
نظريه هاي «تأمين ثبات» و حل مناسبات تباري

"دكتر محي الدين مهدي"
يا ايّها الناس انا خلقنا كم من ذكر و انثي و جعلناكم شعوباً و قبايل لتعارفوا ان اكرمكم عندالله اتقيكم (آيه 13سوره ي حجرات(
پوزش: چشم انداز اين مقاله فحواي كلام آسماني فوق است، هيچكس بر هيچكس جز به تقواي فردي برتري ندارد. هيچ چيز و هيچ تعلقي از جمله نژاد، كثرت، قلت، زبان، مذهب، رنگ، سوابق تاريخي، مقام و دارائي سبب امتياز ذاتي افراد نميشود. هم هدايت آئين اسلام و هم مقتضاي زيستن در قرن بيست و يكم بر اين است كه بر تفوق طلبي پشت كنيم و به يك نظام مردم سالار و خدا پسند روي آوريم. اگر هدفي جز طرح حقيقت، و بِيرون كشيدن افراد نا آگاه از تاريكي مي بود، از آوردن بسياري مسائل – بخاطر حفظ سلامت جامعه – اجتناب مي كردم. اما كارد به استخوان رسيده است، به سمتي كه تيم سياسي حاكم روانست فاجعه بار مي نمايد، ناگزير از فرياد كشيدن و هشدار دادن هستيم.
چيزي را كه در اين مقاله نظريه ي «افغان ملت» مي خوانيم، عبارت از نگرش سياسيئي عده اي از نخبگان است كه هم در دوره ي طالبان و هم در حال حاضر در مسند قدرت نشسته اند و بازيهائي امثال آنچه در كارنامه ي طالبان درج است و آنچه در مقاله ي «زوال پشتونها در افغانستان» و كتاب «دوهمه سقاوي» نگاشته شده را به راه مي اندازند. حساب اين نوع نگرش ها از كليت جامعه ي پشتون جدا است.
با اينحال، براي ايجاد تسويه در راه دست يابي به يك جامعه ي داراي حق شهروندي و مبتني بر عدالت اجتماعي ناگزير از پائين كشيدن بلند پروازانه ي هر طائفه اي هستيم؛ چون نويسندگان آثار متذكره با تاريخ سازي هاي كاذب، زمينه هاي غليان احساسات قومي را فراهم مي آورند.
چه بهتر مي بود اگر قلمي از تبار اصيل پشتون، به اين نگرش تفرقه افگن و غير اسلامي خط بطلان مي كشيد؛ اما هنوز تب تبارگرائي چندان بالاست كه وجدان هاي پاكِ بيزار از تبعيض مجال پرداختن به آن را نيافته اند.
در آمد:
آنچه را كه در علوم تجربي «نظريه هاي عمومي» مي خوانند و مراد از آن چشم انداز كلي چگونگي كار كرد يك پديده و شموليت اصول آن نظريه به افراد همان پديده است، در قلمرو مسايل اجتماعي و سياسي «استراتيژي» يا نظريه ي سياسي مي خوانيم. درباره ي «ماهيت نور» از چند قرن بدينسو، دو نظريه وجود دارد كه هر يك از آنان قادر به توضيح و تبيين اين پديده مي باشند. درباره ي چگونگي كارِ «زبان» سه نظريه وجود دارد. به همين ترتيب درباره ي چگونگي آفرينش جهان... اساس اين نظريات، استقراء ناقص است؛ يعني تا وقتي خلاف پيش بيني آنها ثابت نشود معتبر خواهند بود.
درباره ي حل مناسبات تباري و از آن طريق تأمين ثبات در افغانستان، دست كم چهار نظريه ي عمومي وجود داشته:
1- نظريه ي جهاني معروف به «انترناسيوناليسم پرولتاري»(بين الملل كارگري): اين انديشه كه با حل تضاد هاي طبقاتي، و در سايه ي همسوئي با ديگر نظام هاي كارگري، تضادهاي قومي و مليتي حل مي شود و در نتيجه ثبات در كشور بوجود مي آيد؛ كه بيشتر از جانب احزاب سياسي جناح چپ (مسما به احزاب برادر – اخوت ماركسيستي) تبليغ مي شد و گستره ي ذهني آن كارگران سراسر دنيا را در بر مي گرفت، و آن تبليغ نوعي «جهان وطني» است؛ پس از فروپاشي اتحاد شوروي، معلوم نيست كه اين نظريه ي ثبات آور چه جايگاهي در ايدئولوژي سياسي جناح هاي چپ امروز داشته باشد.
2- نظريه ي فرامليتي معروف به «امت مسلمه»: اين انديشه كه در سايه ي همسوئي با ملت هاي مسلمان به حل مشكل تباري و در نتيجه به تأمين ثبات مي رسيم؛ كه عمدتاً از جانب احزاب سياسي اسلام گرا و تنظيمهاي جهادي مطرح مي شد، و چشم انداز آنان گستره ئي علاوه بر آحاد قومي قلمرو جغرافياي سياسي افغانستان است كه، ايدآلي براي اتحاد و همبستگي ملل مسلمان نيز هست.
3- نظريه ي تبار محورانه ي معروف به «افغان ملت»: اين انديشه كه با تحليل اقوام و ادغام آنان در هويت تك قومي افغان، صاحب هويت واحد مي شويم و از طريق همسوئي با جامعه ي جهاني به ثبات و امنيت مي رسيم؛ طيف هاي وسيعي از مسلكهاي سياسي- عقيدتي پيرامون آن جمع آمده اند و مبناي ثبات افغانستان را بخشيدن محوريت براي اقتدار سياسي يك قوم و دادن هويت پشتوني بر كل كشور مي دانند.
4- نظريه ي تأسيس نظام مردم سالار يا تأمين «حقوق شهروندي»: اين انديشه كه با ايجاد نهادها و سازمان هاي تأمين و تضمين كننده ي حقوق برابر براي تمام شهروندان افغانستان مي توانيم به ثبات و امنيت دست يابيم؛كه از جانب اكثر احزاب سياسي و نهادهاي ملي جامعه ي مدني و روشنفكران و انديشمندان آزاد حمايه و تبليغ مي شود. اما از آنجائيكه مباني تئوريك اين نظريه تا هنوز – در افغانستان - تبيين و تدوين نگرديده، نميتوان از جهت گيري هاي سياسي كلان در اين راستا مثال آورد. اينقدر هست كه اين نظريه حتا در همان بيان اجمالي خود يعني «حق شهروندي» و «تأمين عدالت اجتماعي» نيز مخالفي نميتواند داشته باشد.
البته نظريه هاي ديگري هم وجود دارد كه يا به دليل عدم شموليت آنها و يا به دليل عدم شهرت شان از ذكر باز مي مانند.حركتهاي تبارگرايانه در افراد يا گروههائي از اقوام تاجيك، هزاره و ازبك ازين دسته اند. بايد تصريح كرد كه هيچكدام ازين حركتها داعيه ي برتري جوئي و توسعه طلبي ندارند و عموماً حركتهاي دفاعي و عكس العملي در برابر نظريه ي تبار محورانه ي افغان ملت هستند.
بايد توجه داشت كه اين تقسيمات منتزع و نامتداخل نيست، كم نيستند اسلامگراياني كه در مقياس كشوري بر محوريت قومي مي انديشند؛ به همين ترتيب جناحهاي معيني بازمانده از حزب دموكراتيك سابق، حل مشكل و آوردن ثبات به افغانستان را اقتدار بي چون و چراي يك قوم مي دانند. از جانب ديگر چون اقتدار بي چون و چراي قومي، در كشور كثير القومي افغانستان، امر ناممكن است، و به قول چارلي سانتوز اين اقتدار هيچگاهي بدون حمايه ي نيروهاي خارجي ممكن نبوده، ازينرو طرفداران نظريه ي تبارگرائي در عمل در يك همسوئي استراتيژيك با نيروهاي بين المللي مستقر در افغانستان قرار گرفته اند. به عباره ي ديگر، اينان در محدوده ي افغانستان تبارگرااند، در عين حال جهاني شدن را در راستاي تثبيت اقتدار قومي پشتيباني مي كنند.
اگر خواسته باشيم نظريه هاي چهارگانه ي فوق را در چهار چوب معيارهاي متعارف ارزيابي نمائيم، ناگزيريم كه تعريف يكي از مقوله هاي شناخته شده ي علوم اجتماعي را مورد بازبيني قرار دهيم:
«ملت (= مله) و ملي»: « هرگاه جمعيتي، حتا با اخـتلاف در عادات، زبان و باورهاي مذهبي، در چهارچوب جغرافياي معلوم و مشخصي با يكديگر همزيستي مسالمت آميز داشته باشند و براي اعتلاي جامعه ي خود كوشا باشند، از نظر حقوق بين الملل تشكيل يك ملت داده اند ۱»، «طبيعي است چنين ملتي با داشتن مرزهاي جغرافيائي معين زماني تبديل به يك كشور مي شود كه دولتي از هر دست با حكومتي مقتدر در رأس اداره ي جامعه ي خويش داشته باشد ۲»
و اما «ملي»: اصطلاح ملي با وجود و فرت استعمال در افغانستان، هنوز از واژه ها و اصطلاحات غريب است كه نتوانسته موارد استعمال اصلي و جايگاه اساسي خود را بيابد. «ي » پايان اين كلمه همان ياي نسبت است كه درينحال معناي آن « از ملت» مي شود. با توجه به تعريف ملت، ملي به آن چيزهاي اطلاق مي گردد كه ملت شمول باشد؛ اگر به ساكنان جغرافياي افغانستان بتوانيم ملت بگوئيم، آنچه كه به منافع آنان تعلق مي رساند و آنچه كه از وجوه مشترك آنان نمايندگي مي كند، ملي خوانده مي شود. به سخن ساده تر هر امري، هر موضوعي، و يا هر منبع اقتصادئي كه منافع مادي و معنوي معين جميعتي را كه در محدوده ي جغرافيائي مذكور زندگي مي كنند و حكومتي را تشكيل داده اند- تمثيل كند- ملي خوانده مي شود. «پول ملي» سند بانكي است كه شهروندان يك كشور با آن داد و ستد مي كنند؛ پس بايد در آن سند حضور داشته باشند تا پول ملي خوانده شود. جغرافياي ملي، سرزميني كه به همه ي اتباع يك مملكت تعلق دارد، اين جغرافيا بايد معين و تعريف شده باشد.
به اين ترتيب انديشه ها و در مجموع اموري كه به اين جغرافيا تعلق نمي گيرند و ضامن تأمين منافع جميعت داخل اين جغرافيا نمي باشند، غير ملي خوانده مي شوند.اين مقوله ي نا متعارف غير ملي خود شامل دو بخش است: «فراملي» و «فروملي». فراملي به انديشه ها و اموري اطلاق مي شود كه به مسائلِ بيرون از جغرافياي ملي مي پردازد. فرو ملي به انديشه ها و اموري گفته مي شود كه واحدهاي كوچكتر از جغرافياي ملي را مبناي كار خويش قرار مي دهد.
