
مريم عظيمی قهرمان زنی از ديارحماسه ها
مریم عظیمی، متولد سال 1961 م مطابق 1340 هجری شمسی درکابل ، تحصیلات متوسطه را در لیسه ملالی و تحصیلات عالی را در انستیتوت پولیتخنیک کابل انجام داده است. از سال 1994 به اینسو در کشور ناروی بحیث پناهنده سیاسی مقیم بوده و اکنون در پهلوی کاربه حیث رهنمای زبان دری ـ نارویژی در یونیورسیتی اسلو، به تحصیل در رشته پیداگوژی میپردازد.
مریم عظیمی برعلاوه انجام کارهای رضاکارانه به حیث مشاور برای مهاجرین ، مبارزه سیاسی اشرا در راه آزادی و حقوق انسان (که از سال 1976م تا امروزبه آن پرداخته) ادامه میدهد.
مريم عظيمی از سال 1983 به اينسو به نوشتن شعر پرداخته است. در سال 1999 اولین مجموعه اشعارش " سوخته دل" به دو زبان دری و نارویژی در اسلو به نشر رسید. اين کتاب با قطع و صحافت بسيار مقبول و زيبا در 123 صفحه از چاپ برآمده است.
مجموعه دوم فعلا زیر ترجمه و چاپ میباشد.

صدای کابل
صـــدا ها بشنويد از شهر کابل
صدای سوختن و محشر زکابل
صدای مادری طفلش ربوده
صدای دخـــــتری مادر نديده
صدای نو جــوان پايش بريده
صدای مردم بيمار کابل
صدای مردم ناچار کابل
صدا ها بشنويد از شهـــر کابل
صدای سوختن و محشر زکابل
صدای خانه ها سـوزان در آتش
صدای جاده ها ويران به خاکش
صدای آسمان خــــونين به بامش
صدای سردی مرگبار کابل
صدای ماتم و روزگار کابل
صدا ها بشنويد از شهر کـــابل
صدای سوختن و محشر زکابل
صدای غول دشمن در سيـــــاهی
صدای توپ و تانگ و بم تباهی
صدای مردم تشنه رهــــــــــــايی
صـــــــدای « آسمايی » يار کابل
صدای « چنداول» « منار کابل »
صدا ها بشــنويد از شهر کابل
صدای سوختن و محشر زکابل
کابل ميزان 1372 مطابق سپتمبر 1993
1 ـ يگانه دختر
اين شعر را که نخست دختر نازنينم ، نام داشت پس از آنکه از دوباره زندانی شدن دخترک 10 ماهه ای با مادر سياسی اش در کابل آگاه شدم نوشتم. دخترکی که يگانه دختر مادرش بود ، در اولين بار به زندان رفتنش ( در زمان حکومت رژيم دست نشانده شوروی ) نوزاد سه ماه و نيمه ای بيش نبود.
رفتی
وبا تو
رفت
زآسمان ستاره
و از دل نرفت
مهر تو
ای دخت نازنين من
بگو!
از هجر تو به دهر چه گويم؟
که چون تو هم صدها
گل سپيد ديگر نيز
در آرزوی غنچه
ولبخند بوده اند
باری
چرا
به هجر تو تنها
بگريم و
فغان و ناله سردهم؟
تو
زآن همه شقايق
و
زآن لاله های سوخته دل
برتری مگر؟
باور نمی کنم!
ای قلب کوچکم.
تو
درحريق
زنده و جاويد لاله ها
يکدانه نيستی!
يکدانه نيستی!
آخن ميزان 1362 مطابق اکتوبر 1983
2 ـ پناه
زمانيست ک باوجود داشتن پناهندگی سياسی در آلمان ، تصميم گرفتم بخاطر بهتر پرداختن به مبارزه سياسی به افغانستان برگردم.
در پهنه ی اميد
پنداشتم که
می رسم
از درد روزگار
وستم های چرخ تار
از لابلای دود و سياهی
بربستر زلال تر از هرچه آگهی
يارا
شدم به پا
حتی
برداشتم ز درد و التهاب هم نگاه
رفتم به سوی روزنه
کزنورصبحگاه
بگرفته بود رنگ حنايی
آنجا درنگ کردم
وبگشودم
دوچشم
در امتداد وسعت زيبايی پگاه
آنگاه :
ديدم که می روم زخودم
تند و بی صدا
در دشت دور
و شعله ور می برم
پناه.
