شريف سعيدی در اين کتاب مجموعه ء شعر های تازه اش را به دوستداران آثارش ارمغان کرده است که ازارج و منزلت بالايی برخودار است.اين کتاب شامل 66 قطعه شعر و محصول کار سالهای 1380 ـ 81 شريف سعيدی است که در 144 صفحه با قطع مناسب، صحافت زيبا و کاغذ مرغوب از سوی انتشارات محمد ابراهيم شريعتی افغانستانی در تهران به نشر رسيده است.

قيمت اين کتاب شش ايرو می باشد و مصارف پوستی بدان علاوه خواهد شد. شما می توانيد اين کتاب را مستقيما در تماس با آقای سعيدی بدست آوريد.

 

sharifsaiidi@yahoo.com

حدیث «طوطی قند وشکر» و«مرغ مرگ اندیش »

 

نهیب حادثه در آن سالهای شوم ، در آن سالهای اشغال میهن توسط چکمه پوشان ارتش سرخ ، در آن سالهای عبور چرخ تاریخ با آن بطا ات وحشتناک از فراز سینه ها وانساج مغز مردم ما، در آن سالهای فروبرده شدن هر روزه ملت در شط خون وآتش،هزاران انسان را که نیاکان شان سده ها از کورشوها ودور شوها هراسیده بودند،از کور شدن واز بریده شدن گوش وبینی خویش هراسیده بودند،از محتسبان وداروغگان ترسیده بودند وبا ایمان به خدا از سایه خدا تر سیده بودند اما بدان گستردگی تن به کوچ نداده بودند،از شهر وروستا وایل ومزرعه به کارگاه  غربت افگند.

            دراین میان،آنانی که به تعبیر سعدی زور دربازو داشتند وزر درترازو، رهسپار کرانه های دورتر شدند وآنانی که از این دو بی بهره بودند در حاشیه های مرز های کشور خویش ، در ایران وپاکستان رختی را که نداشتند افگند ند . در کشور نخستین ، زمینه دانش اندوزی در عرصه زبان وادبیات فارسی گسترده بود وبازار شعر ، دررسته های گوناگون خویش ، گرم . فرزندان همان مردم ، نهالهای باغستان افسرده رنج، نیروی کار ارزان دردسترس میزبانان گذاشتند، کیفرگناهان کرده وناکرده را پذیرا شدند وشک نیست که عده ای هم پای در کژ راهه ها نهادند وجمعی هم در کژراهه سهمگین تری گام گذاشتند، کژ راهه ای که نام شان رابلند تر می ساخت اما از درازا وپهنا وستبرای نانشان می کاست. یعنی شاعر ونویسنده شدند!از این گروه عده ای از جوانان دانش اندوخته که شمشیر آخته ممیزی را برگلوگاه قلم خویش نمی دیدند، به کار باز نگری در تاریخ نیز پرداختند.

            از آغاز سالهای هفتاد خورشیدی نام مظفری وکاظمی وتابش وخاوری وواعظی وشجاعی وپیام ودولت آبادی وفایقه جواد ومحمدی واحمدی و...برای عده ای زیادی از فرهنگیان وهواخواهان فرهنگ درشهر ودیار خودشان آشنا بود وسایه این نهالهای جوان ، که به زودی به نخل های سایه گسترده مبدل شده بودند، گذشته ازجزیره ی فرهنگی افغانستان در ایران ، بر سرزمین اصلی هم چتری ازمهر وعاطفه برافراشت.

          اشاره کردم که اینان بیشترینه برخاسته از گوشه ها وکنارهای دور افتاده ی کشورمان وفرزندان مردمی بودند که سالها طعم تلخ فقر، بیداد، تعصب وتبعیض را چشیده بودند.امروزه هیچ انسان آگاهی ازنقش وتاثیر بخش ناخودآگاه نهاد در آفرینش ادبی انکار نمی ورزد.از دیدگاه یونگ،این بخش نهاد آدمی گذشته از ویژگیهای دیگر خویش ، لایه های گستره تری احتوا می کند وآن خاطره های جمعی کهن که از نیاکان به مارسیده اند درلحظات شوریدگی وشیدایی تخلیق وکشف هنری برزبان وزبان قلم هنرمند جاری می شوند.ازاین روخشم وخروش این برنایان بیشتر بود وحمله ها شان سریع تر وصریح تر.

