
افغانهاوجامعه مدرن
فهرست عناوین :
افغانهاوجامعه مدرن
قسمت اول
بجای مقدمه :
ــــ جامعه بورژوازی یا جامعه مدرن
ــــ روشنگری جامعه مدرن
قسمت دوم
ــــ روشنفکران ورگه های روشنگری جامعه مدرن در بین افغانها بحیث طرح مسئله
ــــ بنیاد گرائی اسلامی ومعرفت به آن
ــــ بنیاد گرائی در قلمرو آزادی زن
ــــ بنیاد گرائی اسلامی وجهاد دیگر کار ساز نیست
ــــ تقلید ومعرفت
ــــ مفاهیم دولت وطبقات اجتماعی
ــــ یاد داشتی از سر گذشت
ــــ اپوزیسیون چپ ...؟
ــــ بازتاب دولت در برنامه ها
ــــ چرا با روزگار کهن نمی سازیم ؟
قسمت سوم
ــــ جامعه مدرن ، روشنفکران وروشنگری افغانها از قالب های کهنه می بر آید ــــ روشنگری واصلاح امور
ــــ فلسفه در اسلام وفرصت های تاریخی
قسمت چارم
ــــ آغاز اصلاحات دوران سلطنت امان الله
ــــ مقابله نو وکهنه در اصلاحات کمتر از نیم قرن اخیر
ــــ آستانه دخول به دهه ای دموکراسی ، بحران دهه
ــــ دهه ای دموکراسی تضعیف حاکمیت مطلقه وتشدید بحران
ــــ پیش بینی وخرد گرائی
افغانها وجامعه ای مدرن
قسمت اول
بجای مقدمه :
قبل از آنکه به بحث جامعه مدرن بپردازیم ، نیاز است باکمی روشنی در مورد مدرن ومدرنیته وتجدد وپیشرفت که مفاهیم مروج نه تنها در ادبیات وکلام ، هنروفرهنگ ، بلکه در جامعه ، اقتصاد ، سیاست وتمامی ابعاد زندگی مادی ومعنوی انسانها معاصر بنوعی تجلی دارد ودر برابر جوامع دولتها وروشنفکران بحیث عمده ترین مسئله آزادی ، استقلال ، رفاه اجتماعی واقتصادی وتوسعه اقتصادی وجدائی دین اردولت مطرح اند . مثل :هنر وفرهنگ مدرن ، جامعه مدرن ،اقتصاد مدرن ، سیاست مدرن ، شهر مدرن ، فابریک مدرن ، انسان مدرن وفکرمدرن حرف وکلام مدرن وهمچنان .. . تا آخر. ناگفته نماند که مفاهیم فوق در نوشته های تاریخی ـ اجتماعی ـ سیاسی ـ اقتصادی وفلسفی بزبانهای پشتو ودری اکثرا بطور یکسان ومترادف مورد استفاده قرار میگیرند . بطور مثال : " مدرن " در فرهنگ ....که بمعنای تازه وجدیداست بار معنای این واژه به تمام آن چیزهای اطلاق میگردد که بیک دوره " جدید " یا بزمان " حال ومعاصر " تعلق دارند . اما زمان حال ومعاصر، جدید وتازه تابع زمان ومکان است . چیزیکه امروز برای افغنستان مدرن یاجدید ومعاصر گفته میشود برای اروپا جدید وتازه ومدرن نیست بلکه در ماضی بدان پرداخته اند ، ازبار معنای مدرن عاری گشته است وکهنه است . تعریف دیگری نیز بدان داده شده است ، "مدرن " آنست که " ازپیشرفت اخیر تکنولوژی وعلم سود میبرد " که با مفهوم پیشرفت واخیرا تجدد نزدیکی می یابد. بمعنی چیزهای جدید وتازه ، که دارای بار ارزشگذاری مثبت میشوند مفهوم است .
در مجموعه های کار فکری ای که در طول اضافه از یکصده بموضوع مدرنیته ومدرنیزم اختصاص یافته اند از دیدگاها وبینشهای مختلف قابل درک ودسترسی اند که صرف اینجا از دونگاه وبینش عام ، که هر کدام ازمبدا های متفاوت اغاز ، وبدو روش شناسی مختلف مربوط میگردند ، مطمح نظر بوده ودر روشنی آن به ناتوانائیها وعجز افغانها ، در قالب های متحجروبسته سنت های وابسته به نظام های عشیروی وقبیلوی وقومی وزبانی وبنیاد گرائی مذهبی ، مسئله تجدد خواهی افغانها را بطور کل دنبال ،و آنرا در روشنائی دوبینش یا روش شناسائی مورد مطالعه قرار میدهیم . تجدد خواهی را غرض آغاز جامعه مدرن افغانی ، به بحث کلی وکوتاه مورد نظر خواهیم داشت . وباید گفت که اینجا منظوراز طرح مسئله است نه ارزیابی ها وجوانب گوناگون مسئله جامعه مدرن ومدرنیته ، که با روشنگری ورواج علوم وفنون وتخنیک که توام باپیشرفت اجتماعی جامعه و جامعه شهری ومناسبات جدید کالائی وبازار، که در مرکز آن انسان ( چه بحیث فرد ، فرد آزاد ومستقل ودارای حقوق ، یا جمع افراد ، اجتماع وجامعه آزاد مستقل ودارای حقوق ) وارزشهای که امروز آنرا بنام حقوق وآزادیهای جامعه همشهری مینامند ، میتوان نام برد مطرح اند . در حقیقت هردو روش ، ازدو زا ویه مختلف بموضوع نگریسته ، مکمل یکدیگر اند .
بینش اول ؛ مدرنیته را بحیث شکل یا ساختاری اجتماعی ، اقتصادی ، فرهنگی ، بحیث واقعیت یا دوران خاصی ازتاریخ ، یعنی چند صده ای اخیر، در مکان خاصی ازکره ای خاکی ما ، یعنی اروپای غربی ومرکزی پدید آمده ، وبحیث نظام یکسره تازه وجدید ، که در زندگی هر روزه ، به شیوه از زندگی اجتماعی ، اقتصادی ، سیاسی مبدل شده وباعث تحولات وتغیرات مدرن فکری وفرهنگی گردیده است می بینند . تاریخ نگاران ونظریه پردازان علوم اجتماعی غرض پرسش بسوالات که این ساختاراجتماعی ، اقتصادی ، فرهنگی ، چه زمانی ودر کجا زاده شده ، چگونه ، کجا ودرچه مدتی رشدکرده ، وبه چه شکلها وانواع این تکامل بوجود آمده وجهانی شده است ؟ جواب میدهند . نخستین نکته ای مهم در روش اول زمان پیدایش مدرنیته است که عده ای انرا به رنسانس سده ای دوازدهم ، عده ای آنرا با ظهورانسانگرائی وخرد باوری وافکار علمی و نقادانه در رنسانس سده ای پانزدهم مربوط میدانندوهم عده ای آنرا منوط به رویداد های که منجر به تکوین رشد مناسبات تولیدی سرمایه داری وجامعه شهری ومدرن شد ، میدانند .
بینش دوم ؛ آنرا بمثابه ای جهان بینی مطرح میکنند که عملیه های اجتماعی ، سیاسی فرهنگی ، اخلاقی ، فکری ونظری به شیوه زیستن انسان رادر مرکز توجه قرار داده ومتکی بر نظریه اجتماعی ، وجامعه شناسی است و به فلسفه متوسل میشودواز آن بهره میگیرد . برای درک و پیشبرد زندگی مدرن چه چیزهائی را باید نفی کردوکنار گذاشت . این روش بر مبانی نقادانه ، ونوآورانه دوران مدرن ورویاروئی انتقادی ان با جهان وجهان بینی پیشین وفراهم اوری موقعیتهای تازه که در هرشکل مدرن ودر هر جامعه رشد یافته بوقوع پیوسته ، آنرا به پیش میکشد . نکته ای مرکزی امر مدرن " مطابق به زمان حاضر زیستن " است . مدرنیته شیوه زیستن ، ارزشها وباورهای امروزی در مقابل شیوه های قدیمی زندگی است . امروز یا حال از لحاظ محتوی ومضمون بیان تقابل ارزشهای نو وکهنه است . مشروعیت " مدرن بودن "یا " مدرنیته " پیکارش با گذشته ها وسنت ها است . بگمان" بودلر" مدرن بودن یعنی درک این واقعیت که چیزهائی از زندگی کهنه در نو باقی مانده اند ، وما باید با آنها بجنگیم . مدرن بودن یعنی علیه امروزبودن چون امروز از دیروز بسیار نشان دارد و جنگی است هم با گذشته ها وهم با امروز ، پیکار دائیمی است با بقایای سنتها وجزم های گذشته در امروز . انسان مدر ن نباید در" ارمانهای امروز" باقی بماند زیرا در انها باز گشت بگذشته ، وپایداری وسلطه واقتدار گذشته محکم پا بر جا است . مدرن بودن ، موقعیت دیالکتیکی دارد ، هم سپاس کذار سنتها است وناف آن به این گذشته وسنتها بسته است ، وهم مدعی مخالفت ونبرد با آنها . آنها را نمی پذیرد مگر بشکلی منحرفی که خود در سازش با گذشته وحفظ آن میکشد است .
