بسم الله الرحمن الرحیم

فهرست مطالب

پيشگفتار

·  مقدمه اي بي ربط و پر از تناقض

·  ائتلاف با حفيظ الله امين با كسب اجازه از امريكا

·  "لاف در مسافري و لقمه در تاريكي"

·  ادعاي نبوغ و كرامت

·  تحليل هاي مبهم و متضاد

·  التماس در توظيف جنرال حميد گل به رياست ارتش

·  اتهام و حمله به احمد شاه مسعود

·  حكمتيار با چهرۀ اصلي و باطن عريان

·  فاشيزم قبيله و كور خواني تاريخ

·  برداشت هاي دروغين و تحريف حقايق

·  كتمان حقايق در كودتاي شهنواز «تني»

·  چهرهء رنگين و گفتار سخيف

·  «درغگو حافظه ندارد»

·  جهل در فهم اصطلاح "معاهده" و "ائتلاف"

·  دورهء قومانداني در دروازه هاي جنوب كابل

·  توطئه يا "فتح"؟

·  شعار پراگني و دشمن تراشي

·  جنگ بر ضد "مليشه"

·  "مرجع اميد" يا مصدر بي ثباتي و كشتار

·  قوماندان درقصرصدارت ورهبردرسنگربغاوت

·  جنگ و جلوگيري از خروج مليشه

·  حكمتيار، اسلام آباد و حرف هاي ناگفته

·  مجتهد نادان و فتواي ديني!

·  سائر احزاب و حكمتيار

·  معاهدهء اسلام آباد و صدارت چهار آسياب

·  كفالت در ارگ يا رفاقت در «بني حصار»؟

·  جنگ در آغوش «مليشه»

·  باورهاي غلط و آرزوهاي برباد رفته

·  حملهء مجدد به احمدشاه مسعود

·  ريشه ها و انگيزه هاي خصومت با مسعود

·  حكمتيار و هزينۀ جنگ

·  «آن چنان بد زندگاني مرده به»

·  تحريك «طالبان» و گلبدين «حكمتيار»

·  قاتل كابل در قصر صدارت در كابل

·  «پرواز» يا «سقوط»

·  فهرست منابع و مآخذ

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


پیشگتفار:

اي بامن كج و باخودكج و باخلق خـداكج
آ خر قد مي را ست بنه اين همه جا كج

«دسايس پنهان و چهر هاي عريان» نوشتهء گلبدين حكمتيار رهبر حزب اسلامي افغانستان به دو زبان پشتو و فارسي دري در كتاب هاي جداگانه به چاپ رسيده است. اثر مذكور به زبان فارسي دري به استثناي صفحات مقدمه و چند صفحهء اخير توضيح اسامي، اماكن و فوتو 263 صفحه دارد. بحث و محتواي اصلي كتاب را توضيح و تحليل حوادث و وقايع دوران جنگ هاي او و برخي احزاب و گروه ها عليه دو لت مجا هدين بعد از سقوط حكومت  نجيب الله تشكيل ميدهد. بحث و بررسي حوادث اين دوره و در مجموع حوادث و وقايع دو دههء اخير كه خونين ترين دورهء تاريخ كشور محسوب مي شود، امريست ضروري و جالب. به ويژه كه اين بررسي توسط افراد مسؤل و گردانندگان حوادث، چون گلبدين حكمتيار صورت بگيرد هم جالب شمرده ميشود و هم به واقعيت نزديك. در صورتيكه نويسنده و تحليلگر با راستي سخن بگويد و با صداقت قلم بزند. هر چند تا كنون افرادي از گروه هاي اسلامي و چپی در سطح رهبر گروه چون حكمتيار و پايين تر از سطح رهبري به خصوص در ميان حزب دموکراتیک خلق چون جنرال نبي عظيمي، دستگير پنجشيري، عبدالقدوس غوربندي و ... نوشته هايي در مورد حوادث دو دههء اخير ارائه كرده اند اما نوشته ها به جاي انعكاس حقايق بيشتر منعكس كنندهء افكار و نظريات شخصي و گروهي آنهاست كه در بسا موارد با مبالغه سرايي، كينه ورزي، عقده مندي، تناقض گويي، دروغ بافي و اتهام بستن به افراد و گروه هاي غير از خود نگاشته شده اند. مسلماً اينگونه نوشته ها و تحليل ها نه تنها كه فرآيند خونين ترين دورهء تاريخ كشور ما را روشن نمي سازد و حقايق حوادث آن دوره را بازتاب نمي دهد، بلكه بر عكس به پيچيدگي و ابهام بسا از عوامل و دلايل بروز و تداوم حوادث خونين آن مي افزايد. زواياي تاريك و گفته نا شدۀ وقايع آن دوران كماكان تاريك باقي مي ماند. بحران كينه و نفاق در جامعه و كشور ما در تمام سطوح گروهي، مذهبي، قومي و زباني عميقتر، پايدارتر و

وآشتی ناپذیرتر می شود. ونسل امروز وفردای کشور ما دردرک وشناخت درست وصحیح یک دورۀ تاریخ وطن وزادگاه شان درمیان اینگونه نوشته ها درسرگردانی وتردد قرار می گیرند. چون آنها نمی توانند راستی وحقیقت را درمیان انبوهی ازنظریات وارزیابی های متضاد ومتناقض دریابند.

نوشتۀ گلبدین حکمتیار رهبرحزب اسلامی تحت عنوان"دسایس پنهان وچهره های عریان" ازهمین دست نوشته های است که تلاش گردیده تا حقایق یک دوره ازتاریخ کشوربه مسخ وانحراف کشانیده شود. اوبه منظورانحراف ومسخ حقایق جزکتمان حقایق وتوسل به لافزانی وتناقض گویی چیزبیشتری درنوشتۀ خودندارد. اونوشته اش را با این ویژگی ازمقدمه آغاز می کند وبا این ویژگی ادامه می دهد.

                                         بهار 1380 خورشیدی                                                                     مقدمه اي بي ربط و پر از تناقض