به اين ترتيب، نظريه هاي اول و دوم –يعني «انترناسيوناليسم پرولتاري» و «امت مسلمه»- مقوله هاي «فراملي» هستند، و نظريهي سوم - «افغان ملت»- مقولهي «فروملي». نظريه ي اول- علي الظاهر- مجالي براي ادامه ي حيات ندارد و صرف به عنوان يك مشغله ي ذهني و يك تئوري تاريخي باقيست. وجه اشتراك آن با دو نظريه ي «امت مسلمه» و ديد گاه معين جهاني شدن در نظريه ي «افغان ملت» (اتحاد استراتيژيك با امريكا و هند)، از نوع قياس مع الفارق و ذهني است: يعني تأمين ثبات و امنيت در سايه ي همسوئي هاي ايدئولوژيك كشورها و طبقات اجتماعي.
نظريه ي اول:
حزب دموكراتيك سابق بر مبناي تئوري طبقاتي ماركسيسم، از لحاظ ذهني تضاد هاي قومي و مذهبي را حل كرده بود. حزب مذكور با اين پيش فرض كه «مشكل اصلي جوامع، مشكل زير بنائي يعني مشكل طبقاتي است كه با حل اين مشكل مي توان به مشكل تفاوت هاي قومي و فرهنگي – كه روبنا هستند- فايق آمد» به مسأله ي ملي نپرداخت. اما در عمل پس از پيروزي كودتاي ثور، دوگانگي سياست ناشي از اختلافات زباني و فرهنگي، حزب را به چالش كشيد.
مولف كتاب «جهاني شدن: فرهنگ، هويت» در همين رابطه مي نويسد: «ماركسيست هاي قرن بيستم هم [چون ماركس قرن نزدهم] فرهنگ را تابعي از طبقه و روابط طبقاتي پر تنش مي دانستند و به همين دليل ترديدي نداشتند كه در جامعه و جهاني بي طبقه، دين، نژاد، مليت و قوميت محلي را از اعراب نخواهند داشت ۳.»
افقهاي ديد فرا ملي حزب دموكراتيك سابق را در قولي از ببرك كارمل كه در آن ضمن اعلان موضعِ حزب مذكور در قبال داعيه ي پشتونستان، مطالبات جهاني حزب را بيان مي كند، به روشني مشاهده مي كنيم:« ... 2- اتحاد و همبستگي تمام نيروهاي طرفدار آزادي و استقلال و دموكراسي در داخل افغانستان و پشتونستان و بلوچستان در يك صف جهاني با بشريت مترقي و پيش آهنگ و نهضت كارگري و نيروهاي جنبش آزادي بخش ملي در آسيا، افريقا، امريكاي لاتين... ۴. » با آنكه حزب دموكراتيك سابق در تاريخ احزاب سياسي افغانستان منسجم ترين حزب به شمار مي رود، مع الوصف، از آن جائيكه نهادهاي مستحكم تضمين كننده ي وحدت ملي و عدالت اجتماعي به وجود آورده نتوانست، در واقع ساختار نظام سياسي را تغيير داده نتوانست، زمينه ي تمركز قدرت در دست افراد تبار گرا را فراهم آورد. به همين دليل اولين انشعاب در آن حزب در راستاي اختلافات زباني و قومي پديد آمد.
هجوم ارتش شوروي به افغانستان در چهارچوب همين نظريه ي انترناسيوناليسم پرولتاري، قابل توجيه بود؛ رهبران حزب دموكراتيك تهاجم شوروي به افغانستان را، در حكم اجراي وظيفه ي انترناسيوناليستي قطعات محدود ارتش سرخ قلمداد مي كردند. بر مي گرديم به نظريه هاي دوم و سوم:
نظريه ي دوم:
اين نظريه كه تأسيس «امت مسلمه» مناسبات تباري را حل مي كند، راهكار احزابي چون اخوان المسلمين، حزب تحرير و القاعده است؛ و نيز بخشي از احزاب جهادي افغانستان متأثر از افكار و برنامه هاي احزاب سياسي دنياي عرب اند (اين انديشه در اواسط دهه ي سي هجري توسط عده ي تحصيل كرده در دانشگاه هاي مصر و سعودي به افغانستان آورده شد)، حلقات معيّني در احزاب جهادي و طالبان به تأسي از پيشگامان نهضت اسلامي هنوز هم برنامه ي اتحاد فزيكي جهان اسلام را دنبال مي كنند. محمد قطب مي گويد:«چون اسلام به هر فردي كه بروي كره ي زمين زندگي مي نمايد نازل شده است، پس همه ي ساحات روح انساني را احتوا مي نمايد؛ بدون اينكه نژاد، رنگ، زبان، محيط و محل تاريخي، جغرافيائي و بالاخره ميراث فرهنگي اش مد نظر گرفته شود، اسلام به همه ضروريات زندگي جواب مي گويد؛ چه ضروريات گذشته باشد و چه آينده... و چه اين ضروريات از نوع روحي بوده باشد و چه از نوع مادي، سياسي، اجتماعي يا فردي. ۵»
آنچه را كه محمد قطب تصوير مي كند، همان امت مسلمه است:«امت اسلامي مجتمعي است كه مؤمنين به خدا و قرآن و شريعت محمدي، بي توجه به نژاد، زبان، قوميت و مكان جغرافيائي و ساير وجوه تفرق و امتياز، در آن گرد مي آيند، قالب گيري مي شوند و به منزله ي يك تن واحد در سلك اخوت و مساوات اسلامي متجلي مي گردند.»
استاد رباني وجيزه ي دارد كه چشم انداز اسلام گرايان را باز مي تابد:«اخوت و برادري در اسلام يك شعار نيست. بلكه يك استراتيژي است ۶.» اين وجيزه كه البته خود شعار است، بيان فشرده ي ست از آنچه كه از محمد قطب نقل كرديم. البته در حُسن شعار «اخوت اسلامي» هيچ ترديدي نميتوان داشت؛ ولي در اينكه اين شعار به تنهائي بتواند مانع و رادع همه ي مصائب و مشكلاتي گردد كه جوامع اسلامي، مخصوصاً جامعه ي افغانستان با آن روبروست، عملاً ترديد وجود دارد. «اخوت اسلامي» - به تنهائي – هيچ چيزي بيشتر از «انترناسوناليسم پرولتاري» ندارد؛ اينجا مسلمانان در سايه ي عقيده ي اسلامي احساس مي كنند كه برادر هم اند، آنجا كارگران جهان در سايه ي تعليمات ماركس، اينجا سخن از همسوئي با افراد و ملت هاست، چون تعدد دولت ها با مفهوم «امت مسلمه»(يك ملت يك حكومت) مغايرت دارد؛ آنجا حرف از همكاري ميان دولت ها. از نظر تاريخي هر دو نظريه مراحل عملي خود را پشت سر گذاشته اند. اما در حال حاضر اخوت اسلامي فقط مي تواند يك نيت خوب باشد، و يك توصيه ي اخلاقي است نه يك برنامه ي عملي. امروزه به تعداد كشورهاي اسلامي، «انواع مسلمان» وجود دارد كه هر كدام مسائل و مشكلات خود را دارند. در حاليكه اين شعار در سطح افغانستان كار ساز نبوده است، چگونه مي تواند استراتيژيي براي تمام ملل مسلمان باشد؟
چنگيز پهلوان محقق در امور افغانستان و مجاهدين مي نويسد:« حكومت مجاهدين در كابل با مسائلي درگير شد كه تمامي سازمانهاي مجاهدين در عصر جهاد از مقابله با آن مي گريختند: حقوق اقوام، موقعيت مذاهب مختلف در قانون اساسي و بالاخره حقوق زنان و جوانان در جامعه ي اسلامي. حكومت مجاهدين نتوانست به همه ي مسائل كه در برابرش قرار گرفت پاسخ قانع كننده بدهد.» ۷
حرف مشهورِ«مرز اسلام عقيده است»، هم در مقياس ملي، و هم در مقياس بين المللي كاربرد داشته است. در نخستين سالهاي تشكل نهضت اسلامي افغانستان- دهه ي چهل و اوايل دهه ي پنجاه هجري شمسي- كه از نظر مراحل تكامل يك حركت سياسي، مرحله ي كاملاً تئوريك و چه بسا عاطفي و احساسي است، هنوز مجال بحث و گفتگو روي مسايلي حساسي چون كم و كيف حضور اقوام مسلمان در رده هاي قدرت، بروز نمي كرد. اعضاي نهضت با اعتقاد كلي به اين نكته كه نظام اسلامي ضامن تأمين عدالت اجتماعي است،ضرورت وارد شدن به جزئيات را نمي ديدند. حتا آگاهان نهضت، آينده ي جامعه را در پرتو توحيد روشن و بي غبار مي ديدند. چون «اسلاميزم به نوبه ي خود از يك اعتقاد اساسي دين اسلام كه عبارت از باور به توحيد و لاشريك بودن خداوند است آغاز مي يابد. صفت توحيد كه تا اين دم مربوط به خداوند بود، توسط اسلاميست ها به جامعه نيز وسعت داده مي شود. به عبارت ديگر به ساحه ي جامعه نيز داخل گردانيده شده است. بنا بر اين نظريه، جامعه بايد انعكاس توحيد باشد. توحيد با ازلي بودن خود بايد جامعه ي اسلامي را نيز در بر گيرد؛ جامعه بايد به جامعه ي توحيدي مبدل گردد و صفت جامعه ي توحيد ي اينست كه چندگونگي، شكستگي ها و تفرقه هاي اجتماعي،نژادي، قومي و ملي را نمي پذيرد.» ۸
اما به زودي اين مرحله ي زندگي بهشتي پايان يافت و در نخستنين انشعاب، رگه هاي اختلاف فرهنگي نمايان گرديد. موضوع حقوق اقوام افغانستان نه در آثارِ مصري ها، و نه در كتب تاليف شده در پاكستان مجال ورود يافته بود. اصولاً اختلافات قومي و مذهبي در نهضت اسلامي افغانستان كه داعيه ي كسب زعامت سياسي را داشت، حل ناشده باقي بود: جنگهاي تنظيمي دوران جهاد – قبل از دستيابي مجاهدين به قدرت سياسي، و جدا باقي ماندن كتله ي سياسي احزاب شيعي مذهب دال بر اين مدعاست. در مسند اقتدار سياسي جنگهاي دوران حاكميت مجاهدين، سپس ظهور و عروج طالبان به عنوان فرقه ي شديداً ديني كه همزمان گرايشهاي افراطي قومي و مذهبي داشتند، مي رساند كه در داخل حوزه ي «امت مسلمه»، مسأله ي حقوق اقوام (دست كم در نهضت اسلامي افغانستان)، مانند اصل «حكومت اسلامي» تعريف ناشده و لاينحل بوده است.
به نظر اينجانب «حكومت اسلامي» معلول نظام سياسي است كه شارع آنرا تابع زمان دانسته و از امور در خور مشوره خوانده است. در اين امر، بر مبناي نص و سنت، توسل به قياس يعني عقل و تأسي به اجماع ضروري است. به عقيده ي جمهور مسلمين پيامبر(ص) كسي را جانشين خويش تعيين نكرد. ابابكر (رض) عمر (رض) را جانشين خود ساخت. عمر شوراي شش نفري را موظف به تعيين خليفه نمود. پس از شهادت عثمان (رض)، جمعي از مردم علي(رض) را به خلافت برداشتند. حسن با معاويه مصالحه كرد. معاويه در حيات خويش براي فرزندش يزيد از مردم بيعت گرفت.