طوریکه در بینش اول یاد آوری گردید ، متفکرانیکه درباره ریشه های تاریخی ، وشکل گیری فکری وفرهنگی وشرایط و پیدایش زندگی مدرن یا مدرنیته نوشته وپرداخته اند ، نخستین جوانه های پیدایش آنرا به رنسانس سده دوازدهم میرسانند ونظریه پردازان دیگری ظهور انسان گرائی وخرد باوری واندیشه علمی ونقادانه در رنسانس سده ای پانزدهم را نخستین جلوه زندگی مدرن میدانند . بطور عام گفته میتوانیم که ؛ شماری از رویدادهای تاریخی که منجربه تکوین جامعه مدرن شده اند عبارت اند ازانباشت آغازین سرمایه ، پیدایش بورژوازی وشهرنشینی ، رشد مناسبات تولیدی سرمایه داری ،جنبش اصلاح دینی ( جدائی دین از دولت )، شکل گیری روشنگری وانقلابهای دموکراتیک مدرن در اروپا وهم برمیگردد به روز گار شگوفائی اندیشه علمی وفلسفی وبهمین ترتیب . برای اینکه بخواهیم اصول اصلی جامعه مدرن که بربنیادهای فعالیتهای تولیدی انسانهاشکل گرفته است ، دانسته شودبر میگردیم به تقسیم کار گسترده ، خردمند شدن اقتصاد وتولید ، شهری شدن وجانشین شدن جامعه غیر ارگانیک بجای شکل های از جامعه ارگانیک سنتی ـ قومی ومذهبی از جمله مشخصه های جامعه مدرن اند ، که زندگی فرهنگی وفکری روز گار مدرن رامشخص می کند واز این طریق ، میتوان روشن ساخت ، که اساسا چه ضرورتی موجب پیدایش ان شد ، وچگونه با باورها سنتها وشیوه های زندگی واندیشه روزگار کهنه در گیر گردید از اینجا است که بحث از خرد باوری برجسته میگردد وبزرگترین وجه تمایز فرهنگ مدرن در سده های میانه این است که تکیه بر خرد آدمی را پیش میکشد وآنرا در جای باورهای کهن خرافی ، مذهبی ، آیینها واسطوره ها قرار میدهد . دستآوردهای خرد انسان ، وبینش علمی ومنطقی اوبربنیاد های کار علمی ونظری بخصوص اندیشمندان مثل دکارت ، کانت ، هیگل فویرباخ ومارکس ودیگران مدیون است . کانت با متن ساده ودرخشان وجاویدان مینویسد که : " رهنمود وپیام اصلی روشنگری یا اندیشه مدرن ، بلوغ فکری است وخروج از حالت کودکی وآموزش درک مسئولیت ، وتکیه برنیروی خرد ، خواهان آزادی شدن ،هواداری از آزادی دیگری وآزادی انتقاد وآزادی بیان ، رویاروئی وپیکار با سنتها وباورهای جزمی ای که در زندگی اجتماعی ونیز درکار فکری وعلمی وفلسفی بدون تامل وتعمق انتقادی پذیرفته شده اند " . (کانت " روشنگری چیست ؟ " ترجمه آرین پور) . کانت از انقلاب فرانسه ستایش نموده وبگمان وی ؛ این انقلاب آگاهی مردمان را ، حتی آگاهی کسانی راکه در آن شرکت مستقیم نداشتند ، دگرگون کرد ، به آنها شجاعت بخشید که نه فقط به نظام ورژیم کهن ، بلکه به نظام جدید نیز با نگاهی انتقادی بنگرید ، مدافع هرچیزی نباشید ، وفقط تابع اموری شوند که خرد وتجربه شان (ونیچه بعدها یاد آور شد منافع شان ) اجازه ظهورشان را میدهند . خردی که از خودوازهمه چیز انتقاد میکند ، از نظر کانت به شهروند همانند است که شهامت آن را دارد که بگوید : من نمی پذیرم ، مخالفم ، رای نمیدهم ، این وضعیت را درست نمی دانم ، بگونه ای دیگر می اندیشم . ارزش واعتباریکه کانت وپس از اوهگل و مارکس ، برای مدرنیته قایل بودند از منش " انتقاد مداوم " بر میخاست ، مدرن شدن در عین حال که تکیه بر خرد است ، ارزیابی سنجش یا نقد همین خرد نیز محسوب میشود . آدم مدرن ، جامعه مدرن واندیشه مدرن ، نه فقط منکر جزمها وسنتها است ، بلکه خرد انرا که ابزار کار آن است باید به نقد کشید وکار ائی آنرا باید شناخت وبرملاک خرد ارزیابی وسنجیدن وبر پایه ملاک دقیق پذیرفتن آن به این ترتیب مدرن بودن از نقد جدا نیست ودر پهلوی آن قرار دارد . به این ترتیب مدرنیته با خردباوری ونقد باوری همراه بوده ، وهمواره متوجه نقادی خرد باوری نیز است که اندیشمندان مثل فدریک هگل وکارل مارکس بنیاد گذاران این تفکر جدید که با برخورد انتقادی به جامعه مدرن وپیشنهادهای تازه برای اداره امور وپیگیری پروژه مدرنیته . وجهانی شدن آن مطرح کردند ، مدیون است. اینکه هنوز این پروژه در تمامیت آن ، ادعای راکه مطرح ساخته بدست نیاورده بدلیلی است که خود بخشی ازواقعیتی ایست که در حال گذر وشکل گیری ودرنتیجه که نمایانگر خصلت اقتصاد سرمایه داری است ، وقلمرو و زمینه ها واشکال عملی این پروژه در واقعیت آن هنوز هم باید شناخته شود . تجربه اجتماعی که در کار جهانی شدن بود ، در نیمه سده ای نوزدهم ، وابسته به مدرنیزاسیون سرمایه دارانه ای تولید وفضای سیاسی ــ حقوقی متحول که مدرنیته را بحیث تجربه هرروزه ومنطق زندگی هرروزه یکجا وبا نظام اقتصادی همبسته ، شناخته ، همیشه در تغیروتحول است ، میبیند . جامعه بورژوائی یا جامعه مدرن
بقول مارکس ، دورکیم ووبر، جامعه ای مدرن خوانده میشود که بنیاد زندگی اجتماعی ، گرد فعالیتهای تولیدی ( تولید مادی واقتصادی ) انسانها شکل گرفته است . تقسیم کار گسترده ، عاقلانه شدن اقتصاد وتولید ، تنشهای شدید ناشی از شهرنشینی وپیدایش جامعه غیر ارگانیک (جامعه غیر یکسان یعنی جامعه بدون روابط خونی وقومی وخانوادگی منظوربی رنگ شدن مسئله قوم وخانواده وغیره است که برعکس آن جامعه ارگانیک ، که منظور از جامعه قومی یا خانوادگی است ) در برابرمقاومت شکلهای سنتی زندگی در جامعه سنتی وارگانیک از جمله مشخصه های این زندگی مدرن است . بنظر مارکس زندگی مدرن از موقعیت آشکار ولی پیچیده مبارزه طبقاتی میگذرد ، در پیکار طبقاتی تمام شکل های تضاد ، تقابل وتخاصم اجتماعی ، تضاد فرد وجامعه حقوق زنان واستثمار جنسی ، ستم نژادی ،ستم به اقلیتهای قومی وجنسی تابع مبارزه طبقاتی گردیده ، ودر آن مقام خویش را احراز مینماید . قبل از آنکه به مختصر عقاید اندیشمندان بزرگ جامعه بورژوازی وروایتهای درباره مدرنیته پرداخته شود بدلیل اختصار کلام در محدوده ای ناگزیری ، غرض فهم دقیق موضوع واینکه بخواهیم بدانیم که اند یشگران مختلف در باره مصیبت های جهان مدرن ، ودشواری های زندگی هرروزه ما چه میگویند ؟ متوجه میشویم که بگفته ای راجر ترنگ نویسنده کتابی " نظریاتی درباره ای سرشت انسانی " نوشته است : " هیچ اندیشگری به اندازه کارل مارکس برساختار سیاسی جهان مدرن تاثیری چنین ژرف نگذاشت . عقاید او تخم ریزی این همه انقلاب در سده ای بیستم بود . " (در امد مارکس پس از مارکسیسم ٌ.45 ص. ) در راه اندازی انقلابات وتاثیر گذاری برساختارسیاسی جهان مدرن نه تنها مارکس بلکه دیگران را نباید نا دیده گرفت . اینجا اگر بحث از آغاز روشنگری جامعه مدرن یا اینکه جامعه بورژوازی است نمیتوانیم بدون مکثی در مورد نظریات وعقاید کارل مارکس که با یک کلمه یا عبارت "جامعه مدرن بورژوازی " اکتفا نموده وحاشیه رفت . جامعه مدرن بورژوازی ، مفهومی که میتواند نوشدن مناسبات به اثر شکل پیشرفت تولید ، شکل پیشرفت ورشد نیروهای تولید را روشن کند ، اگر خواسته باشیم دوران کارل مارکس وعقاید وی در باره جامعه مدرن بورژازی بپردازیم ناگزیریم که بمتفکرانی که در این دوران می زیستند وبه آن می اندیشیدند یکی هم هگل وفویر باخ در فلسفه آلمان و ریکاردو وآدم سمیت در اقتصاد انگلیسی فوریه ورابرت اوون در جامعه شناسی فرانسه وسایر اند یشمندان قبل وبعد آن بر گردد . که از توان این مقال بیرون است . اینجا صرفا ، لازم دانسته شد ، که بنا به طرح موضوع فهم جامعه مدرن وروشنگری این جامعه که بورژوازی مدرن خوانده شده ، درانزوا از اسلوب دیالکتیکی هگل وماتریالیزم فویر باخ ودیالکتیک ماتریالیستی مارکس ، پرداختن به روشنگری این دوران غیر قابل دسترس وحتی ناممکن خواهد بود . دوران روشن گری جامعه بورژوازی که آنرا در روش دیالکتیک هگل میتوان دید باز میگردد .
روشنگری جامعه مدرن رشد فکری مدرن بشرمحصول محیطی بود که بحث در مورد علوم وروشهای علمی دوران بورژوائی جامعه مدرن ، وبوجود آمدن نیروهای جدید تولیدی ومناسبات جدید تولید آنرا بخصوص در چند کشور اروپائی انگلستان فرانسه والمان در مرکز مباحث فکری قرار داده بود . در پایان سده ای هجدهم بطور خاص علم زیست شناسی ، وسایر علوم طبیعی در مرکز فعالیتهای علمی قرار گرفته بودند . همانطوریکه پرتگالیها دماغه امید را پیدا وبدور افریقا دور زدند وکشف قاره جدید امریکا وبحرپیمائی در بحر باعث رونق علوم جغرافی وزمین شناسی گردید به زمینه های سایر علوم نیز راه باز کرد . همانطور که باکشف ماشین بخارانقلاب صنعتی در ازیاد محصولات وکوتاه سازی را ه های بحری با بکارگیری ازکشتی های بخارورقابت وپیشیگیری بر منابع خام قاره ها باعث سرعت تکامل در علوم وهم به نسبت ضرورت های جنگی در اروپا فزیک کیمیا ، مهندسی ، هوا شناسی رشد کردند . واز سوی دیگر واکنش به پیروزی خرد علمی بشرنیز شکل میگیرد . دورانی جدیدی که تقدم حس وایمان ، در برابر خرد ، ضدیت با خرد علمی واکنش ارتجاعی دانسته میشود . با این حال ، مذهب طی دوسه قرن موجودیت جامعه"مدرن " وصنعتی ، یکی از خاستگاههای اصلی فرهنگی ونمادین ومتنوع ترین نوع مقاومت وخشونتبارترین آن از مدرنیت وپیشرفت بوده است . بخصوص این مقاومت در مقوله ای " جدائی دین از دولت " یا " دین زدائی " بشدت مطرح میگردد وهمه دستآوردهای علم وپیشرفت وحتی پیآمد های پیشرفت صنعتی ، فنی ، علمی مورد تردید قرار میگیرد . سنت باوری ومحافظه کاری دوشکل حاکم بر مقاومت مذهبی در برابر پیشرفت یا تجددهستند . مذهب با طرد پیشرفت وتجدد ، آرزوی باز گرداندن گذشته وخصوصا استقرار مجدد اشکال پیشا ـ مدرن زندگی مذهبی را دارد . جلوه گاه این مقاومت را میتوان در مذهب کاتولیک ضدانقلابی وانعطاف ناپذیر اروپای قرن 19 م تا امروزوهم در فرقه های دیگر مذهبی بخوبی دید که تا امروزوجود دارد . در دین اسلام این مقاومت نه از صومعه ومسجد وخانقاء بیرون می آید ، بلکه مستقما در اصول ومبادی اصول دینی اسلامی بر تعبد وجبراز مقام حاکمیت سلطان "سایه خدا " واطاعت آن محکم و ازفتوا وقول بالمعروف ونهی از منکروشریعت وسنت استوار است وبقول یوسفی اشکوری روشنفکردینی ایرانی که با فتوا از پوشیدن لباس روحانیت ممنوع شده میگوید : " اما درایران قدر مسلم اینست که بخشی از عدم موفقیت ما بر میگردد به فرهنگ سنتی ومذهبی ما . واقعیت اینست که تا این تفکر، اشعری مآبی وتفکر ضد عقلانی در دین ودینداران ماوجود دارد ، دین با تفکر دنیای مدرن نمی تواند سازگار شود واساسا هیچنوع مدرنیته ای ولو بومی نمی توانیم داشته باشیم " ( گفتگوی بی بی سی با اشکوری 08.09. 2005 ) . بر می آیدکه روشنفکردینی اسلامی بهتر از هر کسی دیگری بخوبی بمشکل جوامع بشری پی برده اند . اما سوال افغانستان بجای خودش باقی است که جهان مدرن یا کشور های غربی به این کشور آمده اند تروریزم اسلامی که ریشه در بنیادگرائی دارد وجهاد افغانستان که بخدمت ضد پیشرفت وتجدد بخدمت گرفته شد روشنفکرانی راکه امروزدر عرصه تجدد خواهی افغانها قلم زنی میکنند ناگزیر اند در قلمرو حاکمیت جهادی یا با مسخ اصول اساسی تجدد بشیوه ای وبطریقی راه روند که " هم لعل بدست آید وهم دل یار نرنجد " . این بحث را درتمام این رساله دنبال خواهیم کرد . برمیگردیم به اصل مطلب روشنگری جامعه مدرن .