گلبدين حكمتيار در نخستين سطرهاي مقدمه به كتمان حقيقت ميپردازد. سخنان بي ربط ميگو يد. در ادعاي خود نه اسنادي نشان ميدهد و نه در موارد آن برهان و استدلالي ارائه مي كند. او بعد از آنكه سالهاي پس از سقوط حكومت نجيب الله را دشوارترين و غامض ترين مرحلهء جهاد مينامد در مورد مرحلهء‌ قبلي يا دوران تجاوز و اشغال افغانستان توسط قشون شوروي مي نويسد: «در مراحل قبلي هم جبههء دوست و دشمن هويدا بود و هم عوامل و انگيزه هاي جنگ و آرمانها و شعارها. در تفكيك دوست از دشمن كمتر كسي دچار مغالطه و مرتكب اشتباه مي شد...».
اگر در مراحل قبلي دوست و دشمن هويدا بود، عوامل و انگيزه هم مشخص، چرا حزب اسلامي به رهبري حكمتيار درگيري هاي متعدد و خونيني با ساير احزاب مجاهدين در ولايات مختلف كشور داشت؟ گلبدين حكمتيار جنگ هاي حزب خود را در سالهاي اشغال و تجاوز شوروي با تنظيم هاي ديگر در ولايات كابل، بلخ، كندز، پروان، كاپيسا، بدخشان، بغلان، تخار، لغمان، كنرها، قندهار و ... جنگ با دوست تلقي مي كند يا با دشمن؟ عوامل و انگيزه، آرمان و شعارهاي او و حزبش در اين جنگ ها چه بود؟
حكمتيار با سخنان بي ربط و نا هماهنگ مقدمه را ادامه مي دهد. او از يكطرف مي گويد: «ادامهء جنگ براي تعدادي غير قابل توجيه جلوه ميكرد. نميدانستند كه دشمن از در بيرون رفته ولي از دريچه مجدداً وارد شده، تغيير قيافه داده، نجيب كمونيست با بروت هاي انبوهش كنار رفته ولي وارث سياست ها و وابستگي هاي او و در خدمت آقاي او با پكول و عبا و قبا وارد صحنه شده ...» و از طرف ديگر ببرك كارمل و طرفداران او را عاملين اصلي جنگ معرفي مي كند كه براي حاكميت او، كي.جي.بي. با واشنگتن و كشورهاي منطقه توافق كرده بود: «كارمل را به همين منظور از مسكو به كابل آوردند. موافقه كي.جي.بي. را در اين رابطه حاصل كردند و واشنگتن و برخي از كشورهاي موثر در منطقه نيز به آنان اطمينان داده، حمايت شانرا از چنين اقدامي ابراز داشتند».
اگر به قول حكمتيار دشمن از در بيرون رفت و از دريچه به جاي نجيب كسان ديگر را با پكول و عبا وارث سياست ها و وابستگي او ساخت ديگر به آوردن ببرك كارمل كه چهرهء منفور و غير قابل قبول در سطح ملي و بين المللي بود چه ضرورتي داشت؟ عوامل و انگيزهء توافق كي.جي.بي و واشنگتن بر سرحاكميت مجدد كارمل چه بود؟ حكمتيار در اين ادعا نه سندي ارائه مي كند و نه آنرا به بحث و استدلال مي كشاند و نه از آن كشورهاي موثر منطقه نام ميبرد كه به قول او به اين برنامه موافقت نشان دادند. حكمتيار در بخش بعدي مقدمه باز هم از توافق مسكو و واشنگتن سخن ميزند اما اين بار او ادعا مي كند كه اين توافق بر سر معاهدۀ جبل السراج صورت گرفت: «براي اين حلقه ها درك اين مطالب دشوار است كه چرا مسكو و واشنگتن همزمان از معاهدۀ جبل السراج و جبههء ائتلافي كه بر اساس اين معاهده تشكيل شد دفاع ميكردند؟ نمي دانند كه براي واشنگتن مهم ترين مسئله در اين مرحله جلوگيري از تشكيل حكومت اسلامي به دست مجاهدين بود ...».
گلبدين حكمتيار حكمت خود را در توضيح و روشن ساختن اين امر به كار نبرده كه چرا مسكو و واشنگتن هم براي آمدن كارمل توافق كردند و هم در جهت انعقاد و تحقق معاهدۀجبل السراج؟ آنچه را كه حكمتيار معاهدۀ جبل السراج ميگويد نيز مبهم و غير واضح است. اگر حكمتيار به معني و مفهو م «معاهده» چه از نظر عرفي و چه از لحاظ قوانين بين المللي آشنايي داشته باشد به خوبي درك مي كند كه به كاربردن كلمهء معاهده در اين جا غلط و نادرست است. نشست احمدشاه مسعود، عبدالعلي مزاري و عبدالرشيد دوستم در حمل 1371 در جبل السراج معاهده نبود. نه آنها از انعقاد معاهده صحبت كرده اند و نه هم سندي را يكي از طرف هاي نشست علي الرغم مخاصمت هاي بعدي ارائه كرده اند كه مبين انعقاد معاهدۀ جبل السراج باشد. اين تنها حكمتيار است كه از معاهدۀ جبل السراج نام ميبرد و از توافق واشنگتن و مسكو به اين معاهده سخن مي گويد. اما نه اين معاهده را توضيح ميدهد و نه اسنادي در مورد عقد چنين معاهده اي ارائه مي كند. حكمتيار چگونگي دفاع مسكو و واشنگتن را از آنچه كه معاهدۀ جبل السراج مي خواند نيز مشخص نمي سازد. اين دفاع چه بود؟ نظامي، سياسي، مالي و يا چيز ديگر؟ در ثبوت اين ادعا چه مدرك و اسنادي وجود دارد و حتي چه استدلالي؟ هر چند گلبدين حكمتيار دليل دفاع واشنگتن را از معاهدۀ ‌جبل السراج جلوگيري از تشكيل حكومت اسلامي به دست مجاهدين وانمود مي كند، اما به اين حقيقت متوجه نمي شود كه اين استدلال چقدر كودكانه و مضحك است. نه واشنگتن از تشكيل حكومت اسلامي به دست مجاهدين جلوگيري كرد و نه به قول حكمتيار معاهدۀ جبل السراج. حكومت اسلامي توسط مجاهدين در پشاور با انعقاد معاهده اي شکل گرفت و قدرت را از رژيم حزب دموکراتیک خلق در كابل تسليم شد. اينكه از ديدگاه حكمتيار آن حكومت اسلامي بود يا نه، تشكيل كنندگان آن همه تنظيم هاي جهادي و رهبران مجاهدين بودند. يكي از امضاء كنندگان در پاي معاهده اي كه به تشكيل اين حكومت منجر شد حزب اسلامي حكمتيار بود. اما بعداً اين حكمتيار بود كه از مؤفقيت حكومت مجاهدين در تأمين ثبات و امنيت با راكت پراگني و جنگ جلوگيري كرد نه واشنگتن و مسكو.
حكمتيار در مورد وقوع و ادامهء جنگ نيز از توافق و تحريك واشنگتن و مسكو سخن ميزند «اين ها نميدانند كه جنگ هاي اين مرحله مثل سابق از بيرون بر افغانستان تحميل شده رقابت هاي منطقوي عامل ادامهء آن بود، واشنگتن و مسكو و كشورهاي وابسته به آنها بر اين جنگ سرمايه گذاري و جناح هاي درگير را حمايت مي كنند». حكمتيار در آغاز جمله از «جنگ هاي اين مرحله» نام ميبرد كه منظورش مرحلهء بعد از سقوط حكومت نجيب الله است. در مرحله اي كه خود يكي از طرف هاي جنگ را تشكيل ميدهد. اما در پايان جمله به جاي حمايت كردند، «حمايت مي كنند» مي نويسد تا خود در زمرۀ جنگ افروزان و جنگ سالاراني كه مورد حمايت نيروهاي خارجي قرار گرفته اند به حساب نيايد. حكمتيار ميخواهد با چنين يك منطق كودكانه و خنده آور همه گروه هاي درگير جنگ را عمال و وابستگان خارجي معرفي كند اما خود را كه يكي از مهم ترين طرف ها در اين جنگ ها بود بر حق، مستقل و غير وابسته قلمداد نمايد. از آنجائي كه نا هماهنگي و تناقض گويي به كثرت در مقدمهء كتاب حكمتيار به چشم ميخورد و بعد از آنكه يكبار طرفداران كارمل عامل جنگ خوانده ميشوند، باز معاهدۀ جبل السراج مايهء جنگ شمرده ميشود و در قسمتي از رقابت قدرت هاي منطقوي به عنوان عامل جنگ نام ميبرد، در قسمت ديگر جنگ افغانستان را جنگ كمپني هاي نفتي مي خواند: «... اين حقيقت كه جنگ افغانستان، جنگ كمپني هاي نفت است، فقط از افراد كودن و بي خبر پنهان خواهد بود، افراديكه از اسرارپشت پرده، سازش هاو توطئه ها اطلاعي ندارندكه مسكو درچه زماني عوض نجيب و ببرك، رباني و مسعودرا انتخاب كرد، چه عواملي مسكو را به اين كارواداشت؟ ...».
گلبدين حكمتيار در نوشتهء خود ادب،‌ اخلاق و اسلوب نويسندگي را رعايت نمي كند. او همه افراد مخالف تحليل و نظر خود را متهم به ناداني، كودني و بي خبري مي كند و به تكرار چنين كلمات را مورد استفاده قرار ميدهد. در حاليكه يك نويسنده و تحليلگر عالم، با اخلاق و با تهذيب صرف به ارزيابي و تحليل موضوع مورد بحث ميپردازد و نظريات خود را آنهم با استدلال و برهان و در صورت ضرورت يا شواهد و اسناد ارائه ميدارد، بدون آنكه مخالفين نظر و ارزيابي هاي خود را متهم به ناداني، بي خبري و كودني كند.
اگر خواننده براي اينكه به زعم حكمتيار در زمرۀ افراد كودن و بي خبر محسوب نشود، بپذيرد كه جنگ افغانستان، جنگ كمپني هاي نفتي است، ادعاي بعدي حكمتيار را در مورد تعويض نجيب و ببرك با رباني و مسعود و با جنگ كمپني هاي نفتي چگونه پيوند و ارتباط بدهد؟ تحليل و ادعاي بعدي حكمتيار در مقدمه مضحك و شگفت آور و در عين حال متناقض تر از اين است: «نميدانند كه اسلام آباد از يكسو تحت فشار امريكا قرار داشت و نمي توانست سياست مستقل، بدون تأثير پذيري از سياست هاي امريكا را اتخاذ كند و از سوي ديگر تحت تاثير اين تبليغات امريكا و حلقه هاي وابسته اش در پاكستان قرار داشت كه اگر در كابل حكومتي تشكيل شود كه در رأس آن رهبر پشتوني قرار داشته و حزب اسلامي در آن نقش مؤثر و تعيين كننده داشته باشد، قضيهء پشتونستان را براي اسلام آباد ايجاد خواهد كرد و باعث تقويهء جناح هاي اسلامي مخالف شان در پاكستان خواهد شد. به همين خاطر بود كه جاويد ناصر رئيس «آي.اس.آي» در روز فتح كابل به دست نيروهاي حزب اسلامي در جلسه اي كه با برخي از رهبران گروه هاي جهادي در گورنر هاوس پشاور داشت، گفت: «پاكستان حتي به قيمت استفاده از قواي نظامي اش نخواهد گذاشت حزب اسلامي بر كابل حكومت كند».
شكايت گلبدين حكمتيار از آي.اس.آي همان ضرب المثل مشهور را به ياد مي آورد كه «دزد هم ميگويد خدا و كاروان هم ميگويد خدا». هر قدر حكمتيار ديگران را متهم به ناداني كند و به هر حدي كه مردم افغانستان و مردم دنيا هيچ چيزي را در مورد سياست افغاني پاكستان ندانند، اين حقيقت را به خوبي ميدانند كه گلبدين حكمتيار ساخته و پرداختهء آي.اس.آي است. حكمتيار در دامان آي.اس.آي رشد و پرورش يافته است. او در دوران جهاد بيشتر از هر تنظيم جهادي كمك هاي تسليحاتي و مالي آي.اس.آي را دريافت ميداشت. آي.اس.آي او را براي حاكميت آينده در كابل انتخاب كرده بود. به همين خاطر بود كه بعد از خروج قواي شوروي از افغانستان جنرال حميدگل رئيس آي.اس.آي به جنرال ضياءالحق نوشت: «... ما بايد تا پيروزي كامل، مجاهدين را تقويه نمائيم. پاكستان بايد تمام كمك هاي ممكن نظامي و سياسي را به اتحاد احزاب هفتگانه خصوصاً به گروه اساسي «حكمتيار» كه خيلي پر نفوذ، قدرتمند و مطمئن است مبذول دارد ...» با توجه به اين واقعيتها، رئيس آي.اس.آي هيچگاه در گذشته نگفته است كه پاكستان حتي به قيمت استفاده از قواي نظامي از حاكميت حزب اسلامي بر كابل جلوگيري مي كند. اگر رئيس آي.اس.آي چنين مطلبي را آن وقت گفته باشد شواهد، اسناد و استدلال حكمتيار در اين مورد چيست؟ البته آي.اس.آي زماني دست از سر حكمتيار برداشت كه ديگر تلاش ها و هزينه هايش براي حاكميت گلبدين حكمتيار بي ثمر ثابت شده بود. با وجود اين هنوز حكمتيار به عنوان يكي از مهره هاي ذخيره در چانتهء آي.اس.آي نگهداري ميشود. هر چند او به جاي اسلام آباد در تهران زندگي داشته باشد. آنطوري كه در گذشته، زندگي و اقامت امير عبدالرحمن در بخارا و ساحهء نفوذ روسيه تزاري مانع امارت و حاكميت او توسط انگليس ها نگرديد، اقامت حكمتيار در تهران مانع نصب او در حاكميت كابل از سوي اسلام آباد نمي شود. در صورتي كه اسلام آباد همچنان در دخالت به افغانستان يكه تاز و جلودار باشد. گلبدين حكمتيار جهت اثبات بي مهري و مخالفت آي.اس.آي به حاكميت او و حزبش پشتون بودن خود را دليل مي آورد. آنهم به خاطري كه اگر رهبر پشتوني چون حكمتيار كه طبعاً منظور خودش است در رأس قدرت قرار بگيرد از يكطرف قضيهء پشتونستان براي اسلام آباد ايجاد ميشود و از طرف ديگر باعث تقويهء جناح هاي اسلامي پاكستان ميشود. اما اين ادعا و استدلال در حاليكه با راستي و حقيقت همخواني ندارد غير منطقي و پر از تناقض نيز است. بر خلاف ادعاي حكمتيار پاكستان در طول جهاد و بعد از آن كوشيده تا در رهبري حاكميت آيندۀ افغانستان پشتونها قرار داشته باشد. از ديدگاه پاكستان محروميت پشتونها از رهبري حاكميت در افغانستان سبب تحريك پشتونها در هر دو طرف خط ديورند براي اعادهء حاكميت به اصطلاح عنعنوي و سنتي پشتونها ميگردد. ايجاد چنين حركت به احياي موضوع پشتونستان در جهت همبستگي قومي پشتونها مي انجامد و پاكستان تا مرز تجزيه در معرض تهديد قرار مي گيرد.
ادعاي حكمتيار در مورد اينكه رهبري حاكميت پشتون با ايفاي نقش مؤثر و تعين كنندۀ حزب اسلامي كه همانا منظور رهبري خودش در حاكميت ميباشد قضيهء پشتونستان را براي اسلام آباد ايجاد مي كند از هر ادعاي ديگر او بي پايه تر، نادرست تر و مضحكتر است. حتي اين ادعا براي گلبدين حكمتيار ننگين و خجالت آور محسوب مي شود. چون او در ميان رهبران احزاب مجاهدين يگانه فردي بود كه به جاي طرح قضيهء پشتونستان از ادغام و الحاق افغانستان به حاكميت اسلام آباد در يك كنفدراسيون با پاكستان صحبت كرد. اگر حاكمان و شاهان گذشته خاك هاي افغانستان را در آنطرف ديورند به انگليس و حكومت هند برتانوي فروختند و بعداً امير عبدالرحمن و ساير اميران و شاهان ديگر به آن مهر تأئيد زدند اما هيچكدام آنها همچون گلبدين حكمتيار از كنفدراسيون درواقع الحاق افغانستان به پاكستان صحبت نكرده اند و حتي پارلمان افغانستان در دورۀ حاكميت محمد ظاهر شاه لغو رسميت و اعتبار معاهدۀ ديورند را به تصويب رسانيد. حكمتيار در همين قسمت مقدمه براي اثبات اين ادعاي خود كه پاكستان از حاكميت او و رهبر پشتون جلوگيري كرد مخالفين نظر خود را تهديد آميز خطاب كرده ميگويد: «به اين متوجه نيستند كه چرا پاكستان دو بار رباني را به حيث رئيس جمهور و مسعود را به حيث وزير دفاع بر بقيه احزاب تحميل كرد». در حاليكه حكمتيار در صفحۀ قبلي مقدمهء‌ خود مي نويسد: «نميدانند كه مسكو در چه زماني عوض نجيب و ببرك، رباني و مسعود را انتخاب كرد؟» اما مردم و همه كساني را كه حكمتيار متهم به ناداني مي كند به خوبي ميدانند كه مسكو و اسلام آباد در رابطه به افغانستان نه سياست هماهنگ و همسو، بل سياست متضاد و مخالف داشته اند. زماني كه پاكستان در مدينه الحجاج راولپندي حكومت آيندۀ افغانستان را به وجود آورد، استاد رباني و احمدشاه مسعود، رئيس جمهور و وزير دفاع آن حكومت نبودند. آنها در چنين وظايفي از سوي اسلام آباد با ايجاد حكومتي كه بعد از تصرف جلال آباد در بهار 1368 به ميان آورده مي شد نيز مدنظر گرفته نشده بودند. اين حقيقت را همه ميدانند كه حاكميت استاد رباني و مسعود را نه تنها اسلام آباد به وجود نياورد و بر بقيه احزاب تحميل نكرد، بلكه بر عكس اسلام آباد در جهت سقوط و زوال حاكميت مذکور گام برداشت و عامل خارجي سقوط حكومت آنها گرديد.
گلبدين حكمتيار در بخشي از مقدمهء خود جنگ هاي بعد از سقوط حكومت نجيب الله را جنگ قدرت نمي گويد. او مي نويسد: «اين ها گمان ميكنند كه بعد از سقوط نجيب جنگ پايان يافته، حكومت اسلامي تشكيل شده، قدرت به مجاهدين انتقال نموده پس از آن بر سر توزيع قدرت جنگي ميان گروه هاي جهادي آغاز شده!! در حاليكه نه جنگ قبلي براي يك لحظه خاموش شده، نه قدرت به مجاهدين انتقال يافته ... ارگ، وزارت دفاع، وزارت امنيت دولتي، راديو تلويزيون، ميدان هوايي، امنيت شهر، كمر بند امنيتي، نقاط حاكم شهر و اطراف آن كاملاً در دست كمونيست ها و مليشه ها بود...».
حكمتيار توضيح نميدهد اگر جنگ بر سر كسب قدرت نبود بر سر چه بود؟ اگر جنگ حكمتيار با كمونيست ها و مليشه ها بود پس هماهنگي و همسويي او با همان كمونيست ها و مليشه ها در ائتلاف شوراي هماهنگي براي چه بود؟ اگر جنگ حكمتيار بر سرقدرت نبود او چرا بعد از احراز صدارت و ورود به شهر كابل در سرطان 1375 از جنگ عليه حكومتي كه آنرا «ادارهء ائتلافي با كمونيستها» مي خواند دست كشيد؟
گلبدين حكمتيار در بخشي از مقدمه جنگ را نتيجهء خريدن برخي از قومندانان توسط روس ها ميداند و مي نويسد: «روس ها در جهت خريدن فرماندهان بد ضمير و جهاد فروش، سرمايه گذاري بر جنگ هاي داخلي ميان گروه هاي مقاومت، استخدام، چهره هاي چون مسعود براي اين جنگ ها و عمليات مشترك عليه حزب اسلامي  چه سرمايه گذاري هاي هنگفتي داشتند و چه تلاش هاي وسيعي نموده اند...». اين جنگ دو طرف داشت. اگر يكطرف جنگ به گمان و باور حكمتيار از سوي روس ها خريده شدند و افراد بد ضمير و جهاد فروش بودند، طرف ديگر آن خود را به كه فروخته بود؟ اگر حكمتيار تا قبل از ايجاد شوراي هماهنگي در جدي 1372 با طرفي كه به قول او به روس ها فروخته شده بودند درگيري داشت آيا بعد از ايجاد شوراي همآهنگي خود نيز توسط روسها خريده شد؟ اينكه حكمتيار افرادي را بد ضمير ميگويد و متهم به جهاد فروشي مي كند نظر و باور خودش است و ميتواند به هر ابراز نظري كه خواسته باشد بپردازد. اما اگر افراد بد ضمير و جهاد فروش با معيارهاي اسلام و جهاد ارزيابي و شناسايي شوند، بدون ترديد گلبدين حكمتيار در رأس و سردستگي همه بدضميران و جهاد فروشان قرار مي گيرد. حكمتيار و چهره هاي همچون او بعدازسقوط حکو مت نجيب الله از جهاد و مجاهدين تصوير وحشتناكي ارائه كردند. گلبدين حكمتيار اكنون در دوران هزيمت و عزلت خود به جاي تفنگ، قلم به دست گرفته تا از نقش و سهم خود در جهاد فروشي و جنايتگري عليه اسلام، جهاد و وطن انكار كند. اما بر عكس او در نوشتهء خود با انكار و كتمان با تناقض و اكاذيب و با اقرار و اعتراف نقش و سهمش را در ماجراجويي و توطئه گري، در جهاد      فروشي و جنايتگري بيشتر از بيش بر ملا ميسازد.
                                   كوزه سفلي كه صدا ميكند
                                   خود صفت خويش ادا ميكند

