نویسنده : مهرالدین مشید

هنردریچه یی بسوی ابدیت وروشنایی بسوی آنچه بایدبودهای شگفت انگیز

قسمت سوم

   هنرپدیدۀ این جهانی است وابعادمتعالی ووالایی که درآن موجوداست ، برای آن بعدمابعدالطبیعی داده است وآن جهانی تلقی شده است. ازهمین روهنروادب دریچه یی است که انسان راازباتلاق خویشتن خدایی هاو غفلت ورزیهابه سوی خودآگاهی هاوخداآگاهی هامیکشاند.هنرمنداست که خلاقانه طبیعت رابازآفرینی مینماید وبه آن روح وحتاهیکل تازه میدهد . وبرای اشیافرمان شدن راصادرمیکندواشیاهم درمیان اضطراب تن به پذیرش فرمان میدهدودرسیطرۀ خلاقیت رنگ وشکلی رامیگیردکه بازهم درانبان شدنهای بی پایان به سوی آنچه اندروهم نایدآن شودرابه تجربۀ جدیدمیگیرد. ازهمین رواست که هنرتجلی عشق است وعشق مظهری شکوه وجلال ؛ هنردنیایی است ، سرشارازعشق ولبریزازخودگذشتگیهای بی مانندکه زیبایی وکمال برتارک آن میدرخشد. تنهاهنراست که روح آشفته ودردمند انسان راتلطیف مینمایدو رنجهای بی پایان وشب زنده داریهای بیدرمان اورامداوامیکندعشق باآنکه میل زیادی به زیبایی دارد، سرسازش باکمالجویی گویی بازشتیهابدرودگفته است و زیباییهاوکمالجویهارادرجبین یاردواغیاربه تماشامیگیرد؛ ولی خنجرآخته یی درآستین دارد، درآنزمانکه ضرورت افتد، آنرابیدریغ ازنیام بیرون کشد، بابرش حریرخیال آرمانی  آه گفتن راازدل اندیشه به چپاول میبرد ، باناخون عشق شکوۀ دوست داشتن رادرسینۀ اندیشه حک مینماید ، ازحوصله شکنیهایش برحذرمیدارد، دروادی خویشتن پروری هاوناخویشتن پروریهای رمزآلودحیرت زده رهایش میسازد، دراین وادی چنان مبهوت میشود که هرگزصورتی رانمییابدتاتصویرروشنی ازآن ارایه بدهد، دربرزخی ازپیدایی هاوناپیدایی  های فاجعه باروفلاح گستربی آنکه صورتی رابه مشاهده بگیرد، درتماشای تصویرهای بی پایان وامانده وسرگران راه به منزل مقصودمیبرد.

ادب و هنر بهترين وسيله هاى  آگاهى اند كه در قالب واژه هاى زيبا و تصوير هاى روح انگيز ووجد آفرين مفاهيم خاصى را انتقال ميدهند. انسان با به كارگيرى حافظه، تخيل و چشم انداز واقعيت ها طورى جهان بيرون و داخل را به هم مياميزد كه در قالب بهترين ژانرهای  ادبی چون  غنايى و حماسى درقالب  شعر پر محتواى اجتماعى و هدفمندانه به بالنده گی خورشید ويابه قامت استوارآزادی خوهان وعصیانگران بیباک تاریخ ويا به شكل تابلوى زيباى روح انگيز پرجاذبه ترازلبخند"ژوکوند"به عظمت خنجرخورشید درشعرمولانای روم مرز شدن ها را به سوى آنچه بايد بود ها نزديك مينمايد. تنها حافظه اديب، دیدتند، تفکرژرف وتخيل شاعر و استعداد تواناوموشگاف هنرمند است كه به گونه ويژه يى واقعيت ها را در استخدام انديشۀ خود در می آورد و انقلاب بزرگ ادبى و هنرى را در جامعه بشرى به وجود مياورد. اينها اند كه در قالب زيبايى هاى ادبى و هنرى ناب ترين مفاهيم را براى رسيدن به اهداف عالى ارايه ميدارند.

در آنزمانكه بشر به شناخت هاى جديدى دست يافت, انديشه هاى انسانى به تدريج از حالت پراگنده به سوى نظم و هماهنگى به پيش رفت، سفسطه گرايى جايش را به فلسفه انديشى داد و فلسفه مقام بلندى را در قله انديشه هاى انسانى اختباركرد و فلسفه وسيله بيان جميع انديشه هاى علمى، ادبى، هنرى و فلسفى انسان گرديد.

دانش فلسفى در آنزمان بيانگر هر گونه آگاهى ها ووسيله انتقال اهداف فكرى انسان بود. در آنوقت  ادب و هنر كه جزء جدا ناپذير فلسفه پنداشته ميشدند، دانشمندان هم  زيبايى هاى هنرى و ادبى را وسيله بيان افكار فلسفى خود مى پنداشتند و از زيبايى هاى هنرى و ادبى براى پويايى و بالندگى افكار فلسفى خود استفاده ميكردند.

ادب و هنر با همه گستردگى هاييكه داشتند بيشتر در خدمت فلسفه قرار داشتند تا آنكه بالاخره چون ساير آگاهى هاى انسان ادب و هنر هم به حيث دو پديده مستقل فكرى از كالبد فلسفه جدا شدند و راه خود را در جهت غنامندى بيشتر به سوى دريافت هاى تازه فكرى  باز كردند تا آنكه بالاخره هرکدام هويت مستقل خويش را دريافتند.

پس از آنكه ادب و هنر توانست از قيد فلسفه آزاد گردد و از زير يوغ " ادب و هنر براى ادب و هنر" رهايى كامل يابد. ادب و هنر پرتحركتر از گذشته به سوى بالندگى گام گذاشت. جلوه هاى هنرى و ژانر هاى ادبى جان تازه يى يافتند و ژانر هاى ادبى در قالب هاى غنايى و حماسى و هنری تا رسيدن به منزل هفتم و حتى هشتم راه پر فراز و نشيب را به سوى تكامل طى كردند.

انسان توانست تا ادب و هنر را به حيث بهترين وسيلۀ بيان اهداف اجتماعى به كار ببرد و در اين عرصه انقلاب عظيمى را به راه افگند. از اثر همين تلاش انسانها بود كه مكتب هاى بزرگ ادبى و هنرى در اروپا و دنياى ديگر  به وجود آمدند. بيان زيبايى هاى هنرى و ادبى در هر مكتبى زبان خاص خود را پيدا كردند، هر مكتب ادبى و هنرى در قالب نوشتا رو تلفيق رنگها انقلاب هاى بزرگ اجتماعى را به وجود آوردند و استفاده از زيبايى هاى هنرى و ادبى به حيث بحث جديدى براى انتقال اهداف فكرى مورد مداقه انسان  قرار گرفت.

حال بحث بر سر اين است كه چگونه نويسنده، شاعر و هنر مند ميتواند از زيبايى هاى ادبى و هنرى طورى استفاده كند كه به بهترين شكل اهداف فكرى خويش را  به ديگران انتقال بدهند.

بايد توجه كرد، در انتقال انديشه نبايد  آنقدر مبالغه و افراط نمود كه اصل زيبايى هاى هنرى و ادبى را زير سوال بروند. از اينكه انتقال آگاهى در چهار چوبه زيبايى ادبى و هنرى اسلوب ويژه يى دارد، لذا شناختن حدود و ضوابطى  به اين ارتباط براى جلوگيرى از افتادن در چاله پيشدواريها حتمى شمرده ميشود؛  زيرا كه هر پديده فكرى داراى ويژگى هاى خود بوده و نبايد آن ويژگى ها را قربانى اهداف فكرى خاص نمود. در حاليكه كار نويسنده غنابخشيدن به محتواى هر پديده ادبى و يا هنرى و پويا و  بالنده گردانيدن آنها ميباشد. صرف در پهلوى غنا بخشيدن محتواى آنها  استفاده از اين ها به حيث وسيلۀ آگاهى يى ممكن است و بس.

