
افغانستان ، طالبان وتشکل مراکز تروريستي

نويسنده : قاسيم شاه سکندروف
مترجم: دکتور عبدالواحد خرم
مرکز نزاع شناسي و تحقيقاتي منطقوي
شعبه تحقيق نزاعهاي منطقوي انستيوت شرق شناسي
و ميراث خطي اکادمي علوم تاجيکستان
افغانستان:
طالبان وتشکل مراکز تروريستي
دوشنبه - 2003 ميلادي
سال ترجمه – 2006 ميلادي مطابق 1385 هـ ش
سال چاپ - 2006 ميلادي مطابق 1385 هـ ش
ناشر: تاج محل کمپني – بازارقصه خواني – شهر پشاور
تيراژ: (1000 جلد) تايپ و ديزان : مؤسسه بازسازی وفرهنگي مهر (کمپوزوتايپ:فيروز)
تحت نظر عضو وابسته اکادمي علوم تاجيکستان
ج. نظرييف.
قاسيم شاه سکندروف. افغانستان: طالبان و مراکز تروريستي.
دوشنبه ،عرفان سال 2003
اين کتاب مختصراٌ در باره شکل گيري جنبش (طالبان)و سياست آنها در باره نفوذ عناصر افراطي و دهشت افگن در قلمرو طالبان وپيامد هاي فاجعه باري فعاليت آنها سخن ميرود.
سير تاريخي در روند تشکل جنبش هاي اسلام گرا خواننده را به درک منابع و علل نزاع در افغانستان هدايت مي کند.
مندرجات:
- مقدمه
- نگاهي به تاريخ نهضت هاي اسلامي افغانستان معاصر
- ظهور (طالبان)
- داوطلبان خارجي و تشکل "القاعده"
- خلاصه:
- ضميمه:
فهرست مأخذ و مدارک-
مقدمه
سه دهه می شود ، که نام افغانستان از صفحات روزنامه و مجله ، از تلويزيون و راديو هاي بزرگترين شرکت هاي جهاني بيرون نمي شود. نزاع افغانستان طولاني ترين نزاع مسلحانه قرن 20 است ، که باعث مهاجرت بيسابقه اهالي ، خرابي کشور ، کشتار بيرحمانه مردم بيگناه گرديده است.
در ده سال حضور نظامي شوروي در اين کشور ، براي مقابله با آن چنان يک نيروي تربيه گرديد ، که قريب 15 سال از خروج قوتها و از هم پاشش شوروي سپري گرديده ،ولی تا اکنون پيش رو اين نيروي جنگي را کس گرفته نميتواند.
هزاران تربيت شده گان جنگ افغانستان تجربه کشتار و دهشت افگني خود را در تمام جهان عملي ميکند. همان کشور هاي که اين جنگنده ها را به افغانستان تشويق کرده ،بالای آنها سرمايه گذاري کرده ، از همه بيشتر عاقبت
هاي سنگين فعاليت آنها را مي بينند.
عمليات تروريستي در عربستان سعودي ، در ايالات متحده امريکا ( 11 سپتامبر سال 2001 ) به ديگر کشور هاي جهان دليل روشن اين گفته هاست.
بيشتر عمليات تروريستي در گوشه و کنار مختلف جهان عملي شده به نام (افغانها ) افرادي ، که در افغانستان جنگ کرده اند ، يا در اردو گاه هاي بن لادن تربيه گرديده اند ) ، ارتباط دارند.
چرا در افغانستان بعد از سقوط دولت کمونيستي صلح پايدار نشد؟
کدام عوامل به ظهور طالبان مساعدت کرد؟
( طالبان چگونه نيرو بودند؟)
به تجمع افراط گرايان تروريستي از تمام جهان ، و مبدل ساختن افغانستان به مرکز توليد مواد مخدر طالبان چه ميخواستند؟
چنين سوالها و پرابلمهای ديگرايجاب پاسخ و تحقيق را می نمايد.
باهمه آسيپ پذيري تاجيکستان در برابر خطرات افراط گرائي و دهشت افگني ، متأسفانه ، جامعه تاجيک درباره وضع واقعي افغانستان اطلاع خيلي کم دارد.
علاوه بر اين ، در بعضي دايره ها از طالبان پيشتيباني مي گرديد ، که گويا در مناطق زير نظارت شان آرامي را تامين کردند.
اين حاميان طالبان در باره عاقبت اعمال سنگين طالبان ، به مثل ( زنداني ) ساختن زنها ، از تمام حقوق محروم کردن آنها ، تطبيق قانون ها سخت ، نسل کشي و سياست ( زمين سوخته )، به مرکز تربيتي دهشت افگني بين المللي و مرکز جهاني توليد مواد مخدر تبديل کردن افغانستان حرف نمي زدند و يا آنها را مهم نمي شماريدند.
بعضاً در حلقات روشن فکراني تاجيک نيز چنين عقيده حکمفرما بودٌ ، که طالب ها براي جهان خطر ندارند و گويا آنها تنها در پي ساختن دولت اسلامي در خود افغانستان می باشند، ولي حضور دهها هزار پاکستاني ، عربي ، فليپيني ، ازبک ، چيچيني واويغور وغيره وغيره را ناديده گرفته و اين را يک تبليغ مي دانستند.
شاهدان عيني ، که سالها با طالبان بودند ، خطري اين پديده را مي دانستند. آنها معتقد بودند ، که اگر عمليات ضد تروريستي دول شامل ائتلاف ضد تروريستي نمي بود ، هيچ نيروي در افغانستان جلو اتحاد طالبان و تروريستان بين المللي را گرفته نمي توانست.
حتماً بعد از افغانستان نوبت ساختن ( دولت ناب اسلامي ) نوع طالبانی به کشور هاي همسايه ، از جمله ، تاجکيستان و ازبکيستان ميرسيد.
ماهدف گذاشتيم ، بطور فشرده سير در تاريخ تشکل سازمانهاي اسلامي و مبارزه آنها نموده ، عوامل اساسي ظهور طالبان و شکل گيري انترناسيوناليسي تروريستي را در افغانستان نشان دهيم.
زيرا تا حال صلح در افغانستان کاملاً پايدار نشده است و خطر ظهور دو باره اين نيرو وجود دارد.
در تاليف اين کتاب از آثار زياد و خيلي با ارزش علماي روس ، ايرانيو و افغانستاني ، پاکستانيو و غربي ، ايکه بسياري از نتايج ديد و بازديد هاي آنها از افغانستان مي باشد ، استفاده شده است.
همچنان تجربه فعاليت مرکزمستقل نزاع شناسي و ميراث خطي آکادمي علوم تاجيکستان که در مدت چندين سا ل به آموزش مسئله افغانستان مشغول بوده، کنفرانس ها و سيمينارهاي زياد داير کرده اند ، مورد استفاده قرارگرفته شده است .
بدون شک نوشته مذکور نمي تواند ، دربرگيرنده تمام مسائل وابسته به زمينه هاي تشکل سازمان هاي افراطي و تروريستي در افغانستان باشد . اين تنها يک سير عمومي ميباشد ، ولي اميدواريم ، خواننده از اين کتاب معلومات مفيد بدست آورد .
نگاه به تاريخ نهضت هاي اسلامي افغانستان معاصر
افغانستان در چارراهي تمدنها جايگر است در طول تاريخ ، اين سر زمين از تأثير متقابله فرهنگ و تمدنهاي گونا گون برخور دار بوده است.از جانب ايران تأثير نهضت هاي مردمي احساس مي شد و از هندوستان ، تأثيري جريانها و نهضت هاي مذهبي.
مدرسه ديني ديوبند ، که در سال( 1868) در نزديک دهلي اساس گذاشته شد به مرکز تربيوي علماي ديني افغانستاني تبديل يافته بود.
در نوبت خود افغانستان کشوريست ، که از طريق آن به هندوستان لشکر کشي هاي زياد انجام داده شده است.
اسلام هم به اين کشور از اين سر زمين ، که امروز به نام افغانستان ياد ميشود ، آمده و پهن گرديده است. از اين خاطر بسياري از تحليل گران به اين نظر اند ، که ريشه هاي نهضت هاي اسلامي افغانستان که بعد از جنگ دوم جهاني ظهور نمودند ، در بطن خود جامعه افغاني پرورش يافته اند.
اين ريشه ها را مي بايد در ميراث غني فرهنگي مردم اين سر زمين در فلسفه اسلامي جستجو نمود .
چنين واقعات مثل انقلاب اکتبر در روسيه (1917) ، انقلاب بخارا (1920) ، اصلاحات امان الله خان و غيره در تشکل هويت اسلامي افغانها تاثير زياد رسانيده اند. قيام دهقانان به رهبري حبيب الله کلکاني در سال (1929) ، يک نوع عکس العمل بر ضد جريان اين وقايع بود ، که بدون شک به ارزش هاي اسلامي مردم تاثير منفي گذاشته بودند.