           ائتلاف باحفیظ الله امین باکسب اجازه ازامریکا

وقتی قوای اشغالگرشوروی با تجاوزبه افغانستان ببرک کارمل رهبرگروه پرچم را دررأس حکومت حزب دموکراتیک خلق قرارداد، سید محمد گلابزوی یکی ازوزیران خلقی طرفدار ترکی که با کارمل ونیروهای اشغالگرشوروی به حاکمیت برگشته بود ازائتلاف حفیظ الله امین با گلبدین حکمتیار صحبت کرد. درآن زمان ادعای گلابزوی یاوه سرایی یک وزیرکمونیست ودست نشاندۀ قوای اشغالگرشوروی تلقی می گردید که برای توجیه تجاوز نظامی مسکوابراز می شود. برای بسیاری ازمخالفین حکومت حزب دموکراتیک خلق، ائتلاف حکمتیار منحیث رهبر یک حزب اسلامی وجهادی با حفیظ الله امین که خود وحزب خودرا بانی ومؤسس نهضت اسلامی وجهادا مسلحانه میدانست وبه چیزی کمتر ازحکومت ناب وصددرصد اسلامی قانع نمی شد، غیرقابل قبول محسوب می گردید.اما رویداد های بعدی وعملکردحکمتیار دردوران جهاد وسالهای حکومت مجاهدین نشان داد که ادعای گلابزوی درمورد ائتلاف حکمتیار وامین وایجاد حکومت مشترک ادعای نادرست وعاری ازحقیقت نبوده است. این سرآغاز ماجراجویی وتوطئه گری حکمتیار دربرابر جهاد، نهضت اسلامی مردم وکشوربود. اواکنون بعدازدودهه به گونۀ غیرمستقیم ازآن نخستین توطئه ی نافرجام خود پرده برمیدارد. حکمتیاردرنخستین عنوان کتاب خود بعد ازمقدمه که بحث را با تجاوز نظامی شوروی وتوضیح شرایط بین المللی آنروز به خصوص وضع وموقف امریکا آغاز می کند، درصفحۀ2 می نویسد:" دراین جا بمنظوردرک بهتروضعیت سیاسی آنوقت امریکا وتوضیح کیفیت ذهنی زمامداران آن تذکر یک جریان خاصی را ضروری می پندارم: ما به خاطرواردآوردن آخرین صربه برپیکر نیم جان رژیم کمونیست امین، ترتیبات یک اقدام عسکری را گرفته بودیم. افسران وفادار بما پیام فرستادند که: قطعات اردو ازهرلحاظ آمادۀ قیام هستند، اما طبق اطلاعات ما شورویها درقبال این تحول بی تفاوت نمانده حتماً به مداخلۀ نظامی متوسل می شوند. شما ازکشورهای همسایه مخصوصاً ازامریکا توضیح بخواهید که درصورت مداخلۀ احتمالی روسها درافغانستان عکس العمل واشنگتن چه خواهد بود؟ تا این زمان هیچگونه تماس مستقیم یا غیرمستقیم با امریکایی ها نداشتم. من نمی خواستم با امریکایی ها آنهم دررابطه با همچو مسئلۀ مهم وحساس داخل تماس شوم اما بعداً مناسب دانستم تا رأی آنهارا درمورد مداخلۀ احتمالی روسها وچگونگی آن وعکس العمل امریکادربرابر چنین تجاوزی معلوم نمائیم. استاد امین الله، مسئول بخش روابط بین المللی را توظیف نمودم تادرهمین رابطه با کنسول امریکادرپشاور صحبت نمایدکه آیا آنهاگزارشهای حاکی ازمداخلۀ نظامی شوروی واعزام قوابه افغانستان را مؤثق میدانند یا نه؟ واحتمال وقوع این امرررا درچه حدی می بینند؟ واگر بالفرض روس ها کشورمارا مورد تجاوز قررادهند، عکس العمل آنان چه خواهدبود؟. . .   . "