اين مربوط به نويسنده و هنر مند است كه چگونه ميتواند، در هر برهه يى از زمان باغنى تر گردانيدن ادب و هنر و حفظ رسالت ادبى و هنرى، زيبايى هاى جديدى را در عرصه ادبيات و هنر دريابد، واقعيت هاى تازه را طورى با واقعيت هاى گذشته تلفيق نمايد كه ادبيات را با روح پهناور آن بر تارك انديشه انسانى  بنشاند، اسطوره شعر را در نماى خنجر آفتاب و اعجاز نقاشى يى را چون لبخند ژوكوند به صورت حيرت آورى به ارمغان بدهد. گویی باکشف زیباییهای  جدیدوباارایۀ آنهابه گونه یی واقعیت های حتاتلخ اجتماعی رادرقالبهای خاص هنری وادبی به ارمغان بدهدتاباشدکه رسالت هنرنه برای هنر؛ بلکه برای هدف بزرگتروانسانی تربه باروبرگ بنشیند.

در اينصورت رسالت ادبى و هنرى نويسنده و شاعر با حفظ مسوْوليت فكرى و اجتماعى اش به  انجام  خواهد رسيد.  يعنى نويسنده و هنرمند نبايد كه رسالت ادب و هنر را در چهارچوب زمانى خاص بيفگند و چنان در انتقال انديشه خود آزمندانه عمل نمايد كه زيبايى هنر و ادب را با در نظرداشت پذيرش زمانى آن خدشه دار بگرداند و هدف اصلى ادب و هنر را كه وسيله خوبى براى انتقال آگاهى هاى شفاف و انسانى است، زير سوال ببرد. درحالیکه شناخت های هنری درهرمقطعی اززمان باتوجه به رشدوتوسعۀ آگاهی های انسان متفاوت است ، این حق هنرمنداست که درهرزمانی پرده ازروی واقعیت هابرداردوواقعیتهای تازه ییرابرای انسان بنمایاند. بااین تحلیل واقعیت هاموجودات صامتی اند که انسان هرعصری ازآنهابایست تفسیرروشنی بدهند تادرروشنایی اثرات بیرونی واقعیت هافیلسوف هاموفق به شناخت بهتروکامل تراآنهاشوند.

هنرمنداست كه جلوه هاى پاك ونورانى ادب و ملكوتي هنر را در قالب گزيده ترين ژانر هاى ادبى به  گونۀ   استعاره ، تشبيه و اسطوره، در قالب كاخهای بلندشعر ودربستررودخروشان وسیال  رنگهاى زيبا وازعقب تار هاى آلات موسيقى به بهترين وجهى بايد انعكاس ميدهد. اين پروانه هاى عاصى و روح انگيز واژه ها و رنگها كه تنها در زير چتر تخيل ميتوانند اندکی بیارامندودم آسايى كنند. اين جلوه هاى زيبا را نبايد آنقدر در زير تلسكوب هدف خاص خيره گردانيد كه شفافيت آنها از ميان بروندوسيمای تابناک ودرخشان آنهادرزیرغبارهوس های نارواووهم آلودتیره وتارگرددتامبادا بزرگترين هدف اجتماعى ادبيات و هنر كه همانا انعكاس واقعيت هاى عينى جامعه تارسیدن به خودآگاهی وخداآگاهی های برتردرمعراجی ازسیروسلوک ذهنی در قالب ژانر ها و اشعار غنايى و حماسى و آميزش رنگها ميباشد، به صورت مظلومانه یی خدشه دارگردند. تنها در صورتى اين هدف بر آورده ميشود كه مفهوم " ادب و هنر" نه براى " ادب و هنر" بلكه " ادب و هنر" براى هدف بزرگتر اجتماعى وآرزوی بلندانسانی به كار گرفته شوند كه  حتاهدفمندن آنها از پس  پرده هاى سانسور و خود سانسورى نیزآشكار گردد. ازهمین رواست که  ادب و هنر به حيث بهترين وسيلۀ انتقال آگاهى و شيواترين زبان براى بيان واقعيت هاى اجتماعى در قالب زيباترين واژه ها ورنگهابرای همه زمانه هاقبول شده است .

انسان در هر مقطعى از تاريخ توانسته است تا نه تنها روح ملتهب و مضطرب خود را در سايه روشن سرزمين روح پرور ادب و دنياى شورانگيز هنر تلطيف نمايد ؛ بلكه روح آشفته و عصيانى او تنها در بحرسيال و معنويت پرور ادب و هنر مجال آرميدن را پيدا ميكندتا از كوره راهان دشواريهاى عبور ناپذير بگذرد و به يارى عشق و استمداد از رنگ ها, تار ها, واژه ها و تصوير پردازى هاى دل انگيز و روح پرور به منزل مقصود به پيش بتازد.

 

    بالنده گیهای فکری دربستررمزآلود هنر

 

بالنده گیهای فکری همراباتبحرعلمی ورمزآگاهی های هنری  بوده است كه انسان را پرتب وتاب به سوى دريافت مجهولات و نايافته هاى باور نكردنى كشانده است. اين نيروى خرد گرايانه و كنجاو انه انسان طى قرون متمادى ويرا به قله هاى آگاهى رسانده است. در واقع همين نيرو بود كه ارشميدسها، فيثاعورث ها را ياراى آفرينش بخشيد و انسان را از ديارشك به سر زمينهاى باور رهنمون کرد، اپيقوريزم رامجال ندادتابا ديدگاه لذتجويى در قلمرو نفع فردى سقوط نماید وبدین بهانه به ساده گی بارمسؤولیت راازشانۀ انسان فروگذارد و به مرحلۀ دیگری از تكامل خوددرچوکات افكاركلبيون اسیرشود وتاقلمر و نفع جمعى محدودگرددتاآنکه  افكار بشری در چهار چوبۀ نفى تعلقات مادى راۀ خود را به طرف يك نوع زندگى متعادل و پذيرش متوازن ارزشهاى مادى و معنوى باز كرد. پيش از آنكه فلاسفۀ بزرگ يونان چون سقراط، افلاطون و ارسطو، اين پشاهنگان نظريات بزرگ فلسفى، جهان انديشه را دگرگون كنند، در شرق فلاسفهء بزرگى چون لائوتسه متمايل باانديشه هاى عقبى گرايى،  كانفو سيوس متمايل به افكار دنيا گرايى و زيدارتا با ترك تاج و تخت، آگاهى را از قلمرو شاهى به خطهء مردمى آورد، برقلمرو عظيم معنوى تكيه كرد، فقر معنوی را فخر بزرگ برشمرد و در قلمرو انديشه ها تحول بزرگ رارونماگردانید. بودا ) سيدارتا) يعنى سه سبدگل، با  تحول بزرگ فكرى خويش برارجمندى اندیشه وآزادی انسان ازبندبنده گی ها صحه گذاشت .

انسان درفرازوفرود این تحول راۀ درازی راپیموده است وبرگ وبارهنررادرهرعصری دربسترهرتمدنی به رویش درآورده است . هرگاه گل های تمدنی در مصر، فلسطين، كلده، آسور و بين النهرين پرپرشده است ، هنرانسانی ازرستن وشگوفایی بازمانده است ، باردیگربه صورت عالی تری درسرزمین های دیگری چون روم ویونان باستان سرازنیام خاک برآورده است . به همین گونه هرباریکه هنرعرصه رابرای رشدوشگوفایی خودتنگ یافته است ، به سرعت بسترتمدنهای مرده راترک نموده است ، بارباردرسرزمینی گاه درشرق وزمانی درغرب به صورت تکرارحضوربهم رسانیده است تاباشد که به مثابۀ سنگ شناور دربسترتمدنهای مختلف تاآنسوی زمانه هابه شناوری ادامه بدهد.