آخن ميزان 1362 مطابق اکتوبر 1983
3 ـ حماسه سکوت
با الهام از مقاومت و پايداری انسانهای مبارز و به ياد زنان و مردانيکه در زندانهای کابل در زمان حکومت دست نشانده شوروی به ويژه طی سالهای 1986 ـ 1977 مقاومت نموده ، قهرمانی کردند ووجدانهای پاک شان را به دشمنان انسانيت وحقوق بشر تسليم نکردند.
بر روی او
کزآن
برق ثبات و عزم
می جهيد
زندانبان
چنان
کز خشم می غريد
ناگه به خنده گفت :
دانم
که راه تو
راهيست با هدف
اما ،
که حيف تست دراينجا
چو غرق خون
افتاده ای و
هيچ
نه ياری
نه همدمی ...
من
با تو
از محبت انسان
حرف زنم
دمی!
زآن برق دادنت
شکنجه های پیهمت
همه ناخن کشيدنت
قلبم بسی گرفته
ولبريز غصه ام
دانی؟
که من
برای تو
آماده می کنم!!
هرآنچه برمراد دلت هست
ليکن
توهم
بيا! بامن
زروی لطف
آن قصه ات
که راز نهانی برايت است
برمن عيان کن،
تا در فضای صلح
نامت
برروی صفحه ی زرين انقلاب
باافتخار
درج نماييم!
او
گوش بود
گوش!
ازحيله های تازه دشمن
نه در امان
چشمش کشيده ره
برنقش های
قطعه قطعه
دست ها و پا
چرخ شکنجه ها
برميز کار و دفتر جلاد کهنه کار.
بی شک
او کور و کر نبود
فرياد خون
زرگ رگ او
پرخروش بود.
قلبش
برای مردمش
همرزمان زنده اش
ديوانه می تپيد
حماسه می تنيد
چاووش وار
درقفس سينه گرمش
همای رزم و زندگی جاودان
آهنگ پايداری انسان
می سرود
ايستاده استوار
او همچنان خموش
يک آسمان صبر و شکيبايی اش بدوش
خونسرد
کزمتانت او
پيکر عدو
تسليم مرگ گشت
روسوی مرد حيله گر روسيه نمود
چند لحظه ای سکوت
آنگاه :
برچهره ی حقير
وپرفريب حيله گر
سيلی ی خنده زد
بعدش همه سکوت!
کويته حمل 1365 مطابق ماچ 1986
4 ـ ترا تنها ندارم
جنوری 1989 هنوز يک هفته از تظاهرات زنان افغانستان در اسلام آباد ( 27 دسمبر 1988 ) که همراه خواهرم فريده احمدی به رهبری موفقانه آن پرداخته بوديم ، نگذشته بود که شنيدم خواهرم اولين کودکش را که نه ماه تمام حمل کرده بود قبل از زايمان از دست داده و در شفاخانه بسر ميبرد. در راه اسلام آباد ـ کويته در ترن نشسته بودم و به ياد می آوردم که چگونه وی با وجود نياز به استراحت در روز های اخير بارداريش لحظه ای آرام نگرفته بود و همراه با زنان ديگر چندين روز را در سفر با ترن پاکستانی پيموده بود. پی بردم چقدر در مورد او و طفلش از طرف جمع ما غفلت شده بود، نتوانستم بخوابم و نتيجه اش اين پيام به خواهرم گرديد.
نورچشمانم
سلام!
برتو زراه دور.
شنيدم
ماه ها دشواری ات
امروز
آسان گشته
اما،
طفلک معصوم تو
پيش از به دنيا آمدن
راهی دنيای دگر گشته
چه غمگين است!
می دانم!
وپردرد!اين همه ماتم
مگر ،
خواهم
زتوپرسم :
چگونه؟
می توان اين را غمی دانست
فقط برتو!؟
کشنده غم!
يگانه غم!
اگرکه:
ده و صدها کودک آواره ی ميهن
از بی آب و نانی در ديار غير
ويادر انفجار مين ها
وبم
کنار مرده ی مادر
زدنيا می روند امروز
اگر که :
آشکارا
برشمار کودکان بی پدر
يا
دور از آغوش مادر
اين زمان
افزوده می گردد ، روز تا روز
اگر که :
حاصل رنج و عذاب
سال های مادران
يکباره در آتش افتاده
تيرباران
يا عذاب کش ، گمنام و
قطعه قطعه گشته
يا هم زنده زنده
زيرخاک گرديده است مرموز
بگو!!
ای!
نورچشمانم
عزيزم!
من چگونه ميتوانم
تو وطفلت را
زصدها
وهزاران
مادر و طفل يتيم
اين زمان
و
ميهنم
نزديک تر بينم؟
ببخشم!
گر، برايت ساده می گويم :
ترا تنها ندارم!!
مثال تو
هزاران خواهر غمديده دارم
هان!