بابه قدرت رسيدن سلاله نادر خان باعث قطع گرديدن همه گونه نهضت هاي مردمي گرديد.
در سالهاي بعد از جنگ جهاني دوم اولين جريانهاي ديني ظهور نمودند.نويسنده افغانستاني مير محمد صديق فرهنگ مي نويسد که در ابتداء سالهاي پنجاه ام مولوي قلعه بلند سازماني را به نام
( حزب الله ) تأسيس نمود (755،16 ) .
اما در باره اين سازمان معلومات موثق بدست نيست.
در همين سالهاي سازمان اسلامي تندرويي ديگر به نام ( اتحاد ) و يا حزب ( ارشاد ) عرض وجود نمود.
به قول مؤلف ايراني سيد هادي خسرو شاهي ، اساس گذار اين حزب علامه سيد اسماعيل بلخي بود.( 18.86 )
سيد اسماعيل بلخي از روحانيون برجسته اهل تشيع بود ، که در بين مسلمانان در افغانستان ، ايران و ديگر کشور هاي شرقي اعتبار و نفوذ زياد داشت.
او سال (1920 ) در قريه سرپل ولسوالي بلخاب تولد شده است. باري اول سال ( 1925 ) با پدر، برادر و خواهر خود به ايران سفر نموده ، در مرکز علمي شهر مشهد به تحصيل آغاز نمود. سال ( 1935 ) به مقصد تبليغات ديني از سر حد ايران – شوروي گذشته ، به آذربايجان رفت، ولي از طرف شورويها باز داشت و به ايران فرستاده شد.
در ايران به فعاليت هاي ديني و سياسي مشغول گشت. براي اين فعاليت اش از طرف پوليس ايران مورد تعقيب قرار گرفته، سال
( 1936 ) مجبور گرديد به افغانستان باز گردد.
فعاليت هاي سياسي سيد اسماعيل بلخي از پوليس افغانستان نيز پوشيده نماند. اين بود، که بلخي را به زادگاهش به بلخ اجازه سفر نداده و او در هرات سکونت اختيار نمود. در پهلوي ادامه فراگيري علوم ديني در نزد شيخ محمد طاهري کندهاري به تبليغ ديني و سياسي مشغول شد.
در هرات بيشتر عمق مصيبت ديگر برايش افشأ ميشود، به قول برخي تحليل گران فعاليت هاي بلخي، او در تکيه خانه مي بيند که مردم جمع ميشوند و فقط براي حسين مي گيرند و از مصيبت ها ياد ميکند.
پس بلخي به منبر ميرود، به خطبه عربي و قرائت شعری سخن آغاز کرده، قصه عاشورا را به شکل سياسي اش بيان مي دارد و مي گويد:
( چرا مرتباً از مصيبت ها ميگوئيد و گريه ميکنيد، گريستن بر حسين ثواب دارد ولي در باره شجاعت ها و اهداف او نيز بايد گفت )
برو قوي شو، اگر راحت جان طلبي
که در نظام طبيعت ضعيف پايمال است.
با اين راه بلخي، به خصوص جوانان را به جد وجهد و مبارزه دعوت نموده، آنها را روحيه مي بخشيد:
من فلسفه غير جدل مي شناسم
يعني که به جز سعي و عمل مي شناسم
( 23-3.16 ) سال ( 1937 ) سيد اسماعيل بلخي براي زيارت به شهرهاي نجف و مکه مکرمه سفر نموده، بعد از باز گشت به فعاليت هاي ديني و سياسي خود ادامه داد.
بر طبق بعضي معلومات ها در اوسط سالهاي چهل ام بلخي سازمان را بنام ( مجتمع اسلامي ) پي ريزي نمود، که بعداً نامي حزب ( ارشاد ) را گرفت.
اعضاي اين حزب روحانيون و روشن فکران معلومي آن دوران هرات بودند. سال (1945) بلخي به مزار شريف رفت و بدون در نظر داشت اينکه در زير نظريات پوليس بود به فعاليت هاي سياسي ادامه داد.
در مزار شريف با قوماندان امينه آن شهر خواجه نعيم شناسايي حاصل نمود. خواجه نعيم ، که به تخلص زوري نيز مشهور بود متولد قريه پاي منارولسوالي ده سبزولايت کابل بود ،او از خوردي يتيم مانده در مکتب حربي تعليم گرفته وسالهاي زياد کارمند امورجناحي
(ضبط احوالات) وزارت داخله بود.
در سالهاي کار و فعاليت اش از تمام خيانت و جنايات نظام سلطنتي آگاهي داشت.
صحبت هاي طولاني با روحاني روشنفکر عزم خواجه نعيم را براي مبارزه قوي گردانيد.
در نتيجه خواجه وسيد در پي طرح ريزي کودتا گرديدند.
براي اين مقصد هسته هاي سازمان مخفي را ، که بنام (ارشاد) و يا (اتحاد) مشهور است در کابل تشکيل دادند.
نتيجه بحث و مناظره ها اين گرديد ، که اعضاي حزب مخفي يگانه راه نجات را در سرنگون نمودن نظام شاهي در يافتند.
سال (1948) سيد اسماعيل بلخي به کابل آمده ، مستقيماً به عملی نمودن نقشه کودتا مشغول مي گردد.
چرا رهبران حزب راه کودتاي مسلحانه و ترور را پيش گرفتند ؟
جواب به اين سوال را مي بايد در ماهيت ضد مردمي نظام آن وقت جستجو کرد.
از روزي به قدرت آمدن سلاله نادري ها (سال 1929) در افغانستان (استبداد کبير) جاري گرديد. مردم غير پشتون ، به خصوص هزاره ها ايکه بلخي نماينده اين قوم بود زيراستثمار بيرحمانه قرار داشتند. باز داشت ها ، کشتار هاي بيرحمانه بدون تحقيق ، قساوت و قانون شکني حکومت داران وبي حقوقي رعيت مردم را به داد آورده بود.
کمترين روحيه خلاف انديشي در نطفه اش کشته مي شد. خواجه نعيم وسيد بلخي ، که طبعيت رژيم را خوب مي دانستند به اين نتيجه رسيدند که تنها سرنگون ساختن نظام سلطنتي و بر قرار نمودن جمهوري اسلامي مي تواند ، اقوام محروم را از عذاب و رنج نجات دهد. بلخي در يک شعرش اين هدف را چنين بيان کرده است:
نوري جمهوريت ، اي مقصـــــد شرق
اي يـــگانـه طالع مســــعود شـــرق
در حياتم گـرنشـــد ، بعـــد از مـمات
راه بلخي را نما خوشـنـود ، شــــــرق
با اين انديشه خود سيد اسماعيل بلخي از همرزماني خود ، که اصلاحات دموکراتيک را در چار چوبه سلطنتي مشروط تبليغ مي کردند، متمايزبود.
جهت ديگري انديشه بلخي با خواجه نعيم استفاده از زورو خشونت بود. شهادت به خاطري آزادي مطلب ايست ، که در اشعاري سيد بلخي واضيح انعکاس يافته است:
در مســـلک آزادي مفهــــوم ندارد مرگ
مردان سعادت جو ، ناچيز شمردن مــــرگ
هسته اساسي سازمان مخفي در کابل قرار داشت ، ولي جانب داران آن در شهرهاي ديگر نيز بودند. احتماً اگر برنامه سازمان نشر شده بود، زيرا رهبران آن خوف داشتند ، که در صورت افشا شدن ، سند موجود به حکومت داران امکان خواهد داد ، تا جانب داران ( اتحاد ) را بيرحمانه سرکوب کنند.
هسته مرکزي در جلسه خود قرار کرده بودند ، که روزي نو روز
(21 مارچ سال 1950 ) در مراسم قلبه کشي ( آغاز کشت بهاري ) ، که صدر اعظم شاه محمود خان اشتراک مي کرد ، به جان او سوء قصد صورت گيرد.
موافق اين نقشه جانبداران حزب و عياران کوهدامن و کوهستان مي بايست به محافظين شاه محمود در زندان دهمزنگ حمله ور مي شدند و بيش از يک هزار زنداني را آزاد مي نمودند.
بعد از اين به قصر شاه هجوم صورت مي گرفت. اما نقشه سوء قصد عملي نگشت.
عضو جديد سازمان گل جان وردک ، که در جلسه حضور داشت همان روزاز نقشه سوءقصد و کودتا به صدراعظم خبر داد.
صبح وقت همه 11 نفر اعضاي فعال هسته مرکزي به حبس گرفته شدند و قريب 15 سال بدون محاکمه و حکم قاضي در زندان باقي ماندند.(87/ 18)
بعد از اين حادثه براي تشکل موج جديد نهضت اسلامي باز ده سال ديگر ضرورت افتيد.
نهضت جديد اسلامي بنياد گرا با فعاليت استادان فاکولته شرعيات پوهنتون کابل تعلق دارد.
اولين هسته در آخير سالهاي ( 50 ) و ابتداء سالهاي ( 60 ) عصر گذشته بوجود آمد.