هر گاه ليوناردنچى يى و يا پيكاسويى پا به عرصهء هنر نقاشى نميگذاشتند، در قالب رنگها تحولات بزرگ هنر نقاشى را رونما نمى ساختند،واقعيت هاى عينى جامعه را در آثار نقاشى شان به وضوح انعكاس نميدادند، ايستايى وركود را در هنر نابود نمكردند، هنر را از حالت ماندن به سوى رفتن نميكشاندند ودرآخرین تحلیل هنر را  شگوفا نميكردند.هر گاه اين قدرت شگفت انگیزهنری انسان وجود نمی داشت ، هر گز بر تولد برشت هايى در جهان ادب به وجود نميامدند تا تحولات عظيمى را در عرصه ادبيات معاصر ايجاد كنند .نیروی شگفت انگیزهنربودكه براى يك سورياليست پيرو مكتب فرويد جرأت داد تا بگويد: یک نبشته  قدرت طبيعى انسان و چكيدۀ خامه او است كه از سر زمين ناخود آگاه ذهن وى سر چشمه ميگيرد، هر گونه مانعى و حتى مكث كوتاهى هم در هنگام نوشتن اصل مفهوم را در نوشته يى تحت شعاع قرار داده و هدف واقعى نويسنده راكه  همانا انتقال آگاهى خاصى است، ازروال طبیعی اش برمی اندازد. اين توانایی سحرآمیز سارتر بزرگترين فيلسوف اكز ستنسالست اروپا راواداشت که بگوید: تمدن اروپايى دچار فقر بزرگى شده است كه انسان اروپایی رابه قهقرامیکشاند، ازآنرونانسان اروپابه  تمدن جديدی نیازدارد. وى آنقدربه آزادی انسان باورداشت که میگفت :  حتى اگر يك شل ما در زاد هم در يك مسابقه ورزشى از قهرمانى باز مينماند، مسئوول خودش است نه معيوبيت او. زيرا سارتر به اين باور بود كه انسان اصالت وجودى دارد و خودسازندهء خودش در همه حالات ميباشد. وى به قانونمندى فطرت دروجو انسان باور نداشت.

هدف اصلى از ياد آورى مطالب بالا ارايۀ نيروى سازش ناپذير وكمال جوي انسان ميباشد كه در طى قرون متمادى اورا به صورت خود انگيز به سوى آفرينش هاى جديد كشانده است  تا باشد كه روح بى قرار وى در كرانه هاى ساحل آفريده هاى تازه دمى آرام بماندو فرصتى بعد مجال پرش به طرف ناكجا آباد هاى آنچه بايد بود را در يابد. يعنى تنها اين نيروى بت شكن انسان بوده كه ويرا در طى قرون متمادى تاريخ به شكل خود جوش براى شكستن قالب هاى كهنهء فكرى و فروريزى فورمها ى قرار دادى كشانده است.

نيروشگفت انگیزهنروقدرت خلاقۀ هنردرهرزمانی معجزه آفریده است ودرهرزمان تک ستاره هاییرابه جامعۀ بشری به ارمغان داده است. به گونۀ مثال ظهورتك ستاره هایی در اروپا چون داننه، پتراك، لامارتين، گوركى، جان لاك مونتسكو و غيره اين  بنيانگذاران انقلاب كبير فرانسه برخاسته ازسرزمین شگفت انگیزهنرمیباشد كه با اراده هاى توانا و باور هاى متين چرخ تاريخ را به حركت در آوردند و جهان نوينى را پيريزى كردند.

چكيده اينگونه تفكرات بود كه مفاهيم، هنر براى هنر"، "ادب براى ادب"، فلسفه براى فلسفه"، علم براى علم" و بالاخره ژور ناليزم براى ژورناليزم كاملاً دگرگون گرديدهرگاه بدينگونه تفكر دگرگون كننده در انسان وجود نميداشت، چگونه ممكن بودتاآزادى خواهان با نفى همه چيز عزيزترين جان هاى خويش را فداى رهايى ملت خودوحتاملت های دیگرنمايند. سید جمال الدین ها، گاندیها، نهروها، چگوا را ها و...در زير وبم نغمه هاى آزادى ملتهاى ديگر جان نمى باختند. این جان دادنهاوسربداریهابود که چون جرقه یی ازاعماق هنربرتافت ومفهوم واقعی هنررابرملاگردانید.

 

 

هنرمفهومی:

هنرمفهومی برنحوه یی از ارایۀ اثر با اندیشه پیچیده فردی بصورتی انتزاعی و غیر قانونمند اطلاق شده است که زیبایی شناسی کلاسیک و مدرن بصورت متنوع و بدون محدودیت درآن  در نظر گرفته نشده  است. مدرنیزم که هنری خودمختاروانتزاعی راپایه گذاری کرد؛ولی درعقب آن تزلزل عمیق مفهومی نهفته بودکه هنرمفهومی ازآن پرده برداشت.

بافرارسیدن جنگ جهانی اول با هنر انتزاعی از یک طرف و آثار حاضر آماده ها از طرفی دیگر، مرزهای مفهومی "ذات گرایی" (Essentialism) (نظریه فلسفی مبنی بر این که نهایت واقعیت در ذات شیی نهفته است و از طریق حواس شش گانه درک می شود ) و "زمینه گرایی" (Contextualism) – (نظریه فلسفی مبنی بر این که بررسی اثر هنری باید همواره با توجه به زمینۀ آن صورت گیرد ؛ درک کلی اثر با وجود پیش زمینه یی که این اطلاعات فراهم می آورد ، غنی تر خواهد بود) تا حدودی تعیین شده بود. (6)

هنرمفهومی نتیجۀ حاصل شده ازجریان مدرنیزم هنراست وهنرپسامدرن یعنی هنریکه وژیک که سیاست و ایده دارد،مسایل غیرطبیعی معمول درجامعۀ مدرن رابصورت تیزبینانه ارایه میدهد. چنانکه "رولاند بارت"(7) منتقد ادبی و اجتماعی فرانسه یی (1980- 1915)در این باره می گوید : " هنر پست مدرن نمی تواند از سیاست خارج و خالی باشد . آنجا که تقلید حذف می گردد سیاست وارد می شود ." بارت با نوشته های خود در باره نماد و نشانه شناسی در پی ریزی ساختار گرایی و انتقاد جدید به عنوان جریان های روشن گرا نقش مهمی به عهده داشت .

هنرمفهومی بتدریج دچاردگرگونی شد. چنانکه "جوزف کاسوت" هنرمند آمریکایی (متولد 1945) که در آثار مفهومی خود به بررسی مباحث نظری زبان و معنا می پردازد - تاریخ هنر را به دو مرحله قبل و بعد از ظهور مارسل دوشان تقسیم می کند؛مرحلۀ پیش ازسالهای 1920ومرحلۀ بعدازسالهای 1950 .

"مارسل دوشان"اعتقاد داشت که هنر می تواند مستقل از ابزار و رسانه های دست سازی مانند نقاشی و مجسمه و ورای ذوق و سلیقه وجود داشته باشد و اندیشه و انگیزه هنرمند عنصر اصلی و مقدم بر فرم تجسمی است . وی در زمان جنبش های انتزاعی و فرمالیستی با شعار هنر برای هنر توسط "مالویچ" ، "موندریان" ، "ماتیس" و "پیکاسو" با آثار حاضر و آماده خود دیدگاه "هنر بعنوان اندیشه " را عرضه کرد.

دوشان بانگاهی ماتریالیستی در سال های 1940 هدف خود را از ساختن اثر"حاضر آماده ها" که 25 سالی از آن گذشته بود ، "بازگرداندن هنر به خدمت ذهن" توصیف کرد و دلیل آنرادلزدگی از محدودیت های هنر وابسته به احساسات که تبعیتی از ذهن نداشت ذکر کرد.  یکی از ترفندهای دوشان به کارگیری نوعی خاص از بازی لغوی بود تا به دنیای غیر قابل بیان احساسات وارد شود ؛نمونه یی ازاین گونه کارهای هنری تصویر "نجیب مونالیزا" بودکه به سبیلی مزین شده بود و بر زیر آن نوشته شده بود: "LHQQQ "و بخشی از انقلاب مدرنیسم هم در ابتدا این بود که هنر را از قلمروی عمومی زبان و روایت مشترک به طرف حوزه فردی و خصوصی احساس و عاطفه منتقل کند . دوشان با کنایه های جنسی سعی داشت "عنصر معنوی در هنر" که تاثیر پرجاذبه یی  بر هنر مدرنیسم آن زمان بود و برای هر شی مصرفی بکار می رفت ،را با آن معنویتی که توسط کشیشان خارج از ماده بیان شده بود نزدیک کند. بعدها "فرانتسیس پیکابیا"نقاش ، تصویرساز ، گرافیست ، نویسنده وفعال درجنبشهاس کوبیزم ،داداایزم وسوریالیزم درنقاشی ازفرانسه باارایۀ زبان وهنربصری بعنوان دومقولۀ مرتبط باهم باخلق کردن اثرنقاشی یی سرشارازانبوهی ازامضاهاوسالهابعد "نه مارگریت"هنرمند بلژیکی سوریالیست بانقاشقی یک پیپ که زیرآن نوشته شده بود:این پیپ نیست. بگونه یی بازنمایی لغوی و بصری و مباحث رابطه بازنمایی واقعیت را مطرح ساخت و"کانستراکتیویست" های شوروی تحول بزرگی رادرحوزۀ هنرمفهومی بوجودآوردند.