مارکس در تحقیقات اقتصادی اش کوشید نشان دهد که وجه تولید سرمایه داری بی بهره از خردمندی است وخرد در جانب سوسیالسم است وسوسیالسیم علمی را در برابر سوسیالسیم ایتوپیائی قرار داد . وی از نخستین سالهای کار فکری اش آموخته بود که در جامعه مدرن ، علم تجلی دارد . میان علم مفید یا عملی که در روزگار مدرن بوجود آمده ، یقینا با برداشتهای علمی سده های میانه تفا وتهای جدی داشت . زمانی که تامس هابز مینوشت که اگر فرض کنیم که برای زوایای داخلی یک مثلث یا دوقائمه به زیان همگان میبود وبا منافع مردم نمی خواند ، آنها این اصل را انکارمیکردند ، وکتابهای هندسه را در آتش میسوزاندند ، حرفی وی متوجه این نکته مهم است که حقیقت باید مفید باشد ،یا بهره رسان ، تا حقیقت دانسته شود ، اویکی از مهمترین فیلسوفان سیاسی بود ، که بسوی درکی تازه میان حقیقت وقدرت پیش میرفت . هگل نیز دریافته بود که متافیزک دانائی مدرن انسان همین وابستگی دانش به بهره های اقتصادی وسیاسی است . او بحیث روشنگری در " پدیدارشناسی روح " نوشت که " چون همه چیز در جامعه ای مدرن باید برای انسان سودمند باشد ، خود انسان نیز باید سودمند گردد ." (پدیدار شناسی روح .ص .372 ) .انسان بایدچنان خصلت یابد که درزنجیره ای منافع همگان بهره رسان باشد ، وبه بقیه ای مردم خدمت کند ، وبا همان میزان وشکلی که در پی منافع شخصی خویش می برآید در خدمت منافع دیگران قرار گیرد . تنها در این خدمت گذاری است که از خود مراقبت وپرستاری میکند . بقول معروف هر دست دست دیگر را می شوید . مارکس نیز با این منطق بهره رسانی آشنا بود . در "ایدیالوژی المانی " با اشاره به بحث هگل ، شرح داد که مناسبات متقابل بهره رسانی " در جامعه مدرن بورژوائی سبب میشود ، که تمامی روابط اجتماعی ، در عمل تابع مناسبات تجریدی پولی ــ مالی شود " ومی افزاید : " نظریه نخست با هابز ولاک در روزگار انقلابهای نخست ودوم انگلستان مطرح شد ، یعنی در ایام نخستین جنگهای که بورژوازی در آنها قدرت سیاسی را تسخیر کرد . " ( کلیات .ج. 5.ص409 بروسی ) مارکس بحث ازمناسبات تولید بحیث شرط ضروری تولید یاد کرده وبحث را به موقعیت دانائی در چارچوب این مناسبات کشانده است : " طبیعت نه ماشین میسازد ، نه لوکوموتیو ، راه آهن ، تلگراف برقی ، یاماشین ریسندگی خود کار وغیره . اینها صنعت انسان اند ، که مواد طبیعی را به اندام های اراده ای انسان وسلطه اوبر طبیعت ، یااندام های مشارکت انسان در طبیعت تبدیل میکند . اینهااندام های مغز انسانی اندکه با دست انسان ایجاد شده اند . قدرت دانش اند که عینیت یافته اند . تحول سرمایه ثابت ، خود شاخصی است برای پی بردن به این که دانش عام اجتماعی ، شناخت ، تا چه حد به نیروی مستقیم تولید تبدیل شده ودر نتیجه تا چه شرایط روند زندگی اجتماعی ، خود زیر فرمان تعقل عام قرار گرفته وهمگام با آن تغیریافته است ، تا چه حد نیروهای تولید اجتماعی ، نه فقط به صورت دانش بلکه به صورت اندام های بیواسطه پرکتیک اجتماعی ، فرایند واقعی حیات ، به تحقق پیوسته اند . " (272-273 . همانجا ) . هگل سرچشمه این دوران را که ما مدرن خواندیم جنبش اصلاح دینی میدانست واز نظر او آزادی تنها موقعیتی که انسان در آن به خواست خود عمل میکند ، نیست ، این موقعیت ابژگتیو با حالتی ذهنی یا سوبژکتیو باید همراه باشد . آزادی را در گستره خود آگاهی انسان جستجوکرد . آزادی به قلمرو مطلق تعلق دارد ، اما محدود به آن نمی شود ودر هر خود آگاهی انسانی نیز پدید می آید ... روزگار مدرن بیان خود آگاهی ای است که در خود کامل نیست ، اما راه را برای آگاهی کامل از خویشتن می کشاید وهگل فقط آن چیزی را" فرهنگ "میخواند که بجایی رسیده باشد که دیگربتواند از خود اطلاع وآگاهی یابد ، واین با خبری را بیان کند . درک روزگار مدرن از نظر هگل یا خود آگاهی مدرنیته نمی تواند بنا به فرض فیلسوفان رها از تضاد ها باشد . هم در خود روزگار مدرن ، وهم در فهم این دوران تضاد نهفته است . جنبش اصلاح دینی هگل سر آغاز دوران مدرن است . هگل در مورد مسیحیت ، از جمله استقرار شریعت در مذهب مسیح ، که این مذهب ، علیه اثبات گرائی است . او آیین مسیح را پیش از آنکه اززاویه سخن بسته خدا شناسی وکلام دینی بررسی کند . همچون تلاش در راه دستیابی به احکامی اخلاقی مطرح میکرد : " مهمترین تغیری که در اثر گسترش مسیحیت ایجاد شده ، تغیر در تشویق وبر انگیختن مردم نسبت به امر خلاف است " (هگل، استقرار شریعت در مذهب مسیح .ترجمه پرهام .ص 115 .) . دلبستگی هگل به جنبش اصلاح دینی ریشه در این واقعیت داشت که میدید که کاتولیکها با جدا کردن خرد از ایمان ، منش اخلاقی شریعت مسیح را از بین میبرندبه نظر هگل ، میان خرد باوری با اثبات گرایی ای که کاتولیکها به شریعت مسیح نسبت میدهند ، هیچ هما هنگی وجود ندارد . نتیجه ای عملی این تضاد نمی تواند چیزی جزء دگرگونی باشد . " ...مذهب مسیح مدعی است که قانون اخلاقی به صورت چیزی خارجی ، بصورت امری داده شده ، بیرون از ما وجود دارد ، وچون امری بیرون از ما است ، حالا میکوشد احترام مارا نسبت به آن ، به شیوه ای دیگر بر انگیزد " (ص .129 همانجا ) . هگل به " حق آزادی عقل آدمی " باور داشت ، وبه همین دلیل سرپیچی از دستور های" نامشروع " کلیسا را درست میدانست : " هیچ کس نمی تواند از این حق خویش ، حق قانون گذار خویش بودن وجزء به عقل خودونوع استفاده ای که ما از آن میکنیم حساب پس ندادن ، چشم بپوشد ، چرا اگر چنین کندواز خود بیگانه شود ، دیگر بشر نیست " (ص.127 ) . یا " انسان باید قوانین حاکم بر رفتار خویش را از اعماق دل خویش بیرون کشد " (همانجا) . هگل فیلسوف و دانشمند المانی با طرح وتنظیم اندیشه دیالکتیکی اصول قدیمی وکهن روش شناسی یا اصول قدیمی وبنیادی منطق صوری را تعویض کرد . هگل با طرح اندیشه دیالکتیکی اصل قدیمی وبنیادین منطق صوری یعنی اصل عدم تناقض را کنار میگذاردبه نظرهگل امری در بر دارنده ای تناقض ، نمیتواند رد شود . یا کنار گذاشته شود . این امر خودش را به هیچ تبدیل نمیکند ، بلکه امکان میدهد تا امر تازه ای پدید آید . امری ، امر متضادش را نفی ورد میکند ، در عین حال آنرا تعالی میدهد . هگل انسان را بعنوان موجودی فعال وشرکت کننده در فعالیت های گوناگون اجتماعی که از نظر تاریخی تعین شده است مطرح کرد . از نظر هگل هر آگاهی زمانی خود آگاهی است که از سوی دیگری به رسمیت شناخته شود . هگل تاکید براهمیت مناسبات انسانی ، که فرد فقط به عنوان موجود اجتماعی ای که در حال شکل گیری است ، دانسته میشود ، مطرح است ، یعنی موجود تاریخی در جامعه خاص . دیالکتیک به جزءکنش های متقابل امور متفاوت ، وبه هم رسیدن یا وحدت متفاوتها ، وباز پدیدار شدن تفاوتهای دیگر نمیتواند روشی دیگری باشد . مفهوم مرکزی روش دیالکتیک هگل در دل تضاد ها ، مساله پدیدارهارا مطرح میکرد . دیالکتیک برای هگل نظریه ای در باره تمامیت ودگرگونی است . مفهوم آزادی به معنای مطلق که هگل پیش کشیده از" آزادی های مدرن " که هگل آنرا نیز مطرح کرده فراتر می رود . این آزادیها به حقوق انسان مدرن مربوط میشوند ، بطور مثال برای یونانیها یا رومی ها یا اروپائیها وامریکائیها وسایرین تنها مطرح نبوده اند . انسان مدرن به عنوان " من "جهانشمول ، موجود خود آگاه وخردمند ، در نظر گرفته میشود ، وآزادی مدرن معنای تازه است . از نظر مردمان روزگار باستان آزادی موقعیتی طبیعی بود . یکنفر آزاد ویکنفر برده بدنیا می آمدند . در روز گار مدرن است که انسان به عنوان انسان ، آزاد ودارای حق است ، از این رونبرد بنده وخدایان درسازمان های تاریخی کاری پیچیده ونا ممکن بود . از نظر هگل تضاد در نا کاملی وناتمامی هر چیز واقعی نهفته است . هیچ هستنده ای کامل نیست . در شدن ، وحرکت به سوی کمال قرار دارد ، در هر لحظه امر متضادش به صورت هستی شناسانه در درونش نهفته است .