           باید گفت که در واکنش به کار وکارنامه ادبی اینان، در این جا وآن جا،آتش حسادت نیز دلهایی را ملتهب ساخته بود ونسبت هایی به این جمع جوان نه جویای نام که جویای کام برحق داده می شد ودر جامعه عقب مانده کجاست نهال برومندی که تند باد رشک بر آن نوزیده باشد؟

          اما این گام نهادگان در پهنه فرهنگ، که به دانش وبینش خود مستظهر بودند به راه خویش می رفتند وبه کا رخود سرگرم بوند وعده یی از اینان عملا نشان دادند که گذشته از توانایی درسرایش شعر وداستان نویسی از دانشهای انسانی وعلوم بلاغت نیز بهره اندوخته اند وچه بجا می توانند با منطق خصم افگن، مدعیان را به جایشان بنشانند.البته گاهی چند تن از اینان هم اشتلم می کردند وسرزمین اصلی را تهی وعقیم وتمام شده می انگاشتند وخورا به مثابه بهدینانی می پنداشتند که از طریق تنگه هرمز بر دریای پهناور کشتی رانده وبه سنجان گجرات رسیده اند وآتش ورجاوند را پاسداری کرده اند.

         در میان این گروه به سیمایی عصیانگر برمی خوریم که اینک سخن بر سر او وسروده های اوست، محمد شریف سعیدی را می گویم.

       گویا مقرر این بوده است که وی از صف نعال تاصدر مدرسه را بپیماید ودر زی فقیهان بر مسند بنشیند ولی مقدر بوده است که درهمان شهر قم ، شعر به سویش لبخند بزند وبگوید که قم یا سعیدی وبسرای وبنویس وزندگی را وقف من کن وبه وقف وموقوفه واوقاف میندیش! درشط واژه ها دلیرانه شناوری کن وهر چه می خواهی بگو که یجوز لشاعر!

          آن روز که من برای اولین بار سی وچند شعر  محمد شریف سعیدی را پیهم خواندم تصور می کردم در جایی ، بر بلندای مشرف بر آبشخور آهوان نشسته ام وچشمم ودلم وچشم دلم از دیدن آنها سیر نمی شوند.

           می دانم فرزانه یی  گفته یا فرزانگانی گفته اند که دیگر دوره غزل سرایی به پایان رسیده است وغزل ، شعر امروز وامروزیان نیست اما نمی دانم چرا به نظرم چنین می آید که این سخن، به فرمانها ودستورهای فرمانروایان خودکامه شباهت دارد ونیز این سخن سخت همگون است به اقوالی که درباب مرگ محتوم شعر در همه قاره های گیتی برزبان آورده می شدند واین که شعر حتما وحتما وصد حتما برای رمان جا خالی می کند که دیدم نشد یا پیش بینی مرگ ادبیات داستانی ورقص رنگین سینما وتلویزیون در مراسم تدفین هرگونه رمان وداستان که دیدم نشد.

        گویا بطلیموس نوغزل سرایی آن اندازه نیرو دارد که گالیله وکوپرنیک شعر آزاد وشعر سپید نتوانند اورا از عرصه تاریخ بیرون بیفگنند.این بطلیموس دیگر آن قدربانواندیشی این گالیله وکوپرنیک دیگر مجهز است که گاهی می تواند نو آورتر از آنها باشد.درست حکایت نیما وسیمین بهبهانی است.در جا هایی که پیر یوش می خواهد پوپولیزم ساده را جا گزین تصویرگری های نابغه آسای شاعرانه خویش بسازد، دیگر خود به شاعری ضد نیمایی تغییر سیما می دهد واین شاعر بانو نیز هرگاه که می خواهد،با یک محاسبه شتابناک  بر شمار مخاطبان خود بیفزاید،  دیگر به جای شعر ناب به شعارهای ناب می رسد. در حالی که اودرهمان قالب غزل ، در بسا جاها، نوجو ونو آور، وزن آفرین ومرزشکن است.