اين تنوع شيوه ي گزينش رهبري مي رساند كه مكتب اسلام روش خاصي براي تعيين زعامت سياسي كشور پيش بيني نكرده است. آنچه از نظر اسلام بعد از ايمان به خدا اهميت دارد تأمين عدالت است(اعدلوا هو اقرب اللتقوي). اسلام اساسي ترين رابطه ميان زمامدار و مردم را عدالت مي داند. اخوت اسلامي در سايه ي عدالت است كه مي تواند تبارز كند و اسباب برپائي عدالت اشتراك مردم در گزينش اولياي امور است. در نص، صريح تر از اين دستور العملي وجود ندارد و نبايد انتظار داشت كه شرايط تاريخي و تركيب اجتماعي كشوري - في المثل افغانستان - در منابع اوليه بازتاب يافته باشد. زمينه هاي اشتراك مردم و از آن طريق بر پائي عدالت اجتماعي را، بايد مطابق روح اسلام، خود جستجو كنيم و ساختار نظام سياسي به عنوان ضامن عدالت اجتماعي را، در يك همه پرسي مطابق مفاد دستور - و شاورهم في الامر- خود بايد بسازيم.
به قول اوليوروه:« به نظر اهل تسنن نه رشته ي نسبي و نه شكل مختص دولت هيچكدام از شروط لازمي كسب مشروعيت پنداشته نمي شوند. ۹»
در مقياس بين المللي نيز نظريه ي «امت مسلمه» تا كنون رسميت حقوقي پيدا نكرده است؛ شهروند يك كشور اسلامي، هيچگاهي حقوق شهروندي كشور اسلامي ديگر را پيدا نمي كند. اين موضوع نيز يك ايدآل تاريخي است؛ مخصوصاً پس از ورود استعمار به كشورهاي اسلامي، و به وجود آمدن نظريه ي «دولت – ملت» و رشد ناسيوناليسم، و به وجود آمدن شرايط خاص شهروندي و ايجاد موانع در راه مسافرت اتباع، بازگشت به آن دوره هاي اوليه امر دشوار به نظر مي رسد.
از نتايج اين نظريه ي ايدآلي، كشاندن پاي هزازان تروريست عرب و عجم به كشور ماست كه نه تنها در برهم زدن ثبات نقش اساسي داشتند، بلكه سبب بي خانماني و مهاجرت صدها هزار هموطن ما نيز شدند. منطقي خواهد بود اگر گفته شود، اسلام به عنوان زمينه ي اصلي براي همگرايي هاي منطقوي ميان كشورهاي اسلامي كه از تجانسهاي قومي و فرهنگي بيشتر برخوردارند، مي تواند نقش ايفا كند. در حاليكه- در حال حاضر- نقش سياسي و اقتصادي قدرتهاي غربي، بعنوان مانع همگرائي، در واگرائي كشورهاي اسلامي برجسته تر است. كشورهاي اسلامي چندان در بحرانهاي چند بعدي داخلي و خارجي غرق اند كه پي ريزي بناي ثبات افغانستان بر شالوده ي تفكر اخوت اسلامي، خواب و خيالي بيش نمي نمايد. مطابق ايجابات زمان، همسوئي با جهان اسلام در چهار چوب سازمانهاي منطقوي و «سازمان كنفرانس اسلامي» ممكن است.
با آنكه اسلاميستها مفهوم «عصبيه» را كه ابن خلدون در نظريه ي سياسي تشكيل دولتها عنوان كرده (و از نظر علوم اجتماعي امروز با ارزش است) ترديد مي كنند و امت اسلامي را غير قابل تجزيه مي خوانند، اما در عمل نظريه ي امت مسلمه ي آنان، چه از نظر تاريخي، و چه در عصر حاضر زير سوال رفته است. ظهور شعوبيه پس از دوره ي كوتاه صدر اسلام، دليلي است بر اين ادعا كه در چهار چوب امت مسلمه، مسائل اقوام تازه وارد به جرگه ي اسلام، هنوز حل نشده است. عصبيت عربي دوره ي بني اميه، جامعه ي اسلامي را به دو قطب «مولا» و «موالي» تقسيم كرد و خط درشت عدم امتزاج حقوقي ميان آنان ترسيم نمود. در عصر حاضر نيز نظريه ي امت مسلمه ابتدا توسط ناسيوناليستها ي عرب خدشه برداشت: اينان مفهوم «امت» را از محتواي ديني خالي ساختند و با رد نمودن «امت مسلمه» (يك ملت يك دولت) در صدد بوجود آوردن يك «ملت واحد عربي» بر آمدند ۱۰؛ آرزوئي كه بر آورده شدنش بسيار بعيد به نظر مي رسد.
به اين ترتيب، البته و صد البته مي توان از يك حركت و «جنبش اسلامي» نام برد نه از يك انترناسيوناليسم اسلامي. ضعف نظريه ي «امت مسلمه»، نسل جديد مبارزين را كه از نقطه نظر سياسي كمتر آگاهند و بيشتر در فكر تطبيق شريعت و ساير مراسم مذهبي بودند - تا انقلاب اسلامي - به وجود آورد به اين دسته اصطلاحاً نيو فوندمينتليست مي گويند كه عبارت است از ترجيح تطبيق شريعت بر مسأله ي چگونگي سيستم سياسي كه البته مي شود آنرا به «مربوط ندانستن قدرت سياسي به دين يا اصطلاحاً جدايي دين از سياست» تلقي كرد.
با اينحال، نظريه ي آوردن ثبات از طريق تمسك به اخوت اسلامي، تفكر و طرح بالقوه ي بسياري از مجاهدين و احزاب اسلامگرا است. آنان از اين تبليغات كه فرقه گرائي ها، گروه پرستي و خويش خوريها قبيح اند و خلاف احكام اسلام، بهره مي برند و اسلام را – چنانكه هست – متحد كننده و مخالف هر نوع تفرقه معرفي مي كنند؛ ولي در عين حالي كه خود از بند تعلقات فرقه اي در جامعه ي خويش بيرون آمده نمي توانند، در تلاش براي ساختن يك دولت متحد جهاني اند؛ سخنان آيت الله محسني در شب قدر (بيست و هفتم رمضان مبارك)، اين را نويد مي داد كه حكومت جهاني اسلامي واحد تشكيل مي گردد، و در فرانسه ي سي سال بعد مسلمانان اكثريت و صاحب اقتدار خواهند بود ۱۱، از همين دست است.
در حاليكه مجاهدين قويترين نيروي فعال و نا متحد جامعه ي افغانستان را تشكيل مي دهند، به تأمل در اين خصوص فراخوانده مي شوند:
1- از نظر فكري، مجاهد امروز بايد از انديشه هاي ديني و سياسي داخلي تغذيه گردد؛ وابستگي فكري به بيرون از مرزهاي افغانستان، تشبُه به مُدل ها و نمونه هاي فكري و سياسي كه در شرايط متغير با شرايط افغانستان ساخته شده اند، و تفسير دور از واقع و ذهني از آيه ي مباركه ي «انما المؤمنين اخوه» – به معناي ناديده انگاشتن شرايط متفاوت فرهنگي و سياسي كشورها بوده - نسلي را بي اعتنا به منافع ملي بار آورده است.
2- سياستمدار – ولو كه عالم شناخته شده ي ديني باشد – حق صدور فتواي ديني را ندارد؛ زيرا ممكن نيست او از تعلقات گروهي و سياسي خود فارغ به صدور فتوا بپردازد. نمونه هاي اين خبط را ما در گذشته بارها ديده ايم: وقتي عليه گروهي فتواي جهاد صادر مي شود، زماني همان گروه را در كنار مي گيرند؛ وقتي يكي از رهبران سياسي مذاكره با شاه متوفا را حرام مي شمارد، اما زمان ديگر كه شاه با حمايه ي غرب به افغانستان بر مي گردد، همان رهبر با ترتيب يك ضيافت شاهانه از او پذيرائي مي نمايد. وي هم آن «مخالفت» خود را و هم اين «ضيافت» خود را «به خير اسلام» مي خواند!
3- شناخت دقيق از شرايط كارزار، حكم مي كند كه به تعويض وسايل مبارزه بينديشيم. با توجه به افغانستان شمول بودن كيان مجاهد، يكبار ديگر اين اميدواري حاصل مي شود كه حضور بالفعل اين كتله ي عظيم در يك حركت منظم سياسي، ميتواند موانع و مرزهاي دشوار مذهبي و قومي را بشكند و براي ايجاد يك ساختار خداپسند و عدالت گستر همت مي گمارد.
4- مجاهد نه شرعاً و نه علماً مكلف به تجديد نظر در اهداف اوليه ي جهاد است كه همانا برپائي عدالت اجتماعي و استقلال افغانستان بود. مصاديق اين دو چشم انداز، كماكان نا اجرا به قوت خود باقي است. در آنچه كه بايد تجديد نظر شود عبارت از وسايل رسيدن به اهداف، و ايجاد تغيير در ساختارها و نهادهائي است كه فرسوده و غير كار آمد اند. اين نهادها فقط در خدمت حفظ منافع تعدادي اندك باقي مانده است.
5- مجاهد نبايد تعريفي از خود ارائه دهد كه كليت و شموليت عام خود را محدود به طيف يا قشري نمايد كه وقت خود را در تكفير ديگران تلف مي كند. با توجه به اين نكته كه تعداد كافر اجتهادي در افغانستان بسيار اندك است، پس مرز عقيدتي ميان مجاهد و غير مجاهد به خطوطي مي رسد كه هيچگاه رنگ نمي بازد: غير مجاهد كساني بودند و هستند كه از ديدن اوضاع نابسامان ديروز و امروز –حتا – در ضمير خود نيز نارضايتي نشان نمي دادند و نمي دهند.
6- مجاهد امروز بايد شجاعت اعتراف به اشتباه و گناه را داشته باشد: اگر چنين نكند، به خاطر دستان ملوث عده ي اندك، بزرگترين كتله ي سياسي- اجتماعي و دلسوزترين و ملي ترين فرزندان افغانستان را از شركت در امور حياتي كشور محروم مي سازد.
نظريه ي سوم:
و اما نظريه ي سوم عليرغم تضاد آشكارش با آموزه هاي اسلامي، و با وجود مخالفت پيدايش با مباني حقوق بشر و دموكراسي، دستور العمل حاكميت موجود افغانستان گرديده است. به همين دليل به اين مهم بيش از موارد ديگر بايد پرداخت.
ميتوان دو دليل اساسي براي اين كسب موفقيت و احراز قدرت نشان داد: نخست حمايه ي بي چون و چرايِ نيروهاي بين المللي؛ اين حمايه در راستاي طرح شرق ميانه ي بزرگ ميباشد كه هدف آن تجزيه ي كشورهاي اسلامي به واحدهاي كوچك قومي است. تشكيل كشورهاي كوچك در خط قومي، با زمينه هاي درگيري هاي دائمي ميان آنان، از اهداف استراتيژيك غرب است. لا اقل در حضور زلمي خليلزاد نماينده ي سابق رئيس جمهور امريكا در افغانستان، مسأله ي تجزيه ي پاكستان مطرح بود. محمد اكرام انديشمند مي نويسد:«از اينرو رئيس جمهور كرزي و برخي از عناصر و حلقه هائي در داخل حاكميت، حمايت از ناسيوناليسم پشتون را در دو سوي خط ديورند يگانه راه بيرون رفت از اين بحران ]سوء اعتماد اسلامگرايان پشتون نسبت به كرزي[ ارزيابي كردند.