گلبدين حكمتيار از پيام افسران وفاداري صحبت مي كند كه به نفع او آمادهء قيام يا كودتا هستند. اما از اين افسران كه بيست و دو سال از پيام و تصميم قيام شان سپري ميشود نام نمي برد. در حاليكه او از افسران كودتاچي كودتاي ناكام شهنواز تني كه ده سال بعد از آن (ده سال قبل از نوشتۀ حكمتيار) به وقوع پيوست به تفصيل نام مي برد. آيا در دوران حكومت حفيظ الله امين افسران غير كمونيست و مسلمان داراي آن چنان صلاحيت و وظايف مهمي بودند كه بتوانند دست به كودتا بزنند؟ در حاليكه امين و رژيم كمونيستان خلق و پرچم افراد مسلمان و مظنون به مخالفت با رژيم را از مراكز آموزشي و ادارات ملكي به زندانها و كشتارگاه ها ميبردند، چگونه ميتوان پذيرفت كه آنها افسران مسلمان را در ارتش و قطعات نظامي به وظايف و صلاحيت هاي شان گذاشتند؟ از طرف ديگر اين افسران وفادار در طول يكسال و نيم گذشته كجا بودند كه به حكمتيار پيام قيام و كودتا نفرستادند و اين پيام را در روزهاي ورود ارتش شوروي به افغانستان ارسال كردند؟ حكمتيار خود ميگويد كه چند روز بعد از دريافت پيام، قواي شوروي وارد افغانستان شد: «چند روز بعد قواي شوروي از طريق هوا و زمين به كابل سرازير شدند، امين را به قتل رسانيده و ببرك كارمل را بر كرسي اقتدار نصب كردند». روزهاي كه حكمتيار ادعاي دريافت پيام افسران وفادار را از كابل مي كند، حفيظ الله امين به جنرال ضياء الحق نيز پيام ميفرستد تا با او وارد ارتباط و مذاكرهء عاجل شود و هرچه زودتر وزير خارجه اش را به كابل بفرستد. امين به آن حد مشتاق ارتباط و مذاكرهء ‌فوري با پاكستان بود كه داكتر شاه ولي وزير خارجه اش در صحبت تلفوني خود از آقاشاهي، وزير خارجهء پاكستان التماس ميكرد تا هر چه زودتر به كابل بيايد. آقاشاهي بعد از قتل حفيظ الله امين به «سليگ اس هريسن» خبر نگار روزنامهء واشنگتن پست و محقق در امور آسيا گفت: «ما به اين نتيجه رسيديم كه آنها آماده اند «خط ديورند» را بپذيرند. وقتي من به علت برفباري در كابل نتوانستم در روز معين بروم شاه ولي وزير خارجۀ امين به من تلفون كرد كه روز بعد به كابل بيايم. در صداي او يأس و ضرورت احساس مي شد و اصرار التماس گونه ای داشت كه در آمدن تأخيري صورت نگيرد(1)».
با توجه به اين همه واقعيت ها كه: حكمتيار از افسران وفادار و آمادهء كودتا نام نمي برد، اين افسران در يكسال و نيم گذشته آمادهء قيام نميشوند و ارسال پيام آنها به حكمتيار همزمان با ارسال پيام حفيظ الله امين به رئيس دولت نظامي پاكستان است ديگر ترديدي باقي نمي ماند كه آنها افسران جناح خلق حزب دموکراتیک خلق به سر افسري حفيظ الله امين اند. و حكمتيار به جاي اينكه بگويد اين پيام را حفيظ الله امين فرستاده بود تا با او حكومت مشترك بسازد از پيام افسران بي نام و نشان و نا معلوم صحبت مي كند. اگر بالفرض پيام افسران از كابل براي حكمتيار درست باشد رهبر حزب اسلامي چرا به جاي اقدام عملي درسقوط حاكميت امين به قنسل امريكامراجعه مي كندودرواقع ازامريكايي هاكسب اجازه ميدارد؟ حكمتيار ميگويد بعد از تردد مناسب ديدم كه رأي امريكايي ها را در مورد مداخلهء احتمالي روس ها كه بعد از كودتا و تصاحب قدرت از سوي او به وقوع مي پيوست معلوم كند. اما او توضيح نمي دهد كه چرا مراجعه به امريكايي ها را بر انجام كودتا در كابل ترجيح داده است؟ او نمي گويد كه منظورش از معلوم كردن رأي امريكايي ها چه بود؟ او با اين مراجعه از امريكايي ها چه مي خواست؟ مشوره، كمك نظامي، مالي و يا چيز ديگر؟
نوشتۀ گلبدين حكمتيار در مطلب مورد بحث از لحاظ قواعد و قوانين زبان فارسي دري اشتاباهات و غلطي هاي زيادي دارد. به گونهء مثال در اين جمله كه گفته ميشود: «شما از كشورهاي همسايه مخصوصاً از امريكا توضيح بخواهيد»، امريكا از كشورهاي همسايۀ افغانستان محسوب شده است، چون تأكيد بر امريكا با بكار بردن كلمۀ مخصوصاً مربوط به كلمۀ عام و جمع قبلي «همسايه ها» ميگردد. در حاليكه امريكا در جملۀ همسايگان افغانستان نيست. استفاده از كلمۀ «مخصوصاً» در صورتي درست است كه گفته مي شد از كشورهاي همسايه و كشورهاي ديگر مخصوصاً امريكا و يا از كشورهاي همسايه و امريكا. هم چنان در سطر ديگر، جمله با مفرد آغاز ميشود و به جمع پايان مي يابد: «من نمي خواستم با امريكايي ها آنهم در رابطه با همچو مسئله مهم و حساس داخل تماس شوم، اما بعداً مناسب دانستيم تا رأي آنها را در مورد مداخلهء احتمالي روس ها و چگونگي آن و عكس العمل امريكا در برابر چنين تجاوزي را معلوم نمائيم.» اگر حكمتيار خود به تنهايي مناسب دانسته كه رأي امريكايي ها را معلوم نمايد بكار بردن كلمۀ جمع «دانستيم» و «نمائيم» مسلماً نادرست و بر خلاف اسلوب و قواعد زبان نوشتاري است. و اگر منظور از «مناسب دانستيم» و «معلوم نمائيم» تصميم جمعي كدام شورا و يا تعدادي از اعضاي حزبش بوده است درست آن بود كه نوشته مي شد: بعداً در شوراي ..... يا بعد از مشوره با ... مناسب دانستيم.

"لاف در مسافري و لقمه در تاريكي":