کارل مارکس دیالکتیک هگل را ازدیالکتیک عقاید یا ایده صرف ، خلاص کرد ، و آنرابرای اینکه درنتیجه و کستره فلسفه جای گیرد ، اودیالکتیک را به قلمرو " مناسبات اجتماعی چنان که در جهان مادی وجود دارند " کشاند . تاکید مارکس بر مناسبات واقعی مادی ، کار اورا از نظر دانشمندان علوم اجتماعی امروز برجسته میکند ، وتوجه به آنرا بصورت امری ناگزیر نمایان میسازد . هگل دولت رامتمایز ومجرد از نیروهای اجتماعی وتاریخی ای مطرح میکرد که در واقعیت تجربه آن را شکل داده ، وآفریده است . او مفهوم جامعه مدنی رابه عنوان مجموعه ای از بر خوردها وکشاکش ها مطرح میکرد ودولت را یگانه را ه حل فرونشاندن آن آشوب ها میدانست . دولت از نظر او امر جهانشمول است که تمامی نیروهارابه آرامش وحفظ نظم دعوت میکند . ( این سوال بطریقی در افغانستان امروزی مطرح است ) هگل بر تفاوت دولت وجامعه ای مدنی تاکید میگذاشت تااز آرامش دفاع کند . مارکس بر عکس با بیزاری میگفت که اینسان همه باید شعار بدهند : " خاموش باد جنگل های المان ! " مارکس تفاوت هگلی دولت وجامعه مدنی را رد کرد ، وآنرا جز تجرید گرائی فیلسوفانه ای ندانست ، وروشن کردکه دولت ریشه درکشاکش های درونی جامعه ای مدنی دارد ، وبه منافع وبهره های نیروهای در آن وابسته است ، در پشت حجاب جهانشمولی وکلیت در واقع به کف آمدن بهره ها را ممکن ، پاسداری وتضمین میکند . هگل وقتی از فرد یاد میکرد ، فردی را که محصول مناسبات اجتماعی است ، در نظر نمی آورد . ودولت هم بنظر اوفر آورده ای نبود که نقشی در نظام زندگی اقتصادی ، ودر تداوم بهره کشی ها واستثمار به عهده گرفته باشد . هگل فرد ودولت رادر گیر مناسبات واقعی اجتماعی نمی دید ، وفقط مشخصه های جسمانی انسان را میدید وبس . وکاری به ارتباط های اجتماعی فرد نداشت . در فلسفه سیاسی هگل انسان از گوهر اجتماعی اش جدا میشود و آنرا به قلمرو زندگی فردی وخصوصی یعنی مالکیت خصوصی ، وقلمرو زندگی همگانی اش یعنی دولت تقسیم میکرد . در حقیقت او مادیت را در جامعه مدنی از طریق مالکیت خصوصی بر قرار میدید ، ومعنویت وآرمانها را در دولت مییافت . هگل انسانرا به دونیمه خصوصی و همگانی تقسیم کرده بود وستا یشگر دولت بود . به عقیده مارکس ، ایده ای هگلی دولت ، واقعیت سلطنت استبدادی را باز تاب میدهد انتقاد به این ایده در حکم انتقاد به این شکل دولت مدرن است . هگل واقعیت را ناشی از اندیشه وروح میدانست . وآنرا عقلانی میخواند فویر باخ واقعیت را مادی میدید ، واندیشه را هم مادی ومنفعل وتاثیر پذیر میدانست . مارکس از هردو ی آنها فرا تر رفت. مارکس بر خلاف هگل وفویرباخ واقعیت را در شکل مادی وذهنی آن مورد نظر قرار میداد . همانطوریکه گذر از فلسفه به سیاست در اندیشه مارکس جدی بود ، گذر از سیاست به امر اجتماعی نیز در خور دقت ویژه در مفکوره مارکس است . مارکس تاکید کرد که : " پیشرفتگی فکر فلسفی در المان نه فقط نشانه ای پیشرفت نیست ، بلکه نشان میدهد که المان در چه موقعیت اقتصادی وسیاسی واپس مانده ای قرار دارد . المانی ها در فلسفه وفلسفه ای سیاسی به چیز های می اندیشند که دیگران به آنها عمل میکنند : در ست همانسان که مردمان باستان در تخیل ، در اسطوره ، تاریخ گذشته ای خویش می زیستند ، ما المانها تاریخ آیند ای خویش را در اندیشه ، در فلسفه زیسته ایم . ما همروزگاران فلسفی کنون روز ها هستیم ، بی آنکه همروزگاران تاریخی آن باشیم " ( ص . 230. مارکس وسیاست مدرن .) .این حرف مارکس نه تنهابر مبانی نفی فلسفی است ، بلکه گذر ازمبانی اصول فلسفی به اقتصادوجامعه شناسی وسیاست است ، که برای مارکس مطرح بودند و بدرک آن رسیده بود . ماندن درمقام فیلسوف ، بمعنی همان زیستن در گذشته است . هگل آزاد اندیش ولبرال ، نسبت به فقر ونابرابری اجتماعی حساس بود . وی بروز فقر وتهدستی را از عوارض منطقی رشد جامعه مدرن میدانست ، هگل فقر را سرطان تشبیه میکرد که پا به پای رشد ارگانیزم اقتصادی جامعه رشد می یابد . وی در پیشرفته ترین کشور صنعتی جهان یعنی انگلستان بیشتر از سایرین کشورها این فقر را میدید . وی یاد آور شد که در انگلستان تهیدستان درخیابانهامی میرند وکودکان در معادن وکارخانه ها کار میکنند فقررا بمثابه ای بیماری اجتماعی معرفی کرد که ثروتمندوتهیدست را یکسان گرفتار خود میکند . فقیر به نظام وجامعه بد بین میشودوشورش میکند ، ثروتمند می اندیشد که هر چیزرا هرلحظه که خواست میتواند بدست آورد ، وزندگی اش به پولی که در خدمت زایش پول اضافی (افزون ) در می آید ، یعنی از نظر هگل " مخاطره ی " اقلیت ثروتمندواکثریت تهیدست ساخته میشود . از نظر هگل ، وجود طبقات ضروریست ، اما تامین حد برابری شهروندی در برابر قانون نیز ضروری است . جامعه مدرن استوار به طبقه است که در آن عضوی از جامعه میشود ، به " شخص " بمعنای هستنده ای جمعی می شود وخودرا باز می شناسد : " می پرسند این شخص کیست ؟ یعنی چه رتبه دارد . کسی که موقعیت طبقاتی نداشته باشد ، هیچ است " . ( پدیدارشناسی روح . ص. 103 ــ 104 ) . البته این نکته از لحاظ مارکس قابل قبول نیست . اما برای لبرالها حرفی روشن بود . اواز آزادی بیان دفاع میکرد وخواستار شرکت شهروندان در زندگی سیاسی بود وبه تمام انواع این شرکت سیاسی می اندیشید . اما اعتقاد به نظام حزبی نداشت وبیشتر به تعاونیها می اندیشید . مارکس در انتقاد به فلسفه سیاسی هگل ، بخصوص نظام طبقاتی وصنفی بحث هگل ، که موقعیت حرفوی وصنفی فرد شکل دهنده ی موقعیت طبقاتی او ، واز همین جا موقعیت سیاسی اوناشی می شود . برداشت هگل برای اثبات این امر که : دولت وگستره سیاسی آن باید در برابر اصل واساس مناسبات مالکانه بیطرف باقی بماند . سیاست صرفا موظف استکه به تولید شکل خردمندانه بدهد . اما برداشت مارکس از جامعه مدنی یعنی قلمرو زندگی اقتصادی ، گستره ی آشوب ، بی نظمی ، نابخردی است . بهمین دلیل هم هگل شرایط بخردانگی را برای ادامه تولید ، توزیع ومبادله در وجود دولت فراهم می آورد ، ونظم را پاسداری میکرد ودولت چاره عملی بود . وی نپرسید که منش طبقاتی دولت کدام است ؟ چرا در قلمرو فعالیتهای جامعه مدنی دخالت میکند ؟ بکدام طبقه نزدیک است ؟ چگونه نابرابری ها وبی عدالتی هارا می پذیرد ؟چرا شرایط استثمارگری را باز تولید میکند ؟ چرا نیروهای متعرض به این نظام را سرکوب میکند ؟ مارکس بحل این سوالها پرداخت وحتی میگفت : بگذارید بیشتربه آشوب ونابخردی جامعه ای مدنی بیدیشیم . این آشوب به ظهور بطبقه ای عظیم در حاشیه جامعه منجر شده است . وقتی گفته می شود در" حاشیه " مقصود اینست که این طبقه از تمامی امکانات رفاه وبهروزی زندگی مدرن بی بهره است . مارکس می نویسد " پرولتاریا طبقه ای در جامعه مدنی است که طبقه در جامعه مدنی نیست " مقصود او روشن است : پرولتاریا در دل مناسبات تولیدی واجتماعی ، در متن جامعه مدنی ، پدید می آید ، اما ازتمامی امکانات رفائی که این جامعه برای برای شهروندان خود فراهم می آورد بی بهره میماند . این طبقه گرسنه است ، سرپناه ندارد ، به بهداشت دسترسی ندارد ، به فرهنگ وآموزش بیگانه است ، بگفته ای بسیار مشهور مانیفست ، پرولتاریا در انقلاب اجتماعی هیچ چیزی ندارد که از دست بدهد مگر زنجیر هایش را . پرولتاریا بحیث طبقه ، امتیاز ها بهره های طبقه بودن را ندارد . اما جامعه مدرن استوار به کار اوست . با کار خود تولید را به پیش میبرد اما از هر امکانی بی بهره است ، موقعیت راستین جامعه را میسازد ولی خودش از ان به خارج پرتاب میگردد . فهم جامعه در گرو درک موفعیت اوست . اوست که با انحلال خود رهائی اش را با رهائی تمامی انسانیت یکی میکند . مبانی مورد قبول هگل از اصول آزادی وبرابری حقوقیکه در دولت لیبرال مدرن باید رعایت واجرا شوند ، به تدریج کشف ودانسته میشوند ، کسترش می یابند . فهم وتاویل هر نسل از این اصول راهگشای جامعه ای آزاد تر می شود . واین اصل بیشتر بخود رهائی توده بیشتر مربوط بوده است . ، تا حامیان توده ها . هنوز تصور از جهانی که همه مسایل در آن بطور بنیادی حل شده باشد ( بهشت موعود ) تکمیل نگردیده وهم نمیتوان هیچ چیز بطور ابدی وازلی باقی نمی ماند . هرباور به بنیاد های ابدی در ذهن ما وباورهای ما ، ازیقین وباور ، به راه حلهای جدید وجدید تروعملیتر پا میگذارد واز جزمها وفرمولهای جزم گرایانه با آنچه در زندگی اجتماعی میگذرد با همان قدرت ودقت روشهای تجربی در علوم طبیعی وفزیکی قابل تبین اند . دیدگاهای فلسفی اقتصادی اجتماعی سیاسی ونظریاتی دانشمندانی مثل مارکس که معتقد بود که انسانها تاریخ خودرا در محدوده ای معین ، در شرایط داده شده ای که میراث گذشته است ، می سازند ، وفراتر از آن نمیتوانند بروند مارکس به هیچصورت مفاهیم تجریدی اراده ای ناب ، خواست را نمیپذیرد اراده وخواست بقول مارکس همیشه بی صبرانه چنین فرض میکند که همه چیز آماده شده است وتوده ها نیز بگونه ای توانمند آماده ای فهم دگر گونی اند ، واستعداد درک گفته های را دارند که راه را به آنها نشان میدهد .وضمنا مارکس معتقد بود که برای رسیدن به این مرحله ، باید بخشهای سرمایه داری ، واز نقش تاریخ ــ جهانی با خبر شده باشند . اراده ی هیچ فرد ، هیچ کمیته ی مرکزی ، هیچ حزبی ، ورهبری نمی تواند ، جانشین این آگاهی در حال شکل گیری شود .