        محمد شریف سعیدی درکار شاعری ، به ویژه در سرایش غزل به آمیزه ای دست یافته است از زبان بوطیقایی ، وتالم شاعرانه ونوستالژی ونیز توانسته است، بی آنکه در پرتگاه عامیگری سقوط کند، درجاهای مفردات وترکیبات زبان روزمره را در مسامات شعر خویش نفوذ دهد.این تلاش ، تا آن اندازه که من درک کرده ام نه برای ارایه چیزیست که پیشینیان آن را «سهل ممتنع» می نامیدند بل بهره گیری از ظرفیت ها وامکانهاییست که درزبان روزمره نهفته استند واین به قول نویسنده یی کوشش برای کشف «ممتنع» است نه سهل ممتنع.

       درباره سعیدی دیگرچه بنویسم ؟ به تعبیر مولاناوسیدنا جلال الدین ، مرغ مرگ اندیش کجا وطوطی قندوشکر کجا! باهمه ناامیدی امیدوارم که شعر زنده وسرزنده محمد شریف سعیدی وهمانندان او پاد زهر مسیر زندگی من وهمانندان من باشد.باهمه ناامیدی امیدوارم سعیدی راببینم.دراین جا سخنی از ناصرخسرو می آرم.هرچند قول آن حکیم را ژرفا وتعبیر وتاویل بیش است وامروز این گفته اش دستمایه کار پسین نوگرایان در مبحث متافزیک حضور. باری او گفته بود« بدان که کلام بی رویت متکلم ناتمام باشد. کلام درمقام تلوین باشد ورویت در مقام تمکین.»

       سعیدی نقش هایی از جهان خویش وزمان خویش پدید آورده است.بی گمان او خواهد توانست نقشی ماندگار از این تار یخ مذاب نیز که درحال فروریختن برسرنوشت ماست بیافریند.

          باهمه ناامیدی امیدوارم سعیدی بتواند به میهن برگردد، سعیدی ها بتوانند به میهن برگردند. با همه نا امیدی امیدوارم که من درزیرخاک میهن آرمیده باشم وسعیدی ها برروی خاک ، شعر های آبی بگویند.

                                                                                                                         واصف باختری

                                                                                                                     اول جدی 1381

                                                                                                                    رسیدا ـ کالیفورنیای جنوبی

 

     

 

 

 

             دوساقه گل

 

تو نو بهاری ودستان تو دوساقه گلند

نگاه های تو رودند وپلکهات پلند

 

نگاه می کنی وحرف عشق از چشمت

رسد به آبی هفت آسمان بلند بلند

 

به من نگاه کن ایمان می آورم بانو !

خدای عشق تویی چشم های تو رسلند

 

ستاره کف زند وآسمان غزل خواند

ومهر وماه  برایت دو روی یک دهلند

 

بیا وباز نشابور کن مرا بانو

که دور چشم تو مژگان نه لشکر مغلند

1380

 

بهار

 

بهار آمده اما درخت گور گل است

 درخت پیر که در بارش گلوله شکست

 

 بهار آمده در قریه آب خوردن نیست

وچاه وچشمه وکاریز ها پر از مرده است

 

بهار آمده خورشید گور تاریکی است

که دفن گشته در آن هرچه آفتاب پرست

 

شکنجه گاه سیاه ستارگان شده است

زمین رفته به بالا وآسمانی پست

 

بهار آمده تا دیو ها بگردانند

پیاله های پر از خون تازه دست به د ست

1380

 

                   قطار

 

 قطار آمد وبا زوزه ای توقف کرد

 غروب منتظر وخسته را تعارف کر

 

 ومر د ساک غمش را گرفت وبالا رفت              

 سکوت مه زده کوپه را تصرف کرد

 

  نشست و پشت سرش را نگاه کرد ونوشت

  تفنگ , جنگ, سپس روی واژه ها تف کرد  

 