گلبدين حكمتيار كشورهاي مختلف و حتي داراي سياست متضاد و نا هماهنگ در مورد افغانستان را به عنوان مخالفين و دشمنان خارجي خود معرفي مي كند. او با اين طريق ميخواهد از خود شخصيت بسيار مهم و بزرگ جهاني به تصوير بكشد. وي در حاليكه ادعا مي كند سازمانهاي استخبارات امريكا و شوروي (سي.آي.اي و كي.جي.بي) در پي ترور و قتلش بوده اند از دريافت پيام هاي واشنگتن و مسكو سخن ميزند كه براي مذاكره و ارتباط با او علاقه و اشتياق داشته اند. اما نوشته هاي او در اين موارد سطحي، فاقد استدلال و پر از تناقض است كه همان ضرب المثل مشهور «لاف در مسافري و لقمه در تاريكي» را به ياد مي آورد. در حاليكه اين ضرب المثل از دوره هاي دور تاريخ به يادگار مانده كه ارتباطات انسانها و جوامع انساني در سيارهء ‌ما بسيار ضعيف بود و وسايل امروزين ارتباط نا پيدا. ولي اكنون چنين نيست. آن لاف هاي را كه حكمتيار در دوران عزلت و ايام مسافرت تهران ميزند به آساني در همه اطراف و اكناف عالم پراگنده ميشوند. آن لاف ها همه در معرض تحليل و قضاوت قرار مي گيرند؛ راستي و نا راستي آن برملا ميشود. در اين جا يكي از لافزني هاي حكمتيار را مي خوانيم كه در صفحۀ 11 مي نويسد: «از طريق مامورين پاكستاني برايم پيشنهاد شد كه كه جهت مذاكرۀ مفصل و رفع سوء تفاهم بين حزب اسلامي و امريكا، با يك مامور عالي رتبه وبا صلاحيت امريكايي مؤظف در امور افغانستان مقيم پاكستان ملاقات كنم و موافقه كردم. اين ملاقات در زماني صورت ميگرفت كه واشنگتن از اين ناحيه شديداً مشوش بود كه مبادا با خروج قواي شوروي از افغانستان حكومت نجيب از كنترول اوضاع عاجز شود. مبادا مجاهدين با يك اقدام غير مترقبه به قدرت برسند و در كنار ايران حكومت اسلامي ديگري در منطقه ظهور كند. بنا بر همين واهمه سي. آي. اي تلاش هاي متعددي براي ترور بنده داشت. در جريان مذاكره با اين مامور امريكايي از او پرسيدم: مي شنوم كه مامورين سي.آي.اي در چند ماه اخير، از افغانها و پاكستانيها مي پرسند كه غيابت حكمتيار چه تأثيري بر آيندۀ مقاومت خواهد داشت، هدف شما از اين سروي چيست؟ از سروي شما و گزارشهاي ديگري كه دريافت داشته ام گمان مي كنم كه سي. آي. اي برنامۀ ترور بنده را زير غور دارد. به من بگوئيد: چرا اين كار را مي كنيد؟ او سراسيمه شد و با وارخطايي گفت: سوگند ميخورم كه چنين قصدي نداريم و بر عكس به شما احترام داريم و اعتراف مي كنيم كه شما و حزب تان در مقاومت عليه قواي اتحاد شوروي نقش محوري و تعيين كننده داشتيد. در پايان ملاقات رو به من كرد و گفت: اجازه بدهيد پيام خصوصي رئيس جمهور را به شما برسانم او با موقف شما در مورد ادامۀ حملات بر قواي در حال خروج شوروي شخصاً موافق است، خواست اين مطلب را به شما برسانم. اين مامور امريكايي گمان ميكرد كه شايد با اين پيام خاص و مهم رئیس جمهور امريكا، همه شكوك و شبهات من در بارهء واشنگتن مرفوع گرديده و به اطمينان و احساس امتنان مبدل خواهد شد. زيرا او حتماً شخصيت هاي بزرگي در كشورهاي مختلف قارهء آسيا را ديده كه با يك هلوي تيلفوني مامور پائين رتبهء ‌سفارت امريكا تا مدت ها احساس فخر مي كنند و از شادي در جامه نمي گنجند. ولي من در آنروز و پس از شنيدن پيام خصوصي رئيس جمهوري از سياست هاي دو رو و منافقانهء‌ زمام داران واشنگتن نفرت و انزجاري در خود احساس كردم كه سابقه نداشت!! مقامات امريكايي در رابطه با انسحاب آبرومندانۀ قواي شوروي از افغانستان موافقت نامه را در ژنيو با هيئت روسي امضاء مي كند ولي تا هنوز رنگ امضاي شان در پاي اين معاهده خشك نشده كه به مخالفان سرسخت اين معاهده و طرفداران جدي ادامۀ حملات بر قواي در حال خروج شوروي، از جانب رئيس جمهور خود پيام خصوصي مي فرستد كه با سياست ادامۀ حملات آنان موافق اند!! ...».
حكمتيار با اين ادعا و لاف زني كه امريكا تصميم ترور او را اتخاذ كرده بود و بعد از پيام رئيس جمهور امريكا دشمني و نفرت او در برابر واشنگتن مضاعف گرديد ميخواهد خود را شخصيت عظيم و انقلابي و در عين زمان قدرتمند معرفي كند. او ميخواهد بگويد كه از چنان اهميت و عظمتي برخوردار است كه امريكا به مثابۀ يك قدرت بزرگ جهاني براي ترورش برنامه ريزي كرده است تا يك منبع و قدرت تهديد به منافع و مصالح امريكا در سطح جهان نابود شود. اما قدرت و شايد كرامت! گلبدين حكمتيار برنامۀ واشنگتن را نقش بر آب كرده است. براستي چنين است؟ پاسخ اين پرسش را در متن و محتواي اظهارات حكمتيار ميتوان يافت.
گلبدين حكمتيار در حاليكه از انزجار و نفرت خود عليه امريكا سخن ميزند در مورد برنامهء ترورش! از سوي واشنگتن با گلايهء دوستانه به هيئت امريكايي ميگويد: «بمن بگوئيد: چرا اين كار را مي كنيد؟» لحن و مفهوم پرسش حكمتيار از هيئت امريكايي به خوبي نشان ميدهد كه رهبر حزب اسلامي در برابر امريكا ارادت و دوستي صميمانه دارد. او كه شايعهء ترور خودش را توسط امريكا علي الرغم اين اخلاص و ارادت مشاهده مي كند با سراسيمگي و عجله به هيئت امريكايي ميگويد كه چرا او را ميخواهند ترور كنند؟ يعني حكمتيار خود دليلي به اين كار نمي بيند و در برابر امريكا كم اخلاصي و سوء نيت نداشته كه مستحق چنين مجازاتي شود. اگر حكمتيار آنگونه كه خود ادعا مي كند در برابر امريكا انزجار و نفرت ميداشت و به تشويش امريكايي ها از حاكميت مجاهدين معتقد ميبود هرگز چنين پرسشي را ازهيئت واشنگتن نميكردكه چرا او را ترورمي كنند؟ آيا كسي ازدشمن خود كه در پي نابودي و قتلش باشد مي پرسد كه چرا او را مي كشد و يا چرا با او دشمني ميدارد؟ مذاكرهء حكمتيار با هيئت امريكايي بر سر «سوء تفاهم» نيز بيانگر آن است كه گلبدين حكمتيار به جاي انزجار و نفرت با واشنگتن تفاهم و مؤدت داشته است. سوء تفاهم هميشه ميان دو دوست و دو هم پيمان و متحد واقع ميشود نه ميان دو دشمن و دو طرف متخاصم. اگر تفاهم و مؤدت قبلي ميان حکمتيار و امريكا به خصوص استخبارات آن كشور (سي.آي.اي) وجود نميداشت چگونه ميتوانست آن شاگرد فراري صنف اول يا دوم فاكولتهء انجنيري در سالهاي بعد به رهبر جهاد و مقاومت در برابر تجاوز و اشغالگري ابر قدرت شوروي تبديل شود؟ مگر سازمان استخبارات ارتش پاكستان (آي.اس.آي) بيشترين فيصدي كمك مالي و تسليحاتي سي.آي.اي و ساير منابع كمك رساني را در دسترس حكمتيار نميگذاشت؟ ديگر اين حقيقت از هيچ كس پوشيده نمانده است كه حكمتيار زير پروبال آي.اس.آي از سطح متعلم و محصل صنف اول يا دوم فاكولته تا سطح رهبري در مقاومت ديني و ملي يك كشور بالا كشيده شد. و اين حقيقت از انظار پنهان نيست كه آي.اس.آي تحت مشورت و هدايت سي.آي.اي قرار داشت و در امور افغانستان با نظر و برنامهء سي.آي.اي عمل ميكرد. گلبدين حكمتيار خود بيشتر از هر كس ديگر اين حقايق را ميداند. از همين جهت است كه او با لحن و عبارت توأم با شگفتي و گلايه به هيئت امريكايي ميگويد: «بمن بگوئيد: چرا اين كار را ميكنيد؟»                    حكمتيار نه از مامورين پاكستاني كه پيشنهاد مذاكره را داده نام ميبرد و نه هم مامور عاليرتبه و با صلاحيت امريكايي را معرفي مي كند. چون مامورين پاكستاني جز افسران آي.اس.آي و مامور عاليرتبهء ‌امريكايي هم جز از مقامات سي.آي.اي كسي ديگري نبودند. و اگر حكمتيار در زير بال و پر آي.اس.آي و در آغوش و حمايت سي.آي.اي رشد و پرورش نمي يافت، شهرت و قدرت خود را در جهاد و مقاومت افغانستان از شخصيت و ظرفيت خود و از حمايت مردم ميگرفت، امروز ذلت و حقارت هزيمت و عزلت را نمي كشيد. و آي.اس.آي و سي.آي.اي او را به آساني و با شيوهء نمايش يك درامه با جريان طالبان تعويض نمي كردند.
هر گاه تمام واقعيت هاي گفته شده را ناديده بگيريم و بپذيريم كه افسانه و ادعاي ترور حكمتيار توسط امريكا درست بوده است پس اين ترور چرا عملي نشد؟ آيا امريكا از ترور گلبدين حكمتيار ناتوان بود؟ در حاليكه سازمان استخبارات امريكا رژيم «آلنده» را در چيلي با كودتاي مورد پلان و حمايت خود سرنگون مي كند، عبدالله اوجلان رهبر كمونيست حزب كارگران كردهاي تركيه (
PKK) را كشور به كشور از دمشق تا مسكو، از مسكو تا آتن و روم و از آنجا تا گينيا تعقيب كرده زنده و سلامت دستگير و به دسترس دولت تركيه ميگذارد. جنرال ضياء‌الحق و جنرال اختر عبدالرحمن را به گفتهء برخي از تحليلگران در پاكستان به قتل ميرساند و ... اما چگونه از قتل و ترور گلبدين حكمتيار عاجز مي ماند؟ و حكمتيار چرا دليل آن را توضيح نمي كند؟ آيا با توجه به اين همه واقعيت ها ادعاي حكمتيار در مورد ترورش توسط امريكا لافنامه و افسانهء ساخته و پرداخته اي براي بزرگنمايي و ايجاد شخصيت بزرگ كذايي چيز ديگري هم است؟