باآنکه اولین محورهای آوانگاردیسم و مفهوم گرایی در اوایل قرن بیست بوجودآمد؛ولی بنابرمحدویتهای تاریخی ظهورآن تا1968 یا 1970 طول کشید؟!علت آن پایداری نظام سرمایه داری که میراث قرن نوزدهم بود که در سال 1914 فرو پاشید ؛ ولی دوباره در سال 1920 حاکم شد وتا سال 1945 ادامه یافت . در طی این دوران هنر مدرن به مثلثی از مدرنیسم ، آوانگاردیسم و رئالیسم اجتماعی محدود بودتاآنکه بقول "پال وود" استاد بخش تاریخ هنر دانشگاه اوپن (Open University)در شهر لندن لازمۀ این گرایش رابعدهاهمانا "مفهوم گرایی به معنای همان اتفاق دهه 70 آمریکا "خوانده است که در کتابش زیرعنوان  " جریان هایی در هنرمدرن"صراحت یافته است.

پس ازدوران جنگ دوم جهانی بودکه کم کم ریالیزم تصویری دراروپاجان تازه یافت وزیرنام مکتب نیویارک شگوفاشدکه هنرمندانی چون "جاکسون پالاک"،"کلیفورد استیل" و "بارنت نیومان" نقاشان آمریکایی با آثار انتزاعی و اکسپرسیونیستی انتزاعی خویش  تاثیر عمیقی بر نقاشان "میدان رنگ" آمریکایی دهه 60 بگذارند.

آوانگارد گرایی نوظهور اواسط 1950 باعث شد تا "جاسپر جانز" و"رابرت راشنبرگ"درامریکا و "ریچارد همیلتون " انگلیسی نقاشان پیشگام پاپ آرت و گرافیست باایجاد آثار خود هنر دوشان رادوباره احیاکنند. آثار هنرمندانی چون "پالاک"، "کلیفورد استیل"، "دکونینگ" ،و"کلاین" دراین دوره  همه وابسته به درک اصالت و لزوم یک "نشانۀ مشخص و اثر دست فردی" در اثر هنری است که میتواندهنرمندراازهرگونه وابستگی رهایی ببخشدوبرایش حس جهانی بدهد.

كلاژ:

 تكنیكی در مجسمه سازی ونقاشی مدرن است كه از به كار گیری اشیای آماده یافته ها و تكه های به هم چسپیده تركیب بندی انتزاعی پدید می آورد. كار های منحصر به فرد "لوییس نولسون"  هر یك با ساختاری ویژه با استفاده از اشیایی جوروسالم شكل دهندۀ سبكی در مجسمه سازی بودند. پابلو پیكاس، تكنیك برش و چسپاندن مواد طبیعی و صنعتی را به سطوح نقاشی شده یا خام گسترش داد.

هنر های زیبادرمعماری:

 سبکی پیچیده ورسمی در معماری که از مشخصه های آن می توان به تقارن و غنای تندیس ها وبرجسته کاری های تزئینی اشاره کرد.اداره قدیمی گمرک نیویورک در"بولینگ گریناز این گونه بنا هاست.

هنر ساختارگر:

 این هنر در اوایل قرن بیستم ودر شوروی سابق شکل گرفت. مجسمه سازی که در آن از چوب ، فلزات ، شیشه ومواد صنعتی مدرن برای نمایش جامعۀ تکنولوژیک استفاده می شد ،از ویژه گی های این هنر ابعاد بزرگ آثار  طرح های هندسی و مواد مورد به کار گیری آن میباشد. آثار سیال "کالدر " از مثال های بارز این سبک هنری اند.

 سوریالیسم:

این سبک در عقب سبک هایی چون کلاژ ، کوبیسم و دادا قرارداردکه  بر تخیلات و افکار دور دست و غیر حقیقی  رویا و عالم نیمه خودآگاهی تکیه دارد.

اپ آرت:

 این جنبش هنر ی مربوط به دهۀ 60 است که به نقاشی نور نیط معروف است .از مشخصه های اصلی آن استفاده از فرم های هندسی برای ایجاد خطای بصری در جایگزینی رنگ ها و شکل ها باتوجه به قوانین نور وپرسپکتیو میباشد.

 پاپ آرت:

 دراین سبک هنری هنر مند سعی مینمایدتابرای  نشان دادن و بیان مفاهیم از قابل لمس ترین عناصر و تصاویر در مقابل جدیت و انتزاع اندیشی هنر مندان اکسپرسیونیست استفاده نماید.عناصر اصلی و مواد تشکیل دهندۀ آثار هنر مندان پاپ آرت ازدرون زندگی روزانه جامعه مصرفی و فرهنگ عامه - کمیک استریپ ها ، قوطی محصولات غذایی و داستان های علمی تخیلی تهیه می شد.

ریالیزم :

 این سبک هنری دراواسط قرن نوزدهم گسترش چشمگیری داشت و از مهمترین هنرمندان آن می توان به "گوستاو کوربه" اشاره کرد. هدف هنر مندان مکتب ریالیزم ضبط آداب ،رسوم ، حالات و مناظر طبیعی برای مراجعۀ تاریخ بود. این هنر مندان از مناظر مختلفی نقاشی می کشیدندکه اغلب آن ها مناظر وتصاویر مناطق شهری یا اجتماعات در حال فعالیت و اجرای مراسمی خاص بازگومینمود.

 

مدرنیزم

جنبش مدرنیستهادراواسط قرن نوزدهم درپاریس بوجودآمد، البته بدین باورکه دیگرقالبهای سنتی هنر، ادبیات ، نظم اجتماعی وزنده گی روزانه ازکارافتاده اندوبایدآنهاراکنارگذاشت وفرهنگ رادوباره احیاکرد. مدرنیزم نظریۀ  ازنوآزمودن رادرهمه حوزه هابه تجربل جدیدگرفت . حامیان آن باورداشتندکه که واقعیتهای تازۀ قرن بیستم پایداروجبری اندومردم ناگزیراندتابدلیل اینکه پدیده های نوخوب وزیبااند، جهان بینی خودراباآنچه نواست وفق بدهند

"کلمینت گرینبرگ" (8)آنچه راکه دراواسط قرن گذشته درفرانسه بوسیلۀ "باودیلیر"درادبیات ونقاشی بوجودآمده است ، مدرنیزم خوانده است. آثارنویسندگانی چون" دیکینز" و "تولستوی"، نقاشانی همچون "ترنر" و موسیقی دانانی چون "براهمس" گرچه رادیکال نبودند وباوجودداشتن جنبه های ضعیف انتقادی ومطلوبیت درآثارآنهابرجریان مدرنیزم تاثیرگذاربودند.

مدرنیزم درجریانهای گوناگون عرض اندام نمودندکه جریان اولا آن بیشترمتهم بویرانگری بودتاروشنگری وآثارآنهاجایگاۀ نیرومندی درنظام های اجتماعی آنهانداشتندتاآنکه جریان دوم مدرنیزم (1930-1945)بوجودآمد، دراین زمان مدرنیزم به شکل روزافزونی درمراکزدانشگاهی خودنمایی کردوبعنوان یک نظریۀ خودآگاه ازاهمیت بیشتری برخوردارشد. این جریان دربرابرمخالفت نیوکلاسیزم سالهای 1920 قرارگرفت که بوسیلۀ "تی اس ایلیوت" و "ایگور ستراوستکی" ارایه شدکه دانشمندان یادشد راه حل های عامه پسند برای رسیدن به مسایل مدرن را رد کردند.

پس ازانقلاب مارکسیزم آمیزش رادیکالیزم سیاسی و  تخیل گرایی با وضعیت سیاسی موجودسبب شدکه دوجریان چپ وراست اولی برهبری و فیلسوفانی چون"برتولت برشت"،  "گرامسی "و "والتر بینجامین" مشهورترین نمونه های مدرنیزم مارکسیست ودومی برهبری "وایندام لویس"،" دبلیو. بی ایتس"، "آرنولد شوونبرگ"، "تی اس ایلیوت"، "ایزرا پوند"، "مینور تر براک" نویسنده هالند و عده یی دیگربوجودآمدندکه اختراعات وانکشافات جدیددرهمه عرصه های علمی ، فلسفی ، اجتماعی ،  سیاسی واقتصادی نیزبراین جریان تاثیرفراوان گذاشت.