  دو پلک خسته خود بست ومردمش گم شد

 هوای دهکده ی روشن تصوف کرد

 

به خواب روشن خود رقص کرد با شبلی

ودختری که شراب وعسل تعارف کرد

 

زکوپه خون سیاهی به راه آهن ریخت

چرا چگونه قطار این چنین تصادف کرد ؟      

     

                     1380/2/8

 

             تظاهرات

گرسنه مانده دراین سو چه روزها، شاعر

سگان مردم آنسو خورند همبرگر

 

به شهر خانه ندارد به خانه نان هم نه

زنی که داده تن خویش را به مستاجر

 

زحجِّ مستحبش آمده است حاج آقا

ورفته است که گردد به کربلا زایر

 

شکسته پسته خندان وفندق تازه

وپوست گردو در کوچه ریخته تاجر

*

تظاهرات بزرگی است در خیابان ها

که مرگ بر امریکا ومرگ بر کافر

3\2\1380 قم

 

 

 

 

                                      به ليدا اميد ودخترانی که درهرات خودسوزی کردند!

         دخمه سرد

بر سر وگيسو ومو بندت پترول* بريز
بعد آتش زن ودر قير ترين شب بگريز


حکم کردند که بر گورت آتش بزنند
شب هفتت قلم ودفتر وعکست رانيز


خانه زندان سیاهت شد وزنجیرت اشک
ناله دیوارشد ودخمه سردت دهلیز


بيست سال آمد در چشم ترت ويرانی
بيست سال آمد درخواب سياهت چنگيز


ايستادی که چماق آمد وگفتت بنشين
ونشستی که چماق آمد وگفتت بر خيز


منتظر ماندی در خيز ونشستن هايت
آنقدر دير که شد کاسه صبرت لبريز


صبر بيهوده چه کار آيد در دخمه سرد
بر سروگيسو وموبندت پترول بريز

 

10\3\1380

پترول :  بنزین

 

          ماه هزار پاره

 

ابر سیاه آمد  وبر کوه ایستاد

باران گرفت وزوزه ی ظلمت کشید باد

 

باران نشست وماه مسیحای پاک شد

آنگاه در برابر حکم شب ایستاد

 

بودا هزار پاره وبودا هزاره شد

ماه هزار پاره به قعر شب اوفتاد

 

صبح آفتاب آمد ویخ بست روی کوه

خورشید مرد ورفت افق رو به انجماد

 

بودا نبود ودره گلو پاره کرده بود:

بت مرده باد , شیعه وکفار مرده باد

 

شب چند بار پخش شد از ماهواره ها

تصویر های زنده  از افسانه ی جهاد

                                   1380/3/11

                    

                    شب
برشاخه
ِ بی برگِ درختی ، شب کوچک
منقار زند بر جگر سرخ چکاوک


درخاطره کوه نمانده است عقابی
دردشت
، به خون خفته صدای تر پوپک


درحنجره کبک صدايست
 ز رگبار
بر لانه گنجشک
، فرود آمده موشک


درخاک خبر نيست فقط کر
کس مستی
سر می کند از زندگی لاغر لک لک


درخانه
، خبر نيست، که ويرانه ی گنگی ست
ماران سياهند به گهواره کودک


درشهر شب است وخبری نيست از انسان
رفتند ازين شبکده ی پست يکايک
۱۳۸۰،۳،۲

 

       سوگ

 

رفتی و چشمه خورشید به سوگت خشکید

رفتی ودر دل هر آینه شب شد جاوید

 

پلک بستی وزمین گور بزرگی شد وماه

ماه جان کندن تاریک وبلندش را دید

 

نام تو صبح دگر بود که با عطر نسیم

می زدود از دل هر پنجره شک وتردید

 

قرن ها رفت ودر این خاک سیاهی بنیاد

کس چو پیشانی بیدار  تو خورشید ندید

 

از ا فق رو به زمین دست تکان  می دادی

سرو از سرد ترین سمت جهان می رویید

 

فهم معنای تو دشوار ترین است ای مرد

تو همان سادگی مشکلی  ای راز رشید.