که سوگ
وهجر دلبندی
دوچشم شان
چو خوناب روان
کرده
و از تو
بازهم،
غمگين تر ، اند
مادارنی که :
يگانه
زنده مانده کودک شان را
با دست خويش
آوردند
بيرون
ازميان دود و باروت
انفجار
مين ها
بم ها...
و
شب ها
شعر هستی
سربلندی
رمز انسانی
به گوش تشنه شان
خواندند
اما ،
با دو چشم خويشتن بينند
روزی : جوخه ی اعدام
و
يک رنجور پيکر
ـ نوجوان ـ
آن کودکشان
حلق آويزان
در راه سفر با ترن از اسلام اباد به کويته
دلو 1367 مطابق جنوری 1989
5 ـ بشکسته اما گرم
شکستی در زندگی شخصی ام که به موفقيتی در زندگی سياسی ام بدل گرديد. زمانيست که مستقلانه تصميم گرفتم در نزديکی افغانستان بمانم و بندی را که می خواست مرا بسوی يک زندگی عاری از آرمان خواهی در کنج اروپا بکشاند بگسلم. جريان مبارزه سياسی اندوختن تجربه نسبی طی دهه اخير و زندگی شخصی خوشبخت کنونی ام همگی درست بودن تصميمم را به اثبات می رساند.
زندگی آيينه ای زيباست
تنها
در تماس روشنايی ها
اما
قلب من
يک توتهً بشکسته ای
آن شيشه ای سرد است
درباران شب
کز پنجره ی يک خانه ويرانه
افتاده است
دوست دارم سرد گردد
سردتر
تابشکند يکبار
وباآن
بگسلد از هم
سراسر بندهای بسته در تارم
سراپا رگهای خسته در پودم
وخونم
سرخ فرش خاک
گردد تا
بيابم جان تازه باز
می دانم :
شيشهً بشکسته هم
روزی
زپرتوهای خورشيد گرم خواهد گشت
گرم خواهد گشت!!
کويته ـ جوزای 1368 مطابق می 1989
6 ـ تنها نيامدم
اين شعر در ارتباط با کشته شدن مرموز و پيدا شدن جسدهای چند تن از همرزمان ما در پاکستان است که من با يکی از آنها خوب از نزديک آشنايی داشتم. ازجريان واقعی اين وحشت و جنايت هنوز هم اطلاع کافی ندارم اما نکته ای که آنگاه توجه مرا بخود جلب کرد نحوه برخورد کينه جويانه يک عده افرادی در جمع ما بود که بجای تحقيق با چشم باز به داستان پردازی پرداخته بودند.
يک عده ديگرهم فقط صحنه های نفرت بار عقده های شخصی و حقارت سياسی شانرا به نمايش می گذاشتند. در حاليکه فکر حاکم اين بود که به ويژه آن يکی که من می شناختم از مبارزه روی گردانده و تنها به خودش فکر کرده و رفته به دشمنان پيوسته ، حس می کردم او تنها نيست و مانند عده ای زيادی افراد انقلابی که در پاکستان بصورت مرموز يا آشکار کشته شدند به مقاومت پرداخته است.
پيدا شدن جسد ها بويژه آن يکی با دستان در پشت بسته اش ، فقط روسياهی برای آنانی ببار آورد که مسايل را از زاويه مصالح حقير شخصی مورد ارزيابی قرار می دادند.
ياران
من دوباره آمدم!
ازپرده های تيره گذشتم
با دست های سبز سوی تان
ياران !
من دوباره آمدم.
دستان من
که : سرد به پشتم خشکيد
آن زمان،
اکنون دوباره
سبزشده روی خاک من
گلدان سخت و خشک گور من
حالا
گل های سرخ
تازه کشيده است
گر، چشمان تيره
آن زمان
بر روی خاک من
گلدان ها تهی
ناديده رفت و ماند
داغی
نهان!
ياران!
چشمان گشوده باد!
که من باز آمدم
بادست های سبز سوی تان
ياران!
من دوباره آمدم!
ياران!
چشمان گشوده باد!
که امروز
روزماست!
باصدهزار سرخ کفن بازآمدم
درموج خون تازه رميديم
ياران!
چشمان گشوده باد!
ما!!
دوباره آمديم!!
ياران!
دستان من
که سبز شده روی خاک من
تا اوج آسمان
قد می کشد و باز
باگل های سرخ و پر اميد
صبح سپيد را
می دهد نويد.
دستان من
که سبز شده روی خاک من
از ژرفای قلب پرتپش
لبيک آشنا
برتک تک شما
تکرار می کند
دستان من
که سبز شده روی خاک من
پولاد گونه