زلمي خليلزاد سفير و نماينده ي افغان تبار امريكايي يكي از چهره هاي مقتدر اين انديشه بود. سفير ايالات متحده ي امريكا در داخل قصر رياست جمهوري بارها با تيمي از ناسيوناليستهاي سكولر و حتي مذهبي كه در زير سايه ي 52B حلقه ي محوري حاكميت را تشكيل داده بودند موضوع تقويت ناسيوناليسم پشتون را در افغانستان و پاكستان مورد بحث قرار دادند. حتي گاهي از طرح پشتونستان بزرگ و از بين بردن خط ديورند سخن به ميان مي آمد. ۱۲ » علاوه بر اين، خليلزاد طي صحبتي در تلويزيون محلي طلوع، در تفسير شرق ميانه ي بزرگ، خبر از ايجاد تغييرات از پاكستان تا المغرب داد.
دليل دوم، شكست نظريه هاي «انتر ناسيو ناليسم پرولتاري» و «امت مسلمه» يكي پي ديگر، بعنوان مدعي تأمين ثبات در كشور افغانستان است. در واقع هر دو نظريه در عرصه ي عمل، توسط جناحهاي متمايل به تبارگرائي به چالش و انشعاب كشانيده شد و از درون آن دو جريان، «افغان ملت» سربازگيري كرد. قابل يادآوري است كه پس از اتكاي مجريان اين نظريه بر مسند قدرت سياسي و دست يابي به منابع هنگفت مالي- چنانكه اشاره كرديم- علاوه بر اسلامگرايان و جناحهاي معيني از حزب دموكراتيك سابق، بسا از گروههاي قومي غير پشتون چون جماعتهاي تاجيكها، تركمنها، هزاره ها و گروههاي كوچك ديگر نيز چون حلقه هاي مؤيد در اطراف تيم اصلي تبارگرا قرار گرفته اند.
با اينحال، آسيبهاي نظريه هاي اول و دوم بيشتر جنبه ي خارجي داشت؛ نظريه ي تبارگرائي «افغان ملت»، علاوه بر حمايه از حضور نيروهاي بين المللي و پيامدهاي منفي آن، عملاً كشور را به «تجزيه ي ذهني» سوق داده است.
نظريه ي «برتري تباري» بطور مدوّن- ولي فشرده- اولين بار طي مقاله ي زير عنوان «زوال پشتونها در افغانستان» به زبان انگليسي و در امريكا (در سال 1995ميلادي) منتشر گرديد. اين مقاله توسط آقاي انوارالحق احدي، در زمان تسلط طالبان بر نيمه ي جنوبي افغانستان نگاشته شده بود؛ و آن زماني بود كه سيطره ي محتوم طالبان بر افغانستان، بر هيچ صاحب نظري پنهان نمي نمود. ازينرو آقاي احدي بي محابا و بدون پنهانكاري و خودسانسوري، مقاله ي خود را نگاشته و گوئي دلواپسي برگشت به افغانستان را نيز نداشته، چون مقاله آشكارا به تحريكات قومي دست يازيده و خطوط جدائي دائمي اقوام از همديگر را بطور درشت ترسيم كرده است. گوئي نويسنده با توجه به جوّ ستيزه جويانه ي همان زمان، عمداً خواسته مخاطب خود را از ميان اقشار نا آگاه جامعه، مخصوصاً فرماندهان جنگجوي طالبان برگزيند تا در همان گرماگرم ستيزه جوئي قومي، نظريه ي تبار محوري او كار ساز افتد. مخاطب ديگر اين مقاله كه به زبان انگليسي نوشته شده است، طبعاً انگليسي زبانان و انگليسي دانان بوده كه اثرات اين بخش مقاله، به مراتب موثرتر بوده است؛ چه به قول مترجم فارسي مقاله (داكتر زيوري) «محققان غربي نيز وقتي مي خواستند در مورد افغانستان تحقيق نمايند در اولين مراحل تحقيق كه مطالعه ي منابعReview of Literature باشد از همين مقالات و كتب نوشته شده توسط نخبگان عمدتاً تك تبار بهره مي برند و تحقيق شان احتمالاٌ از همان ابتدا با ذهنيتي خاص سر و شكل مي گرفته است. نمونه ي واضح اين رويكرد جهت دار را در ذهنيت سياست سازان غربي مي توان ديد. ۱۳»
غرب با اين تصوير به افغانستان نگاه مي كند:«سقوط رژيم نجيب الله در كابل در اپريل 1992 نه تنها دوران كمونيستي را در افغانستان به پايان برد، بلكه همچنين پيش درآمدي بود بر خاتمه ي سلطه ي پشتون در صحنه ي سياسي افغانستان. در واقع براي بسياري مفسرين و همچنين سياستمداران، اين تغيير روابط تباري از اهميت بيشتري نسبت به شكست كمونيزم برخوردار است. ۱۴»
«جان آرنو» نماينده ي سابق سازمان ملل در افغانستان، باري به جمعي در كابل گفت:«تصويري كه خليلزاد، ابراهيمي و رئيس جمهور كرزي براي ما ترسيم كرده بودند اين بود كه در افغانستان اكثريت مطلق را پشتون ها تشكيل مي دهند. از چند قرن بدينسو اين كشور با رهبري و زعامت پشتون به طور سالم اداره مي شد. كودتاي كمونيستي باعث تضعيف دولت مركزي شد و زمينه را براي اقليت ها مساعد ساخت تا مسلح شوند و با اعمال زور وارد رده هاي بالائي دولت گردند.
حال راه حل اينست كه با برنامه ي DDR آنان (اقليت ها)خلع سلاح شوند، و با برنامه ي PRR آنان از ادارات ملكي دور ساخته شوند. اما پس از سه سال كار در افغانستان دريافتم كه اين تصوير كاملاً نادرست بوده است.»15
بر هم خوردن نظام عشيره ئي در دوران جهاد حسرتي است كه تبارگرايان خواهان برگشت به آن هستند. اينكه "اين تغيير روابط تباري از اهميت بيشتري نسبت به شكست كمونيزم برخوردار است. حكايت از همين حسرت دارد. نگاه امثال آنان به عقب است نه به جلو، و الا آيا بهتر نبود به غرب به جاي ترسيم يك نظام قرون وسطائي، يك نظام امروزين و مبتني به اصل شهروندي را ترسيم مي كرد؟
چرا به اين تغيير با چنان حسرت و دلهره نگاه مي كنند؟ از قلم چنگيز پهلوان مي خوانيم:
«كودتا و جهاد عليه كودتا، نيروهاي خفته ي قومي، ديني و زباني را نيز بيدار ساخت و آنها را به شركت در نبرد سراسري عليه حكومت خلقي بر انگيخت. تاريخ افغانستان كه همواره حكايت از تسلط پشتون ها مي كرد و خصلت يك قوم را تعميم مي داد و آنرا به صورت خصلت عام و به اعتبار "افغاني" جلوه گر مي ساخت، در عمل مورد ترديد قرار گرفت. پشتونيزم همواره كوشيده بود خصلت هاي سلحشوري، جنگجوئي و خلاصه همه ي فضيلت هاي زندگي عشيره ئي را منحصر كند به قوم پشتون. بنا بر تفكر رايج در پشتونيزم اقوام ديگر فاقد توانائي هاي لازم براي اداره حكومت هستند و چنانچه جسارت چنين كاري را بيابند مي توان آنان را با بكار بستن قدرت سركوب كرد. پشتونيزم در قرن اخير نه تنها قدرت عريان را به رخ مي كشيد و با خشونت به روياروئي ديگر انديشان مي رفت، بلكه در عين حال شروع كرد به تاريخ سازي و نفي فرهنگ و تمدن مشتركي كه از قرن ها پيش در اين منطقه وجود داشته است.
ايدئولوژي چپ پوشش مناسبي بود براي پشتونيزم تا به تنهائي بتواند عرض اندام كند و ملي گرائي كاذب و افراطي خود را موجه جلوه دهد و در همان حال هر تفكر و انديشه اي را كه جلوه اي انتقادي داشته باشد به اتهام ملي گرائي ]قوم گرائي[ مرعوب سازد.
جهاد در اساس زمينه ي بود براي ابهام زدائي. در طول جهاد معلوم گشت كه رزمندگان دلير و جسور منحصر به پشتون ها نمي شده است. از اين گذشته آشكار شد كه پشتون ها در افغانستان نسبت به ديگر گروههاي قومي در اقليت هستند در حاليكه خود را اكثريت جلوه گر مي ساخته اند .» ۱۵
دو نكته را بايد به گفته ي پهلوان اضافه كرد: نخست اينكه تبار محوري يا به قول پهلوان پشتونيزم در دوره ي بعد از پيروزي مجاهدين از ايدئولوژي اسلامي همان استفاده ي ابزاري را نمود كه از ايدئولوژي چپ؛ غير پشتونها را به اتهام نا مسلمان بودن آماج حملات قرار داد و مراجعي در بيرون از افغانستان (ملا فضل الرحمن و ملا سميع الحق - رهبران جمعيت العلماي پاكستان) حتي فتواي جهاد عليه تمام رهبران جبهه ي متحد سابق را صادر كردند. در دوره ي جديد (دولت كرزي) تبارمحوران ايدئولوژي ليبراليسم و دموكراسي را به مثابهي حربه ئي در جهت كوبيدن ديگران در دست گرفته و بيش از همه به جهاد مي تازد چون آنرا مخالف تصوير سازي و تاريخ سازي خود مي بيند.
نكته ي دوم اينست كه در حال حاضر در مرزهاي شرقي و جنوبي افغانستان روياروئي ميان دو جناح تبارمحور يعني طالبان كه از حمايه ي پاكستان برخوردارند از يك طرف، و حكومت افغانستان كه از حمايه ي قواي ائتلاف بهره مي گيرد از طرف ديگر (آنها با شعار اسلام و اينها با شعار دموكراسي) جريان دارد. در واقع حكومت موجود (همان طوريكه ادعا مي شود) حمايه ي اكثريت پشتونها را (نيز) از دست داده است؛ با اين حال، لحظه ئي از دنبال كردن سياست تبار محورانه باز نمي ايستد، چون مطمئن است كه هنوز اين سياست با منافع ايالات متحده و موتلفينش در همسوئي و سازگاري قرار دارد.