1380

 

 

             مسافران

 

مسافران که یکایک پیاده گر د ید ند

سه راه خون وسرک* های مرده را  د ید ند

 

سه چارمرد مسلح خشاب * نو کرد ند

ودربرابر مردم به طعنه خندید یند

 

کنار شانه ی هم ایستاد شان کردند

ومثل مهر ه شطرنج بر زمین چیدند

 

کنار ریش درازی نشست تا قنداق

زخواب دخترکان یتیم تر سید ند

 

جنازه ها را بردند بر سر چاهی

وجیب های تهی را دوباره پا لید ند

 

سه چار کرکس وسگ دور چاه می گشتند

شبانه دخترکان خواب صلح می دید ند

3\1380

 

*سرک : جاده

*خشاب : شاجور، جاغور

 

               جنگ

 

دره، رگبار، صدا، هر چه پلنگ افتادند

ماه وفانوس در اندیشه ی سنگ افتادند

 

ماه تابید بر آبادی و ویرانی ها

زنده و مرده به دنبال تفنگ افتادند

 

د ست هایی که پر از ظلمت روشن بودند

برسر پاره تن ماه به جنگ افتادند

 

صبح ایوان افق  آینه بندان می شد

پی ویرانیش با بیل وکلنگ افتا دند

 

خود ند یدند و به اغیار سپردند افسار

یا که بازیچه ارباب فرنگ افتادند

 

چند ارباب پی معرکه  کِش کِش* کردند

چند سگ بر سر یک لا شه به جنگ افتادند

 

زخم ها خورده از آن خاک به غربت رفتند

زن ومردی که به حلقوم نهنگ افتا دند

 

4\1380

* کِش کِش =  فرمان بگیر بگیر برای تحریک سگ ها 

               

 

 

               یکولنگ*

رادیو گفت خبر های نو از جنگ امروز

از ستم سوختگی هایِ یکولنگ امروز

 

گفت تا چشم تما شا بکند می جوشد

خون دل، مغزِسر، از سینه هر سنگ امروز

 

کودکان ناله به گهواره آتش کردند

که بسوزد جگر مادر دلتنگ امروز

 

دامن روشن محراب زخون رنگین شد

خورد بر سینه منبر تبر ننگ امروز

 

اسپها شیهه کشیدند سیاوش هارا

ازدل آتش هفتاد ودو فرسنگ امروز

 

تیر خورد آهو وافتاد به عمق دره

بال زد تیهو وافتاد سرسنگ امروز

 

گریه کردند گیاهان ودرختان آنقدر

که دل خاک شد از بارش خون رنگ امروز

 

رودخانه است پر از مرده ماهیهایش

چشمه باغچه شد خانه خر چنگ امروز

 

 

دیو خانه است مگر دره ی نومید که شد

استخوان بشر از سقفش آونگ امروز

 

1\4\1380 

  * یکولنگ نام منطقه هزاره نشین در استان بامیان افغانستان است. این منطقه در دوره طالبان  قتل عام وتخریب تمام  را تجربه کرد.

    

            نامه لا د ینی 

می کُشی تا که خدا اجر جمیلت بدهد

وبهشتش را پاداش جزیلت بدهد

 

بت شکستی و به پندار غلط غلطیدی

که خدا وند کریم اجر خلیلت بدهد

 

من یقین دارم صد بار شود کعبه خراب

نیم ثانیَّه اگر لشکر فیلت بدهد

 

نه هزاره است ونه تاجیک ونه ازبک کافر

کفر خواندی مگر ابلیس دلیلت بدهد

 

مطمین باش خدا نامه لادینی را

به کف دست تو وهرچه وکیلت بدهد

 

اینقدر عربده مرگ مکش نزدیک است

که به توفانکده ی سینه ی نیلت بدهد

 

عاقبت موزه تاریخ ستم عبرت را

مومیایی زده ورنگ فسیلت بدهد

 

خاک خورشید تما شاکده ی کوران نیست

تا به کی سرمه به چشمان علیلت بدهد

 