مفهوم مدرن دانائی انسان ، یا خرد مندی انسان را میتوان از اسطوره وتخیل جدا کرد ، اما نمیتوان ، رژیمهای مستبد شخصی وترریستی وبنیادگرارا که با واسطه خرد باوری بشکلهای گوناگون مینمایاندوخودرا موجه میسازندومشروعیت خویش را در قوانین محکم ساخته یا میسازند . نمیتوان روش این نظامها واعمال را یکسره مستقل از خرد باوری یا مستقل از سرچشمه های خرد دانست ، بلکه به شکلهای گوناگون به یاری خرد گرائی خودرا می آرایند . اعمال نازیها یا نظامیگری یا آزمایش سلاحهای اتومی برهیروشیما ونازاکی ، جنگ ویتنام جنگهای منطقه ای ، جنگهای افغانستان تحت نام جهاد ، حاکمیت های بنیاد گرا در کشورهای اسلامی واحیای دوباره بنیاد گرائی در کشورما ، تجاوز به عراق وحمایت از صیهونیزم وغیره را نمی توان از علم باوری وخرد گرائی بدور دانست ، این وقایع واشکال شنیع تاریخی در هر صورت ان در زمانش خودرابا خرد انسانی موجهه میساخت و میسازند، اما برای عده ای نه تنها موجهه نبود ونیست ، بلکه بحیث شنیع ترین اعمال در تاریخ بشری ثبت است . خرد انسانی که با وسیله زبان بیان میگردد ، به بخشهای جداگانه ومشروع جلوه دادن یک شکل خردمندی ، وفراموش کردن اشکال دیگر آنست . از اینجا است که هر رژیمی در ساحه قلمرواش به علم وخرد باوری پناه میبر د تا توانسته باشد خودرا موجهه وقابل فهم وخردمندومورد قبول بگرداند . شکل زندگی امروزی ما ، در چار چوب توجه سخن مدر ن وخرد میکنجد وبیان میگردد مفاهیم مانند ، آزادی ،استقلال ،دموکراسی ، رفاه وخوش بختی ، وهمچنان انسان دوستی ، صلح خواهی ، حقوق زنان ، حقوق اطفال واقلیت های قومی ، مذهبی ، زبانی وضدیت با نژادپرستی ، ضدیت با سلاح اتومی وشیمیائی وغیره . آیا بشریت میتواند با مفاهیم متداول فوق تجربه ها وعملکرد های خودرا مشترک کنند؟ ودر زیر چتر مفاهیم مشترک فوق آن ،جلو تجاوزو استفاده از سلاحهای اتومی وشیمیاوی نقض حقوق اطفال وزنان ، نابودی محیط زیست تضاد فقر وثروت ، رهائی از سلطه ای استبداد دولتهای مذهبی وبنیاد گرا وغیره را بطور یکسان بدون تبعیض بعامه ای بشریت امکان دهند ؟هنوز چنین پیشرفتی ، در پیشرفته ترین این کشورهای اروپائی وامریکائی یا جامعه ملل بوجود نیامده است واز همینجااست که بخردانگی هر چند بطور عمده در نظام مدرن ودانائی در نظام مدرن به آن مربوط میگردد وخود امکان تکامل بحث ونقد را وتفاوت بینشهای مختلف ومتفاوت رادر تمام عرصه ها بخصوص زندگی سیاسی ما ، باید فراهم ساخت که تقریبا فراهم میگردد . ونگذاشتکه بار دیگر بدست بنیادگرایان تاریک اندیش جهادی وطالبی سپرده شود که روشنفکران و تکنوکراتهای افغانی امیدی جدی به پیشرفت را درسایه واقبال نظامیان امریکائی وجهادیان بحیث قشر وابسته به سنتهای بنیاد گرائی اسلامی نه تنها بخدمت گرفته شده اند ، بلکه فرا هم میسازند
قسمت دوم
روشنفکران ورگه های روشنگری
جامعه مدرن در بین افغانها بحیث
طرح مسئله
با فهم اینکه ، روشنفکران وروشنفکری ، روشنگرو روشنگری وجامعه مدرن مفاهیم مترادف نیستند وگتگوریها ومفاهیم قبول شده ای جامعه بورژازی وجامعه مدرن اند . روشنفکر که از کلمه انتلیگنت یاانتکتوئل اقتباس شده ، بمعنی روشن بین است ، که عبارت است ، از انسانی است که دارای فکر روشن است . روشنی بمعنی " آگاهی " و " بینش " است ، برای روشنفکر آگاهی بطور مجرد در یک علم یارشته های از علوم یا معرفت مطرح است . دخول این کلمه بفارسی ودری که در ابتدا " منور الفکر" وبعدا به روشنفکرتبدیل گردید . این واژه در زبان دری وفارسی دارای بار مثبت است نه منفی . درزبان دری مروج ونوشتاری ما بمعنی انسان با سواد وحتی تا مرزا قلم ، مامور اداری این بار مثبت ، سقوط میکند . کلمه روشنفکر برای خودم دارای بار مثبت ودر خور احترام است وبهمین لحاظ همیشه آنرا بکار میبرم . اما ناگفته نماند ، که اگر روشنفکررا با انتلیگنت یا انتکتوئل مترادف بدانیم دیگر معنی روشنفکرآن بار مثبت همیشگی خودرا به منفی نیز میدهد . در کشورما ، روشنفکر بکسی گفته میشود درس خوانده وسواد دارد، روشنفکر است وحتی آنانیکه در نظامهای استبدادی نوکری وخدمتگذاری نموده اند و هم اندیشگران ومبارزان راستین که متعرض اند وسوال دارند هم روشنفکر اند . به عقیده من اصطلاح طبقه یا قشر روشنفکر که معمولا در ادبیات ما مروج گردیده ، وجود خارجی ندارد. بدینمعنی که هر طبقه روشنفکران خودرا دارد که از منافع طبقاتی همان طبقه حمایت وخدمت میکنند . مثلا روشنفکران طبقه بورژوازی وروشنفکران طبقه کارگر یا روشنفکران طبقه ارستوکراسی وغیره اینها گروه های اند که در خارج ویا از درون طبقات با وجه اشتراکهای شان در فکر کردن وتوجه کردن ومشروعیت دادن وصدها برهان ودلیل ، نمیتوان به ایشان بحیث یک طبقه یا قشر حکم کرد ، بلکه بخدمت طبقات قرار دارند . زیرا طبقات واقشار اجتماعی جامعه ونقش طبقات در روابط تولیدی ، ارتباط با وسایل تولید ومربوط بشکل استفاده نعمات اجتماعی مشترک است . سرمایه داری علیرغم رقابتهای درون سرمایه داری ، اشتراک منافع مشترک طبقاتی دارند ، بقای این سیستم استثماری ، تولید وبازار آزاد را طالب است . حکومتی را میخواهند که این خواست طبقاتی آنها را تامین وتضمین وتثبیت کند . در کشورما ،همچنان بنیاد گرائی اسلامی که اضافه از یک هزاره مانع هرنوع پیشرفت وتجدد بوده است ، امروز بار دیگر تجدد خواهی وپیشرفت را زیر سوال برده است ، وحتی نیروهای بین المللی جهان متمدن در برابر بنیادگرائی عقب نشینی وبه سازش دست میزنند . در اضافه از پنج دهه اخیر در کشور ما خواست تجدد وپیشرفت بطور وسیع تر مطرح گردیده است .مفاهیم استقلال آزادی وبرابری ، تمامیت ارضی ، قانونیت وغیره مطرح گردیده که پسوند این مفاهیم با ملی بودن صفت مکانی وجایگزینی خویشرا مییابد . این بخاطر یک امر تصادفی وتکراری تقلیدی پیهم ودنباله روانه نیست ، بلکه متکی به ارزوها وارمانهای طبقات واقشار اجتماعی جامعه ما متکی است که در اهداف استقلال ملی وآزادی ملی وحاکمیت ملی ... خویش منافع مشترک دارند . وامروز که بنیادگرائی اسلامی تروریستی وجهادی باردیگر تجدد وپیشرفت را به عقب میزند به اصطلاح بعضی از نواندیشان ما که آنرا" انحطاط کامل "یا " انحطاط " وبرگشت بگذشته میدانند . بعقیده من این برگشت بنیادگرائی ریشه در تاریخ وسنتهاو نظام قبیلوی وعشیروی ، بسته وهم فرهنگ وعنعنات تحت نام اسلامی ما دارد . این بمفهوم توجیه نظام بنیادگرائی نبوده بلکه نموداری از واقعیت عینی جامعه افغانی است که ضرورت طیف وسیع از نبروهای ملی وطرفدار پیشرفت وحکومت قانون را به پیش میکشد . که این زمینه ها از هروقت دیگر امروز بیشتر مطرح وبدسترس است . بدین ملحوظ این مرحله در حالیکه بطور سریع زیر سوال تجدد وپیشرفت قرار داشته ، وهم با مسئله حکومت قانون نه حکومت شریعت ، ومسئله تحصیل وتعلیم آزادی زن ، دادوستد سریع شهرها ومهاجرت واگاهی مردم زندگی اجتماعی وآزادی وغیره کاملا تغیر خورده است بدین لحاظ این دور از تاریخ کوتاهتروجدی ترنبرد تمام نیروهای اجتماعی رادر دسترس قرار میدهد وهم نمیتوان آنرا انحطاط نامید ، بلکه بهتر وبامفهومتر خواهد بود آنرابجای " انحطاط " یک واکنش بنیاد گرائی علیه زندگی مدرن خواند وبحساب آورد . این پایان تاریخ نیست وآغاز آن هم نبوده است .