كاركرد غرب در افغانستان بعد از سپتامبر 2001 را مطابق همين تصوير از زبان مترجم مقاله مي خوانيم:«صرفاً بعنوان يك نمونه ي كوچك در ميان ده ها نمونه مي توان به مقالات آقاي فردريك استار اشاره كرد. نه سال بعد از نگارش اين مقاله [زوال پشتونها ...] وقتي فردريك استار- استراتيژيست امريكائي – در كتابي با نظارت فرانسيس فوكوياما دقيقاً بر همان پيش فرض ها استدلال مي كند [اين پيش فرضها را بعداً بررسي مي كنيم] و تلاشهاي ملت سازي امريكا در افغانستان را بعنوان جزئي از استراتژي مبارزه عليه تروريزم بر مبناي سلطه ي يك قوم مي سنجد و تحسين مي كند، بر اهميت چارچوب هاي فكري مندرج در مقالاتي نظير اين مقاله بيشتر مي توان پي برد.»
در اوج اقتدار طالبان و سلطه ي آنان در پايتخت و بخش اعظم كشور، مقاله ي احدي با شرح و اضافاتي در كتابي زير نام «دوهمه سقاوي» بازنويسي شد. بدليل حمايه ي بي دريغ پاكستان از طالبان، نويسندگان مقاله و آن كتاب، اميال خود مبني بر ادغام بخشهاي پشتون نشين پاكستان به افغانستان را مسكوت گذاشتند. اما پس از دست يابي آن تيم بر قدرت سياسي افغانستان، آنرا عنوان كردند كه باعث عكس العمل پاكستان در پوشش طالبان گرديد.
رحيم وردك وزير دفاع افغانستان در اكتوبر سال 2006 م. نظر رسمي حكومت افغانستان را چنين بيان كرد:«افغانستان مرز كنوني را با پاكستان به رسميت نمي شناسد. اين پيش آمدن و عقب رفتن 30 و 40 كيلومتر نيرو هاي پاكستاني در مرز اهميتي ندارد. مرز افغانستان بسيار آنطرف هاست. و بسيار دور از اين چند كيلومتر. »۱۶ عبدالجبار ثابت دادستان كل كشور در مصاحبه ي در لندن به طور آشكار به رسميت شناختن خط ديورند را خيانت ملي خواند. ۱۷
نشريه ي «آسيا تايمز» در 29 اكتبر 2006 نوشت:«برخي مقامات افغاني صحبت از نقشه ي جديدي مي كنند كه در آن شهرهاي مهم پاكستان مثل پشاور و كويته جزو افغانستان محسوب مي شوند. مقامات پاكستاني هم اخيراً از ملاقات هاي بين حامد كرزي و خان عبدالولي خان رهبر پشتون ها مطلع شده اند كه باعث نگراني آنها شده است. ملاقات اخير حامد كرزي و ولي خان كه بر خلاف روند مذاكرات برنامه ريزي شده ي رسمي در ايالت سرحد بلوچستان انجام شده بحث داغ پشتونستان را داغتر از هميشه كرد. موضوعي كه به وضوح مورد حمايت امريكا هم است. » ۱۸
بنا بر اين، نظريه ي «افغان ملت» دو مؤلفه دارد: برتري حقوقي پشتون ها بر ساير اقوام ساكن در افغانستان، و الحاق اراضي ماوراي خط ديورند تا اتك به خاك افغانستان. ۱۹
نظريه ي برتري تباري «افغان ملت» بر سه فرضيه ي غلط بنا يافته است:
فرضيه ي اول:«دولت افغان توسط پشتونها تشكيل شد و افغانستان تنها دولت پشتوني در جهان است و اقليت ها بايد هويت پشتوني دولت افغان را بپذيرند.»
نويسنده اين تصور را به خواننده ي مقاله القا مي كند كه سرزميني كه احمد شاه ابدالي در آن موفق به تاسيس كشور مستقلي گرديد، قبلاً خالي از سكنه بوده است و افغانان آنرا از نو كشف كرده اند. در ذهن نويسنده، مُدل ايالات متحده ي امريكا، استراليا و يا زيلاند نو تصوير شده كه قبل از ورود سفيد پوستان اروپائي به آن سرزمين ها، يا عمدتاً خالي از سكنه بوده و يا اقوام وحشي سرخ پوست، بدون مدنيت و دولت در آنجا مي زيستند و اين اروپائي هاي مهاجر يا دقيقتر بگوييم اروپايي هاي مهاجم بودند كه آن سرزمين را كشف نمودند و در آنجا به تأسيس دولت و ايجاد مدنيت پرداختند.
با آنكه در باطل بودن اين فرضيه هيچ ابهامي وجود ندارد، اما نكاتي از باب ايضاح بيشتر آورده مي شود:
نكته ي اول اينكه دولت احمد شاه ابدالي در قلمرو وسيعي استقرار يافت (از دهلي تا مشهد) كه اندكي پيشتر از احمد شاه، توسط ولينعمت او يعني نادر افشار فتح گرديده بود. از نظر تركيب قومي، اين قلمرو نا متجانس بود (چنانچه همين اكنون نيز هست) و از اين حقيقت كه احمد شاهِ پشتون فاتحِ دومِ آن و تشكيل دهنده ي دولت مستقل در آن بود، به هيچ وجه نبايد نتيجه گرفت كه اقدام احمد شاه به معناي تسجيل حاكميت قومي پشتون بر اين سرزمين مي باشد. كما اينكه فتوحات نادر را نميتوان تثبيت حاكميت تركمن تلقي كرد و قس عليهذا.
از نظر تاريخي شايسته است جهانگشائي و فتوحات احمد شاه را به ادامه ي فتوحات و جهانگشائي هاي سلسله هاي پيش از او- از صفاريان تا افشاريه- و آخرين آنها بدانيم. قلمرو ايالات شرقي خلافت اسلامي، عرصه ي جولان جهانگشاياني چون يعقوب ليث صفاري، اسمعيل ساماني و اخلافش، الپتگين (به قول لورل كورنا بنياد گذار اولين حكومت اسلامي در منطقه) و محمود، شهاب الدين و مملوكيه، طغرل و بازماندگانش، سلطان علاءالدين خوارزمشاه و فرزندش، چنگيز و دودمان مغول، تيمور و تيموريان و بالاخره نادر و احمد شاه بوده است. طوريكه مي دانيم هر يك از اين جهانگشايان، گوشه اي از قلمرو مذكور را مركز قرار داده به نواحي ديگر تاخته است؛ علاوه بر اين هر يك از اين سلسله ها، به قومي و لابد به زباني تعلق داشته است كه عمدتاً تاجيكها و تركها بودند و فقط آخرين آنان افغان بوده است. در حاليكه اين قلمرو همچنان بجاي خود ثابت و باقي بوده، چه دليلي مي تواند وجود داشته باشد كه آغاز تاريخ اين قلمرو را از ظهور صفاري، يا ساماني يا غوري يا غزنوي نگيريم؟ چه دليلي وجود دارد كه تاجيكها ادعا نكنند كه بنيان گذار حكومت ملي در خراسان شرقي طاهر فوشنجي است، پس هويت دولت افغانستان فعلي – كه در محدوده ي خراسان شرقي شكل گرفته – بايد تاجيكي باشد؟ چرا تركها ادعا نكنند كه غزنويان موسس حقيقي حاكميت در اين قلمرو اند، پس هويت دولت و كشور بايد تركي باشد؟ همين طور چرا ايماقها و هزاره ها ادعا نكنند كه روزگاري اين قلمرو تا دهلي توسط همتباران آنها اداره مي شد و اسلام توسط آنان بر هندوستان ترويج شد، پس هويت كشور بايد ايماقي – هزارگي باشد؟
حقيقت اينست كه حوادث مذكور در مقاطعي از تاريخ بوقوع پيوسته كه زمينه ي جغرافيائي و بستر زمان اجازه ي بروز آنها را مي داد؛ هنوز مرزهاي جغرافياي سياسي مشخص نبود، هنوز دولت به مفهوم امروزي آن يعني «دولت – ملت» تشكل نيافته بود، هنوز تب ناسيوناليسم حاد نشده بود و در يك كلام مقوله ي «الملك لمن غلبه» حكمراني مي كرد.
اينكه احمد شاه، بيش از ساير اقوام به افغانها توجه داشت، يك امر طبيعي است؛ ديگرانِ قبل از او نيز به اقوام خود بيشتر اعتماد داشتند، و نبايد اينرا دليل تبارگرائي احمد شاه بدانيم. تبارگرائي با شروع سلسله ي باركزائي و موازي با ورود استعمار در منطقه رشد ميكند و در عهد نادرخان به اوجش مي رسد.

نكته ي دوم اينكه هيچ سندي وجود ندارد كه احمد شاه نام اين قلمرو را افغانستان گذاشته باشد؛ به شهادت تاريخ، طايفه ي افغانها در اطراف كوههاي سليمان مي زيستند، در دوره ي اسلامي ظاهراً حدود العالم من المشرق الي المغرب نخستين كتابي است كه از قومي بنام افغان نام مي برد و محل زندگي آنان را در ضمن برشمردن شهرهاي هندوستان در شهر «سول» معين مي سازد.۲۰ بعد از حدودالعالم تاريخ يميني و ترجمه ي آن ضمن محاربات محمود از افغانان و محل سكونت آنان در اطراف كوههاي سليمان در هند نام مي برد. بيروني در كتاب «تحقيق ماللهند» نوشته است:«قبايل افغان در كوههاي غرب هندوستان به سر مي بردند و تا به حدود رودخانه ي سند مي رسند. » ۲۱
كوههاي سليمان در محل سول به دو شاخه ي شرقي و غربي تقسيم مي شود. سول شاخه ي غربي آن است كه در زمان حاضر قبيله ي وزير در آنجا سكونت دارند.
در مورد منشاء قبايل افغان پروفيسور «مورگنسترن» مي گويد كه «پكتوكي» (اولين بار توسط هرودت شناخته شد) يكي از يازده قبيله ي آريائي بود كه از جنوب دشتهاي آسياي ميانه حركت كرده، سلسله ي هندوكش را عبور و در دامنه هاي كوههاي سليمان جاگزين شدند.
با گذشت زمان به اثر زاد و ولد- اندك اندك- به اطراف پراگنده شدند. سيفي هروي صاحب تاريخنامه ي هرات (قرن هشتم هجري)، سرزمين ميان سرحد قندهار فعلي تا رود سند را افغانستان مي خواند.۲۲ مناطق شمال كوه سليمان شامل نواحي اطراف پشاور در اين نامگذاري شامل نيست، زيرا افغانها در اواسط قرن پانزدهم به اين مناطق دست يافته اند. نظر به تعريفي كه حدودالعالم از خراسان شرقي دارد، پشاور و توابع آن در اين حدود شامل است:«ناحيتي ست كه شرق وي هندوستان است. و جنوب وي بيابان سند است و بيابان كرمان و شمالي وي حدود غرجستان و گوزگانان و تخارستان .۲۳» نام گذاري افغانستان در تاريخنامه ي هرات رسمي نبوده، چون در كتب تاريخ و جغرافياي عصر مغولهاي هند، كه به تفصيل قلمرو امپراطوري گوركاني را بيان كرده اند (از جمله در آئين اكبري) چنين نامگذاري ديده نمي شود؛ محمد قاسم فرشته در كتاب خود بنام تاريخ فرشته نام افغانستان را از زبان مردم كابل و خلج، به جاي كوهستان، كه همانا محل زيست افغانان در كوههاي سليمان باشد، به كار گرفته است. ۲۴
در نظام اداري امپراطوري گوركاني، قلمرو زير سلطه ي آنان در غرب رود سند، شامل دو ايالت (صوبه) كابل و قندهار مي شد. كابل در بر گيرنده ي تمام اراضي آبريز درياي كابل (شامل ولايات كنوني پنجشير، كاپيسا، پروان، كابل خاص، ميدان وردك، لوگر، لغمان، نورستان، كنر، ننگرهار، پيشاور، چترال و سوات) و مناطق شمال شرق كوههاي سليمان مي شد. باميان و غزني نيز از مضافات صوبه ي كابل به شمار مي رفت.