اساس گذار آن استاد و بعداً رئيس فاکولته شرعيات پوهنتون غلام محمد نيازي بود. نيازي بعد از ختم مدرسه ابو حنيفه شهر کابل با دانشگاه ال اذهر مصر داخل شده ، هنگام تحصيل با انديشه هاي بنياد گرايان مصري – رهبران سازمان ( ا خوان المسلمين ) آشنائي پيدا نمود ، و بعد از بازگشت به افغانستان به تبليغ انديشه هاي بنياد گرائي آغاز نمود. اولين هسته در ابتداء ، به احتمال قوي ، نام مشخص نداشت.
از اين خاطر به نامهاي ( جمعيت اسلامي ) ، ( نهضت اسلامي ) ،
( تحريک اسلامي ) وغيره ياد مي شد.
عالم فرانسوي اوليوي رويا مي نويسد : که هسته اولين ( استاد ) نام داشت. ( 13.111 ) در نشان ( جمعيت اسلامي افغانستان ) به رهبري برهان الدين رباني سنه ( 1336 ) هـ ش درج گرديده است که مطابق به ( 1957 ) ميلادي مي باشد.
سال ( 1957 ) برهان الدين رباني شاگرد مدرسه ابو حنيفه بود. در ترجمه حال مختصر ب رباني ، چاپ مجله ( ميثاق خون ) گفته ميشود که در اين سال ( 1957 ق . اسکندرف ) در مدرسه ابو حنيفه سازمان اسلامي تأسيس يافت که در آينده اساس سازمان ( جوانان مسلمان ) و ( جمعيت اسلامي افغانستان) گرديد .
احتمالاً سخن دوباره سازمان ميرود ، که در يک وفت در دانشگاه و مدرسه به فعاليت آغاز کرد. بدون شک ، تاثيري ( اخوان المسلمين ) در ظهور نهضت اسلامي بنياد گرا بزرگ است.
رهبران اساسي اين جنبش در دانشگاه ( ال اظهر ) تحصيل کرده بودند و به انديشه و فعاليت اخوانيها آشنا بودند.
در اين دوره در فاکولته شرعيات دو تن از استادان مصري – جمال عمر و عبدالله مدي اتوآر و اين چنين دو نفر استاد هندي از پيروان آه. مودودي ( اساس گذار جماعت اسلامي پاکستان ) که به اخوانيها نزديک بودند درس مي دادند.
ظهور سازمان بنياد گرا بدون شک ، يک نوع عکس العمل جوانان تحصيل کرده برضد نفوذ شوروي در افغانستان و تهديد روز افزون فرهنگ غرب با ارزشهاي اسلامي بود. در ابتداء اعضاي فعال اين سازمان ( بدون از غلام محمد نيازي ) ب .رباني ، سيد موسي توانا ، بعدتر عبدالرسول سياف وغيره بودند.
از روي بعضي معلومات ها در ميان بنياد گرايا بعضاً صبغت الله مجددي منهاج الدين گهيحْ ( سال 1968 جريدۀ " گهيحْ " نشر مي گرديد ) نيز ديده مي شد.
ولي چنين به نظر ميرسد ، که آنها عضو سازمان نبودند. اعضاي سازمان در محيط دانشگاه ، به فعاليت هاي فرهنگي پرداختند: ترجمه آثار رهبران ( اخوان المسلمين ) و ( جماعت اسلامي پاکستان )
( سيد قطب و الف . مودودي ) ، تجديد نظر پيرامون واژه ها وروش هاي تعليم و تربيه در ارتباط مذهب و معرفي اسلام با ايدولوژي جديد.
با استعفا صدراعظم محمد دادو خان در سال ( 1963 ) و قبول قانون اساسي جديد ( سال 1964 ) فعاليت هاي سياسي در کشور گسترش يافتند.
نهضت اسلامي بنياد گرا وسعت پيدا نمود ، از دايره استادان خارج گرديد. دانشجويان زياد به اين ايدولوژي جلب گرديدند و به فعاليت هاي سياسي شامل مي گرديدند.
بدون از فاکولته شرعيات ، در ميان محصلين فاکولته انجينري نيز هسته هاي سازمان ايجاد گرديد.
برخي تحليل گران خارجي چنين نظر دارند ، که سازمان بنياد گرا اسلامي دو جناح داشت . يکي در ميان استادان و ديگري در بين دانشجويان .
جناح دانشجوي سال ( 1969 ) ، بعد از اتحاد هسته هاي فاکولته هاي شرعيات و انجينري ، با نامي ( سازمان جوانان مسلمان ) عرض وجود نمود.
رهبران و فعالان سازمان جوانان مسلمان ، عبدالرحيم نيازي ، گلب الدين حکمت يار ، دکتور عمر ، سيف الدين نصرت يار ، انجنير حبيب الرحمن ، مولوي حبيب الرحمان ، غلام رباني آتش و چندي ديگران بودند.
جنبش بنياد گرايان اسلامي با تفاوت از سنت گرايان اسلامي طرفداران خود را از ميان قشر روشنفکران که در موسسات تعلمي دولتي درس مي خواندند و يا آنرا ختم کرده بودند پيدا مي کرد.
بنيادگرايان نماينده گان از طبقه متوسط شهري و قشر خرده بورژ وازي بوده ، و خود را پابند رسم و رسوم قبيلوي نمي دانستند.
اکثريت کل روحانيون سنت گرا ، که از مدارس ديني غير دولتي مي بر آمدند ، در باره رشد علم و تخنيک معاصر تحولات جهاني اطلاعات نداشتند و مخالف همه گونه نوع سازي جامعه بودند.
آنها دين را از دولت جدا مي دانستند . در حاليکه بنيادگرايان قشر تحصيل کرده مکاتت عصري جامعه جانب داري نوع سازي ها و جاري نمودن شريعت اسلامي در تمام ساحات حياتي مملکت بودند.
آخيري سالهاي (60) و ابتداي سالهاي (70) دوره اوج فعاليت هاي سياسي ،( جوانان مسلمان ) بود.
پيروان اين سازمان اشتراک چيان دايمي همه گونه تظاهرات و نمايشات بودند ، که از دانشگاه کابل آغاز مي گرديد.
ساحه فعاليت آنها به تدريج از دانشگاه و انستيوت پولتخنيک خارج گشته ، دامنه نفوذ آنها گسترش يافت.
( جوانان مسلمان ) اشتراک کننده فعال مظاهره بزرگ ( 43 ) روزه سال ( 1970 ) اسلام گرايان بودند ،ظاهراً علت آغاز مظاهره ملا ها و بنيادگرايان ، که از تمام ولايات به کابل آمده بودند، نشريه مخصوص ( پرچم ) ، به مناسبت ( 100 ) سالگي سال روز تولد . و . ا ي .لينين گشته بود ، در ( 12 ) صفحه روز نامه( پرچم ) مقالات زيادي بخشيده به لينن و شعر بارق شفيعي بنام ( شيپوره انقلاب ) چاپ شده بود.
در اين شعر لينن به عبارات خصلت مذهبي ، ستايش مي شد و شاعر به او درود مي فرستاد:
زين کار بي نظير
از ما درود باد
به آن حزب پيشتار.
بر خلق قهرمان
از ما درود باد
با آن رهبر بزرگ
لينين بزرگ.
اسلام گرايان به لينن درود فرستادن را خيانت به اسلام خواندند . زيرا درود خاصه حضرت محمد (ص) ، يعني همان صلوات است.
مظاهره چيان حکومت را به آن مقصر مي دانستند ، که در مورد کمونيستان حالت محافظ کاري را اختيار کرده و در مقابل نفوذ فرهنگي غير اسلام غرب در افغانستان چاره ها نمي انديشد.
در مظاهرات به تدريج شعار هاي ضد شاه ، صدا مي دادند . حکومت بعد از اين ملا ها را جبراً به موتر ها سوار کرده ، به ولايات شان فرستاد.
واقعات ابتدائي سالهاي ( 70 ) وم نشان داد ، که بنيادگرايان به سرعت در جامعه نفوذ پيدا مي کنند و روز تا روز تندروتر مي شوند.
زدو خورد هاي جانب داران ( جوانان مسلمان ) با شعله ئي ها
( ماويست ها ) با خلقي و پرچمي ها در جريان تظاهرات بيانگر اين حقيقت بودند.
هنگام يکي از همين گونه زدو خورد ها بين ماويست ها و ( جوانان مسلمان ) عضو جريان ماويستي سيدال سخن دان کشته شد.
پوليس گ . حکمت يار و دکتور عمر را باز داشت نمود.
محکمه آنها را مقصر دانسته به مدت يک ونيم سال از آزادي محروم نمود. در همين دوره در زندان بودن گ. حکمت يار در خانه برهان الدين رباني جلسه داير گرديد ، که در آن هيت شورا اجرايوي اتحاد جديد سازمان انتخاب گرديد.