بر همین مبنا است که روشنفکران ملی وترقی پسند کشور اصطلاحات حکومت ملی ومستقل را با شرکت طبقات زحمتکش کشوریا در حقیقت در حمایت از منافع این طبقات در تولید وتقسیم نعمات مادی طوری تصنیف نموده اند که سرمایه دار ملی ( داخلی ) ، تاجر ملی ،بوروکرات ملی وروشنفکران اگر مجازباشیم ملی راهم در آخر آن علاوه نماهیم که مطلوب نظر گردد ، وسایر اقشار اجتماعی ، که شامل کارگران ، دهقانان اهل کسبه ، ماموران ،شاگردان واستادان ومعلمان وغیره بدون تفکیک جنس وملت وقوم و مذهب وغیره را شامل میسازند ودر تصنیف ایجاد منافع این طبقات واقشار اجتماعی دولتی ملی دارای اهداف تجدد وپیشرفت مطرح است . اصطلاح روشنفکران افغانی ما بار مثبت داشته شامل گتگوری ملی وطرفدارتجدد وپیشرفت اند . وروشنفکرانیکه ملهم از پیروزی جهاد ، به اصطلاح خودشان ، علیه شوروی وجمهوری دموکراتیک افغانستان "رژیم کمونیستی " ، نظام اسلامی وشریعت مدار را مستقر ساختند وخواستند تاریخ سنتی اسلامی گذشته افغانستان را دوباره بخدمت بگیرند . نه تنها به این آرزو نرسیدند ، بلکه وسیله بدست دشمنان تجدد وپیشرفت افغانستان وتروریزم وبنیادگرائی قرار گرفتند وبرگشت بنیاد گرائی وتروریزم اسلامی و شریعت را فراهم ساختند . بنیاد گرائی اسلامی ، نه یک جریان مضمون دارترقی وپیشرفت است وهم نمیتواند دربرابریورش نیروهای تجدید وترقی که زمینه های آن در عوامل ملی وبین المللی قویا فراهم گردیده وبه بقا ودوامش پایدار باقی بماند . بنیاد کرائی درنظام آینده ای کشوربقایش را از دست داده است وبه همین دلیل هم روشنفکران در خدمت جهاد وپیروزی آن ، در نظام دولتی مرکب از تکنوکراتان وبنیاد گرایان وروشنفکران غیر معتقد به بنیاد گرائی ، اما بخدمت گرفته شده ، میخواهند نظام بنیاد گرائی جهادی رابکمک نظامیان امریکائی وسیا وصله وپینه ورنگ دموکراسی وآزادی بزنند و دوباره آراسته وبکار گیرند . این شکل گیری وآراستن نظام بنیاد گرائی ازدرون انقطاب وتضاد نیروهای را فراهم ساخته که ازبنیاد گرائی جهادی روزتا روزفاصله میگیرند وبه نظام قانون ونظم حداقل نظام دولت وآزادی وتجدد بحیث عناصر معاصر، بنیاد گرائی جهادی را بعقب می راند . بنیاد گرائی جهادی در هر باروجرقه ای ازپیشرفت وآزادی دست به واکنش میزند . و واکنش ارتجاعی وخشن بنیاد گرائی جهادی بار دیگردر برابر روشنفکران وتکنوکراتان آورده شده توسط امریکا ودر حمایت امریکا را باید با دایر شدن وجا بجا ئی نیروها در شورا باردیگر، انتظار داشت . تجدد وپیشرفت آزادی ونظام متکی به قانون دیگر مفاهیم نیستند که زیر سوال بنیاد گرائی برده شوند واز جامعه وسرنوشت آینده مردمان وخلقهای کشورحذف گردند . بلکه ممکنست بطورموقت در تبانی با نیروهای جهان متمدن در فورم دموکراسی وحقوق بشر و با حکومت قانون اما اسلامی ، فاقد شریعت یا ضعیف با تفسیر از شریعت وسنت ، بیشترتکیه بر قانون وآزادی وبرابری وازادی زن وتجدد مجال تکیه بر ارکه ای قدرت زدن دارند ، وهم میسراست . اما بمعنی برگشت تاریخ نیست .
بنیاد گرائی اسلامی و معرفت به آن
مبنای روشنفکری شناخت واگاهی است وشناخت وبرداشت از جهان عینی مادی ومعنوی مربوط بهم وجدا ازهم وتاثیر گذار بر همدیگراند . مانند مثال تئوری وپراکتیک (مقدم وموخر، موخرومقدم باهمدیگرولازم وملزوم اند ) همدیگر را کامل میسازند . اینجا منظوراز بحث تاریخی یا مقدم وموخر بودن خرد وجهان ، یا ردیابی رگه های جامعه مدرن ، که با آغاز از اولین مدنیتهای جامعه بشری ، دراین سرزمینهای که افغانستان امروزی قرار دارد ، اضافه از شش هزارسال که باهم زیسته اند نیست وهم باز تاب وانعکاس این مدنیتهای باستانی در تفکرتاریخی ما نیز بهیچ صورت نمیتواند باشد . بلکه منظوربمفاهیم کلی وشاخص های معاصربیشتر سیاسی بوده تا فلسفی ـ تاریخی ـ اقتصادی وفرهنگی . که کمتر از یک قرن به اینطرف ، این رگه های روشنگری وجامعه مدرن رادراین سرزمین باستانی افغانها ، به اختصارپی میگیریم واگر هم اگر جائی به مسایل فلسفی ـ اقتصادی ـ اجتماعی ـ تاریخی وفرهنگی می ایستیم از ناگزیری به توضیح مطلب است ودر غیر آن این رساله گنجایش آنرا نخواهد داشت . منظور اینجا بیشتربرای ورود دراوضاع واحوال امروزی جامعه مدرن افغانی که در مفاهیم روشنگرانه ای امروزی مطرح گردیده اند وبجای سنت پسندی و پندارگرائی که نماد آن در نظام بنیاد گرای جهادی وطالبانی ظهور کرد ، خواسته ام مطرح باشد ، که با ورود اردوهای کشورهای متمدن معاصربشمول امریکا واروپا برای منافع وسود سرمایه هایش که به منطقه خزیده اند ، نظام بنیادگرای جهادی را در پهلوی پاکستان وایران بنیاد گرای اسلامی چه در دیروز وچه امروز، پذیرفته اند . سوال بنیاد گرائی ، بر میگردد بپرسش تاریخی در طول صده ها وهزاره های که انسانها در توانیهاوناتوانی ها یشان در استفاده از طبیعت خشن ، که نعماتش را بطور رایگان بدسترس نمیگذارد وهم بقایش بدان مربوط بود ، نهفته است . محکومیت انسان در برابر نیروهای قهاروکور طبیعت ، که مهار آن از توانش بیرون ، وبدان محکوم ومحتوم بود به ارث می گیرد . مبدا های گرمی وبرودت وسرما ، باد وباران وآفات که مستقیما حیاتش در گرو آن قرار داشت آز آن متاثر بود . معرفت وشناخت انسانهای ابتدائی به این مبدا ها ، وی را دربرابر خود ناتوان میساخت وبحیث خدایان متعدد خیر وشروبعدها مطابق عناصر شناخت وی ، به مبدا های در برابر ذهن کوچک وناتوان خود قرارداده بودند که در ائین های توحیدی یهودی ، مسیحیت واسلام که در " این سه آئین آفریننده وگرداننده ای کائنات خدای واحدی است که در تورات یهوه ، در انجیل پدر آسمانی ودر قران الله نام دارد . آفرینش کائنات وخلقت آدم بدست این خداوند به صورتی مشابه روایت شده است . پیامبران که وی برای نوع بشر میفرستد پیمبرانی مشترک هستند " (شجاع الین شفا تولدیدیگر . ص56 ) . اعتقاد سنتی این مذاهب وپیروان آن بر اعتقاد وتعبد به اینکه ، رفتن به راهی که مذهب برایشان تعین کرده است آنها را به بهشت می رساند ونرفتن بدان دوزخ وشعله های آتش آنرا در قبال دارد . شجاع الیدین شفا پژوهشگر ایرانی در ارتباط با دیدگاهای مذهبی وماوراءالطبیعه اینشتاین مینویسد : " اینشتاین خودش یهودی است ، ولی آئین یهودی را بطور کامل که شایسته هیچ احترامی نیست نفی میکندوخدای تورات را خدای سنگدل ، حقیر، کینه توزوانتقامجومینامد . که شایسته هیچ احترامی نیست . کارگردانان همه مذاهب رابشدت مورد حمله قرار میدهد وتعصبات فکری آنان را با همین قاطعیت محکوم میکند ، وبعد از آنکه در هیچیک ازاین موارد جای تردیدی باقی نمیگذارد ، تاکید میکند که بخدا عمیقا اعتقاد دارد ، واز آن بالا تر ، اصولابرای هرپژوهش علمی زیر بنائی مذهبی قائل است ، زیرا که یک اندیشه واقعی علمی نمیتواند ازیک دید کائناتی جدا باشد . تلاش جهان دانش را برای کشف قوانین حاکم بر کائنات ، قبول ضمنی این واقعیت میداند که این کائنات تابع نظمی مشخصی است وبنابراین آفریننده ای برای این نظم وجود دارد . ومیپرسد : آیا کوشش برای شناسائی قوانین ساده ولی نا شناخته ای که پیچیده گی ظاهری جهان آفرینش برآنها تکیه دارد خود نمایانگر تلاش عرفانی نیست که آدمی را با آفریننده ای آن پیوند میدهد ؟ " .
شجاع الدین شفا با نقل از اثر معروف درسهای درباره فلسفه مذهب هگل مینویسد ": که آئین زردتشی ایران ( آریائی ازمن )نخستین آئینی بودکه بعد جهانی داشت، زیرا خواست خدای آن ، آهورا مزدا ، این بودکه فروغ هرچه دورتروبیشتر گسترش یابد . در آئین کهن ایرانی هر اصل اخلاقی نتیجه منطقی قانون تکامل براساس پیکار دایمی خیر وشروروشنائی با تاریکی است ، در چنین رویاروئی آدمی بجای اینکه ماننددیگر مذاهب موظف باشد اصول اخلاقی را به صورت الزامی آسمانی بی چون وچرا بپذیرد وخودش حق دخالتی در آنها نداشته باشد ، خوددر قلمرو اندیشه وتشخیص خویش نقشی تعین کننده دارد ، وگوئی مقام والائی در برابر آفریدگار خود پیدا کرده است ." (ص465 تولدی دیگر ).
خرد گرائی وشناخت را که بحیث مبانی واساس روشنفکری قبول کردیم باید آنرا تامیم بدهیم به شناخت پدیده های که در برابر آزادی ، استقرار نظام قانون وبالاخره تجدد وجامعه مدرن قرار میگیرند مربوط میگردد . تنها نام گرفتن ومذمت کردن وشعاردادن ومشت گره کردن علیه آن وگناهان را بگردن آنان انداختن، نه تنها کار ساز نیست ، بلکه مارا بجائی نمیبرد . ادامه این کار نشانه ای واماندگی روشنفکران را نشان میدهد که طی این دوران بترتیبی وبنوعی بر بیشتری از روشنفکران ما در تمام جناحهای سیاسی ـ اجتماعی وطبقاتی وتجدد خواهانه وهم درطرف مقابل در طبقات حاکم وبنیاد گرائی اسلامی وروشنفکران اسلامی ما مسلط بوده است . که جامعه بیشترین رنج را ازهمین اختلافات وانقطابها که به خشونت وجنگهای طولانی وویرانی منجرشده است برده است . تا هنوز گریبان خودرا خلاص نکرده ایم . یا بطور مثال واماندگی روشنفکران ما در وحدتهای مفید ونقد بر آن رادر سمتهای مطلوب وسودمند با انسان وجامعه ، دولت وجامعه افغانی رد یابی نکرده اند اگر گاهی هم بر آن روشنی از جهتی انداخته شده است بسیار کم فروغ یا مورد توجه قرار نگرفته است .