مدرنیزم دراروپابعدازجنگ دوم جهان واردعرصۀ تازه یی شد؛زیرامدرنیستهارارویدادهای وحشتناک جنگ جهانی وفروپاشی اروپاسخت تحت تاثیردرآورده بود . این دوره که بنام دورۀ "مدرنیسم بلند" شناخته شده است. دراین دوره هنرمندان به کشف وسیعترین و گسترده ترین پیامد های اندیشه های نوگراها بگونۀ مثال سریالیزم، اکسپرسیونیزم آبستراکت، طرح مدرنیسم در کالاهای مصرفی، معماری، لباس و تزیینات دست یافتند. روبروشدن تجددگرهاباافکارقشری وخشک که گویاانکشاف هنری وفلسفی بازتاب وهمردیف باانکشاف فنی است ،تجددگراهای رابه چالش کشاندواین دشواری راۀ رقابت رابرآنهابازکردودرنتیجه سبب دگرگونی یی شدکه فضابرای آزادیهای بیشتررابازتروظرفیتهارابرای آزمایش های هنری به شیوه های خلاق آن آماده کرد. نمونه یی  از آن را در آثار "ویلم دی کونینگ" نقاش میتوان دیدکه مفاهیم "اکسپرسیونیستیک" نحوۀ بیان را جستجو میکرد . مدرنیستهابصورت عموم معتقد بودند که با رد کردن سنت ها میتوان روش های انقلابی  جدید هنر آفرینی هارا کشف کرد.شماری از مدرنیست ها خود را بخشی از یک تمدن انقلابی که شامل انقلاب سیاسی نیز میشد ،میدانستند. ازهمین رومدرنیستهایی چون "تی اس ایلیوت "فرهنگ عوام پسندتوده ییرابدلیل موقعیت محافظه کارانۀ فرهنگ یادشده ردمیکرد. درشماری مواردبگونۀ مثال درشوروی سابق مدرنیستهابنابرنخبه گرایی آنهامردودپنداشته شدندویا نازی ها نقاشی های مدرنیست ها را در کنار آثار هنری دیوانگان در نمایشگاه هایی بنام "هنر منحط" به نمایش میگذاشتند.جنبش های ضدمدرن ،مدرنیزم رادشمن روحانیت ومعنویت وحتاتریاکی برای مدرنیزم میدانند.

 به نظرمخالفان مدرنیستهایکی از اساسات عمیق مدرنیسم بیگانگی بوده است، بیگانی ییکه فردرااز خودش، جامعه اش و از اساسات ذاتی هستی اش بکلی جدامیسازد. نویسندگانی چون "پاولی ری" و "شیرلی روت" در “Culture Creatives”  "فریدریک ترنر" در “ A Culture of Hope” " و "لیستر براون" در “Plan B”(9)  که نقدی از دیدگاۀ اساسی مدرنیسم را چنین بیان کرده اند: مفهوم "فرد آفریننده" باید با واقعیتهای تکنالوژی همنوایی داشته باشد  خلاقیت فرد باید قادر باشد زندگی روزانه را ازلحاظ عاطفی قابل قبول بسازد. باواردشدن مدرنیزم دراروپاسبک های گوناگون هنری یی زیرپوشش آن بوجودآمدندکه همۀ آنهابه نحوی دشمن روحانیت بودندوهنرراجداازمعنویب ارایه مینمایدکه بزرگتریی فاجعه درتاریخ هنربشمارمیرودواین مرحله درواقع اوج هنرابتذالی رامیرساند . این مرحله نقطۀ عطفی است درتاریخ هنرکه باطی شدن قوس صعودی آن اگرتعادلی ایجادنشودوبدیل مناسبی بوجودنیاید . درآنصورت هنربدامن افراط ویاتفریط دنیاگرایی وآخرت گرایی خواهدلغزیدکه دراین حال فاجعۀ بزرگتری به سراغ هنرخواهدآمد.

مدرنیزم خواست تاباعبوری تنداز، کلاسیزم نیوکلاسیزم ، پریمیتیویزم ، سوریالیزم، امپرسیونیزم ، کوبیزم ،آبسوردیسم، آوانگاردیسم، اکادمیسم سیمبولیزم ,رومانتیزم , ریالیزم , نیوریالیزم , مودرنیزم وقرن 20 و چند "ایزم" دیگر...راهی بسوی نورهنربکشدوهنرراچون چراغی برافرازراۀ انسان به درخشش درآورد، ولی افسوس دراین حرکت سریع سیرپادرگل ماندوبدانجاهاکه میخواست نه تنهابدانجاهانرسید؛ بلکه درنیمه راهان عقاب وحشت ودهشت جنگ نوین امریکاسیمای واقعی آنراناتفسیرگذاشت ودرچاله یی ازابهام فروبرد. شماری خواستندتازیرنام مدرنیزم سیمای خدایی هنررامسخ ازسکوی استغنابزیربکشندوهویت الهی آنرابنابودی بکشند؛ولی بباورقوی میتوان گفت که سیمای الهی هنرتحریف ناپذیراست وبالاخره اززیربارهای اوهام چهرۀ واقعی وروحانی آن هویداخواهدشد. بدنخواهدبود، اگراشاره یی به تفاوتهای هنرکلاسیک وهنرمدرن شودتااندکی برزوایای پنهان هردوآگاهی یافت .

هنریازیباشناسی

اگرگفته شودکه بحث زیباشناسانه یک بحث تفسیری وتعبیری است که دراکثرمواردمشکل تعبیررابدنبال داردو مسألۀ تلمیح ، اشاره ،کنایه وتعقیدرابمیان می آورد. البته بدین باورکه گویا این ویژه گیهادرآثارهنری کلاسیک پررنگترودرآثارهنری جدیرکمرنگتربه مشاهده میرسند. ازهمین رواست که میگویند،هنردریافتگری درهنرنوکمتربه نظرمیرسد.این درحالی است که بابیرون راندن معناهای یادشده درآثارهنری ، این پرسش باقی میماندکه پس هنرمند به چه چیزی باید بپردازدکه دست کم هرذوق وقریحه ییرابه اندیشیدن وتفکرفروادارد. پرسشهادراین موردپای بحث زیباشناسی رادرمیان میکشاندکه بیشترمایه درعینیت وذهنیت یابیرون ودرون دارد. برای آشکارشدن تفاوتهامیان هردویاسره وناسره کردن آنهابیجانخواهدبود، اگراندکی به آنهاپرداخته شود.

هرگاه ابعادارزشگذارانه وداورانه راپیرامون هنرکلاسیک وجدیددرنظرگرفته نشودوتنهابه جهات توصیفی آنهااکتفاشود، ازجمله تفاوتهامیان هنرکلاسیک وهنرجدید به نکات ذیل میتوان اشاره نمودتابتوان پرده ازروی ابهام دراین موردبرداشته شودکه آیاحرفهای بالادرموردهنرکلاسیک یاجدیدکدام یک صادق ویاکاذب است تاهرگونه پیشداوری دراین مورد به قول مرحوم شریعتی،" ندانسته چیزی را ردکردن وندانسته چیزی راتایید کردن هردودرندانستن مساوی هستند ".مارادرگودال نفهمیدنهای شک آلودنیفگند.

تفاوتهای اساسی میان هنرکلاسیک وهنرمدرن

وضوح وابهام: بصورت اجمالی میتوان گفت که یکی ازاصول زیبایی شناسی درهـــــنرکلاسیک،وضوح است؛یعنی کاربردهرنوع بیان خواه متن یاطرح ،تحت عـنوان تعـقید وغرابت درهنرکلاسیک جزوعیوب پنداشته میشود.درصورتی که در هـــــــنرمدرن،ابهام اصل زیبایی شناسی است که البته مولوداندیشۀ نووبرخاسته ازهمه جریانهای فکرمعاصر، مدرن ودامنۀ گسترده آن است.