در هيت شورا غلام محمد نيازي ، ب . رباني ، انجينر حبيب الرحمن ، سيف الدين نصرت يار ، مولوي حبيب الرحمان ، پروفيسور س . م . توانا ، دکتور عمر ، گ . حکمت يار ، دانشجو عبدالقدير توانا ، قاضي عبدالباري ، س . ن . عماد ، ع . ر . سياف ، عبدالرحمن ، غلام رباني آتش داخل بودند.
در جلسه بطور رسمي نام سازمان ( جمعيت اسلامي افغانستان ) قبول گرديد.
امير جمعيت پروفيسور ب . رباني ، معاون اش ع . ر . سياف و منشي جمعيت انجينر حبيب الرحمن انتخاب گرديد.
همين طور ، عقيده بسيار عالمانه ايکه گويا ( جمعيت اسلامي ) در پاکستان ، بعد از انشعاب در سازمان ( جوانان مسلمان ) به وجود آمده است بي اساس به نظر ميرسد.
کودتاي ( 1973 ) محمد داود را اسلاميست هاي بنياد گرا بسيار ناخوشنودانه به استقبال گرفتند وتصميم بر سرنگون ساختن مسلحانه حکومت او شدند.
فعالان ( جمعيت اسلامي ) تا سال ( 1974 ) يکي پي ديگر به پاکستان مهاجرت کردند . زيرا تعقيب و فشار حکومت بر ضد آنها زياد مي شد.
خزان سال ( 1973 ) منشي ( جمعيت ) انجينر حبيب الرحمن و چند نفر دانشجوي طرفدار حزب زنداني شدند.
بهار سال ( 1974 ) اساسگذار ( جمعيت ) غ . م . نيازي زنداني گرديد.
اعضاي ( جمعيت اسلامي ) در پاکستان از کمک هاي همه جانبه حکومت اين کشور ، که به محمد داود به خاطر سياست ملي گرايانه اش در مورد پشتونستان اختلاف جدي داشت ، بر خوردار گرديد و براي تربيت نظامي آنها شرايط مهيا گرديد.
معاون وزارت امور داخله پاکستان نصرالله بابر که خودش پشتون بود. اسلام گرايان افغانستان را که مستقيماً زير حمايه و پرورش گرفته ، آنها را براي آغاز شورش مسلحانه بر ضد دولت افغانستان تشويق ميکرد.
در مورد شورش در بين رهبران «جمعيت اسلامي » اختلاف جدي بوجود آمد.
ب- رباني و چند ديگر از استادان مخالف شتاب زده گي در آغاز شورش بودند ، زيرا به قول آنها مردم در محلات به داؤد خان اختلاف زياد نداشتند .
زيرا بنيادگرايان اسلامي از پشتيباني عامه محروم بودند . اما گروه جوانان حزب ، بخصوص گ. حکمت يار ، که به ارگانهاي جاسوسي پاکستان روابط نزديک داشته ، به آغاز شورش پافشاري ميکرد.
در اين مرحله ، جانب داران ب.رباني در اقليت بودند . بنابراين هنگام سفرامير «جمعيت اسلامي » به حج عمره جوانان درباره آغاز شورش ها در مناطق گوناگون افغانستان تصميم گرفتند .
برعلاوه آن ، آنها ب. رباني را از وظيفه محروم کرده ، به پست اميري جمعيت –گ . حکمت ياررا «انتخاب » نمودند .
مؤلف افغان محمد نسيم فقيري از قول يکي از شاهدان عيني اين «تحولات» چنين مي نويسد : زمانيکه پروگرام (برنامه) عمليات مسلحانه آماده گرديدومجاهدين رهسپارمناطق از قبل تعيين شده بودند . استاد رباني – رهبر «جمعيت اسلامي » جهت اداعمره و ملاقات با شخصيت هاي علمي و سياسي افغانستان به عربستان رفته بود .
حين اعزام مجاهدين خواجه محفوظ روبه مولوي حبيب الرحمن نموده ،گفت : «اجازه جهت رفتن به سنگر جهاد لازم است وامير، حضورندارند .
پس حکم شرعي چيست ؟
در اين هنگام مولوي حبيب الرحمن بلند شد ودست انجنير حکمت ياررا گرفت ، دست خود را بالاي دست او گذاشت وگفت ، که اين است اميري ما و شما . من به او بيعت کردم ، شما نيز بيعت کنيد و همان بود که انجنير حکمت يار امير جمعيت اسلامي گرديد...»
(17-54 ) .
ب- رباني بعد از بازگشت مخالفت خود را به اين عمل فعالان جمعيت اظهارکرد، ولي مجبور بود به ارادۀ اکثريت تن دهد .
واقعات بعدي نشان داد ، که تهيه گران عمليات شورشهاي مسلحانه هيچ گونه تجربه آماده ساختن نقشه چنين شورش ر ا نداشتند ويا از واقعات داخل افغانستان بي خبر بودند .
به هر صورت چنين به نظرمي رسد که مقصد اصلي رهبران شورشها برپا نمودن يک هياهوبود ، سرنگون ساختن حکومت داؤد خان . واقعاً براي سرنگون نمودن نظام جمهوري هيچ امکان ونيرونداشتند واز همه مهمتر اين بود ، که مردم در محلات از آنها پشتيباني نکردند .
احتمالاً نقشه حکومت داران پاکستاني نيز نمايشکاري بود ، آنها به داؤد خان نشان دادند که چنين قوت موجود است واز آن در صورت پافشاري در مسئله پشتون ها مي توانند ، برضد او استفاده کنند . شورشها ويا کوشش ها براه انداخته آنها در لغمان ، هرات ، بدخشان ، پنجشير وبعضي مناطق ديگر به ناکامي انجام يافت .
اکثريت اشتراک چيان شورشها کشته ويا زنداني گرديدند . مثلاً از 27 نفراشتراک کننده مستقيم قيام در لغمان تنها سه نفر آن سلامت به پاکستان برگشت .
در مجموع بعد از اين حادثات از روي معلومات هاي احمد شاه مسعود رهبر شورشيان پنجشير 200 نفر طرفداران نهضت اسلامي زنداني شدند (7،80 )
سه نفرآنها مولوي حبيب الرحمن ، دوکتور عمر وخواجه محفوظ منصوربه اعدام محکوم گرديدند. 117 نفرآنها ، که هنگام کو دتا 7 ثور در زندان بودند، از طرف نظام جديد کشته شدند ، ناکامي قيام هاي ضد جمهوري داؤدخان اختلافات را در داخل جمعيت تيز و تند نمود.
نهايت رباني و حکمت يار به اين نتيجه رسيدند ، که جمعيت را شخص سوم رهبري کند.
همين طور قاضي محمد امين ظاهراً امير جمعيت اعلان گرديد.
اما در عمل گ. حکمت يار امير بود . اين وضعيت اکنون قابل قبول ب . رباني نبود وازاين سبب در جمعيت انشعاب بوجود آمد .
گ.حکمت يار با طرفدارانش حزب اسلامي افغانستان را تشکيل نمودند . چند مدتي ديگر هم قاضي محمد امين رهبر آن باقي ماند ، ولي گ. حکمت يار از نو امور رهبري حزب را بدست گرفت .
ب. رباني رهبر جمعيت اسلامي باقي ماند . اين حادثه سال 1977 يکسال قبل از «انقلاب ثور» (آپريل سال 1978 ) و بخصوص ، بعد از هجوم ارتش شوروي برافغانستان در ميان مهاجران شوروهيجاني حزب سازي اوج گرفت .
موجوديت حزب سياسي يک وسيله دريافت کمک از خارج شده بود . اما اکثريت اين احزاب به جزء نام ويک دفتر به اجاره گرفته شده ديگر چيزي نداشتند .
دول کمک کننده نيز اکثريت آنها را برسميت نشناختند و اين باعث شد ، که آنها به تدريج از بين رفتند .
در پاکستان اصلاً 7 حزب اسلامي نسبتاً بزرگ تشکيل گرديد ، که پيرومذهب حنفي بودند .
مرکز احزاب شيعه مذهب در ايران مستقربود. بعد از حادثه 27 آپريل ، به هدايت پاکستان وعربستان سعودي سال 1978 حزب اسلامي وجمعيت اسلامي باري ديگر به نام «حرکت انقلاب اسلامي افغانستان» متحد شدند و رهبر اين اتحادنو مولوي محمد نبي محمدي انتخاب گرديد.
محمد نبي از علماي سنت گرا بود واز ابتدا معلوم گرديد، که نمي تواند ، با بنيادگران دريک حزب باشد .
عملاً وحدت در حزب به وجود نيآمد . همين بود ، که بعدي دو ماه اين اتحاد پراگنده شد .
اما بعدي پراگنده شدن به جاي دو حزب اکنون چهار (4) حزب پيدا شد . هنگام متحد شدن يونس خالص ، که در حزب اسلامي گ . حکمت يار بود ، به اتحاد ارضي شده وبه حفظ نام حزب اسلامي سازمان جديد تشکيل کرد.