قندهار شامل آبريز درياي هلمند (در بر گيرنده ي ولايات هلمند، قندهار، دايكندي، ارزگان و زابل) و مناطق جنوب غرب كوههاي سليمان تا سواحل بحر هند مي گرديد. غزني يا غزنين در منابع اين دوره، نوار وسط قندهار و كابل تا مصب درياي توچي به رود سند كه به دامان مسما است گفته مي شود.
بنا بر اين وقتي در منابع تاريخي گفته مي شود كه طوايف افغان در قندهار، كابل يا غزني زندگي مي كردند بايد توجه داشت كه مقصد آن نواحي دور دست اين ولايات است كه اكنون در خاك پاكستان موقعيت دارد.
فقط در اوايل قرن نزدهم است (1801) كه براي اولين بار در يك مقاوله ميان ايران قاجاري و هند بريتانوي نام افغانستان – با توسع معنا- به سرزميني وسيع تر از آنچه سيفي گفته بود، و كوچكتر از فتوحات احمد شاه ابدالي ، اطلاق گرديد. اما در مقاوله ي سه جانبه ميان هند بريتانوي، شاه شجاع و رنجيت سنگهـ ، حدود شرقي اين نامگذاري به آنجاهايي كشيده شد كه بعد از مرگ رنجيت سنگهـ ، انگليس آنرا مرز ميان قبايل آزاد و مناطق اداري مي دانست. در معاهده ي ميان انگليس و يعقوب خان، اين مرز غربي تر شد؛ و معاهده ي ديورند، در موقعيت فعلي ميان پاكستان و افغانستان، آنرا تثبيت و معاهده هاي راولپندي و كابل (1919 و 1921 ميان شاه امان الله و انگليس) آنرا نهايي ساخت. در حقيقت استقلال افغانستان، پايان آن پروسه ي طولاني است كه به «بازي بزرگ» مسما گرديده و نتيجه ي آن تشكيل كشور مستقل افغانستان – منطقه ي حايل «Buffer State- 1873» ميان دو قدرت بزرگ روس و انگليس- است . بنا بر اين، اين منطقه را نه احمد شاه ابدالي افغانستان نام نهاده، و نه همه پرسي يا رفراندمي در اين خصوص به عمل آمده بود.
آيا اين حقايق با آن ادعا در تضاد نيست؟ آيا نميتوان ادعا كرد كه بدنه ي اصلي افغانستان تاريخي در خارج از كشوري كه امروز بنام افغانستان خوانده مي شود، موقعيت دارد؟ اين نكته را سه حقيقت تاريخي ثابت مي كند:
يك- خاستگاه قوم افغان يعني اطراف كوههاي سليمان، در قلمرو پاكستان امروزي موقعيت دارد ؛ 26و 27

دو- نام افغانستان به معناي سرزمين افغانها، براي اولين بار به منطقه ي اطلاق گرديد كه فعلاً در خاك پاكستان قرار دارد؛
سه- از نظر كمّي، نفوس افغانهاي مقيم پاكستان سه برابر افغانهاي مقيم افغانستان است؛28
به همين دلايل است كه اولاٌ نصير الله بابر كه در دهه ي هفتاد ميلادي استان دار ولايت سرحد بود، ادعا كرد كه «دُهلي را كه داوود خان مي نوازد، ما بهتر از او مي توانيم بنوازيم» (اشاره به سرود دا پشتونستان زمونژ كه ساليان متمادي از طريق راديوي افغانستان پخش مي شد). ثانياً مجلس ولايتي سرحد، اخيراً پيشنهادي به دولت فدرال سپرد كه در آن تغيير نام ولايت سرحد به ولايت افغانيه تقاضا گرديده است.پيشنهاد كنندگان، منطق طرح خود را به اين حقيقت تاريخي متكي ساخته اند كه در سال1930 كه چودري رحمت علي خان، نام پاكستان را به كشور موعود اسلامي پيشنهاد كرد، آنرا از حروف اول پ (پنجاب)، الف (افغانستان)، ك (كشمير)، س (سند) و تان (از بلوچستان) اخذ نموده بود. بنابرين نام افغانيه به جاي ايالت سرحد (كه نام گذاري كاملاً سياسي – نظامي بوده) پيش از اين وجود داشته است.28
ادعاي بابر را پيش از او، «منظور قادر» وزير خارجه ي وقت پاكستان در مذاكره با سردار محمد نعيم وزير خارجه ي افغانستان در حكومت محمد داوود – از هواخواهان پروپاقرص داعيه ي پشتونستان – اين طور مطرح كرده بود:«خواست مردم پشتون در دو طرف خط بايد معلوم شود كه آيا جملگي مايلند در افغانستان زندگي كنند و يا اينكه پاكستان را برمي گزينند؟ از آن جائيكه سكنه ي پشتون پاكستان طي يك همه پرسي پاكستان را برگزيده اند، بنا بر اين بايد به روش مشابه از پشتون هاي افغانستان سوال كرد. در هر صورت رأي آنها بر له پاكستان خواهد بود، اگر غير از اين باشد، موضوع مي تواند مورد بررسي بيشتري قرار گيرد...» به دنبال آن منظور قادر پيشنهاد خود را به طور علني در هفتم مارس (1960) تكرار كرد:«از آنجائيكه دوسوم پشتون ها در پاكستان مأوا دارند و فقط يك سوم در افغانستان به سر مي برند، براي اقليت معقول تر خواهد بود تا به اكثريت ملحق شود. » 29
نكته ي سوم اينكه در كتاب «تاريخ احمد شاهي» كه توسط محمود الحسيني منشي احمد شاه ابدالي- طي بيست و پنجسال حكومت او در سفرو حضر- نوشته شده است، نه تنها اسمي از افغانستان برده نشده بلكه احمد شاه را پادشاه خراسان مي خواند. روشن ترين سند در اين نكته كه در حيات خود احمد شاه، قلمرو حاكميتش خراسان خوانده مي شد – علاوه بر مندرجات كتاب تاريخ احمدشاهي – قول صابر شاه كابلي به نقل از كتاب «عبرت نامه» (تأليف علي الدين) است:«شهنواز خان (حكمران لاهور) از صابر شاه سوال كرد: برادرم احمد شاه چه حال دارد؟ صابر شاه در جواب گفت: گستاخي مكن، او پادشاه ولايت خراسان است و تو فقط صوبه دار پادشاه هندوستان.» 30 جغرافياي سياسي افغانستان فعلي بطور كامل در حدود خراسان شرقي واقع گرديده؛ بيجا نبوده كه شاهان سدوزائي و باركزائي تا محمد افضل خان خود را شاه خراسان مي خواندند.
نكته ي چهارم اينكه به شهادت تاريخ، افغانها آخرين دسته ي مهاجرين كتلوي قومي به خراسان هستند.
جريان جابجائي قبايل افغان را در بخش هاي مختلف خراسان، به طور اختصار از نظر مي گذرانيم:
متون فارسي دوره ي اول اسلامي حضور آنان را فقط در حاشيه ي شرقي افغانستان فعلي گزارش داده اند. به گفته ي تاريخنامه هرات تا آغاز دهه ي سوم قرن هشتم (723هـ ق) افغان ها از ساحه ي افغانستان تاريخي به جانب خراسان يعني افغانستان كنوني گسترش نيافته بودند. 31 سيف هروي از محلات، قلاع و شهر هاي ذيل در محدوده ي افغانستان تاريخي نام مي برد: مستنگ، كهيرا، دوكي، ساجي، تيري يا تيراه، خاسك، جاول، ]درابن[ محل اقامت قومي «سورنا» ]سرواني يا سترياني[، كنكان و نهران (در هفتاد فرسخي جنوب دوكي،] قاضي گهار- واقع در غرب كوههاي سليمان مهتر يا كوه سياه تشكيل كننده ي ديوار غربي وادي رود سند[، به نقل از ريسنر، ص 116).
در مجموع گسترش و تغيير شكل زندگي افغانها، با حوادث هجوم مغول و تيمور در ارتباط است؛ هرچند مغول ها موفق به تسخير هندوستان نشدند، اما جناح راست ساحل رود سند و پنجاب غربي در تصرف آنها در آمد. آنان به مصروفيت هاي بزرگ جنگي با هند كشانيده شدند؛ اين مناطق در طول قرن سيزدهم تا نيمه ي قرن چهاردهم به ميدان نبرد هاي طولاني و مداومي ميان فرمان روايان مغول و سلاطين دهلي مبدل گشته بود. 32 به اثر اين تهاجمها بنياد تمدن زراعتي دچار ضعف و ناتواني گرديد و ديگر نتوانست آبادي شهرها، رونق اقتصاد و تجارت را مثل سابق تأمين كند. زمينهاي بلا استفاده را قبايل پشتون كه مالدار و خانه بدوش بودند، يا با اجازه يا بدون اجازه از صاحبان شان كه عمدتاً تاجيكان بودند تصاحب نمودند. ريسنر مي نويسد:«زمين هاي هموار تخليه شده در قرون 13-17 كه اهالي بومي يعني تاجيكان آنرا در دامنه هاي شمال غربي كوههاي سليمان و اقوام مختلف هندي در قسمت جنوب شرقي همين جبال كاملاً يا قسماً ترك نمودند، به تدريج توسط افاغنه اشغال شدند.33 اولين بار به اجازه ي شاهرخ مرزا در اطراف قندهار ساكن شدند. 34
عامل عمده ي ديگر در گسترش و نفوذ طوايف افغان در قلمرو خراسان شرقي، جنگ هاي دراز مدت تيموريان هند با صفوي هاي ايران بر سر تملك قندهار بود. ابتدا تيموريان از افراد جنگجوي اجير افغان در اين جنگها استفاده كردند و تعداد زيادي از خانواده هاي قبيله ي ابدالي با استفاده از اين موقعيت در اطراف قندهار جاگزين شدند. اما از آنجائيكه قندهار تا مركز سلطنت يعني دهلي فاصله ي زياد داشت، قندهار اكثراً در دست صفوي ها مي بود؛ از اينرو طوايف افغان متمايل به صفوي ها شدند با استفاده از اقتدار آنان به غصب اراضي مالكان اصلي دست زدند.