توازن وتقارن:توازن وتقارن رامیتوان درنقاشی وهنرشعرجدیدودرشعرهای کلاسیک مشاهده کرد. وزن که نوعی تناسب است وتناسب هم نتیجۀ ادراک ودریافت وحدت درکثرت میباشد. ازسویی هم تناسب درمکان مانندمعماری قرینه خوانده شده است وتناسبت درزمان دروزن وموسیقی تجلی یافته است که وزن تقسیم برزمان ومعماری تقسیم برزمان هرکدام پاره های منظمی راارایه میدهند، نه بایکدیگرمساوی اندنه هم بی نظم وبی ترتیب وحتامیتوانندمتنوع وفراوان باشندکه تکرارآنهابالاخره نظمی راایجادمینمایند. مانند" مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن "

ازآنجا که خوشایندی وناخوشایندی،اصل زیبایی شناسی است وزیبایی هم چیزی جزاحساس خوشایندی نیست  که نمیتوان آنرا برکسی تحمیل کرد؛ ازهمین روبهترخواهدبودتابه توصیف هنرکلاسیک وهنرجدید اکتفاکرد. نه به جهات ارزشی خوب بودن یابد بودن آنها؛زیرا نمیتوان دربست پذیرفت که هنرسنتی چون متقارن ، بسته ، متوازن ، مکررومتساوی است، زیبامیباشد. درحالیکه درشماری آثارهنری بدون حضورفعال تقارن وتوازن رامشاهده کرد؛بگونۀ مثال دریک  تابلوی نقاشی: بدون آنکه تمام اضلاع آن متقارن ومتوازن باشد،یک کانون ویک مرکزثقل ونقطه عطف رادرآن میتوان دید که سطوح واحجام وخطوط دیگرطوری دور این کانون چیده شده اند که ایجاد نوعی تعادل،هارمونی وهماهنگی رادرآن نموده اند . پس لزومی ندارد که توازن بایدمتقارن باشد؛ درحالیکه گاهی عدم تقارن  زیبایی خاصی راجلوه گراست. این ناشی ازدید سنتی است که ازگذشته گرایی ،گذشته پذیری وگذشته ستایی وآشنایی وعادت گرفتن ذهن  باآنهامنشأ گرفته است . دانشمندانی چون  بورکهارت،شووان،گنون درجهان ودکترنصردر ایران،مدافع نظریادشده هستند. (10)

تکرار،تقلیدوخلق مدام:یکی ازویژه گیهای زیباشناسی درهنرکلاسیک دراروپاپذیرش تکرار، تقلیدازفلاسفۀ باستان یونان بودوخلق مدام راردمیکردند. درحالیکه نوآوری وآشنایی زدایی باعث حفظ تاثیرسخن است. درکنارشماری ازهنرمندان مقلدمسلمان شمارزیادی چون مولوی،ابن عربی ، عین القضاه همدانی ، منصورحلاج وسهروردی ... همه معتقدبه خلق دمادم ومدام بودندوباتفسیرآیاتی چون "کل یوم هوفی شأن"استنادمی جشتند.

                             


معنا مداری:معناداری ومعنامداری درهنرکلاسیک وسنتی  یکی دیگرازاصول زیبایی شناسی است که هدف ازآن کشف معنای اصلی درهراثرهنری است. درواقع هرمنوتیک ریشه در نگرش قدیم وجدیدآثارهنری دارد. کارمفسردیروزکشف معنابود. درحالیکه مفسرامروزمعناراخلق مینماید؛زیرادرهرمنوتیک جدیداصالت معنارنگ باخته گردیده است . دراین موردحرف "رولان بارت" خودنمایی میکند که گفته است ازدیدگاۀ خواننده دیگرمولف مرده است ، هرخواننده یی بگونه یی اثررامی آفریند . اینجااست که دیگرخوانندۀ این شعر" توانا بود هرکه دانا بود"،یااین شعرسپهری" من وضو با تپش پنجره ها می گیرم " ناگزیراست تابرای هرکلمه یک مصداق بیرونی وعینی پیدانماید.
     قرابتوغرابت :درزیبایی شناسی هنرکلاسیک،عناصر گوناگون بصورت مجموعی  درشعروتابلو به نحوی ازانحا با همدیگرهماهنگی ونزدیکی ومراعات نظیر وتناسب دارند؛ولی زیباشناسی معاصرغریب ازآن است ؛بگونۀ مثال چیزهای عجیب وغریبی دریک تابلوی سوریالیستی دید. باوجودشگفتن گلی درساقۀ یک درخت نه درشاخۀ آن بتوان معنای رادرپس آن دریافت. 

بازنمایی ومحاکات :"بازنمایی ومحاکات" درهنرکلاسیک متاثرازافکارافلاطون است که هنرراتقلیدازمحاکات طبیعت خوانده است که بتدریج تحول پیداکرده است. درهنرکلاسیک توجه به چگونگی هستن وبودن اشیابود، نه به چگونگی درک کردن آنها. درحالیکه هنرجدید به این تاکید داردکه حس در لحظۀ معینی و درزمان واحدی ازشی خاصی چگونه دریافتی دارد، البته بدون آنکه دغدغه یی درذهنش راه یابدکه آن شی چگونه است .  چنانکه ازرومانتیزی به بعددر مکتب هایی مثل امپرسیونیسم واکسپرسیونیسم این ویژه گیهای هنری مشاهده میشوند.

کارکرد وکاربرد:تغییرکارکردوکاربردهم هنررادچارتحول نمود. نقش شعردیروزکه ابزاری تبلیغاتی بدست درباریان بودوهمه چیزبرای دلخوشی درباریان بزباشعرسروده میشد؛درحالیکه امروزهمه چیزدگرگون شده است شاعرنه تنهاازدربارهابریده است ؛بلکه دربارهاراباهمه انرژی ییکه دارد، به نقدنیزمیگیردوکمتربدنبال آن  است تابابوسه زدن بررکاب قزل ارسلان های زمان صاحب نانی ونامی شود. درگذشته هاکه  نقاشی به جای ابزارشناسایی استفاده میشد. وشعرهم  که هدفش تعلیم فلسفه،حکمت وحتی علم اخلاق،ریاضی،موسیقی،تعریف کردن داستان ورمان بود، این همه ازآن گرفته شدودرضمن برسکوی بلندتری ماوارگرفت که مقامی بالاترازرسانه رادریافت. هدف اصلی ازاین سنت شکنیهارجحان یکی بردیگری نه؛ بلکه بازکردن دریچه های جدیدی برای پذیرش زیبایی های گوناگون وپربارتراست درراستای هرچه غنامندی بیشترهنر. بعیدنیست که هنرکلاسیک هم بایک تکان توانایی انعکاس دادن این زیبایی هارابرترازآن داردکه تصورش میرود.

 

1-  ویتکنشتاین  ، دین وباورهای دینی درندیشۀ ویتگنشتاین ،  فصل اول ، صحۀ 45-48

2-      همان منبع                                                      ،فصل دوم ، امررازآمیز،  صفحۀ 190

3-       همان منبع                                                      ،فصل سوم ،  ویتگنشتاین ودین ، صفحۀ 140

 

4- بااستفاده از"دايره المعارف ادبي، عبدالحسين سعيديان، انتشارات ابن‌سينا"، "مكتب‌های ادبی، رضا حسينی"، "جلد اول درسهای اختصاصی هنر، عليرضا كوچكی، انتشارات نورين سپاهان اصفهان"، "تقريرات دوره تاريخ هنر" جناب آقای رويين پاكباز و همچنين برخی تحقيقات جناب آقای احمد احمدی.

برگرفته ازسایدانترنیتی ذیل   : click2all.com/modules.php?name=News&file=article&sid=53 - 47k    

click2all.com/modules.php?name=News&file=article&sid=53 - 47k5 -                 

 

6 -      www.rasoolkamali.com/internet.php?i=24 - 27k

7 -        همان منبع

 

8-       www.zendagi.com/new_page_745.htm - 182k

9-                   همان منبع

  www.zendagi.com/new_page_745.htm - 182k10-                

ٍEmail   :  nordin_mashid@yahoo.com

Mobile :   0093700659886

 

********************

قسمت اول

هنردریای خروشان زیباییهااست که هرموج آن پنجرۀ تازه یی  بسوی روشنایی هامیکشد،  با آسمانی هاهم آویزواز زمینی هاگریزان است ، باروح بالنده وعصیانی خویش گویی دراشیاحلول مینماید وهستی رابه رقص ومستی میکشاندتادرفضای شورآفرین آن ها انسان پایکوبان ازبندبنده گی ها رهایی یابد ورقص ورقصان به سوی آسمانهابال وپرگشاید. تنهاهنراست که بانیروی خلاق وآفریننده گی منحصربه فردش گویی هستی رادرهم فرومیریزدوبارریختن طرح نوی آنراازنومی آفریند وبابازآفرینی های تازه ترسیمای آنرادم بدم شستشوی تازه میدهد. نیروی خلاق هنری است که هنرمندراازمرزبودن ها بسوی شدنهای پهناوری رهنمون میکند تا مشت گچی رادرسیمای لبخند ژوکوند واشعۀ خورشیدی رادرچهره خنجرهای آخته  بابازآفرینی هنرمندانه وجهۀ ابدیت ببخشد.