مولوي محمد نبي محمدي هم نام «حرکت انقلاب اسلامي را حفظ نمود» در اطرافش علماي سنت گرا و طالبان مدارس را جمع نمود و همين طورحزب جديد عرض وجود کرد .
برخي تحليل گران به اين نظر اند که مولوي محمد ي با هدايت «جمعيت العلماي اسلا مي پاکستان» به اين کار دست زد که ميخواست شاخه حزب خود را در بين مهاجران افغان داشته باشد .
اين حادثه ابتدا ظهوررقابت ويا جداشوي ملاها از مکتبي ها (بنيادگرايان ) گرديد.
سال 1979 بار ي ديگر کوشش گرديد. تا مجاهدين متحد گردند . اساس اين اتحاد جديد سال 1979 در مکه گذاشته شد وسازمان به نام «جبهه ملي نجات افغانستان » بوجود آمد .
رهبر جبهه روحاني خيلي مشهور سنت گرا ، رهبر فرقه «نقشبنديه » در افغانستان – صبغت الله مجددي معاون او ،بابرخي معلومات ها ب- رباني وبا معلومات هاي ديگر موسی توانا انتخاب شدند .
اما اين اتحاد هم ديردوام نکرد ، زيرا مجددي کوشش کرد، آنرا کاملاً زير نظارت خود داشته باشد . نهايت جبهه سرنوشت حرکت اسلامي را تکرارکرد.
همچنان اتحاد برهم خورد ، همان نام تحت رهبري ص . مجددي به فعاليت ادامه داد. سال 1978 ، پيشوا فرقه «قادريه» پيرسيد احمد گيلاني حزب جديدرا بانام (محاذ ملي اسلامي افغانستان) تشکيل نمود اين دو حزب آخير از اين دو پيشواي فرقه هاي اسلامي تشکيل يافت ، و کمتربه ساختار دقيق يک حزب سياسي مانند بودند .
سال 1981 رهبران همين شش حزب زير فشار قوت هاي بيروني از نو دوباره کوشش کردند ، که متحد شوند .
25 جون سال 1981 حزب اسلامي (رهبرش گ. حکمت يار ) ، حزب اسلامي (بارهبري يــ .خالص) جمعيت اسلامي (ب.رباني) ، جبهه ملي نجات افغانستان(ص.مجددي) محاذ ملي اسلامي افغانستان (س.ا.گيلاني) در مسجد محبت پشاور درباره تشکيل «اتحاد اسلامي مجاهدين افغانستان» بيانات دادند .
رهبران اين شش حزب به قرآن سوگند يادکردند ، که به اين اتحاد صادق مي ماندند .
طبق دستوراتحاد مي بايست همه شش حزب فعاليت خود را قطع مي کردند وتمام مال ودارايي خود را به اتحاد مي سپاريدند. درآئين نامه گفته شده بود که هرکس به اتحاد خيانت مي کند «دشمن اسلام وافغانستان است »
رهبر اتحاد ع.ر.سياف انتخاب گرديد. امادرمجلس بعدي آگست سال 1981 س.ا.گيلاني اشتراک نکرد. م .ن محمدي و ص. مجددي نيز به بهانه اتحاد را ترک گفتند.
خارج گرديدن اين سه حزب از اتحاد ناراضي گری را د رميان اعضاي جبهه ملي وحرکت انقلابي اسلامي به وجود آورد .
از جبهه ملي گروهي زير رهبري م.مير و از حرکت انقلاب اسلامي دو گروه به رهبري مولوي نصرالله منصو رو مولوي رفيع الله مؤذن جدا شدند .
اين رهبران ادعا مي کردند ،که اکثريت اعضا حزب را با خود دارند و نام قبلي آنها را حفظ مي نمايند همين طور ، به جاي حز ب خارج گرديده ماه مارچ سال 1982 اين سه گروه شامل اتحاد شده واتحاد هفت گانه يا اتحاد اسلامي مجاهدين افغانستان » به فعاليت ادامه داد.
وقايع بعدي نشان داد که يک اتحاد مصنوعي زير فشار خارجيان ساخته شده بود وهيچ گاه «اتحاد » به مفهوم اصلي اش نبود .
از روي بعضي معلومات ها دول کمک کننده به مجاهدين در نزد رهبران احزاب شرايط قطعي گذاشتند و کمک هاي بعدي شان را وابسته به اتحاد آنها کردند .
سه حزب از اتحاد خارج گرديد: جبهه ملي نجات افغانستان ، حرکت انقلاب اسلامي افغانستان ،ومحاذ ملي اسلامي افغانستان باهم متحد شده ، «اتحاد سه گانه » به همان نام اتحاد اسلامي مجاهدين افغانستان بنياد گذاشته شد .
اين اتحاد هم دير دوام نکرد . اتحاد هفت گانه به رهبري عبدالرسول سياف از سبب آن که وي به پول وهدايت سعوديها خواست آن را همچون سازمان يگانه زيرنظارت داشته باشد ، از هم پاشيد . بعد ازاين سياف نام آن – «اتحاد اسلامي» را حفظ کرده به قول سعوديها تشکيلات نو اتحاد اسلامي آزاد افغانستان را به وجود آورد .
از بسکه اين حزب کاملاً زير نظارت وپشتيباني عربستان سعودي فعاليت مي کرد ، اصلاً همچون حزب وهابي معلوم است .
فقط سال 1985 از نو سه حزب سنت گرا شامل در «اتحاد سه گانه » جبهه ملي نجات افغانستان محاذ ملي اسلامي افغانستان ، حرکت انقلاب اسلامي افغانستان وچهار حزب بنيادگرا ، حزب اسلامي افغانستان (گ،حکمت يار) ، حزب اسلامي افغانستان (يونس خالص) ، جمعيت اسلامي افغانستان (ب. رباني ) واتحاد اسلامي آزاد افغانستان (ع.ر.سياف ) به همان نام« اتحاد اسلامي مجاهدين افغانستان» با حفظ استقلاليت سازماني خود ، متحد شدند . اتفاق هفت گانه به دو قسم جدا مي شد .
سه حزب اولي سازمانهاي سنت گرا وطرف دار برقرارکردن نظام دوره شاهي بودند .
فعاليت آنها به آن استقامت بود که شاه سابق محمد ظاهر شاه از نو به قدرت بازگردد.
از نگاه ترکيب اجتماعي پيروان اين سه حزب از جمله روحانيون عنعنوي ، ملاها ، شاگردان مدارس ديني غير دولتي ، خانها ،متنفذين قوي وسران قبايل بودند .
آنها جانب دار تطبيق قوانين شريعت بودند ،اما در عين حال دولت را از دين جدا مي دانستند.
از نگاه ترکيب اتنيکي پيروان اين سه حزب تقريباً بصورت کل پشتونها بودند ودايرۀ نفوذ شان قسمت هاي جنوبي و جنوب شرقي کشور بود .
فقط حرکت انقلاب اسلامي از بسکه پيروانش بيشتر از مدارس ديني برآمده بودند ورهبر آن م.ن.محمدي زماني در شمال کارکرده بود دربين ازبکها شمال طرفدار داشت .
چهار حزب بعدي همچون بنيادگر مشهور اند . از نگاه ترکيب اجتماعي هيئت اين چهار حزب را نماينده گان طبقه ميانه شهري ،معلمان ، دانشجويان ، مامورين دولت ، نظاميان ، هنرمندان ، اهل تجارت و غيره تشکيل مي کردند .
اکثريت اعضاي اين چها رحزب با تفاوت از سنتگرايان تحصيل کرده گان مکاتب دولتي بودند . هدف اصلي احزاب چهارگانه تشکيل دولت اسلامي بود . از هفت حزب اصلي فقط رهبر يک حزب جمعيت اسلامي افغانستان ب.رباني تاجيک بود . طبعاً اعضاي آن هم اکثراً تاجيکان بودند .
اعضاي ديگر احزاب اسلامي عمدتاً پشتون ها بودند . در حزب اسلامي گ. حکمت يار هم ، در سال هاي جنگ با شوروي شمار زيادي تاجيکان تا %25-20 داخل بودند.
اما در سالهاي بعد به قدرت رسيدن مجاهدين واوج گيري نفاق ملي ، در احزاب سياسي اسلامي هم قطب بندي از نگاه اتنيکي بوجود آمد که نشانه هاي قومي حزب را برجسته ترساخت .در سال هاي جنگ
دربين مردم شيعه مذهب افغانستان هم سازمان ها و احزاب گوناگون به وجودآمد. مرکزاين سازمانها عمدتاً در ايران بود و از اين کشور کمک مي گرفتند .
در بين احزاب اهل تشيع نيز رقابت ومخالفت ها تا سرحد زدوخورد هاي مسلحانه ادامه داشت که به متحد شدن اين احزاب خلل مي رسانيد . بعد از آنکه احزاب سني پشاور هنگام تشکيل اولين حکومت مجاهدين در خارج (سال 1988) شيعيان را در آن جاندادند ، کوشش اتحاد شدن شان در صفوف آنها بالارفت ونهايت سال 1989 قريب همه 9-8 حزب شيعيان هزاره متحد شده (حزب وحدت اسلامي افغانستان ) را تشکيل کردند .