شهر پشاور تا سده ي شانزدهم شهر فارسي گوي بود. در «تواريخ حافظ رحمت خاني» (از رهبران روهيله كه ساكن ملتان بودند) تأليف پير معظم شاه كه از روي نسخه ي قديمتري به نام «تواريخ افغانيه» كه در دو زبان فارسي دري و پشتو در هم آميخته در سال 1766م تأليف شده است مي نويسد:
«يوسف زائي ها در اول به نشكي، و غوريا بخيل ها خصوصاً عشيره ي خليل در ترنگ و ... سكونت داشتند. پس از آنكه ميرزا الغ بيگ در كابل هفتصد نفر از ملكان آنها را در خيانت به قتل رسانيد، آنها به سوي پشاور و كوهات كوچيدند. ملك احمد رئيس ايشان از دلازكهاي ساكن آن محال خواهش كرد كه به ايشان جا بدهد، دلازك ها «دو آبه» را به او دادند. چون زمين بيشتر خواستند، جواب دادند كه «اشنتغر» 35 (به تحرير كاتب هَشت نِگر) هم مربوط دو آبه است، اما در دست شلماني ها مي باشد، اگر مي توانيد بگيريد. شلماني ها در اصل از قوم دهگان بودند. گويند اشتنغر بالا تا بيگاري حصه ي بلوله، شرخاني، مهوراي و تمام سوات و بنير ملكِ سلطان بكهل بود و هر جا كه دهقان سواتي زندگي مي كرد، رعيت و مالگزار او بودند. يوسف زائي ها مناطق مذكور را از دهقانها گرفتند و رئيس دهقانها نزد كفار پناه برد.» 36 به همين دليل است كه حتا در اوايل قرن نزدهم، اجزاي تشكيل دهنده ي قبيله ي يوسفزائي مشخص بود؛ الفنستن در گزارش خود چنين مي نويسد:«در بين يوسفزائي ها تعداد فقيران يا همسايگان، نسبت به تعداد پشتونها بيشتر است. اينان مركب اند از سواتي ها كه پيش از آمدن پشتونها در آنجا سكونت داشتند، ديگانان،هندكي ها، كشميري ها، هندوها و حتا اعضاي ساير قبايل پشتون.» 37 طائفه ي دلازك يا به تحرير كاتب هزاره «دلازاك» از باشنده هاي اصيل پشاور اند كه به اصل «گرراني» بر مي گردد. پدر آنان در تربيه ي عبدالله اورمري بوده و «در كتاب كهنه ي پشتو رقم كرده اند كه گرران در كودكي از قشلاقي به دست آمده، و اولادش كه خلق كثير و جمع غفير و به افغان از راه جعل نسب دخيل و شهير آمده اند... عبارتند از: كودي، ككي، دلازاك، اروكزائي، منگل، توري، وهني، وردك.» 38
فرقه ي «شلماني» كه به نام اقامتگاه اوليه ي خود «شلمان» - كناره ي رود كُرَم – به اين نام خوانده مي شوند، اكنون در موضع آله دند، علاقه ي سوات مقيم و مغلوب يوسف زائي اند. 39
افضل خان ختك (نواسه ي خوشحال خان) در كتاب خود به نام «تاريخ مرصع» از مهاجرت قبايل از كوه هاي سليمان به قندهار (در عصر شاهرخ و الغ بيگ) و از آنجا به كابل و پشاور (به تفصيلي كه بيان شد) و جانشين شدن شان در آنجا ها بحث مي كند. مومند ها و افريدي ها بعد تر از يوسفزائي ها (در عصر بابر) در شمال پشاور جابجا شدند.
از قرن پانزدهم به بعد قبايل پشتون در اطراف قندهار جاگزين شدند. از آن جمله غلجائيان در شمال شهر در سمت غزني و عشاير مختلف ابدالي در جنوب و غرب شهر سكونت اختيار نمودند؛ در حاليكه هر دو به وادي حاصل خيز ارغنداب نظر دوخته بودند. 40
تاريخ سلطاني جاگزين شدن ابدالي ها را در مناطق هموار قندهار مربوط به قرن پانزده مي داند و مي نويسد: ابدالي ها پس از گرفتن اين ولايت، بر سر تقسيم زمين جنجال و دعوا كردند تا اينكه عمر نام را به پيشوائي انتخاب نمودند و اختيار توزيع زمين به خانواده ها را به او تفويض نمودند.
در رقابت هاي دولت هاي صفوي و گوركاني بر سر قندهار، «ملك سدو» كلانتر شهر قندهار از قبيله ي پوپلزائي، جانب هندي ها را گرفت (سال 1622م)؛ با تسلط دوباره ي صفوي ها بر قندهار (1649م) ملك سدو و اتباعش ناگزير به هند پناه بردند و از طرف اورنگزيب در ملتان برايشان جاگير داده شد. حدود پنجاه سال بعد، دولت خان ابدالي از اخلاف ملك سدو، در قندهار به دست گرگين كشته شد و بخش اعظم ابدالي ها به ايران (صحراي كرمان) تبعيد شدند. در هنگام جنگهاي خسرو خان ( برادر زاده ي گرگين)، عبدالله خان سدوزائي – كه وي نيز از احفاد ملك سدو بود – از ملتان بازگشته و در فراه به قواي ايراني پيوست تا عليه ميرويس خان بجنگد، اما با شكست ارتش ايران از ميرويس به هرات فرار كرده در آنجا مقيم شد و رهبري ابداليان هرات را بدست گرفت؛ اندكي بعد از استقلال قندهار به دست ميرويس، هرات به دست ابداليان افتاد و اينان هواخواهان ايران را از هرات خارج نموده افغانان باديه نشين اطراف سبزوار را جانشين آنان ساختند.
در اوايل قرن شانزده، گروهي از قبائل افغان شامل يوسفزائي، مندوزائي و غيره به دنبال مبارزات طولاني و شديد با اقوام و قبائل ديگر قسمت شمال شرقي منطقه ي سفلاي رود كابل را تا محل پيوستن اين رود به رود سند و نيز ولايت كوهستاني سوات را اشغال كردند. وزيرستان در قرن شانزده توسط وزيري ها اشغال شد و در اوائل قرن هفده «وزيري نرخ» كه مجموعه ي قوانين عرفي بوده و يكي از احكام آن ترتيب تقسيم اراضي اشغال شده در بين شعب و اعضاي جداگانه ي قبيله را مقرر مي داشت، تدوين شد. قبائل افغان ساكن ديره جات (قسمت جنوبي بنو) شامل گنده پور، خروتها، اشترانه، بابريها و مياخيل ها كه جمعاً از قبيله ي لوخاني هستند به ترتيب در قرن هفده، قرن شانزده و قرن نزده وارد اين سرزمين شدند. 41
قبيله ي بنوچي در اواخر قرن چهارده و يا اوائل قرن پانزده از كوههاي سليمان به غرب حركت كرده و قسمتي از جلگه ي بنو واقع در بين رودهاي توچي و كرم را اشغال كرد. مروتها كه نيز به قبيله ي لوخاني تعلق دارند، در اواسط قرن شانزده در زمان سلطنت جلاالدين اكبر، قبيله ي نيازي را كه قبل از آنان در بنو مستقر بودند، بيرون راندند و قسمت بي آب بنو را متصرف شدند. در مجموع مروت ها، بنوچي ها و عيسي خيل در ناحيه ي بنو، گندپورها، دولت خيل، اشتران، بابريها و غيره طي قرون چهارده الي هفده در ناحيه ي دمن جاگزين شدند. 42
مينورسكي در تثبيت موقعيت«سول» حدودالعالم، اول از قول بيروني (قرن يازدهم ميلادي) در كتاب قانون مسعودي آورده است كه در جاده ي گرديز تا ملتان، پس از گرديز فرمل يا پرمل واقع است؛ اين ناحيه بنام مردم تاجيك كه در آن زندگي مي كنند شهرت يافته است و در كنار جاده ي كه از غزنين به بنو يعني منطقه ي سند مي رود، واقع شده است. سپس از قول بابر در بابرنامه(قرن شانزدهم ميلادي) مي آورد كه مناطق فرمل، نگهر(به تحرير بابر «نغر»)، بنو و سرزمين افغانان در جنوب كابل واقع اند. بنو در كنار شاخه ي راست رود كُرَم- كه توچي خوانده مي شود- واقع است؛ در قسمت علياي دشت توچي، ارغون قرار دارد كه مركز ناحيه ي فرمل است. نام ارغون را در اين ناحيه مقدسي در احسن التقاسيم آورده است. 43
ارغون نام تركي است كه وجود آن نشانه ي آشكار حضور تركان در كنار تاجيكان در ماوراي سرحدات كنوني افغانستان در آن زمان است. علاوتاً توچي محلي است كه دو سنگ نوشته به زبان باختري، از عهد شاهان يفتلي در آنجا يافت شده است. زبان باختري همان زباني است كه مرحوم علامه حبيبي آنرا مادر زبان دري مي خواند؛ با كشف كتيبه ي رباطك- كه از عهد كنيشكا است- نام اين زبان آريائي شده است.
پس بنا به قول بابر، تا قرن شانزدهم نيز طوايف افغان در مناطق جنوب شرق مستولي نبوده اند، چون سرزمين آنان به طور مجزا از نواحي تاجيك نشين، فرملي نشين و ترك نشين معرفي شده است.
راورتي ننگرهار را به حيث يكي از شش ناحيه يا سرزميني كه تاجيك ها در شمال سفيد كوه زيست مي كنند ترسيم نموده و مي گويد كه در نه دره ي ننگرهار 15 هزار خانواده ي تاجيك زندگي دارند و شغل شان زمين داري است. در آنجا ها تاجيك ها و جمعيت قليلي از افغانها بود و باش دارند.44
فيض محمد كاتب در معرفي فرقه ي تركلاني از طوايف افغان مقيم باجاور ]باجور[ مي نويسد:«... و علاوه از فرقه ي تركلاني كه در نفس آن مقيم اند، در بطن كوه و شمال آن از قوم كافر سياه پوش جديد الاسلام مقام دارند. و پنج هزار نفر قوم صافي و سي و هفت هزار و پنجصد نفر از قوم تاجيك و پنج هزار نفر از قوم شنوار و مجموع چهل و هفت هزار و پنجصد نفر در هر دو كنار نهر باجاور مقام و مقر دارند و در اطاعت انگليس روز افتراق قومي به سر مي برند . 45» به همين ترتيب وي فرقه ي بنوچي يا بانوزائي را كه از افاغنه ي گراني است و شامل چند قبيله (پُك، غرض زائي، منداخيل و هسيبك) بوده كه با فرقه هاي مروت، عيسي خيل، تاجيك و وزيري جمعاً 295372 نفر نفوس را در دو كنار رود توچي تشكيل مي دهند، نام ميبرد. بنا بر اين ديده مي شود كه حدود چهارصد سال بعد از بابر هم تركيب قومي نفوس ولايات ماوراي سرحد افغانستان كنوني تغيير نيافته است.