چه چراگاه وچه گوساله ستان ساخته ای

تا طویله است وطن عمر طویلت بدهد

  1380/4/4

              

                  جنون

در شبِ جنگ  وجنون دل به چه کاری بندم ؟

به تفنگی ؟ به دروغی ؟ به شعاری بندم ؟

 

دوست دارم که دراین ظلمت، تسبیحم را

دانه دانه به نخ زلف نگاری بندم

 

وطلا کوب کنم مهر دروغینم را

تا که بر گردن نوخاسته یاری بندم

 

به جهان هر چه که تیغ دودم زهر آراست

سیم سازم به سراپای سه تاری بندم

 

زسر خالی بردارم دستارش را

صد ویک مرتبه بر دور ازاری بندم

 

کافر ومومن اگر ساقهِ صلحی شکنند

دست وپاشان را درچنبر ماری بندم

 

هر که نطق از شب وشمشیر کند بعد ازاین

بر دهن پارگی اش بوته ِ خاری بندم

 

جای نارنجک بر سینه دیوانه ِ جنگ

سیب شبنم زده وماه واناری بندم

 

بکشم بند زپو تین وبشویم از خون

با نخش دسته گلی بر سریاری بندم

 

13\5\1380
           

 

              وطن

زنده درگور در این وحشت یلدا با تو

مانده ام تا که کنم قسمت شب را باتو

 

ای وطن کم کم نام تو شود گرگستان

چه کندآهوی رم کرده صحرا باتو

 

بگریزد به جهانی که در آن جنگی نیست

یا بماند به همین جنگل رسواباتو؟

 

« پسرانت به تو صد بار تجاوز کردند»*

چه کنند ازپی این مردم دنیا باتو

 

آنچنانی که شغاد از پی رستم می کرد

می کند روز وشب همسایه حالا باتو

 

سنگ وچوب تو شود اژدر وکژدم آری

نکند بهتر ازین دست مسیحا باتو

11\5\1380

* با بهره گیری از مصراعی به همین مضمون از محمد حسین جعفریان

 

 

خدا حافظی


تا که پيراهن من عطر تو را جار زند
نروم خانه که ديوار مرا دار زند


فرصت تنگ خدا حافظی است ولب من
بر لب تازه رست بوسه بسيار زند


بوسه می خواهم ونيکوست از آن لب بوسه
حيف لبهايت اگر حرفی از انکار زند


گفتمت نخ نخ گيسوی جنون را وا ‌کن
تا که سر پن
جهِ من چنگ زند تار زند


وا نکردی و مليحانه تبسم ‌کردی
چه تبسم که مرا خنجر تاتار زند


ای تنت با غزل آغشته و از باران تر
ونگاه تو بهاريست که رگبار زند


موم يا مرمر ياماه به مرمر رفته
ماه در مرمر جاری که مرا جار زند


فاش وعريان سخن از مرمر ومومت گويم
شحنه بگزار که صد بارمرا دار زند
*
ياد برگشته ی مژ گان تو دور از چشمت
تا ابد در دل تنهايی من خار زند


« می روم واز سر حسرت به قفا می نگرم»*
من به سر مشت زنم يار به ديوار زند


۱۳۸۰/۶/۲۱
* سعدی


                        

                  قبله

این همه سبزه ! ببین وسعت زیبایی را

ابر در پنجره را خانه مینایی را

 

این وطن خاک نه، نقاشی زیبای خداست

خواب می دیدم این پرده رویایی را

 

شب درختانش آبستن دانش شده است

مردمش چیده سحر میوه دانایی را

 

جنگلش آبتنی کرده به باران هر صبح

چشمه اش شسته کف پای دل آرایی را

 

باد آورده سبد های پر از گل هر جا

خاک خندیده چمن زار تماشایی را

 

شاخه خم گشته وداده است به پایینی سیب

گل به سرداده قدح شاخه بالایی را

 

"من به اندازه یک ابر دلم می گیرد"*

چو تماشا کنم این وسعت زیبایی را

 