انسان این موجودخودآگاه ومتفکر یابقول افلاطون "حیوان ناطق" وبقول نیچه "ابرمرد"، بقول فروید"موجودی برخاسته ازبسترشورجنسی باآرزوهای سرکوفته "، بقول داروین "موجودی برخاسته ازبسترتنازع بقا"بقول مارکس "حیوان اقتصادی" ،بقول "هایدگر"موجودی درزمان ودرمکان وبقول "سارتر"موجودی آگاه وآزادکه این آگاهی وآزادی اواصالت وجودی داردنه اصالت فطری وبقول مرحوم علی شریعتی موجودی خودآگاه ،جامعه سازشبۀ خداوندویاتعریفهای دیگری ازاین دست وبالاخره خلیفه خدادرزمین ومسجودملایک، هرچه باشد،انسان این موجودعاصی وخودآگاه ازآغازپیدایش خوددارای ویژه گیهای منحصربفردی بوده است که اوراازسایرموجودات بکلی جداکرده است . باتوجه به این ویژه گیهای استثنایی اوبوده است که خداونداورابحیث خلیفۀ خوددرزمین انتخاب کرد، برای اوآگاهی ، اراده ، حق انتخاب ومسؤولیت عطانمودتا آگاهانه ومنطقی باتوجه به بایدهاونبایدهایاهدایتها وضلالتها راۀ خودراپیدانماید. بااین تعبیراوشناوری بی باک وعصیانی است که ازهمان آغازین حیات درمشی الهی بمثابۀ رودخروشانی بحرکت افتاده است.

ازآنچه گفته آمدحرف افلاطون درموردانسان به اعتبار قدامت آن بجاترومنطقی تراست ؛زیراناطق بودن انسان به نحوی دلالت روشن برآگاه بودن ، متفکربودن ، وجامعه سازبودن اومینماید؛زیراموجودی که نیروی نطق وبیان دارد، درواقع توان خودآگاهی داردکه یارای اندیشیدن رابرای اوداده است واراده ، انتخاب ومسؤولیت هم ازبستراندیشه سربرآورده است که انسان رادرکوره راۀ دشوارترین آزمون هاقرارداده است . همین نیروسیال درانسان بمثابۀ محرکی درونی بصورت خودانگیخته اوراواداشت است تالحظه یی ازاندیشیدن ارام نیاساید. نیروی اندیشیدن احساس اورابرانگیخته است وتعقل اورابه آزمون گرفته است تاکنجکاوانه ترازهرموجودی به اشیای محیط وماحول خودنگاه کند، نه تنهانگاه نماید ؛بلکه اوراوادارکرده است تاآنهارابسناسد. ازآنزمان که نیروی خودانگیختۀ شناخت اورابه تپش وتلاش واداشته است ، لحظه یی آرام ننشسته است. بتدریج کوه وکتل های شناخت راپشت سرگذاشت ، باآنکه دیرزمانی ذهن اورااین حرف پرکرده بودتابدانداشیاچگونه هستند؛ولی دراین ایستگاۀ فکری دیرباقی نماندتاآنکه به این نکته پی بردکه چگونگی شناخت اشیامربوط به ادراک اواست ؛یعنی اینکه اودریافت ، انسان است که اشیاراچگونه درک میکند،نه اینکه اشیابمثابۀ معجزه گری تمام عیارچنان اورابه خودبکشاندکه اووادارشودتاآنچه آنهاهستند، انسان بایدآنهارابشناسد. حالادریافته است که ذهن اودیگربمثابۀ آیینه یی است که اشیارادرآن گوناگون میبیند؛یعنی این مربوط به انسان است که اشیاراچگونه میبیند . این زمان است که پای خردفعال بمیدان آمدومعنای تاریخیت عقل انسان مطرح شد وانسان بحیث موجودتاریخی دربستراندیشه هامطرح شد. آنگاه نقش ذهن اودرشناختن اشیااعم ازپدیده هاوپدیدارهابارزتروهویداترگردید.

انسان درفرازوفرودزمان بی تابانه برای شناخت هستی گام برداشت وبتدریج جمیع حوزه های فکری اورااعم ازعلمی ، فلسفی ، هنری وادبی فراگرفت . زمانی همه چیزرانفی کردوازشناخت هستی انکارکرد، زمانی شناخت راممکن شمرد؛ولی این شناخت راناقص وناکافی خواندتاآنکه راۀ اوبه شک کشیدوبعداعبوردشوارازمرزشک به مرزهای یقین سیرنمودوحالادراین سیربی امان سرگردان ولالهان برای دریافت گمشدۀ خودبرآمده است .

دراین کنکاش بی پایان دین بزرگترین دروازه یی برای بیسج وسمت دهی آگاهی های انسان درهرمرحله یی ازتاریخ بوده است .  دین (شرک یاتوحید)نقش اساسی رادرسمت وسودهی انسان بسوی دریافتهای هنری داشته است که ظرفیتهای خفتۀ اورابرای آفرینش پدیده های گوناگون هنری بیدارکرد. هرگاه به سابقۀ کارهنری انسان ومهارتهای اودرحوزه های مختلف هنری بصورت دقیق نظراندازی شود، تمام هنرهای انسانی گوناگون  چون موسیقی ، نقاشی ، خطاطی ، هیکل تراشی ، شعروادب وغیره  ریشه دردین داشته است وعامل اصلی پیدایش آنهادین بوده است که انسان باتوجه به گرایش های دینی به   جستجوی گم شدۀ خودبرآمده است تابتواندتابتواندگم شدۀ خودرادرهستی دریابد. عطش ناقراراوبرای پرستش وجستجوی زیبایی دراعماق آن راۀ اورابسوی هنرهابازکرد. آنگاه عطش ناقراربرای پرستش وجستجوی معشوق درهستی وفراترازآن تاب وتوان اورابه آزمون بیشترگرفت واورامضطربتروملتهبترازگذشته گردانید . این التهاب درونی دروی شوری عظیم ایجادکردوناگزیرشدتابرای تلطیف روح ناقرارخودشعری بسراید، موسیقی یی بنوازد، خطی رابرشتۀ زیبایی درآورد، هیکل زیبایی رابتراشد، تابلوی دیدنی ییرانقاشی نمایدتاگم شدۀ خودرازیباترازآنچه است درآنهابه تماشابگیرد . این زیبایی گرایی پایان ناپذیردرانسان بمثابۀ رودخروشانی درهرعصری وهرنسلی درانسان بی تابانه بسوی هنرجاری شدتاباشدکه نقش ماندگارمعشوق رادربرج باروی هنرخودتجلی بدهد.ازهمین رواست که گفته انددین دروازه یی است ،بسوی آنچه بایدبودهاوشدنهای بی پایان وهنردریچه یی است ، برای برای تکیه زدن به سکوی شدنهای ناب وگزیده تابرای دستیابی بقول داکترعبدالکریم سروش به "صورتی بربی صورتی"عطش پایان ناپذیرکمال جویی خودراسیراب نمایدوتاباشدکه صورتی بر بی صورتی رادرقلۀ آفرینش های ناب هنری دراوجی اززیبایی هاوحقیقت جوییهابه تماشابگیرد.  

         درواقع جاذبۀ پرستش انسان راواداشت تادرموردآغازوانجام وجودی اشیابیندیشدتاباشدکه اوبه کنۀ درک معناهایی چون کثرت ووحدت ، عرض وجوهرومطلق وغیرمطلق نایل آید. دین اوراازمرزبودنهابسوی شدنهاسخت جنباندتاکمتربحالت موجودی خودبیندیشد وبیشتربه آنچه باید بود، تعمق نماید. دراین زمان هنربمثابۀ نزدیکترین دستیاردین ظاهرشد وبمثابۀ دریچه یی اثبات وجودکردکه توان بردن انسانرابمرزهای ناشناخته وآنچه باید باشد،بالاتروبالاتربردوزیباشناسی اوراسمت وسودهی نمود. هنردرواقع دیدومایه های زیباشناسی انسان است که اورانسبت به همه موجودات برتری وبرازنده گی داده است . اینجااست که  مجسمۀ "لبخندژوکوند"باآنکه یک پارچه گل است ، بیاری کلک هنرپرورلیونارددونچی به ابدیت نزدیک میشودویاشعربزرگ مولانای روم باارایۀ تصویری ازاشعۀ آفتاب زبان شعرراوجهۀ جاودانه میدهدومفهوم ابدیت رادرقلمروشعرشناورمیسازد.