سال 1990 رهبر اين حزب آيت الله عبدالعلي مزاري انتخاب گرديد.(57-49/5) (مزاري ماه مارچ سال1995 در جريان هجوم طالبان به کابل به آنها پيوست ، ولي آنها اورا اسيرکرده ، کشتند).
بعد از مرگ ع.مزاري ، رهبر حزب «وحدت» کريم خليلي انتخاب شد.
بعد از رويکار آمدن مجاهدين ديرنگذشت ، در حزب «وحدت» انشعاب رخداد ويک جناح آن به رهبري م. اکبري طرفدار دولت رباني ماند وجناح ديگر (مزاري) راه مخالفت با دولت را پيش گرفت . حزب ديگري اهل تشيع «حرکت اسلامي افغانستان » نام دارد.
مؤسس ورهبر آن آيت الله آصف محسني است . محسني شيعه مذهب ولي پشتوزبان قندهاري است بعد از سال 1992 به دولت رباني همکاري داشت .
بعد از استعفاي رئيس جمهور افغانستان نجيب الله (مي 1992) حکومت مجاهدين تشکيل شد که نماينده گان همين احزاب اسلامي (7 حزب سني و2 شيعه ) در آن شامل بودند.
اما در نتيجه مخالفت هاي داخلي وجنگ جدال بين يک ديگر آنها نتوانستند يک دولت متمرکز تشکيل کنند ، اين عمل آنها زمينه سازي مداخله خارجي ، ظهور جنبش «طالبان » و تجمع دهشت افگنان بين المللي در افغانستان شد .
ظهور طالبان
درباره شکل گيري جنبش «طالبان » فکر وعقيده هاي مختلف وجود دارند . حقيقت اين است ،که رهبران اين جنبش شخصيت هاي سرشناس در جنبش مقاومت نبودند . چنين سازمان هم وجود نداشت چگونه طالبان توانستند در يک مدت کوتا ه ،در بخش وسيع از خاک افغانستان تسلط خود را جاري کنند ؟
چه عوامل پيشروي برق آساي آنها را سبب گرديد؟
برخي محققين جنبش طالبان را يک جنبش خودجوش وطالبان را پديده افغاني مي نامند ،که عکس العمل برضد بي ثباتي ، بي حاکميتي يا عميق تر آن برضد حاکميت قوماندانان ، غارت گري ، فساد واستبداد بود .
برخي ديگر ، به عوامل خارجي درظهورطالبان دقت مخصوص مي دهند وآنها را پرورده وآله دست قدرت هاي خارجي مي نامند .
بدون شک براي پاسخ به اين سوالها ، بايد وضع داخلي افغانستان بعد از حاکميت مجاهدين وتأثير عوامل خارجي با وضعيت داخلي درست آموخته شود .
ولي يک چيز مسلم است که ، عوامل داخلي وخارجي يک به ديگرنمي توانست ،سبب گري پيدايش چنين يک نيروگردد، که در يک مدت کوتاه به اکثريت خاک افغانستان مسلط شود .
عوامل داخلي زمينه ساز مداخلات خارجي گرديدند .
هنوز تا آمدن حکومت مؤقت که در پاکستان تشکيل شده بود ، ميان گروه هاي مجاهدين درگيري هاي شديدبوقوع پيوست . گ.حکمت ياردر نتيجه موافقه با يک عده رهبران سياسي ونظامي پشتون تبار دولت نجيب الله ، مقدم برهمه به شهر کابل داخل شد ودر شهر که حکومت کمونيستي به استعفا رفته بود وضرورت جنگ وجود نداشت درگيري هاي آغاز شدند . هزاران فرد مسلح داخل شهر کابل شدند . از روي بعضي معلومات ها بيش از سه هزار محبوس ، که بخاطر دزدي ، قتل وجنايات ديگر در زندانها بودند ، آزاد شدند .
دزدي وغارت گري ، بي امني وبي نظمي شهر را فراگرفت ، از اداره ها ي دولتي هر چه که ممکن بود وممکن نبود به يغما رفت .ادارات وتعميرهاي دولتي خراب شد . هنگام هجوم حکمت يار به کابل ، هنوز قندهار ، پکتيا، ننگرهار سقوط نکرده بودند . بعد از رسيدن آوازه سقوط کابل همه يکسره از هم پاشيد . سلاح ومهمات ، تانک وتوپ بي صاحب ماند ، يعني تا حال دولت مؤقت نيآمده بود .
همه چيز دزديده ودرپاکستان فروخته مي شد . ارتش افغانستان در آخير حکومت نجيب الله 250 عراده تانک داشت که موافق بعضي معلومات ها از تانک ها ي ايران و پاکستان زياد تر بودند (7.286) .
پاکستان بخاطر ازبين بردن ماشين جنگي افغانستان اعلان کرد که آهن تانک را به نرخ بلند مي خرد . اين بود که شبانه تانک ها ترقانده شدند وآهن آن به فروش رفت .
نيروهاي مسعود ، دوستم وحزب «وحدت» يکجا با بعضي قسم هاي حربي حکومت سابق نيروهاي حکمت يار را از شهر بيرون کردند . احمد شاه مسعود به تبليغ بعضي ائتلافيون بعدي اش ، درباره تشکيل حکومت کدام اقدام نکرد وانتظار آمدن اعضاي حکومت مؤقت از پشاور گرديد. ورود حکومت مجاهدين به کابل وتشکيل اولين دولت اسلامي به رهبري صبغت الله مجددي شوروشوق غير قابل وصف را بوجود آورد .مردم مظلوم وجنگ زده افغان انتظار داشتند که ،روزهاي شاد و مملو از موفقيت فرارسيده است.
اما متأسفانه ، اين انتظارها وروحيه شادمانی دير نپائيد . هنوز يک ماه از رياست ص. مجددي نگذشته بود که مخالفت ميان گروه هاي جهادي ، با جنگ هاي جديد تبديل يافت .
اين جنگ ها به صورت بسيار شديد ، با موشک باران کردن کابل ادامه يافت .
علل اين جنگ هاميان مجاهدين درچه بود؟
طبق موافقت نامه پشاور (24 آپريل 1992) که بين رهبران مجاهدين امضاء گرديد چهارچوبه براي يک دولت مؤقت فراهم ساخته شد ، و آن مي بايست در دومرحله اجرا مي گرديد.
در مرحله اول مي بايست ص.مجددي به صفت رهبر دولت مؤقت به مدت دوماه انتخاب مي گرديد و بعد از دوماه ب.رباني اين مقام را صاحب مي شد . مدت رياست او 4 ماه ، پيش بيني شده بود . پس از آن قراربود ، شورا اهل حل وعقد برگزارگردد، تايک دولت مؤقت را براي مدت 18 ماه تشکيل دهد ، که زمينه ساز انتخابات عمومي باشد.
اما قدرت طلبي بيش از حد برخي رهبران جهادي ، به خصوص گ.حکمت يار ، تمام روند صلح را برهم زد ، مشروعيت حکومت را مورد شک قرارداد. گ.حکمت يار ازابتداء برضد موافقت نامه پشاور ،که آن را امضا ء کرده بود ، عمل نمود . وي ميخواست ، که مقام صدراعظم (امضاء کننده گان موافقت نامه آن را براي حزب اسلامي در نظرگرفته بودند ) تحت امر رئيس دولت نباشد .
ومقام وزير دفاع ، که مجددي آن را به احمد شاه مسعود واگذار کرده بود ، تحت امر نخست وزيرعمل کند. کوشش مجددي براي دوام دوره رياست جمهوري اش از دوماه به دو سال مشکلات زيادي بين او و مسعودايجاد کرده بود ، زيرا مسعود اجراي موفقت نامه پشاور را بهترين راه مي دانست .
ولي ، نهايتاً ، مخالفت هاي حکمت يار بود ،که اين موافقت نامه را کاملاً بي اثر ساخت .
ابتدا حکمت يار عبدالصبور فريد را به وظيفه صد راعظم پيشنهاد کرد، خودش به کابل نيآمد، با تعيين فريد ، که تاجيک بود حکمت يار مي خواست نشان دهدکه ب. رباني ملت گرا است و تاجيک ها را در حکومت جاي داده ، حقوق پشتون ها را محدود مي سازد . حکمت يار پيش بيني ميکرد ، اگر در کابل به فريد همچون نماينده حکمت يار بي اعتنايي و بي حرمتي صورت گيرد ويا امنيت اش تأمين نشود مردم پروان (همشهريان فريد) برضد رباني قيام خواهند کرد.
همزمان گ. حکمت يار در ولايات پشتون نشين جنوب و شرق ، تبليغات ضد تاجيکان را دامن مي زد و به مردم ميگفت که شما (پشتون ها) با اين پکول(کلاي بوريائي) ولنگي تان ديگر به کابل رفته نمي توانيد .