اگر هم امروز بنیاد گرائی مانع آمدن تجدد وپیشرفت است ، به همان اندازه پراگندگی سیاسی واجتماعی ما نیز در هر باری که این تجدد آغاز گردیده ، روشنفکران ما بدلایل مختلف ومتعدد بحیث ابزار ووسیله در خدمت بنیادگرائی اسلامی بطور مستقیم یا قسما با اگر ومگر های غیر روشفکرانه ، یا سکوت ، آب را به آسیاب بنیاد گرائی ارتجاع ریخته اند . دراین زمینه گفتنیها وتجارب فراوان چندین دهه ای اخیروشکست های پیهم تجدد وپیشرفت ودولت قانون وآزادی ودموکراسی را بدسترس داریم . وقتی ما از بنیاد گرائی حرف میزنیم ویا از نفاق وشقاق روشنفکران وجامعه سنتی ومذهبی حرف داریم . باید آنها را روشن کنیم وموقف معاصر شانرا روشن سازیم . ووحدت را از گرو ، عناصر کهنه ومنفعتهای خصوصی قبیلوی ، زبانی ، نژادی ومذهبی وخانواده گی بیرون سازیم وآنرابه بحث وموشگافی بگیریم وعناصر ضروری وسالم را در عمل بکار ببندیم ونابکار ومخرب را ازمیان خویش که ماراوآرمانهای تجددوپیشرفت را خدمت کرده نمیتواند بدور بریزیم .
اگر قرار باشد که مبارزه با بنیاد گرائی اسلامی بحیث عامل باز دارنده تجدداجرا گردد ، سوال شناخت وعرصه عمل وکارآئی نیروهای متعلق به بنیاد گرائی در داخل وهم بیرون از مرزهارا باید مطرح کرد وآنرا شناخت وموقف شانرا در نظام اجتماعی ـ سیاسی ـ اقتصادی ـ فرهنگی باید تشخیص کرد . طرح سوال درهمین نقطه ختم نگردیده بلکه ، بسوالات ومسائل پیچیده تروحدت نیروها یعنی دوستان مردم یا خلق وروشنفکران وطبقات واقشار اجتماعی ومسئله حاکمیت سیاسی یا حکومت کی بر کی ، یا با مسائل فلسفی ـ اقتصادی ـ اجتماعی ـ سیاسی وفرهنگی وهم نظام بین المللی وغیره در منطق معاصرمربوط میگردند . اینجا است که کار روشنفکربالا می آید ومسئله شناخت را تامیم میدهد . تجربه جنبش روشنگری اروپای غربی ، مبارزه با بنیاد گرائی دینی رابا " جنبش سکولاریزم "( جنبش لائیسته یاجنبش جدائی دین از دولت ) آغاز کرد . جنبش لائیسته در اروپا نخست کوشید آنرا بشناسد وفقط از طریق شناخت وتوضیح نقش بازدارنده ای آن در برابر نیروهای تجددبود که زمینه آن فراهم گردید که به کلیساعقب بنشیند . عقب نسینی بمعنی شکست نیست وکلیسا با عقب نیشینیهای پیهم هنوز هم روزمره در زندگی دولتها ومردمان حضور دارد والبته این حضور بعقیده اینجانب مصلحتی وبسود دول اروپائی وکلیسا است . البته ناگفته نباید گذاشت که جدائی دین از دولت که هدف جنبش لائیسته بود به اجرا درآمد . وامروز کلیسا ی واتیکان در برابر جنبش ازدواج زنان ومردان کلیسا وحتی همجنس گرایان به عقب نشینی واداشته شده است وآنرا برسمیت می شناسد . این عقب نشینیها ناشی از به سر تعقل آمدن واتیکا ن نیست ، که از خر بنیاد گرائی پائین شده وراه همزیستی با جامعه مدرن را پذیرفته است ، بلکه برعکس درتنازع البقای آن نهفته است . دراینجا قصه ای دارم که عاری از فایده نخواهد بود . قصه از اینقراراست : سه سال قبل در جای کارم ( البته منظور ازالمان است ) ، یکی از خانمهای المانی همکار، در جریان وقت کاری ، تقاضای یکساعت مرخصی از آمر مربوطه داشتند واستدلال کرد که به کلیسا میرود با مسئول کلیسا وقت مانده تاتوافق خودرا بدین مسیح فسخ کند ودیگر مالیه کلیسا را نپردازد . اجازه گرفت . یکساعت بعد برگشت ورابطه را با کلیسا رسما فسخ کرده بود . بلی حقوق افراد در انتخاب مذهب ودین وعقیده از قید کلیسا بیرون گردیده است . باآنکه کلیسا محدود گردیده اما بطور کامل از امور اجتماعی ـ اقتصادی ـ سیاسی وفرهنگی نبریده است .کلیسای متعصب ارتدکس روسی ، اضافه از هفتاد سال با نظامهای کمونیستی کشورهای اتحادشوروی واروپای شرقی دست به سازگاری وسازش زد . امروزدر امریکای لاتین اضافه از سی سال است که جنبش آزادیخواه این کشورها در ائتلافهای نزدیک کمونیستها وروحانیت کلیسائی برای طرد بنیادگرائی وعقب مانی وبقایای استعمار نو مبارزه میکنند . این بدین معنا نیست که واتیکان وکلیسا شکست خورده ودر زندگی مردم نقش ندارد ، بلکه برعکس واتیکان وکلیسا هنوزوظایف بدرد خور برای بورژوازی دارد . ازمردم مالیه میکیرند ودر برابر آن مسایل دفن وکفن ووعظ از عقبی واخلاق وهم به دول درزمینه های تقدس مالکیت ودولت وهم رای فراهم می آورد . ومردم را بمسئولیت های آخروی ودنیائی شان فرا می خوانند . طوریکه در بالا دیده شد ، جنبش لائیسته یا سکولارقادر به زودودن کلیسا نشد . وامروز هم درهیچ کشورجهانی دولت ها وانقلابها قادر نگردیده اند که نقش دین وروحا نیت رانادیده بگیرند یا آنرا یکسره ویکشبه یا یکروزه زدوده باشند . درکشورما درتجربه تاریخی هرگاهی که تجدد ونیروهای ترقی پسند ، بخاطر اهداف دنیائی حداقل تجدد ، گامی به پیش برداشته اند ، از قبیل مثلا بوجود آوردن قانون ودولت قانون ، یا نظام اجتماعی یا با در نظر گرفتن ایجابات زمانی حاضر، یا کشیدن سرک برای سهولت انتقالات اتباع وکالا یا اعمار فابریک ونل آب یا تاسیس مکتب وپوهنتون وغیره ، صدا وفتوای روحانیت وابسته به بنیاد گرائی بلند شده وبه دادن فتوای کفر ودین در خطر است آنرا در نطفه خفه ساخته اند . بنیاد گرائی اسلامی از اعتثقدات وسنن باستانی مردمان کشور ما ناشی نمیشود ، که آنها در طول تاریخ در پی جستجوهای خرد گرایانه بدان رسیده باشند نیست ، بلکه برعکس ریشه در تجاوزی دارد که طی دوصد سال اول تاسیس دولت اسلامی عرب ، بطور متواتر به این سرزمینها لشکر کشیدند . بقول شجاع الدین شفا که : " آمدن اسلام به این سرزمینهای آریائی نه بزور شمشیر دیانت اسلامی ، بلکه بزور شمشیر عرب به این سرزمین آورده شده است ." وهم توسط این شمشیر در تمام دوره های امپراطوری اسلامی در سرزمینهای قلمروهای امپراطوری توسط خود کامه گان ، امیران وسلاطین وپادشاهان سفاک وخون آشام عربی وعجمی بر مردم تحمیل گردید . جرجی زیدان در تاریخ تمدن اسلام می نویسد که : "در موقع ظهور اسلام پیغمبر (اکرم ) رئیس اموردینی ودنیوی مسلمانان بود ،حاکم وسرداروقاضی ومقنن وپیشوای مسلمانان شخص شخیص پیغمبر بود واگر کسی از صحابه بحکومت ویا امارتی ( از طرف پیغمبر ) تعین میشد ،هم از نظر سیاسی وهم از نظر مذهبی حکومت میکردوپیغمبر بر او سفارش میفرمود که بعدالت حکم کندومردم را قرآن بیا موزد ." ( ص.826 ) . جرجی زیدان اساسا خلافت را یک منصب دینی میخواند که خلفای راشدین که شامل این سمت ومنصب بودند یعنی " رویه حضرت رسول اکرم را پیروی میکردند ، با نا مسلمانان میجنگیدند ، امور سپاهی را در دست داشته مالیات می گرفتند وفرمانداران میگماشتند ، وتمام این کار ها بنام دین انجام میافت . یعنی در راه دین کشور میکشودند وکشور را اداره میکردند. اما پس از انتشار اسلام واستحکام مبانی آن موضوع جهاد کمکم از میان رفت وخلیفه دارای مقام سیاسی ودینی شد ، همانطوریکه در دین مسیح وسایر ادیان این ترتیب پیش آمد کرد که ولی باید دانست که ارتباط دینی وسیاسی اسلام ومسیحیت با هم فرق دارد . مسیحیت ابتدا میان مردم عادی انتشار یافت ، سپس پادشاهان مسیحی شدند ولی اسلام ابتدا از مقام فرمانروائی شروع شد وبعدا میان توده ها ی مردم رواج یافت زیرا صحابه ی پیغمبر که پیش از همه مسلمان شدند خودشان فرمانده سپاه اسلام وفرمانروای مسلمانان بودند وبا شمشیر بیاری اسلام قیام کرده آنرا توسعه دادند ( همانجا ٌ.827 ) . در تما این دوران چهارده قرن عده ای از فرمانرویان اسلامی بنام خلیفه یا امیر وپادشاه خوانده میشدند که تمام امور را درقبضه مستبدانه ای مذهبی خویش داشتند وحتی در زمان رونق وشگوفائی اسلام عصر عباسیان ، خلافت عباسی عمر جاودان برای حکومتش قایل بود تا "حتی گفته میشد که تا آمدن مسیح از آسمان دوام می یابدیا آگر خلافت عباسی منقرض شود آفتاب غروب میکند ، باران نمی بارد وگیاه خشک می شود " (همانجا .ص.828 ) . خلفا در اطراف خویش فقهاومحدثان وحافظان قرآن را با خود نزدیک میداشتند در حقیقت خلفا از فقها وفقها از خلفا نیرو میگرفتند خلیفه خودرا مانند پیغمبر اسلام فرمانده جنگ ، امام جماعت وفرمانروا میدانست . وخلفا برای حفظ ظاهر به فرایض دینی می پرداختند .