آنچه را كه حكمتيار در مورد تشويش و نگراني امريكا از حاكميت مجاهدين و تشكيل حكومت اسلامي ديگري در كنار ايران به قول او «با يك اقدام غير مترقبه» اظهار مي كند يك ابراز نظر سطحي و غير واقعي است. بر خلاف تصور و حدس حكمتيار امريكا تشويشي از حكومت آيندهء اسلامي به دست مجاهدين نداشت. چون آي.اس.آي شايد به هدايت سي.آي.اي مجاهدين را در احزاب و گروه هاي متعددي تشكيل و تنظيم كرده بود كه زمينهء ايجاد رهبري واحد و تأسيس يك حكومت مقتدر از همان آغاز منتفي بود. احزاب و گروه هاي جهادي كه در آغاز جهاد و مقاومت در برابر حکومت حزب دموکراتیک خلق وتجاوزنظامی شوروي تشكيل يافتند و رشد كردند احزاب نظامي و جنگي بودند نه احزاب سياسي. آنها مقاومت در برابر دولت حزب خلق وقواي اشغالگر شوروي را توأم با نفاق و تفرقهء رو به تزايد داخلي ادامه دادند كه گلبدين  حكمتيار در رأس اين نفاق و تفرقه قرار داشت. هم چنان تصور و برداشت از حكومت و نظام اسلامي كه حكمتيار تحقق آنرا مايهء ‌نگراني امريكا مي خواند در ميان احزاب و رهبران مجاهدين از يكطرف متفاوت و حتي متضاد بود و از سوي ديگر مبهم و نا مشخص. بنا بر اين امريكايي ها به تدام جنگ با شوروي ها بيشتر اهميت ميدادند و از ضعف و شكست مقاومت در برابر ارتش سرخ و پيروزي شوروي ترس و نگراني داشتند نه از تشكيل حكومت اسلامي در افغانستان. از همين جا است كه «رابرت گيتس» رئيس اسبق سي.آي.اي در كتاب خاطرات خود «از درون سايه ها» (
From the shadows) مي نويسد: «از ديدگاه تاريخ كدام يك مهمتر است؟ طالبان يا سقوط امپراطوري شوروي؟ چند اسلام گراي هيجان زده و يا آزادي اروپاي شرقي و پايان گرفتن جنگ سرد؟ اينكه همه جا مرتباً ميگويند و تكرار مي كنند كه بنيادگرايي اسلامي خطري براي جهان است حرف هاي ياوه يي بيش نيست. ميگويند كه غرب بايد در مقابل اسلامگرايي سياستي يكپارچه و فراگير داشته باشد. اين حرف احمقانه است. چون اسلام يكپارچه وجود ندارد. بيائيد اسلام را عقلاني بنگريم نه عوامفريبانه و احساساتي. اسلام با  1.5 ميليارد پيرو بزرگترين دين جهان است ولي بين عربستان سعودي بنيادگرا و مراكش ميانه رو، بين پاكستان نظامي و مصر طرفدار غرب يا آسياي ميانهء لائيك چه شباهتي وجود دارد؟ ... (2)».
حکمتيار بعد از تذكر و توضيح مذاكره با هيئت امريكايي و دريافت پيام رئیس جمهور امريكا از پيغام هاي مسكو سخن ميزند. در حاليكه هيئت هاي شوروي در جريان خروج قواي شان و بعد از آن پيام ها و مذاكرات مشابه را با تمام رهبران تنظيم ها داشتند اما حكمتيار از آن تذكري نميدهد تا اين طور وانمود شود كه رهبر اصلي جهاد و مقاومت و زمامدار مقتدر آينده افغانستان تنها او است و شوروي ها تنها به او پيام فرستادند و وارد مذاكره شدند.
گلبدين حكمتيار در ادامهء لافزني خود از تعبيهء مجاهدين به دو طرف راه خروج ارتش شوروي در بازگشت آنها سخن ميزند و اظهارات جنرال گروموف قومندان ارتش اشغالگر را در آخرين لحظات خروج از خاك افغانستان به فير و آتش اين مجاهدين ارتباط ميدهد. مسلماً تذكر حكمتيار از تعبيهء مجاهدين تأكيد بر آن است كه اين امر از كار و ابتكار او محسوب ميشود. آنگونه كه قبلاً از پيام رئيس جمهور امريكا مبني بر ادامهء‌ حملات به قواي در حال خروج شوروي سخن گفت و اظهار داشت كه او (رئيس جمهور امريكا) اين پيام را به مخالفان سر سخت معاهدهء ژنو و طرفداران جدي ادامهء حملات بر قواي در حال خروج شوروي فرستاد. اما حكمتيار توضيح نميدهد كه با مجاهدين تعبيه شدهء او به دو طرف راه هاي خروج قواي شوروي بيني چند عسكر روسي خون شد و چه تلفات و ضايعاتي به آن قوا وارد آمد و نيروهاي حكمتيار در اين نبردها چه تلفاتي را متحمل شدند؟ در حاليكه آن زمان (زمستان 1367) همه از طريق وسايل اطلاعات جمعي و رسانه هاي گروهي دنيا شنيدند كه قواي شوروي در روزهاي مقارن به خروج، سراسر سالنگ جنوبي، دره هاي مجاور، جبل السراج و گلبهار را چند روز پيهم از زمين و هوا بمباران كردند و بعداً به تعرض وسيع با نيروهاي زرهي و پياده براي تصرف كليه مناطق سالنگ جنوبي دست زدند. در نتيجهء ‌اين بمبارانها و نبرد سنگين ميان مجاهدين و نيروهاي مشترك شوروي و رژيم كابل صدها نفر از مردم سالنگ اعم از زنان و كودكان به شهادت رسيدند و تمام خانه هاي مسكوني سالنگ جنوبي تخريب گرديد. و اين حقيقت را حكمتيار و هوا داران او بيشتر از همه ميدانند كه در سالنگ جنوبي مجاهديني از او براي تعبيه وجود نداشت. براي توضيح و روشن شدن بيشتر موضوع برخي از مطالب در مورد جنگ سالنگ از نوشتهء يك جنرال شوروي نقل ميشود كه مي نويسد: «مقارن روزهاي بيستم جنوري(دلو1367 برابربا1989) در سالنگ جنوبي درامه يي به نمايش گذاشته شد كه بهاي اشتراك در آن زندگي انسانها بود. به مسعود هوشدار نامه يي فرستاده شد كه هرگاه حتي يك شليك هم شود، آنگاه ما ناگزير از زور كار خواهيم گرفت. كليه مسئوليت اين اقدام متوجه مسعود گرديد. در اين باره از پيش براي باشندگان روستاها اطلاع داده شد. نجيب الله خطاب به مردم سالنگ جنوبي سخنراني كرد و از آنان خواست در تمام اين مدت خانه خود را ترك گويند ... .
مگر اين اعلاميه صرف يك پرده پوشي بود. بدون بستگي به اقدامات شورشيان عملياتي در نظر بود تا بتاريخ 24 جنوري 1989 آغاز گردد ... .
روي هم رفته طي دوشبانه روز نبرد بيش از ششصد شورشي نابود شدند. تلفات ما طي دو شبانه روز 3 كشته و 5 زخمي است ... نبردهاي سالنگ جنوبي تقريباً سه شبانه روز ادامه يافتند كه در نتيجهء آن دسته هاي مسعود متحمل خسارات سنگيني گرديدند ... پس از پايان جنگ احمدشاه نامه يي به سفارت شوروي در كابل فرستاد (براي اين كار از كانال هاي استفاده گرديد كه از طريق آنها ارتباط فرماندهي نظامي با مسعود تأمين ميگرديد) كه در آن كوشيده بود سپاهيان شوروي را بدنام ساخته و گناه نبردهاي واپسين را در سالنگ جنوبي به گردن آنان بيافگند:
«آقاي ورونتسف:
پيشنهاد شما را به دست آوردم. بمباران و آن جناياتيكه عمال شما در سالنگ و جبل السراج در پي آن انجام دادند، هيچ چيزي را تغيير نمي دهد. در اين رابطه بايسته است بگويم كه موقف رهبران شوروي كه در اين اواخر در برخوردهاي خود با مسايل بين المللي و به ويژه در قبال مسئلهء افغانستان از آن پيروي مي كنند، در ما اين باور را بر انگيخت كه رژيم نو در اتحاد شوروي در مقايسه با پيشينان خويش تغيير كرده است و اوضاع واقعي را در نظر مي گيرد وميخواهد مسئلهء ‌افغانستان از طريق گفتگوها حل و فصل شود. ما نيز مي انديشيم كه سرانجام پس از ده سال سيه روزي هاي جنگ و كشتار، شوروي ها مردم افغانستان را (روانشناسي مردم افغانستان) درك كرده اند و به تجربه دريافته اند كه اين مردم را ممكن نيست با نيرو و تهديد به زانو در آورد و ناگزير به انجام كاري ساخت. سوگمندانه فشار بيموردي كه شما براي پشتيباني از مشتي مزدور خود فروش كه در تعيين سرنوشت آينده كشور جايي ندارند، وارد مي آوريد؛ ادامه دارد. رفتارهاي دژخيمانه و بيشرمانهء افراد شما در سالنگ و جبل السراج و ديگر نواحي در روزهاي اخير حضور شما در اين سرزمين همه خوش بيني هاي را كه چندي پيش پديد آمده بود، نقش بر آب گردانيد. بر عكس اين كار مارا ناگزير گردانيد به اين باور باشيم كه شما مي خواهيد به هربهاي كه شده اين رژيم رو به مرگ را بر مردم مسلمان ما تحميل كنيد. اين كار بيهوده و غير منطقي است. آرزومنديم رهبران جديد شوروي و نمايندگان مسئول آن كشور در افغانستان مطابق برداشت هاي خود عمل كرده، شجاعت آنرا بيابند كه واقعييات عيني را باز شناخته و هماهنگ با آن رفتار كنند. با سپاسگذاري، احمد شاه مسعود 7.11.1367 (مطابق 26.جنوري.1989» (3).
اينكه حكمتيار مي گويد اگر مرمي هاي مجاهدين تعبيه شده از بيخ گوش عساكر روسي نميگذشت گروموف آن اظهارات خود را پس از عبور از سرحد افغانستان نميكرد، يك تحليل سطحي و ضعيف است. او در صفحه 15 مي نويسد: «اگر واقعاً خروج قواي شوروي صرف با گلباران و اهداي دسته ها و حمايل گل به آنان در كابل صورت ميگرفت و در مسير راه بازگشت به كشورشان، مرمي آتشزاي مجاهدين از كنار گوش شان نميگذشت و بدرقهء راهشان نمي شد، شايد به اظهار جملهء فوق ضرورتي احساس نميكردند».
نخست اينكه جملات حكمتيار از نگاه قواعد نوشتاري نادرست است. او در آغاز اظهار گروموف را به عنوان يك فرد نام ميبرد ولي در آخر جمله را با كلمهء جمع «نميكردند» ختم ميكند. در حاليكه آن مطلب را نه تمام عساكر و صاحب منصبان شوروي بلكه يك فرد، آنهم گروموف اظهار داشت.
ثانياً حكمتيار اظهارات گروموف را به فيرهاي مجاهدين تعبيه شده بدو طرف راه خروج نيروهاي روسي ارتباط ميدهد و به وضاحت ميگويد كه اگر فيرهاي مذكور نميبود «شايد به اظهار جملهء ‌فوق ضرورتي احساي نميكردند» اما همه ميدانند كه گروموف با قطار سربازان و افسران روسي از كابل تا حيرتان همراه نبود كه فير از بيخ گوشش بگذرد و بعداً اين فيرها او را به اين اظهارات وا دارد.
ثالثاً، بسياري از سياستمداران، نويسندگان و صاحب منصبان روسي كه هيچگاه فيرهاي مجاهدين تعبيه شدهء حكمتيار را نشنيدند، هجوم قشون شوروي را به افغانستان در جدي 1358 اشتباه و تجاوز خواندند و روسيه را از تكرار همچو عملي بر حذر داشتند. اگر آن فيرهاي مورد نظر حكمتيار عامل و انگيزهء چنين اظهاراتي ميبود ديگر آنهائيكه آن فير ها را نشنيدند نبايد به اظهارات مشابه اظهارات جنرال گروموف ميپرداختند.