به قول احمد شاه مسعود «گلبدين به خاطر دامن زدن احساسات قومي پشتون ها کارهاي را انجام ميداد، که هيچ يک افغان ملتي متعصب به اين کار جرأت نميکرد ( 289-7).
نماينده گ. حکمت يار صدراعظم بود ، ولي خود حکمت يار دستور داد که راه شمال به کابل بسته شود . اوعملاً حکومت خودش را در محاصره قرارداد . حکمت يار در حاليکه اتحاد نزديک به وزراء کمونيستي خلقي سابق از قبيل شهنواز تني و اسلم وطنبار داشت ، اتحاد مسعود با دوستم را بهانه قرارداده ،شهر را موشک باران ميکرد، او پيوسته تقاضاداشت که نيروهاي دوستم از کابل خارج شوند ، حکومت کابل را حکومت يفتلي مي ناميد ؛ زيرا به گفته او (به اشاره به دوستم وبعضي نظاميان ديگر)نماينده گان حکومت کمونيستي در آن شامل بودند .
گلبدين متحد خود سياف را که با دولت رباني بود ، تشويق نمود تا برضد حزب «وحدت» شيعيان جنگ را آغاز کند ، تا روابط شيعيان با دولت ويران شوند .
احمد شاه مسعود درباره حکمت يار گفته بود : «گلبدين طوريکه در يک ونيم دهه گذشته بارها ديده شده است ، به هيچ قول وقراروهيچ قراردادي پا بند نبوده و فقط يک آرزو دارد و آن عبارت است از رسيدن به قدرت وتشکيل کانفدراسيون پاکستان با افغانستان ، به دستور استخبارات نظامي پاکستان و قاضي حسين احمد رهبر( حزب جماعت اسلامي پاکستان) (ق.اسکندروف ).
نامبرده وقتي زيرضربه قرار مي گيرد و شکست ميخورد ، از آشتي وسازش و بحث ومذاکره صحبت مي کند ، زمان که خود را نيرومند تصورميکند ، به حمله و تعرض مبادرت مي ورزد و هيچ گونه ترديد در قتل ، غارت ، بربادي و آتش باري وقساوت (بيرحمي ) نشان نمي دهد.
گلبدين در قتل مردم بي دفاع ملکي و مجاهدين ، بعد از شورويها بزرگترين دشمن مردم ماست و بجاست اگر او را درقساوت (بيرحمي ) و خود خواهي در قطار چنگيزخان ، علاوالدين جهانسوز، وهلاکو خان حساب نمود ، «کابل سوز» لقب دهيم .» (281،7) .
با ختم دوره چهار ماهه رياست ب. رباني براساس پيشنهاد موافقت نامه پشاور «شورااهل حل و عقد » ماه دسامبر سال 1992 دعوت گرديد. دراين مجلس بزرگ در حدود 1400 تن وکلا که از اقوام مختلف ، نخبه گان علما وروحانيون ، فرماندهان و اشخاص با نفوذ مليت هاي افغانستان و روشنفکران بودند اشتراک کردند .
ب. رباني در اين مجلس با گرفتن 917 راي موافق ، 59 راي مخالف و 360 راي مستنکف به مدت دوسال رئيس دولت اسلامي افغانستان انتخاب گرديد.(7،275)
بدون شک انتخاب رباني در چنين مجلس به رياست مشروعيت بخشيد و اکنون گلبدين ظاهرا ًديگر بهانه نداشت ، که کابل را هدف موشک قراردهد .
ولي اين طور نشد . مخالفت و جنگها شدت بيشتر گرفتند . گلبدين بعضي احزاب ديگر را نيز به طرف خود کشيد .
گ.حکمت يار ، نماينده گان اداره استخباراتي پاکستان و رهبران اين کشور ، نماينده گان عربستان سعودي ، رباني را زير فشار سخت گرفتند .
او را ماه مارچ سال 1993 به اسلام آباد دعوت نموده ، مجبور کردند تا زير سازشنامه ،که قبلاً پاکستاني ها آماده کرده بودند ، امضاء بگذارد . موافق آن دوره رياست جمهوري ب . رباني از دو سال به يک ونيم سال محدود کرده شد ، و . گ. حکمت يار صدراعظم تعيين گرديد.
صلاحيت هاي رئيس دولت و صدراعظم موافق گفته هاي او تعين گرديد واضح بوده که ب رباني زير فشار صدراعظم پاکستان نواز شريف، شهزاده عربستان سعودي ترک - الفيصل ، بخاطر صلح اين کار را انجام داد . ولي از طرف ديگر 917 وکيل ايکه به او راي داده بودند خود را تحقير شده حساب ميکردند . ب. رباني به اين کارش مشروعيت دولت خود را زير سوال قرار داد . زيرا راي اعضاي شورا اهل حل و عقد مقام عالي تصميم گيرنده در آن زمان بود ، حق مشروعيت داشت ، نه سازشنامه به امضاي خارجيان .
با وجود اين سازشنامه اسلام آباد که در مکه و تهران هم موافقه شد، گلبدين را قانع نساخت . اين بار هدف اش احمد شاه مسعود بود. او تقاضا داشت که احمد شاه بايد در مقام وزير دفاع نباشد . گلبدين با آنکه صدراعظم بود باز هم به کابل نيامد و حکومت را از پايگاه خود به فاصله 20 کيلومتر دور از کابل رهبري ميکرد . در اين مدت کارهاي زيادي را انجام داد ، دوستم و مزاري را بر ضد دولت رباني قرار داد . اين کار هم به اوميسر گرديد . اخير سال 1993 با دوستم که با او دشمني سخت داشت و به خاطر بودن او در کابل نيم شهر را ويران کرده بود ، سازش کرد . در نتيجه شوراي هماهنگي انقلاب اسلامي به وجود آمد ، که هدفش سرنگون کردن ب. رباني بود . به اين شورا « جبهه ملي نجات افغانستان » به رهبري اولين رئيس دولت مؤقت مجاهدين ص. مجددي حزب « وحدت » ع. مزاري نيز داخل شدند . قوت هاي نظامي اعضاي اين شورا اول جوزاي سال 1994 يک حمله شديد را به کابل آغاز کردند ، که پايتخت هرگز چنين حمله را نديده بود . اين حمله دسته جمعي تلاش براي يک کودتا ناکام بود . با وجود ناکامي کودتاچيان کابل را چنان مورد بمباران قرار دادند که هزاران شهروند کابلي کشته شد شهر به ويرانه تبديل يافت .
اما حکمت يار به چند هدف خود رسيد : به رباني ومسعود امکان نداد که يک دولت با اعتبار و متمرکز تشکيل کنند .
افغانستان مانند گذشته يک کشور پراگنده باقي ماند . سازمانها ي بين المللي نتوانستند به کار بازسازي افغانستان آغاز کنند . نهايتا ً، اعتبار
دو لت و رئيس آن کاسته شد .
در يک دوره کوتاه از اثر جنگ هاي بين مجاهدين سابق 25 هزار شهروند افغاني کشته شده ، شهر به خرابه زار مبدل گشت .
بعد از آمدن مجاهدين افغانستان به چندين مرکز قدرت ميان گروه و احزاب مختلف تقسيم شده بود که هريک دعوا بزرگي داشت و کوشش مي کرد ، در سياست گذاريهاي خود از دولت مستقل باشد ولايات شمال زير کنترول «جنبش ملي اسلامي افغانستان » به رهبري ع. دوستم بودند . مناطق غربي و جنوب غرب با 6 ولايت در اختيار اسماعيل خان بود ، که با وجود وابستگي اش به «جمعيت اسلامي» ب. رباني و اعتراضات اش از اين دولت خود را چندان پابند سياست و دستور حکومت مرکزي نميدانست .
قسمت شرقي افغانستان از طرف «شوراجهادي جلال آباد» وولايت قندهار با دست چندين تنظيم ها جهادي اداره مي شد ند .
پايتخت کشور همچنان ميان گروه هاي متخاصم تقسيم شده بود . بدون شک اختلافات حزبي ودرون حزبي ، جنگ هاي پي درپي آنها ، که تا سقوط کابل از طرف طالبان چها رسال دوام کرد ، اسباب ضعف مجاهد ين را فراهم آورده ،از استقراريک دولت ملي جلوگيري نمود و زمينه ظهور جنبش «طالبان » را فراهم ساخت .
در همه اين جنگ و جدالها و توطئه وخرابيها نقش گ . حکمت يار برجسته بود . تصادفي نيست که محض اورا پيش زمينه ظهور طالبان مي نامند .
همين بي ثباتي ، ناآرامي وبي امنيتي و قدرت سلاح بود که قوماندانان محلي در چوروچپاول ، غارت گري تجاوز به ناموس افغانها دست بازداشتند .