وبه همه نوع فسق و فجور را مرتکب می شدند که نمونه های آنقدر زیاد است که نمی توان حتی برای نمونه از آنها نام برد . در اثنای فتوحات اسلامی بقدری اسیر زیاد شد که هزار هزار شمارش میشد ، وده ده تا بفروش میرفت مثلا موسی بن نصیر در سال 91 هجری ششصد هزار نفررا در افریقیه اسیر کرد وپنج یک آنرا که شصت هزار نفر برای خلیفه ولید بن عبدالملک بدمشق فرستاد واز قول جرجی زیدان از ابن اثیر نقل میکند این شماره بزرگترین اسیرا ن اسلامی میباشد ومیگوید که همین موسی بن نصیر از اند لس (اسپانیا ) باز آمدسی هزار دوشیزه از دختران بزرگان واعیان ( گوتها ) با خود آورد سپاهیان اسلام علاوه بر مردان جنگی دختران وپسرانرا نیز به اسارت میگرفتند وهمینکه عده ی آنان زیاد میشد وحمل ونقل شان مشکل مینمود آنهرا ده تا ده تا میفروختند . چنانچه در جنگ عموریه سال 223 هجری اسیران را پنچ تا پنچ تا وده تا ده تا فروختند که زیاد معطل نشوند وگاه میشد که قیمت یک انسان از چند درهم ( چند افغانی ) بیش نمی شد ، از قول جرجی زیدان در جنگ ارک ( اندلس ) انسان را بیک درهم ( ده شاهی ) وشمشیر را به نیم درهم ( پنچ شاهی ) وشتر رابه پنچ درهم فروختند وبقری عرضه زیاد وتقاضا کم بود که برای فروش آنهمه کالا های جاندار وبیجان چندین ماه وقت صرف شد " ( جرجی زیدان ص.885 ) . جرجی زیدان توضیح میدهد که برده های بداخل شهرهای اسلامی راه نمی دادند تا اینکه تصفیه از آنها صورت نمی گرفت برده های نا کار آمد ومشکوک را سر میبریدند واطفال وزنان را بین خلفا وجنگجویان تقسیم مینمودند وبه همین دلیل هم انواع بردگان "ارقاء " که این نوع بردگان که بکارهای خانگی اشپزی ، دربانی ، فراشی ، انبار داری ، قایق رانی ، رکابداری ، وامثال آن بکا ر میگماشتند . " خواجگان " پس از تجدید حجاب در اسلام بچه های اسیر را اخته میکردند ودر داخل حرمسراها بکارهای حرامسرا می میگماشتند . ویا آنها را برای فروش اخته کرده وتربیه میکردند وبه فروش میرسانیدند . " کنیزکان " دختران ماهروی که برای همخوابگی وتجمل دربارهای اسلامی وساز وآواز وخریدوفروس وهم بحیث تحایف گرانبهاازآن بهره می بردند . در تصنیف طبقات عامه که ده نشینان واهالی شهر را تشکیل میداد . ده نشینان که اکثریت مردم دولتهای اسلامی را تشکیل میدادند ومولد ثروت اساسی جامعه اسلامی بودند . آنانیکه بدیانت سابق خود باقی مانده جزیه می پرداختند وآنانیکه اسلام می آوردند به شهرها آمده به صنعت وخدمات شهری مانند بافندگی ، آهنگری ،نجاری ، آرایشگری ، شکارچی ، نانواها آسیابانها وفروشندگان ، بقلان قصابان ، ارد فروشان وسبزی فروشان وغیره بودند وعده ای دیگری در شهرها به دزدی با دزدی جیب بری وچاقو کشی زندگی میکردند وهم عده ای را بنام عیاران جرجی زیدان در بغداد امارت اسلامی نام میبرد که وظیفه شان چاقو کشی ودزدی که نامی ترین طبقه این دزدان وچاقوکشان را عیاران می نامد " که در اواخر قرن دوم هجری در بغداد بوجو آمده ومورد استفاده درباریان در اختلافات درونی شان از آن بهره می گرفتند . دسته بندی های عیاران وشطاران صعالیک ، زواقیل ، حرافیش وغیره که در وقت آشوبها آنها خانه ها ودکانها را غارت میکردند وشطاران راکه در خراسان سر بداران میگفتند که آنها غارتگری وراهزنی را گناه نمیدانستند وآنرا نوعی زندگی میشمردند ومعتقد بودند که چون بازرگانان وتوانگران زکات نمیدهند ، لذا غارت شان حلال است وهمینکه یکی از آنها پیر میشد در خدمت خلافت قرار داشت ودزد بگیر وشریک دزدان بود . ( اقتباس از تاریخ تمدن اسلام جرجی زیدان نظامات اجتماعی در ممالک اسلامی ص.871 ــ911 جلد پنجم ) .
بنیاد گرائی در قلمرو آزادی زن
طوریکه قبلا در مورد خرید وفروش اسرای جنگی وکنیزکان در دربار های مجلل خلفای اسلامی اشاره شد . هزاران دخترزیبای روی زیر نام کنیز مورد تجاوز وخرید وفروش وهدایا بدربار ها وسلاطین فرستاده می شد . این مسئله یکی از مسائلی است که در اسلام بطور معکوس انعکاس یافته است وگفته می شود که این اسلام است که مقام زن را بجایگاهش بحیث مادر وپرورنده ای نسل بشر و هم آرامش مرد در خانه میدانند . من از تفصیل این مسئله وداخل شدن بدان در حدی خود داری خواهم کرد زیرا در این کلام مختصر نمیتوان بمسئله زن که نیمی از بشریت وجوامع اسلامی را تشکیل میدهد ودر غم وشادی وتولید نعمات مادی وهستی اجتماعی بار بزرگتر از مردانرا متحمل میگردند به نظر حقارت وکوته بینی دید وبا چند جمله از سر این مسئله گذشت . آزادی زن ومقامش در تولید وجامعه در جامعه ای که همیشه مرد سالار است ، تمام مسایل امرو نهی وشریعت وکتاب وقضاوت وحکومت واشتراک در امور اجتماعی تا سطح نگهداشتن در حجاب وحریم چار دیواری زن را محصور ومجبور دانسته ، وبرگردانده اند . وحتی بفهم ودرک عده ای از مبارزه طبقاتی زن وحق آزادی وی را به پیروزی زحمتکشان وپرولتار میدانند ودر مقام مرد سالار به مبارزه زنان در مبارزه طبقاتی مینگرند . اینجا به آن کاری نداریم صرف مقام زن را دراسلام واینکه قبولانده شده است که قبل از اسلام در جوامع بدویت وجاهلیت عرب که " دختران را زنده بگور میکردند " وخرید وفروش میکردند ، همانقدر ساده لوحانه وفاقد مدارک تاریخی وعلمی است ، که آزادی زن در اسلام ومقامش بدان پرداخته اند . راجع با زن ومقامش در دوران جاهلیت حرفهای زیادی ساخته شده است مقام زن در دوره جاهلیت همان مقام محکوم مردسالاری تمام جوامع بدوی خارج بوده نمیتواند باشد . بخصوص در دوران جاهلیت عرب که جرجی زیدان مینویسد : " شکی نیست که بطور کلی زن عرب در آن دوره ( دوران جاهلیت ازمن ) مقام مهمی داشته وباعفت بوده وعفت وی ثمره ی آزادی خواهی واستقلال طلبی آنروز عرب میباشد زیرا زنی که با استقلال وآزادی خوگرفته تحمل ننگ وعارنمیتواند وبر عکس زنی که در بسترذلت واسیری غنوده وباقیدحجاب وپرده مقید گشته زودترتن بخواری میدهد وکاری که برای آنزن آزاد مستقل ننگ مینماید زن بدبختی که در قید اسارت است آنرا چندان عار نمی شمارد ... تعصب در مردان بدوی وآزاده طبیعی است . بخصوص برای مردی که یک زن دارد وغیر از یگانه همسر خود بکسی عشق نمی ورزد ، عربهای بدوی که استطاعت کنیز گرفتن وهمسر متعدد نداشتند ، همسر یگانه ی خویش را ستایش میکردند ، بویژه که زن بدوی کمک دست مرد وشریک رنج وزحمت او در سفر وحضر می بود . " همانجا ص. 918 ــ919 ) . وی بدنباله از زنان نامی عرب به تفصیل نام میبرد ودر جمله خدیجه زن اول حضرت محمد که زن خردمند کاردان وثروتمندی بود وبکارهای بازرگانی مردانی را بکار میگماشت واز آنجمله محمد را نیز بکا ر تجارت گماشت وبشام فرستاد وبعد باوی ازدواج کرد نام میبرد . زنان عرب در دوره جاهلیت از خود استقلال واراده داشتند ودارای مقام آزادبودندوعده ای از آنان را در دوران جاهلیت که در جنگ وسیاست ، شعر وادب ، تجارت وصنعت بنام بودند نام میبرد . وضمنا مردان عرب در دوره جاهلیت اختیار ازدواج را به دختران وا میگذاردند وبدون رضایت دختران بزناشوئی آنها رضایت نمی دادند. وحتی زنان قریش از سایر زنان بر شوهران مسلط تر بودند وبمردان تحکم میکردند ام عماره ، انصاریه دختر کعب انصار ی ، وام حکیم دختر حارث ، و خنسا شاعره ای نامی ، خواهر صخروبسیاری دیگران زنان نامی آن دوره اند که جرجی زیدان در جمله زنان دیگر این دوران برجسته می سازد . زن عرب در دوره خلفای راشدین که هنوز اززندگی بدوی بیرون نشده بودند هنوز مقام والای خودر ا در شعر وادب وجنگ حفظ داشت وزنان بیشماری بودند که دراین دوران کارنامه های شایان تذکر دارند که نمیتوان در این مقال کوتاه بدان پرداخت . اما باید متذکر کردید که اعراب با توسعه فتوحات وکشودن دولتهای متمدن ورسیدن به جلال وعظمت ودست یابی به اسرا ، از مردان وزنان ، که بحیث اسیران به اسارت آورده میشد وبین جنگ جویان تقسیم میگردید رواج کنیزکان ماهرو وقیمیتی رواج یافت وحجاب ودربار ها وحرم سرا ها برافراشته گردید وزنان بدورن آن بوسیله عیش ونوش حکما وجنگجویان وسیله ای بیش نبودند . وضع زن دردوران بعد از خلفای راشدین بسرعت به ذلت وپستی رفت زیرا غلام وکنیز به اندازه ی زیاد شد که در قبل بدان اشاره شد که به ده تا ده تا در بازار ها فروخته می شدند اینجا که زن بحیث موجو زنده از مقام متاع پائین می افتد وحتی بقول جرجی زیدان مخنثان جای زنان را در دربارهای امرا وخلفای اسلامی پرمیکند . در زمان جاهلیت زنان ومردان باهم نشست وبرخاست وسخنوری داشتند ونه تنها آنرا عیب نمیدانستند ، بلکه بیک امرمعمول اجتماعی زمان بدویت بود . بقول جرجی زیدان : برای اولین بارخلفای راشدین که مردم دینداری بودند غزلسرائی در باره زنان را گناه دانستند وگوینده ای اورا کیفر میدادند ، مخصوصا عمر اگر می شنید شاعری برای زنان غزل گفته اورا تازیانه میزد وضع زندگی عرب آب وهوا محیط اجتماعی بد