ادعاي نبوغ و كرامت:

گلبدين حكمتيار بعد از نقل قول اظهارات جنرال گروموف و انگيزهء ‌اين اظهارات ادعاي كرامت مي كند و شكست شوروي ها را نتيجهء اجابت دعاي خود ميداند. او دراين ادعاي مضحك و كودكانه در واقع خودرابا پيغمبر اسلام (ص) مقايسه كرده در صفحۀ 16 مي نويسد: «طفل خرد سالي بودم كه شنيدم دو امپراطوري بزرگ روم و فارس به دست پيامبر (ع) سرنگون گرديدند. از همان روز اين دعا را آغاز كردم و همواره بعداز هر نمازي تكرار ميكردم كه خداوندا! زوال روس و امريكا را به من بنما و توفيق عنايت كن تا نقش مؤثري در زوال آنها داشته باشم. امروز شاهد اجابت و تحقق يك بخش دعاي ديرينه و هميشگي ام بودم. به اين خاطر اشك شكر از ديده هايم جاري بود. انتظارم اين است كه خداي مجيب الدعوات بخش دوم دعايم را نيز تحقق بخشد...».
تا كنون بسياري از مردم در داخل و خارج كشور و بسا از محققين و علاقمندان خارجي، حوادث و تحولات دو نيم دههء اخير افغانستان را خوانده و شنيده بودند كه گلبدين حكمتيار ادعا دارد كه او بنيا نگذار نهضت اسلامي، آغازگر جهاد مسلحانه و فاتح اصلي شكست قشون شوروي است. اما هيچگاه نشنيده بودند كه دعواي كرامت هم كند و كرامت را با كرامت و اعجاز پيغمبراسلام حضرت محمدمصطفي (ص) مقايسه بدارد. حكمتيارميخواهد به بسيار سادگي و صراحت به خواننده بگويد كه كرامت او همچون كرامت واعجاز پيامبر اسلام است كه به دست پيغمبر اسلام (ص) دو امپراطوري بزرگ روم و فارس سرنگون گرديد و به دست گلبدين حكمتيار تااكنون يك امپراطوري بزرگ دنيا (شوروي) زوال يافته و انتظار زوال امريكا، امپراطوري ديگر را نيز در نتيجهء دعا و نقش مؤثر او بايد كشيد. حكمتيار در اين ادعاي كرامت اين راز رابه خواننده افشاء نميداردكه كرامت او بعداز زوال امپراطوري شوروي كجا رفت. اوكه با دعا و نقش مؤثرخود شوروي را سرنگون كرد چرا امروز از كشور و وطن خود آواره گرديده و در گوشهء تنهاي و غربت هزيان ميگويد؟ مگر نمي شد كه او آن كرامت رادرافغانستان هم بكارميبردوبه قول و ادعاي هميشگي خودحكومت ناب اسلامي ميساخت تا وطن و مردم وطن ازبركت و كرامتش در رحمت وعدالت قرارميداشتند.
علاوه از مضحك بودن ادعاي كرامت از سوي حكمتيار در كلمات و جملات مطلب اخيرالذكر او اشتباهات و غلطي هاي فراوان ديگر از لحاظ قواعد نوشتاري، اسلوب علمي و تاريخي و شيوهء منطقي نيز به چشم مي خورد. در جملهء «طفل خرد سالي بودم كه شنيدم دو امپراطوري ...» غلطي قواعد نوشتاري، به كار بردن كلمۀ شنيدم است كه در اين جمله گذشته يا ماضي قريب محسوب ميشود. حتي در صحبت و گفتار عامهء زبان فارسي در افغانستان اگر كسي كلمهء‌ «شنيدم» را در جملهء مشابهء به كار برد، منظور و مفهوم آن گذشتهء نزديك است؛ حادثهء كه در زندگي او و همزمان با دوران حيات او بوقوع پيوسته است. حكمتيار زماني زوال روس و امريكا را با ايفاي نقش مؤثر خودش استدعا كرده كه طفل خردسالي بوده است. طفل خرد سال و اطفال خرد سال اطفالي را ميگويند كه سن شان حداكثراز شش تاهشت سال بيشترنباشد. آياطفل شش تاهشت سالۀ افغانستان چهل سال قبل كه آن هم نه در پايتخت كشور و يا در يك شهر مهم ديگربلكه در ولسوالي امام صاحب قندز زندگي كرده باشد ميتواند آن حد از آگاهي سياسي داشته باشد كه ماهيت امپرياليستي امپراطوري هاي شوروي و امريكا را درك نموده و براي زوال آن دعا كند و زوال آنرا با ايفاي نقش مؤثر خودش بخواهد.؟! هر چند حكمتيار ميخواهد خود را در طفلي نابغه معرفي كند و در بزرگي دعواي كرامت بدارد اما با بيان اين مطلب كه دو امپراطوري بزرگ روم و فارس به دست پيامبر (ع) سرنگون گرديدند نشان ميدهد كه سواد مطالعه و فراگيري تاريخ را نداشته است. اگر او تاريخ را خوب مطالعه كند مي فهمد كه امپراطوري هاي فارس و روم نه درحيات پيامبر اسلام (ص)، بلكه بعد از رحلت آن حضرت (ص) به دست خلفاي راشدين و امراي بعدي مسلمانها سرنگون گرديدند.
حكمتيار در زوال امپراطوري شوروي تنها از نقش مؤثر خودش نام ميبرد. آنجا که ميگويد: «... تا نقش مؤثري در زوال آنها داشته باشم، امروز شاهد اجابت و تحقق يك بخش دعاي ديرينه وهميشگي ام بودم»، حتي اميرحزب اسلامي افغانستان برخلاف عادت هميشگي خود به جاي استفاده از کلمهء جمع «بوديم» کلمهء مفرد «بودم» را بكار ميبرد تا به قول خودش نقش مؤثر در زوال امپراطوري شوروي را كاملاً محدود و منحصر به خود بسازد. حكمتيار اين جا در چنان خود بزرگ بيني و تكبر غرق است كه هر عامل و نقش ديگري را در زوال امپراطوري شوروي از ياد ميبرد. او در زوال امپراطوري مذكور تنها آثار دست و نقش  پاي خودش را مي بيند نه كس و چيز ديگر را. نه از مجاهدت مردم افغانستان ياد مي كند و نه از دعا و تضرع مردم كه بيشتر از حكمتيار درد و عذاب وحشت و مظالم اشغالگران شوروي و كمونيستان حاکم را كشيدند و بيشتر از حكمتيار، مخلصانه تر و صادقانه تر از او در شكست قواي شوروي و زوال امپراطوري آن دست دعا و تضرع بلند كردند. گلبدين حكمتيار با اين تك محوري و دم زدن از نقش مؤثر خودش در زوال امپراطوري شوروي در برابر ولي نعمتان خود نيز بي انصافي و ناسپاسي روا ميدارد. او نقش كمك هاي هنگفت مالي و تسليحاتي آي.اس.آي و سي.آي.اي را در تبديل كردنش به رهبر جهاد و مقاومت عليه شوروي و تأثير اين كمك ها را در شكست و زوال شوروي ناديده مي گيرد. در حاليكه او بيشتر از هر رهبر و تنظيم ديگر كمك هاي آي.اس.آي را دريافت كرد و طيارات روسي را با «بولوپايپ» انگليسي و «استينگر» امريكايي سقوط داد.

تحليل هاي مبهم و متضاد:

حكمتيار عوامل بقاي نجيب را در عنوان «تأخير در سقوط فوري حكومت نجيب» به تحليل و ارزيابي ميگيرد. اما برداشت، ارزيابي و تحليل او با سطحي نگري و در بسا موارد مبهم،‌ متضاد و با انكار و كتمان حقايق ارائه ميشود. او بقاي حكومت نجيب الله را بعد از خروج قواي شوروي زادهء ‌عوامل داخلي و خارجي ميداند. در حاليكه بايد به صورت منظم و منطقي مسايل و مطالب هر يك از دو عامل مذكور در عناوين مشخص و جدا از هم مورد ارزيابي و تحليل قرار ميگرفت. به توضيح و تذكر مطالب به  صورت نا هماهنگ و بي ربط پرداخته ميشود. به گونهء كه تشخيص نميگردد كدام مطلب مربوط چه عاملي ميشود. عامل خارجي يا داخلي؟ ابهام، انكار و كتمان حقايق از مشخصات ديگر ارزيابي و تحليل حكمتيار در مباحث مربوط به عنوان فوق الذكر است. هر چند كه اين ويژگي به كثرت در سراسر نوشتهء مولف به چشم مي خورد. نخستين شمارهء توضيح عوامل «تأخير در سقوط فوري حكومت نجيب» را به خوانش ميگيريم: «در روزهاي حساسي كه لازم بود مجاهدين با ضربات كوبندهء شان كار رژيم را  يكطرفه ميكردند، متأسفانه تنظيم هاي جهادي را در بازي حكومت سازي سرگرم كردند و در شوراي مشورتي راولپندي مصروف ساختند، شوراي كه بايد از هر تنظيم شصت نفر قومندانان و شخصيت هاي معروف گردهم آمده و پس از بحث ها و مناقشه هاي طولاني و خسته كننده در مورد ساختار و تركيب حكومت موقت به توافق برسند ...».
اين گفتهء حكمتيار در توضيح اولين عامل كه مجاهدين با ضربات كوبندۀ شان كار رژيم را در آن روزهاي حساس يعني روزهاي تشكيل شوراي راولپندي يكطرفه ميكردند، مبيين سطح نگري و درك نادرست او از اوضاع نظامي، ‌دانش و تجربهء جنگ و علوم نظامي است. درك و فهم اين مطلب چندان مبهم و دشوار نيست كه نيروهاي پراگنده، نا منظم و نا هماهنگ چريكي هر چند با تعداد انبوه و بي شمار نمي توانند نيروهاي ارتشي و منظمي را كه در داخل استحكامات ازمراكزبزرگ نظامي وشهرهادفاع نمايندبه شكست وادارند. شکست نيروهاي منظم مدافع با انجام تعرض هماهنگ نيروهاي مخالف امكان پذير است. و نيرو هاي مخالف زماني قادر به انجام تعرض ميگردند كه خود از حالت پراگندگي و نا هماهنگي بيرون شوند و از گروه هاي نا منظم چريكي به ارتش منظم و متحد تغيير شكل يابند. ايجاد و تشكيل ارتش منظم به همان حديكه در رفتن به سوي تعرض براي شكست ارتش حكومت نجيب الله از الويت و اهميت برخوردار بود، به همان حد تشكيل و وجود چنين ارتشي در حفظ، تأمين امنيت و ادارهء شهرهاي متصرفه ضرورت اجتناب ناپذير محسوب مي شد و ارتش منظم به امكانات وسيع و هنگفت لوژيستيكي و نظامي و تعداد كافي افراد و پرسونل مسلكي و متخصص ضرورت داشت تا مرحلهء تعرض در يكطرفه سازي كار رژيم به مؤفقيت عملي مي گرديد. اما همه ميدانند كه در آن زمان و حتي در دوره هاي بعدي هم كه رژيم نجيب الله سقوط كرد تنظيم هاي مجاهدين به تشكيل و ايجاد چنين ارتشي دست نيافتند. اينكه حكمتيار ميگويد مجاهدين در همان آغاز با ضربات كوبنده كار رژيم را يكطرفه ميكردند از ضعف و سطحي نگري او در درك و ارزيابي مطلب مورد بحث ناشي ميشود. و هر گاه بالفرض با اين خيالات و تصورات حكمتيار به قول او با ضربات كوبندهء مجاهدين كار رژيم يكطرفه مي شد، رژيم و حكومتي كه جانشين نظام و حكومت نجيب الله مي گرديد كجا بود؟ آيا هر قومندان با گرفتن هر فرقه  و شهري خود به تشكيل حكومت ميپرداخت؟ حكمتيار در مورد ضرورت تشكيل حكومت مجاهدين بعد از سقوط حكومت نجيب الله در اين جا حرفي نميزند و در مورد آن طرحي ارائه نمي كند. در حاليكه اگر شيوهء ايجاد حكومت مجاهدين از سوي اسلام آباد در شوراي راولپندي يك كار نادرست محسوب مي شد، كه بود، تشكيل حكومت براي جانشيني رژيم نجيب الله قبل از سقوط آن يك ضرورت اجتناب ناپذير به حساب ميرفت.
گلبدين حكمتيار از سرگرم كردن تنظيم ها در بازي حكومت سازي تأسف ميخورد و در شمارهء دوم توضيح عوامل بقاي حكومت نجيب مي گويد: «... پاكستانيها به خاطر رفع تشويش واشنگتن از حاكميت گروه هاي بنيادگرا، فيصله انعقاد چنان شوراي را از تنظيم هاي افغاني گرفت (گرفتند) كه تنظيم هاي خرد و بزرگ و در آن سهم مساوي داشته و اين شوراي 460 نفري در مورد تقسيم پست هاي مهم حكومت آينده بايد به اين ترتيب فيصله كند كه هر عضو شوراي حق دو رأي را داشته باشد».
آيا تنظيم ها از خود اراده و استقلال نداشتند كه از طرف پاكستانيها به اصرار امريكايي ها به كار غير ضروري و مضر به مصالح و منافع جهاد و كشور شان مصروف گردانيده شدند؟ حكمتيار در اين جا به وابستگي و عدم استقلال تنظيم ها اعتراف مي كند در حاليكه خود يكي از اين تنظيم ها محسوب ميشود.
وقتي او رهبر يكي از تنظيم هاي وابسته، فاقد اراده و استقلال است كه از سوي پاكستانيها به اصرار امريكايي ها به شوراي راولپندي ميرود تكليف ادعاي او مبني بر اجابت دعا و نقش مؤثرش در زوال امپراطوري شوروي چه ميشود؟ و اگر حكمتيار و تنظيم او داراي اراده و استقلال بود چرا در بازي حكومت سازي كه به نفع جهاد و مجاهدين شمرده نميشد مشاركت كرد؟ مجبوريت حكمتيار در مشاركت با اين بازي چه بود؟ چرا او به عنوان يك تنظيم به قول خودش «مؤثر و بزرگ» سياست مستقل پيش نگرفت و منطبق به مصالح و منافع جهاد عمل نكرد؟
 گلبدين حكمتيار در بيان و تحليل بسا مطالب عنوان مورد بحث بي ارتباط و با تناقض سخن ميگويد. او از يكطرف كاهش و سردي جنگ را بعد از تشكيل حكومت مؤقت راولپندي به دلسردي مجاهدين «تنظيم هاي مؤثر و بزرگ» از قرار گرفتن پست هاي حساس و بزرگ به گروه هاي خيلي ضعيف ميداند و از طرف ديگر مخالفت قومندانان پروتوكولي همكار با روس ها و رژيم كابل را عامل سردي جنگ و شكست مجاهدين در جنگ جلال آباد تلقي مي كند. او در صفحات 18 و 19 مي نويسد: «در نتيجهء ائتلاف ميان تنظيم هاي كوچك و غير مؤثر، پست هاي حساس حكومت به گروه هاي خيلي ضعيف تعلق گرفت. اين مسئله بر روحيهء مجاهدين تنظيم هاي مؤثر و بزرگ اثر منفي به جا گذاشت و در اكثر نقاط منتج به كاهش و سردي جنگ گرديد ... .
 .... قومندانان پروتوكولي همكار با روس ها و رژيم كابل، ندای مخالفت با چنين جنگ ها را بلند كردند و رسانه هاي خبري غرب، صداي مخالفت آنها را به پيمانهء وسيع انعكاس ميدادند تا احساسات مردم را عليه جنگ بر انگيزد... .
گروه ها و قومندانان وابسته به امريكا مكلف شدند كه عمليات نظامي عليه رژيم نجيب الله را سد كنند و يا لااقل از شركت در اين عمليات اجتناب نمايند. شايد در اين مقطع حرف ها و مواقف مسعود و قومندانان همطراز او را در مخالفت با عمليات نظامي همه به خاطر داشته باشند ....»
حكمتيار در مورد موقف پاكستان نيز با تناقض حرف ميزند. او نخست در صفحهء هفدهم مي نويسد: « پاكستانيها به خاطر رفع تشويش واشنگتن از حاكميت گروه هاي بنيادگرا فيصله انعقاد چنان شوراي را از تنظيم هاي افغانستان گرفت...» و بعداً در صفحه 19 مي نويسد: «چون با فشارها،‌ اخطارها  و تهديد ها نتوانستند پاكستان را به تغيير موضع وادار سازند، خواستند تا هواپيماي حامل مرحوم ضياءالحق...».
حكمتيار توضيح نمي دهد كه بين اين ادعاهاي متناقض و متضاد چه ارتباطي وجود دارد و كدام يك آنها به واقعيت نزديك است؟ ساختن شوراي راولپندي و حكومت مؤقت توسط پاكستانيها به اصرار امريكايي ها يا عدم تأثير فشارها، اخطارها و تهديد هاي امریکا به تغیر موضع پاکستان؟
التماس درتوظيف جنرال حميد گل به رياست ارتش:

گلبدين حكمتيار در بحث مربوط به عنوان "تأخير در سقوط فوري حكومت نجيب" از تقرر جنرال حميد گل به رياست ارتش صحبت مي كند. او ادعا ميدارد كه با وجود تذكر و پيشنهادش به غلام اسحاق خان رئيس جمهور پاكستان، جنرال حميدگل در رياست ارتش توظيف نگرديد. وي در صفحهء 20 مي نويسد: «در روزهاي تعيين فرمانده ارتش، با غلام اسحاق خان رئيس جمهور پاكستان ملاقات تفصيلي داشتم. ضمن صحبت هاي ديگر،‌ در رابطه به تعيين فرمانده جديد ارتش به ايشان گفتم: بگمان من اوضاع پاكستان و منطقه ايجاب مي كند كه جنرال حميد گل به اين پست گمارده شود ... كاش در پاكستان و افغانستان چون او تعداد زيادي افسران لايق و با احساس وجود ميداشت. وي (رئيس جمهور) تبسم كرد و گفت: سخن شما به جا است. اما با اين اقدام امريكايي ها بسيار حساس ميشوند!! آنها ميگويند كه جنرال حميد گل بنيادگرا است».
التماس در تقرر حميدگل به رياست ارتش پاكستان در بحث مربوط به توضيح عوامل داخلي و خارجي دوام حاكميت نجيب، اعتراف صريح و آشكار حكمتيار به نقش و تأثير حميدگل در جنگ او براي سقوط حاكميت مذكور است. حكمتيار با اين اعتراف نشان ميدهد كه ادعاي او در «مؤثريت و بزرگي تنظيمش» با رياست حميد گل در آي.اس.آي و توظيف او به فرماندهي ارتش ارتباط داشته است. بعداً كه حميدگل از رياست استخبارات ارتش پاكستان بركنار شد، مؤثريت و توانايي حكمتيار در پيروزي و غلبه بر حكومت نجيب از ميان رفت.
گلبدين حكمتيار براي حميدگل و آي.اس.آي مهرهء از قبل انتخاب شده بود. حميدگل در رياست آي.اس.آي همزمان با خروج روس ها يكبار ديگر استراتيژي آي.اس.آي را در نصب حكمتيار به حاكميت كابل مشخص و تثبيت كرد. او در نامهء مشهورش به جنرال ضياءالحق در جولاي 1988 كه بعداً‌ افشاء گرديد و در مطبوعات مختلف افغانها در داخل و خارج كشور انتشار يافت نوشت:
«محترم مدير عمومي ادارهء‌استخبارات مركزي اسلام آباد!
به رئيس جمهور ضياءالحق، موضوع تمركز در افغانستان.
به خاطر معلومات شما كاپي تمركز در افغانستان براي ختم نيمهء دوم جون 1987 به ضميمه ارسال است. تورن جنرال حميدگل- جولاي 1988
محترما: در عرصهء سياسي دورنماي ما در افغانستان، اتحاد شوروي بعد از امضاي موافقت نامهء ژنو مجبور است قواي رو به زوال خويش را از افغانستان بيرون بكشد. انجام پيروزمندانهء قريب الوقوع جنگ افغانستان كه پاكستان در آن نقش قاطع داشت فرصت هاي بي سابقۀ تاريخي را ميسر ميسازد. در منطقه خلايي به مثابهء پيامد خروج قواي شوروي از شهر كابل بوجود خواهد آمد كه ما بايد آنرا پر نمائيم. ما نبايد اين فرصت هاي تاريخي را از دست بدهيم. ما بيش از هر وقت ديگر به ابتكارات جديد جسورانه ضرورت داريم. به منظور مقابله با توسعه طلبي يك ميكانيزم نيرومند نظامي را ايجاد كرد و ضرورت است كه پاكستان يك كنفدراسيون را با افغانستان تأسيس نمايد. اين كار ممكن است زير عنوان متحد ساختن كشورهاي اسلامي به خاطر صلح و امنيت و ثبات منطقه انجام يابد تا از نفوذ كمونيستي جلوگيري بعمل آيد. تمام پيشرفت براي ادامهء اين نظريه در دست است. رهبران اتحاد احزاب هفتگانه كاملاً به ما بستگي دارند. برخي از آنها با ما كار نموده و پشتباني راسخ خود را وعده داده اند. ما بايد تا پيروزي كامل، مجاهدين را تقويه نمائيم. پاكستان بايد تمام كمك هاي ممكن نظامي و سياسي را به اتحاد احزاب هفتگانه خصوصاً گروه اساسي «حكمتيار» كه خيلي پرنفوذ، قدرتمند ومطمئن است مبذول دارد. پس از خروج قواي شوروي نيزحكومت دست نشاندۀكابل حتي براي يكماه نميتواندجان به سلامت برد. هدف عمده در حال حاضر اين است كه تنظيم هاي پايدار براي حكومت آيندهء اسلامي در يك افغانستان آزاد بوجود آيد كه طرفدار پاكستان باشد و به طور داو طلبانه به ايجاد كنفدراسيون پاكستان- افغانستان كه پاكستان در آن نقش عمده را ايفا خواهد كرد موافقه نمايد. صرف چنين اقدامي ميتواند يك توازن استراتيژيك در منطقه بوجود آورد. در چهارچوب اين كنفدراسيون س