شهر میان چهار دیوار ضخیم قلعۀ شاهی ( شیرپور) بسر می برد.
ایکاش خودش تنها خودش در بند آن دیوار ها استوار می بود اما وزرا و در باریان نا جوانمردش آ رزو ها ی وی و سپاه افغا ن را در بند نمی افگندند.
گاه گاه فریاد شیپور قطعات موزیک عساکر افغانی که به مصلحت اندیشی اهل دربار خودرا آ رام گرفته اند از قرار گاه شیرپور بگوش میرسید.
شاه را بر آ ن داشته اند که ازان همه نیزه گذاران سوار و تفنگداران پیاده و قطعات توپخانه درفر وشکوه دربار و آ ئین اسلام بهره برداری کند و نگذارد که وارد معرکه شود.
زنان ومردان وحتی کود کان شهر نیز باین سپاهیان بروت تافتۀ ریش تراشیدۀ مفتخوار به دیدۀ استهزا می نگریستند و تصورمیکردند قنداقۀ بر شانۀ کسانیست که درپیکرشان یخ بسته وآنچه بروی ما شه تفنگ گذاشته اند انگشت مردگان است چه کریهست صدای که ازسم اسپ سواران دشمن درخم وپیچ کوچۀ های شهرکابل بگوش می آ ید وزشتر ازان آ رامشی است که قرارگاه سپاه شیر پوررا فرا گرفته و ننگین تر از هردو خاموشی درباریان فریب خوردۀ شا هست که پیرا مون تخت لرزان وی حلقه زده اند.جمعی فاقد صمیمیت وشجاعت ملی که وعده های د شمن آنها را ازراه برده وچشم برسیم و زر بیگانه دوخته اند.قلعۀ دختر شاه دیوارهای بلند وچار برج استوار دارد بر هر برج عمارتی باشکوه بنیاد گذاشته شده.دروازۀ بزرگ قلعه از آهن است.گل میخ های سیاه پولادین وزنجیر حلقه درحلقۀ مهابت آن می افزاید. صحن داخل با چمن های گل و درخت های مجنون بید وخیا بان های مستقیم تزئین گردیده اشجار میوه دار جا جا نظر بیننده را جلب میکند.
دریای کابل درموسم بهارمست خروشان خشمگین وگل آ لود ازپای قلعه میگذرد.
چند روزاست شهزاده خانم بادیگر پردگیان حرم قلعه را گذاشته شیر پور رفته اند تا درپرستاری وتیمارشاه بیمار شریک باشند.
غلامان سرابی و دربانان پیر ازقلعه پاسبانی می کنند سر پرستی داخل قلعه و اداره کنیزان تنها برعهدۀ آمورگار و دختران شاهزاده بیگم بانو گلچهره می باشد از روزیکه شهزاده خانم شیرپور رفته گلپهره روزهای گرم و دراز رمضان را دربرج زاویه جنوب غرب قلعه بپایان میبرد که پنجره هایش بسوی بالا حصارگشوده است.
دلش یاری نمیدهد که دربرج شمالی که هوای آن گوارا وپجنره هایش جانب شیر پوراست روزهای خودرا بشام رساند.
زیرا شیر پور قرار گاه شاه بیماراست. و با لا حصار اردو گاه دشمن
شاه درین روزها ی هولناک و خطیر بر بستر خوا بانیده اند دشمن از ما ورای دریاها و اقلیم ها تا این جا خودرا رسانیده از جزیرۀ دور بریتا نیا آ مده، دیدن اردو گاه دشمن بر کینه و خشم مسلمانان وطن خواه می افزاید. و نظاره نشیمنگاه امیر بیمار و در باریان دودل بر کینۀ و نفرت با لا حصار کا بل از پشت شیشه های رنگین و سفید برج درنگاه گلچهره شبیه به قلبی بود که ورم کرده باشد حق باوی بود زیرا برج وبا روی با لا حصار دل افغا نستان است.
گویا دیواری که از تیغه های کوه( شیر دروازه) امتداد یافته شریانیست که این دل را آ زان آ ویخته باشند.
دروازۀ (خونی) در آفتاب نشست این دل واقعست- متصل آن پوزۀ برجستۀ منتهای کوه است که کاسۀ برج بر فراز آ ن بنیاد نهاده شده – زنان شهرآنرا برج (یک لا غو) می نامیدند ( یک لاغو) ظرف کاسه ما نند نوله دار فلزیست که دستۀ دراز داشته باشد. بعضی برج ( بی جن جو) نامند که محرف شدۀ نام افسر جوان انگلیسی پا سبان برج است که در پای دیوار کاسۀ برج بدست غازیان کشته شده.
امازبان زد مردم بیشترکاسه برج است.دیوارباستانی کوه شیر دروازه به اژدهای تشنۀ میماند که سرش را درین کاسه فرود آ ورده باشد.
دیوار کوه مزید بر پیچ وتابهایش شباهت دیگر نیز به اژدها دارد. زیرا هنوز استخوان مردان بیگناهی که در ادوار با ستان درتعمیر دیوارها اهمال ورزیده وزنده زنده در لای دیوار گذاشته شده اند سلامت به نظرمیخورد.در جنوب کا سه برج آ رامگاه مردگان موسوم به (شهدای صالحین) واقع شده.
چه نام فرخنده ونورانی
شاید این هفدهم رمضان آخرین روزی بود که پرتوزرین آ فتاب برشکوه و جلال با لا حصار می تافت و دیگر هیچ گاهی آ نرا آ باد نیافت.