کوهزادم وطنم دره وجنگلزار است

دوست دارم فقط آن لاله صحرایی را

 

دختر کوزه به دوش وطنم کو؟ چه کنم

این همه دختر بی پرده سودایی را

 

قبله ام گم نشود گرچه ببینم صد بار

رونق خالی این مردم دنیایی را

 

12\11\2001    8\1380

  *سهراب

  

              سپید وسیاه

 

 تب کرد خاک وتیره انسان تباه شد

شرمنده باز چهره خورشید وماه شد

 

انسان نماند ودر وزش تند گور ها

پیشانی سپید زمین راه راه شد

 

مارا به غیر دیدن گور وکفن نبود

روز وشبی که رفت سپید وسیاه شد

 

از دور هر دهل که صدا  کرد دل ربود

نزدیک شد دهل دهن باز چاه شد

 

رخسار ماه را شب ما لکه لکه کرد

آن دختر سپید چنین روسیاه شد

 

شستیم رخت طالع خود را در آبها

از دیگران سپید شد از ماسیاه شد

12\11\2001       8\1380

 

 

 

              چراغ شقایق

 

چگونه باتوبگویم که عاشقت هستم

که کشته مرده یاد توام دقت هستم

 

 

بسان چشمه که از کوهسار می جوشد

همیشه گریه گر وگرم هق هقت هستم

 

چه چیز باشم ؟ معجون آتش وخونم

وناگزیر چراغ شقایقت هستم

 

تو یک تبسم اگر لیلیی وعذرایی

هزار پنجره مجنون ووامقت هستم

 

تو خلق کردی ام از غم من از خیال تورا

خدا وبنده مخلوق وخالقت هستم

 

تو عقل سرخ جهانی تو حس نخواهی کرد

که عشق چیست که من عاشق ودقت هستم

 

2002\2\10       1380\11\22

 

                 ماهی

 

بیا چو پنجره نفرین بر این سیاهی کن

ازاین سیاه ستمباره دادخواهی کن

 

بیا وچاه عمیق دل مرا یک بار

رها زغم غمه کفتران چاهی کن

 

چو آفتاب زمستانی شمال جهان

گشوده پنجره ابر وخنده گاهی کن

 

برای گریه عاشق گناه کن لختی

زشانه های تر وترد تکیه گاهی کن

 

نه تکیه گاه نخواهد بیا وعاشق را

به اشک های روانش فکنده ماهی کن

 

سپس به حلقه قلاب مرد ماهی گیر

نخی زگیسوی خود را ببند وراهی کن

 

  020210              1380ـ11ـ22

 

 

 

 

 

توهم

 

نهاده اند به سر کاسه ی توهم را
که اکل و شرب نمايند سهم مردم را


خيال کرده به سر هشته اند با دستار
يگانه ماه مه اندود چرخ هفتم را


وبی خبر که برای تنور دوزخ خويش
کشيده اند به دستار بار هيزم را


وبی خبر که به تمثيل يحملو
ا اسفار
نهاده اند به نعلين بارکش سم را...


مگو که ساده وفرسوده اند
، پروردند
در آستين رداهای خويش
کژدم را


ف
کنده اند به تزوير شير را در چاه
به مکر وحيله ربوده ز روبهان دم را
*
چراغ تازه بر افروز تابميرد شب
بيا وفتح کن ای عقل خوان هفتم را


۲۰۰۲۰۲۱۴
         ۱۳۸۰/۱۱/۲۶

          

کبک (1)  

 

شکسته است قفس را وگرم پرواز است

دومسته* کبک وبه تعقیب او دوتا باز است

 

نشسته بر سر سنگی ومست می خواند

در آسمان دو عقاب بلند پرواز است

 

پریده از سر سنگ آمده لب چشمه

نشان تازه برای تفنگ سرباز است

 

زچشمه پر زده روی درخت ودیده که باز

دو مارمنتظر یک دریچه آواز است

 

زشاخه پرزده تا ابتدای پروازش

قفس نو است وکمی تنگ تر درش باز است

 

20020215                13801127

 

              کبک (2)