اینکه هنرازدین جدااست یانه یاچگونه شد که هنرادعای جدایی ازدین رادارد ، این بحثی است ،خودفریبانه ،بویژه برای آنهاییکه جاذبه هاوکشش های درونی ومعنوی هنررابدیدۀ کم مینگرند. درحالیکه هنرپدیده یی است درونی ومیزان هنرمندی هم آمیختن دنیای درون بادنیای بیرون ومهارت هنرمندهم تلفیق هرچه زیباترواقعیتهای درون وبیرون وقرین بودن توازن وتقارن درآنهامیباشدویارعایت کانونی که بمثابۀ نقطۀ عطفی که سطوح،خطوط ، تصویر،احجام درمحورآن تعادل وهارمونی یی پیدانمایندوواقعیتهای عینی وذهنی بایکدیگردریک هارمونی استثنایی تعادل یابند. پس چگونه میتوان باورکردکه هنرجداازمعنویت ومعنویت جدااززیبایی شناسی است تابرجدایی هنرازدین فتواصادرکرد؛ولی آنچه مسلم است اینکه هنرپدیده یی است شگفت انگیزملکوتی وآسمانی که کرانه های زمین تاب لنگرآنراندارد. هنرجلوۀ ناب وشفاف واقعیتهااست که دریک حرکت ویژه یی ازناسوت بسوی لاهوت ، ازخلق بسوی حق درافق بیکران شفق زیبایی هاتمکین مینمایدوهستی رابسوی خویش فرامیخواندتادرچشمۀ زلال وابدی آن غسل تمهیدکنند وگویی اشیامستی کنان وشوریده حالان و رقص کنان وپایکوبان بسوی آن درشتاب اندتابارسیدن درمقام نوری درنوربایسته ترازآنچه است ، درصورتی بربی صورتی درسیمای هنرتجلی نماید.

تلاش انسان برای دستیابی بصورتی بربی صورتی برای هنربعدابدی بخشیدوبرای اوچنان شوری بخشیدکه ازدغدغه های زمینی رهایی اش دادودرون اوراازوسوسه های قدرت وثروت پاک نمود. هنرجلوۀ ازلی وآسمانی است که انسان راازبندطبیعت آزادمیسازدونمیگذاردکه اوبه اسفلی السافلین سقوط کند، رسنی است که انسان باچنگ زدن به آن به آسمانهای معنوس به پروازمی آید .این پروازملکوتی است که هرآن انسان راپله به پله به بام تازه یی میرساندتاباهوای تازه یی قلب اوراپالایش کندوبانیروی تازه یی به پروازآیدوبه مراتب برتری ازآگاهی های هنری دست یابد. این شورباطنی برخاسته ازسرزمین زیبای هنراست که آدمی راازیکنواختی بیزارمیسازدوبدنیای تنوع ورنگارنگی های شفاف وگوارارهنمون میسازد. این نیروبمثابۀ درونمایۀ پرجاذبه یی انسانراازیک مرزهنری به مرزدیگرهنری میکشاند. تمایل پایان ناپذیرانسان برای شناخت حقیقت ودریافت زیبایی ،کمال وتعالی هرآن اورا واداشته است تابا تپش وتلاش فراوان  گم شده های خودرادرهستی وفراترازآن دریابد. اوکه هنرردریچۀ دستیابی برای رسیدن به حداقلی ازآرزوهای خودمی پندارد، ازهمین روسخت درتلاش برآمده است تاایده آلهای وآرزوهای خودرابوسیلۀ رنگهادرتاروپودتابلویی به نمایش بگذاردیافریادهای درگلوشکستۀ خودرادرتال ولی های آلات موسیقی انعکاس بدهدودرلابه لای پرده های رمزآلودآنهابه اهتزازدرآوردتاغریوخفته درسینۀ سوختۀ خویش رادرسراپردۀ تارهابیدارنمایدوآلام بیدرمان خودرادرفریادهای تارهای جانباختۀ آلات موسیقی تلطیف نمایدیادردهای جانکاۀ خودرادرتاروپودغزلی رسوب بدهدوتاباشدکه درفرازوفرودامواج مست غرلهادنیای گم شدۀ خودرادریابد، دربادۀ مست ساقی پرتمکین رویاهای بی تعبیروجذبه های سرشارازمعناگستریهارابه تماشابگیردیاآنگاه که دل تنگش تاب وتوانی دگری مییابدوفراترازقلمرورنگها، فریادبخون خفتۀ تارهاو امواج لطیف ونسیم غرلهاگام برمیداردتاباکشیدن هیکلی تصویرگم شدۀ خودرادریابدوحقیقت گم شده رابه تماشابگیردیادرنقش ونگارخطی ،به تماشای خط وخال معشوق بنشیند. ازهمین رواست که هنردرطول تاریخ دریچۀ سخاوتمندانۀ خودرابروی انسان گشوده است وانسان هم دم راغنیمت شمرده وسینۀ بی کینۀ هنرمندانۀ خودرادربسترامواج توفانی آن بودیعه گذاشته است وگویادل رابدریازده وسینه رابه توفان نهاده ، خستگی ناپذیروشتاب آلود،دلهر ومضطرب کوه وکتل دشواررنگها، صداهاوفرازوفرودتارهاخطی نورین بنام هنربسوی شفق تاریخ کشیده است وماندگارترین بالی رابرای پروازآدمی درکنارفلسفه بسوی رسیدن بکرانه های ناپیدای حقیقت ،زیبایی وکمال فراهم کرده است.        این نیرواست که عطش ناقراراوراهنرکلاسیک سیراب کرده نتوانست ، بگونۀ شتاب آلودی قیدوبندهای هنرکلاسیک رادراند، آنرادگرگون کرد، به آرزوی پیدایی گم شدۀ خوددروازۀ هنرنیوکلاسیک رادق الباب کردودرتاروپودآن نفخ هنرنیوکلاسیک رادمید. هرآنگاهیکه برمقامی ازهنرخاصی دست یافته است  ، نمودهای هنری اش که زمانی بازگوکنندۀ بهترین آرزوهای اوبود، دیگرنتوانست روح سیال وجوشان اوراسیراب نماید؛ زیرانمودهادیگربه شی تبدیل شده بودندوهویت بودن راپیداوهویت شدن خودراازدست داده بودند. ازآنرودیگرنمیتوانست ناقراریهای پرتب وتاب اورافروکش نماید. این بیتابیهاهمراه باعطش های پایان ناپذیرگویی اورابرای رهایی ازقیدنمودهای زودگذر،رنگهای فریبنده وناهمگون ، هارمونی ،توازن ،تکرارهاوزیاده رویهای تزیینی،اشکال وفرمهای شکسته وریخته وقیدوبندهایی چون تقارب وتوازن ، هماهنگی وناهماهنگی فرامیخواندوبرای تلطیف روان عصیانی وسبک سیرخودهرآن گامی بسوی آفرینش هنرجدیدزیرعنوان سبک تازه پرداخته است. آنگاه که ازفرم های پیچ درپیچ و خطوط برجسته وساختاری نامتقارن بیزارشده است وزنده گی ماشینی نه تنهاازخستگیهای اونکاست ؛بلکه برآنهابیشترافزود، بازهم دلبستگی شگفت آوری به نورورنگ پیداکردواسیر"امپرسیونیزم" گردید باعبورازفرمهای شکسته ومنحنی های رنگین وتزیینی پیچ درپیچ وخط درخط وگریزازتقارن ناگزیربه "نیوامپرسیونیزم" روآوردتاآنکه نقطه گداریهاهم برایش یکنوخت جلوه کردندواین یکنواختیهاچون سنگی گران برروان اوسنگینی نمود. ناچارشدتاراهی رابرای  فرارازاین کوچۀ بن بست هنرسراغ نمایدتابالاخره گشودن بن بست رادرفرارازر