دران روزها هنوز دربالا حصار برج های مضراب شاه و قطب حیدر پهلوانان افسانه ئی کابل آباد بود.هنوزدر آنجا کاخهای مجلل مغولی وابدالی نظرربائی داشت.
هنوز قصرفیروزه فام کاشی کار زادگاه همایون امپراطور مغل در جنوب بالا حصار در نور ماه می درخشید.
هنوزپل مستان با دو ابروییوسته اش بوسه امواج خندان نهر بود. گلچهره که میوۀ جوانی از سالها بر شاخسار زندگا نیش پخته شده بود ولی طبع ملول و مشکل پسندش بکس اجازۀ چیدن نمیداد درین روز از صبحگاه درربرج نشسته و چشم بر کاسۀ برج با لا حصار دوخته بود.
اضطراب دار گویا نگران کسی یا خبریست
آ فتاب بر نیمۀ آ سمان نزدیک شده گرما لمحه بلمحه می افزاید. نا گهان غو غای از سوی شهر برخواست فریاد تکبر دلا وران غریو شبیه اسپ جنگجو یان. با برق سنان و سر نیزۀ که غبار سیاه و انبوهی را می شگافد از اطرف قرار گاه عسکری شیر پور ببا لا حصار نزدیک میشود.
حادثه بس هولناک وغیر مترقبه است
قطعات در هم آ میخته و ممزوج سپاه پیاده و سوار بسوی با لا حصار شتاب دارند تا هر چه زود تر اردو گاه دشمن را مورد حمله قرار دهند.
چه شد که افراد سپاه. آ نها ی که تا بامدادان روز به خواب عمیق فرورفاه بودند نا گهان تکان خورده اینک بسان سیل خروشان براه افتاده اند سیلی که دم به دم گسترده تر می شود.
سیلی که از احسا سات از هیجا نات از ایمان از ملیت ا ز آ زادی خواهی. نفیرعام است.گویا سنگ خاک وهمه موجودات این سرزمین جان یافته با احساسات وجنبش مردم انبازشده ا ند دروازه های آ هنین با لا حصار به سرعت مسدود شد از هر شگاف و تیر کش کلاه خود آهنین و برق سر نیزۀ تفنگداران دشمن دیده میشد.
گلچهره با چشمان اضطراب آ لود ستون های گرد و غبار را بر فراز سپر سپاه دشمن دنبال می کند زنان و دختران در گرمای سوزان ازفراز بام به سوی یک هدف نگرا نند.
هدف هدفها:
راندن دشمن بیگانه ازخاک مقدس وطن
مرگ یا آ زادی
کنگره های کاسه برج در ظرف چند دقیقه با سر نیزه و تفنگ دشمن غرق درپولاد گردید.
زیرا کاسۀ برج پا سبا نان در وازۀ خونی کلید فتح با لا حصاراست. اینک یک انجام خط سپاهیان شیرپورازراه کوچه(خرابات) به دامن برج رسید وبالاحصاراز دوجناح درمیان حملات سپاهیان افغان قرارگرفت ازپل مستان وازدامن کاسۀ برج.
روز به نیمه رسید سپهداردشمن ازکنگره کاسۀ برج فرمان آتش داد ازین سو نیز واز تفنگ با غریوتکبیر درآمیخت دود وغبارفضا را پوشید بوی خون وباروت از هرسو برخاست.
گلچهره از جائی که نشسته میتواند کا سه برج را بخوبی مورد دقت قراردهد. رزمندگان خشمگین افغان یکبکارگی بپایکاسۀ برج هجوم بردند.
چه هجوم خو نین وخطرناک.ازدیوارهای کاسۀ برج واز پناه هرسنگ باران مرگ میباردجوا نان سینه مال ازکوه بالا میروند.کشته برکشته میغلطد.فریادتکبیر لحظه به لحظه اوج میگیرد دشمن ستیزنده وخستگی ناپذیرتاپای جان دفاع میکند.
زیرا کاسۀ برج پا سبان دروازۀ خونی ودردروازۀ خونی کلید فتح بالا حصاراست. افسرده رشید دشمن فرمان میدهد که مشت مشت طلای مسکوک درمیان جنگجو یان مسلمان بریزند: وی غافل است که دیگر چشم غازیان را خون گرفته غافل است که این گلوله تفنگ و مسکوک طلا یک حکم دارد. گلولۀ که سینه را سوراخ کند بهتر است از مشت گوهریکه درکیسۀ غازی را ه یابد.
گلچهره دید که جمعی سپید جا مه به مهاجمان پیوستند.(( سپید جامه گان لشکر یعقوب لیس صفار است)) آ نها اهل مسجد و مدرسه بودند که کفن پو شیده تنها با شمشیر های برهنه به پیکار پر داختند.
این سیه جا مگان کیست که با سفید کفنان ضمیمه شدند اینهازنان ودختران شهر کابل اند علما اعلان نمودند که غازیان روزۀ خودرا قبل از غروب افطار نمایند.
که جهاد درین وقت مقدم بر همه فریضه ها ست.(( سیه جا مگان لشکر امیر ابو مسلم خرا سانی است))
(( سیه جامگان لشکر امیر ابومسلم خراسانی))+(( سپید جامه گان لشکریعقوب لیس صفار)) = ارودی خراسان
که سنت پیغمبران چنین بوده.
عُقاب

جوانی میان بارا ن و تگرگ مرگ ما نند عقابی که از خیل عقا بان جدا شود نا گهان از سنگی به سنگی جسته خودرا بپایان رسانید.