شاعر با استعداد عبدالقهار عاصي ، که قرباني موشک باران گ. حکمت يار گرديد(يادش به خير!) همين وضعيت فاجعه بار در کابل را بعد از آمدن مجاهدين ، به جگرخون بار تفسيرکرده است .
او سخنان نجيب الله را ، که از تلويزيون وراديو کابل در شب نوروز سال 1992 ايراد کرده بود اقتباس نموده ، آنها را «فراموش ناشدني » خوانده است .
(ما- گفته بود ، نجيب الله آرزومند شرکت نيروهاي اپوزيسيون در قدرت هستيم ، اما رهبران پشاوري (رهبران احزاب هفت گانه ، ق.سکندروف) اين را نمي پذيرند .
حالا ماندن و نماند ن من در قدرت مطرح نيست . موضوع اصلي اينست که در صورت کناررفتن ما خلأ قدرت بميان مي آيد و بايد در همين جا بگويم ، که آنگاه جنگ به شهر کابل کشانيده شده ، ناحيه به ناحيه ، کوچه به کوچه وخانه به خانه خونريزي آغاز مي شود .
امنيت نسبي کنوني برهم مي خورد و اينها ( رهبران احزاب اپوزيسيون ق.سکندروف ) هيچ يک قابليت اداره کردن مملکت و آوردن صلح را ندارند . ما زنده باشيم يا خير ، مردم بخاطر داشته باشند که رهبران اپوزيسيون استعداد و کارآيي ساختن يک دولت مرکزي پرقدرت را ندارند.) {22. 10)
بلي به نجيب الله ، که سالهاي زياد رئيس خدمات اطلاعات دولتي بود ، استعداد واقعي رهبران اپوزيسيون اسلامي خيلي خوب معلوم بود.
قوماندانان محلي براي بدست آوردن پول همه چيز را به پاکستاني ها مي فروختند . آنها سيم هاي تلفون ، دستگاه هاي کارخانه ها ، ماشين آلات و حتي غلتک ها را به دلالان پاکستاني فروختند .
د رختان بي رحمانه بريده شده به پاکستان مي رفت . به مردم هر چيز ميخواستند مي کردند ،مال و خانه هاي آنها را به زور مي گرفتند. دختران و پسران جوان را به مقاصد شهواني خود مي ربودند .
در راههاي رفت و آمد بالای هر قدم همه جا پوسته هاي قوماندانان افراز شده بود ، که از مردم باج مي گرفتند .
اين وضعيت مخصوصاً ، در کندهار غير قابل تحمل بود و در چنين شرايط مردم به داد آمده را اگر هر کس به قيام برضد فسق فساد و استبداد بخاطر نظم و ترتيبات و خلع سلاح دعوت مي کرد از او حمايت مي کردند . در اين زمان افراد زيادي در پي تغيير وضع بودند. مجاهدين سابق هم در قندهار بالاي اين موضوع بحث مي کردند . دربارۀ اينکه چه گونه ملا عمر توانست گروه کوچک طلبه ها را برضد قوماندانان بيرحم قندهار برخيزاند داستان هاي زيادي بر سر زبان ها بود .
به قول خبرنگار پاکستاني ع.رشيد اعتماد ناک ترين آنها چنين است :
در بهار سال 1994 ساکنان محله سنگسار (ملا عمر ملا مسجد آن بود) براي شکايت ازيک قوماندان نزد ملا عمر آمدند . آنها اظهار داشتند که يک از قوماندانان دودختري جوان را ربوده سرهاي شان را تراشيده وپس از بردن در يک پايگاه نظامي مورد تجاوز قرارداده اند .
ملا عمر با جمع آوري 30 طالب ،که تنها 16 نفرشان مسلح بودند به پايگاه قوماندانان مذکور حمله نموده پس از آزاد کردن دختران فرمانده جنايت کار را درميل تانک به دارمي آويزد .
چند ماه بعد از اين حادثه دو قوماندان ديگر در کندهار برضد يک ديگر قرارگرفتند .
اين با رموضوع اصلي پسربچه بود ، که هريک از اين دو قوماندان خواهان او بودند . در جنگ که بين آنها درگرفت ، چندين شهر وند کشته شدند . گروه ملا عمر پسربچه را آزاد کرد و پس از آن مردم به اشتياق از آنها خواهش نمودند که در حل ساير نزاعها هم به آنها کمک کنند . اکنون ملا عمر نقش روبين هيدرويعني (رامبو)را اجرا مي کند ، که در هر لحظه براي کمک مردم با قوماندانان زورگو درگير مي شد . او به عوض اين کمک هيچ پاداش طلب نمي کرد . (51/12)
خواست او يک چيز بود : اين که براي ايجاد يک نظام کاملاً اسلامي از او پيروي کنند .
ملا عمر در اطرافش دوستان ديرينه اش را جمع کرد ، که آنها بعداً مؤسسين جنبش طالبان شناخته شدند .
ملا محمد حسن ، ملا غوث ،ملامحمد رباني (هيچ ارتباط به برهان الدين رباني ندارد) و ملا عمرهم ارزگاني الاصل بودند و در سالهاي جهاد در تنظيم هاي گوناگون مي جنگيدند .
وضعيت پيچيده افغانستان وجنايات وخيانت ها ي فرماندهان البته باعث بدبيني فزاينده مردم نسبت به گروه هاي جهادي شده بود .
اما به هيچ وجه گروه سی نفري ملا عمر که نصف اش تفنگ نداشت نمي توانست بدون کمک خارجي در يک مدت کوتاه به يک نيروي پر اقتدار مبدل شود .
بدون شک در ظهور اين جنبش در قطاري عامل داخلي ، عوامل خارجي نقش مهم بازي کرده است . در بسيار ي موارد دوستان خارجي کوشيده است تا مخالفت هاي بين احزاب وگروه ها را دامن زند .
تا گروه يا نيروي قابل قبول آنها از امتيازات بيشتر در قدرت برخوردار باشد ويا حکومت ، که قا بل قبول آنها نيست تضعيف گردد.
بنابراين ظهور طالبان را به هيچ وجه نميتوان بدون پيوستگي عوامل داخلي وخارجي بررسي نمود.
بدون شک پاکستان د رروند شکل گيري و تقويت طالبان نقش عمده داشت .
طالبان اکثراً در پاکستان به مرحله رشد رسيدند ، د رمدارس ديني تحت سرپرستي مولانا فضل الرحمن رئيس «جمعيت العلما اسلام » در پاکستان آموزش ديدند .
اين حزب در ميان پشتونها و بلوچها طرفداران زياد دارد . مولانا فضل الرحمن با نخست وزير آنوقت پاکستان بي نظير بوتو رابطه نزديک داشت . او اين جنبش در حال شکل را با ISI
(سازمان استخباراتي ارتش پاکستان ) معرفي نمود.
پس از فروپاشي اتحاد شوروي پاکستان در فکر به راه ماندن همکاريها ودادوستد به کشورهاي آسياي مرکزي بود ،ولي جنگ افغانستان ، به اين هدف مانع ايجاد کرده بود .
ستراتيژي پاکستان در يک بن بست قرارداشت . آيا به پشتيباني حکمت يار ادامه دهد ويا جانب داري خود را از يک حکومت ائتلافي اعلان کند .
برداشت ISI اين بود ، که حکومت غير پشتون جوابگو منفعت هاي پاکستان نيست . طبيعتاً در زمينه سياست گذاري ها پاکستان در ارتباط افغانستان نقش ارتش پاکستان و ISI بزرگ بود. د رارتش پاکستان %20 کادرهاي عالي رتبه را پشتونها تشکيل مي کردند . ارتش وتبليغات بنيادگرايان اسلامي در درون ISI عامل تعيين کننده پيروزي پشتونها بود .
پس از شکست حکمت يا ردر اول سا ل1994 پاکستان ديگر رغبت سرمايه گذاري به اين نيروي شکست خورده را نداشت و در فکر پيداکردن نيرو ي ديگر بود .
سال 1993 ب. بوتو به مقام صدارت عظمارسيد . او درشرايط ، که راه ترانزيت مستقيم کابل به حيرتان به آسياي ميانه بسته شود ، کوشش کرد از طريق قندهار – هرات به ترکمنستان راه تجارتي بازکند . مجاهدين قندهار به مداخله پاکستان مخالف بودند .
به نظر مي رسيد که ملا عمر از سابق به ISI همکاربوده است .
پاکستان در براه اندازي توطئه ها خيلي ماهر است و مي فهميد که ظهور جنبش تا حال نا معلوم در ميان پشتونها اگر به هر دشمن سرسخت دولت- حکمت يار آغاز به فعاليت کند ، باعث مخالفت رباني نخواهد بود ، همين طور هم شد .
پروفيسو ب. رباني نه تنها مخالف نکرد بلکه به آنها کمک مالي نمود. همنام او ملا رباني به کابل آمده رئيس دولت را معتقد ساخت که جنبش جديد براي خلع سلاح گروه هاي غير مسئول ، گشادن راهها، تأمي