جاگزيني طوايف افغان در شمال افغانستان تاريخ جديد دارد و عمدتاً پس از پادشاهي نادر خان – زير عنوان ناقل – صورت گرفته، در حاليكه تركها قبل از اسلام – در عصر امپراطوري خاقاني ترك اواسط قرن ششم ميلادي – وارد سرزمين كنوني افغانستان شدند. 46 كهن ترين قوم ساكن در افغانستان براهوئي است كه بقيه السيف اقوام غير آريائي ساكن در فلات ايران و سرزمين هند به نام دراويدي مي باشد كه با هجوم آريائي ها به شرق رانده شدند. امروزه بدنه ي اصلي آن اقوام كه اصطلاحاً «آسياتيك» خوانده مي شوند، در جنوب هند مسكون اند كه عمده ترين آنها «تاميل» مي باشد. پس از براهوئي ها نورستاني ها و پشه ئي ها قدامت تاريخي دارند. سواتيها در كنار تاجيك ها، گينگكيها و نورستاني ها از باشندگان اصلي افغانستان كنوني حساب شده اند. 47
اما همان طوري كه در آغاز اشاره كرديم، تقدم و تأخر زمان اسكان در سرزمين افغانستان كنوني، نه براي كسي امتياز شمرده مي شود، و نه كسي را از حق شهروندي محروم مي تواند بسازد.
بنا برين، كوشش نويسنده ي مقاله ي زوال پشتونها... براي اثبات اين امر كه اولاً احمد شاه ابدالي داعيه ي تسجيل حاكميت قومي را داشته، ثانياً نام افغانستان را او به سرزميني كه هم اكنون افغانستان خوانده مي شود گذاشته است، ثالثاً اين سرزمين قبل از آن، فاقد حاكميت، سكنه و مدنيت بوده، كاملاً نادرست است، اين ادعا از نظر تاريخي دليلي براي حقانيت برتري تباري پشتونها ايجاد نمي كند.
فرضيه ي دوم:
«پشتونها معتقد اند كه آنها اكثريت را در افغانستان تشكيل مي دهند.»
اين فرضيه بر ارقام من در آوردي بنا يافته كه همواره بطور رسمي از جانب حاكمان تبار گراي افغانستان به خورد مطبوعات داده شده است؛ چندانكه اين ارقام در بايگاني بسياري از كشورها- منحيث واقعيتهاي موجود افغانستان- درج گرديده و از همين منظر به تركيب قومي افغانستان نگاه مي شود. به عنوان مثال در يك آمار رسمي مربوط سالهاي 1946 و1947، از يازده ميليون جمعيت افغانستان، دوميليون كوچي قلمداد شده است. اين آمار را ريسنر از سالنامه ي كابل چاپ همين سالها نقل مي كند. همچنين لورل كورنا در2002 همان آمار را درست مي داند و مي نويسد:«تقريباً يك هفتم جمعيت افغانستان به شيوه ي چادر نشيني زندگي مي كنند.» 48 ارقام مربوط به نفوس پشتونها بسيار متحول و مختلف است: از %70 (پرويز مشرف) تا %25 (فيض محمد كاتب). تا حال هيچ صاحب ادعائي رقم قرين به حقيقت را ارائه نكرده است. نبود احصائيه ي دقيق بهانه ي در دست تبارگرايان براي بلند نشان دادن كميت نفوس پشتونها بوده است. كميت نفوس پشتونها را سليمان لايق %60، 49 پرويز مشرف %70 ۵۰، دوست محمد دوست%62 ۵۱، احدي %50 – %55 ، غبار شش ميليون از چهارده ميليون، لورل كورنا %38 (طبق منابع ديگر حدود %50 ۵۲) تمام نفوس افغانستان وانمود مي كنند. با آنكه احصائيه ي دقيق و قابل اعتمادي ارائه نشده است، مع الوصف سايتCIA به استناد از كار بيست و چند ساله ي NGO هاي متعدد، ارقام ذيل را ارائه مي كند: پشتونها %34، تاجيكها %26،ايماقها%6، بياتها، قزلباشها و افشارها و پاميري ها %3، هزاره ها %15، ازبكها و تركمنها و قرغزها %11، بقيه اقوام%5 (شامل بلوچ ها، نورستاني ها، پشه اي ها، براهوئي ها، فرمولي ها، اورمري ها، ونيسي ها، جت ها، جوگي ها، عرب ها و هندوها...). اخيراً CIA كتابي زير عنوان «حقايق جهان» منتشر ساخته (گويا اين كتاب هر سال با تجديد نظر چاپ مي شود) و در آن ارقام ذيل را در مورد تركيب اقوام افغانستان منعكس ساخته است: پشتون%42 ، تاجيك %27 ، ايماق%4 ، تركمن%3 ، بلوچ %2 ، هزاره %9 ، ازبك %9 . از لحاظ زباني %50 به زبان فارسي دري و %35 به زبان پشتو تكلم مي شود. 53 البته با توجه به علايق ايالات متحده با حلقه هاي معيني در حاكميت موجود افغانستان، اين ارقام خالي از مسامحه و دستكاري نبايد باشند. 54 با اينحال، ارقام اخير تفاوت بين انتساب به اقوام را از يك طرف، و تداول زبان را از طرف ديگر نشان مي دهد. مثلاً %7 كساني كه منتسب به پشتون اند، عملاً به آن زبان سخن نميگويند. در اين رابطه جا دارد ياد آوري نمائيم كه خانواده ي سلطنتي افغانستان از همان دسته ئي بودند كه علي رغم تعصب به پشتوگرائي با زبان پشتو آشنائي نداشتند:«... ]جنرال[ ايوب ]رئيس جمهور سابق پاكستان[ براي آنكه نعيم ]برادر داوود خان و وزير خارجه ي او در دوره ي صدارتش[ را تحقير نموده باشد با كمال تكبر به پشتو صحبت مي كرد. زيرا وي مي دانست كه نعيم به پشتو آشنائي ندارد و خود را در آن راحت احساس نمي كند.. » 55
كميسيون مستقل تدوير لويه جرگه ي اضطراري، نمايندگان غير پشتون را بيش از دو ثلث تثبيت كرده بود. بگذريم از اين واقعيت كه احصائيه ي تخميني كه قبل از انتخابات پارلماني اخير به عمل آمد، نفوس پشتونها ي ساكن در كشور را (منهاي پشتونهاي مهاجر در پاكستان) %28 بر آورد كرده بود كه با مظاهره ي حزب افغان ملت در جلال آباد، مسكوت گذاشته شد. 56 با اينحال رئيس جمهور كرزي رقم %47 پشتون را بر تناسب نمايندگان شوراي ملي حتي بر ولاياتي چون كابل 57 و كاپيسا تطبيق نمود. گفته مي شود كه همين اكنون دفتر يوناما با فورم هائي كار مي كند كه پشتون ها را در ولايات كابل، هرات و بلخ اكثريت وانمود مي سازد . 58
روان فرهادي، زبان شناس و محقق اجتماعي مشهور معتقد است كه «افغانستان كشور اقليتهاست، در اين كشور هيچ قومي بيشتر از ثلث نفوس را تشكيل نميدهد. ۵۹» بايد اين حقيقت را به گفته ي فرهادي اضافه كرد كه «و اما در افغانستان اكثريت زباني وجود دارد، زبان مادري نزديك به %57 مردم افغانستان فارسي دري است.» زبان مادري ايماقها، اكثر عربها، بياتها، قزلباشها، افشارها، اكثر اورمري ها (برَكي ها و ونيسي ها، فرملي ها، هزاره ها، تاجيكها، دهگانها و جوگي ها فارسي دري است. علاوه بر اين، زبان بين الاقوامي ميان تقريباً تمامي اقوام ساكن در افغانستان فارسي دري است. اين رقم شامل آناني نيز مي شود كه به دلايل انتقال مسكن، ازدواج با تبار غير خودي، و عمدتاً توجه به شهر نشيني، زبان فارسي دري جاگزين زبان مادري شان شده است. مراكز شهر هاي بزرگ افغانستان به حكم قانون زبان يعني گرايش به زباني كه زمينه ي بيشتر افهام و تفاهم به آن ممكن باشد، به فارسي گوئي تمايل دارند. نظريات توأم با تساهل، ارقام بالاتر را نشان مي دهد:«... و متذكر بايد شد كه در افغانستان بيش از %90 مردم با زبان آهنگين دري سخن مي گويند. قطع نظر از اينكه در خانه هايشان به زبانهاي ديگر تكلم مي كنند و استماع مي نمايند و در تبادلات مكتوب ها و قباله ها و غيره مسائل حياتي و حتا در نيت هاي نماز و روزه از لغت فارسي استفاده مي گردد؛ و اين دليل عمده ايست كه بايد فارسي را زبان چندين مليتي به شمار آورد .» 60
گفتيم كه تا كنون احصائيه ي دقيقي از نفوس افغانستان و تناسب كمي نفوس اقوام و طوايف وجود ندارد؛ ظاهراً فيض محمد كاتب مبناي دقيقي از تناسب نفوس اقوام به دست مي دهد كه ميتواند اساس استواري براي سنجش ادعا هاي متضاد باشد. او مي نويسد:«افغان مقيم افغانستان كه طبل انانيت به نام افغانيت و دولت مستقل افغانستان نواخته و خود را مشهود انظار و مشهور آفاق و اقطار ساخته، افزون از سه صد هزار خانه قراريكه رقم شده آمد ]نفوس خانه وار هر قبيله را جداگانه ذكر كرده است[ درين مملكت تمكن و قرار ندارند. باقي تاجيك و ازبك و هزاره و جديد الاسلام و اقوام مختلف اند. و افغان اضافه از اين سه صدهزار هرچه هست، مقيم خاك مستعمره ي انگليس و تابع امر و فرمان اويند و يكي از حالت ديگري و موطن و مسكن و فرقه اش علم ندارد و نمي داند كه كجاست. 61 و اقوام مختلفه ي مقيمه ي اين مملكت را كه تابع حكومت افغان و قرب پنج ميليون و چهارصد هزار تخميناً در شمار اند... 62» كاتب در مورد نفوس تاجيك ها در آنزمان مي نويسد:«و تمامت تاجيك مقيم افغانستان هژده لك و هفتاد و پنج هزار نفس و قرب ثلث كل نفوس موطنه ي افغانستان اند .» 63
در مورد انساب و ارقامي كه كاتب در باره ي «فِرَق و طوايف هزاره» مي آورد تأمل لازم است، او مي نويسد:«اين قوم كه از فِرَق هاي مغول و تاتار اند و در افغانستان توطن و قرار دارند؛ فعلاً چه در موطن و مقام خود و چه در شهر و ولايات و بين ديگر قبايل و ايلات افغان و تاجيك و اوزبك، از جور و ستم حكومت و نهب و غارت افغانان باديه نشين ييلاق گزين و افزون ستاني و بيرحمي اربابان و كدخدايان و سركردگان قومي، ترك منزل و مسكن نموده، روز ذلت و مغلوبيت به همسايگي به سر مي برند، ششصد و پنجاه هزار خانه و دوميليون و دويست و پنجاه هزار نفر و همه شيعه ي اماميه ي اثنا عشريه، ... به جز قليلي از هزاره ي شيخ علي و هزاره ي بهسود كه اسماعيليه و مريد و پيرو آقا خان محلاتي مقيم بمبئي و معروف به غالي اند ،64 ديگران عموماً پابند دين و محب جان نثار ائمه ي طاهرين (ع) و شجاع و جنگجو و مهمان نواز و سخا... » 65 گفته هاي كاتب در مورد «فرقه ي اوزبك و تركمان» - مخصوصاًدر مورد مسكن و مقر آنان- از دقت لازم برخوردار نيست:«اين دو فرقه در تركستان افغاني و قطغن و بدخشان