دریای خیال

 

      دفتر شعر                                               محمد علم « ساحل»

 

 

 

 

                                  به اهتمام : دستگیر نایل

 

_______________الف ________________

 

ای نام تو، بهترین سر آغاز

 

زنده گی نامهء محمد علم « ساحل»

 

         میرزا محمد علم متخلص به « ساحل»، فرزند محمد شریف در اولسوالی نهرین ولا یت بغلان ، بدنیا آمده است.سال تولد ساحل، دقیق روشن نیست.چون در خانواده های فقیر نشین آن روز گار،ثبت سال تولد کودکان،رسم نبوده است. خا نوادهء محمد شریف، در دوران شورش های داخلی عصر امانی از هوفیان شریف (از توابع ولایت پروان) به بغلان، متواری شده و یا عمدا کوچ داده شده اند.که در آنجا خانه و زمین گرفته و در همان ولایت، مسکن گزین، شده اند.که پسا نها،به کار زراعتی و تجارت مشغول بوده اند. سا حل، خواندن و نوشتن و علوم متدا وله را در مدارس دینی آموخته و پس از کسب علوم فقه و تفسیر و قرآن و حد یث، در شرکت سپین زر کندز که  بوسیلهء  محمد سرور خان ناشر اساس گذاری شده بود، بحیث کا تب ، آغاز بکار کرد. بعدها در مدیر یت فواید عامهء بغلان و فرقهء بیستم نهرین ، به حیث سرکاتب محا سبات کار کرد.

         ساحل،در سا ل 1332 شمسی از طرف مردم نهرین به حیث رییس بلدیه ( شهردار) انتخاب گردید.و پس از ختم چهار سال دوره ریا ست بلدیه ، یکسا ل و اندی بیکار ما ند و در سا ل 1337 دو باره بمد یریت  فواید عا مهء بغلان که سابقهء کاری داشت،به صفت مامور پلان مقرر شد.وتا سال 1345 خورشیدی، دربخش های مختلف آن اداره کار کرد ودرتابستان همان سال،به تقاعد اجباری، سوق داده شد.ساحل، سا لهای آخر عمر خود رابه بیکاری، فقر وتنگدستی درد ناکی سپری کرد اما هیچگاه درآستان قدرتمندان سرکرنش ومداحی،خم نکرد.

_____________________ب __________________________

 

      او، آدم صوفی مشرب، بیدار دل ، فقیر نواز،شعر دوست وادب پرور و مرد صمیمی ومهربان بود.ساحل،یک ملای عصری ویک روشنفکر دینی بود که در علوم تاریخ، فلسفه، کلام وادبیات ، دسترسی داشت. علومی که هرگز در مکتب و مدرسه آنها را نخوانده بود.مطا لعاتش شخصی بود و ذوق و سلیقهء خاصی به فرا گیری علوم معا صر و معارف اسلامی داشت.به میرزا عبد القادر بیدل و مولا نای بلخی ودیگر پیشکسوتان معارف اسلامی ارادت خاص داشت.وبه آنها عشق می ورزید.آثار گرانسنگ بزرگان ادب ومعارف اسلامی را با ذوق وعشق بی پایان میخواند واز آنها لذت معنوی میگرفت.درتاریخ ومعارف دینی و اسلا می، بیش از تحصیلکرده های زمان خودش وارد بود.رواق خا نه اش،پر از کتا بهای فلسفه، تاریخ،تفسیر،ادبیا ت ودیگر علومی بود که به آن علاقه داشت. شبهای جمعه، بزم بیدل خوانی می آراست. وادیبان و صا حبدلا نی چون: حاجی عینی چاه آبی، اریب ورسجی، صوفی گدام دار دوشی چی، عبد الگریم بر لاس، غلام ربانی پروانهء اندرابی،محمد عثمان نالان، نظرمحمد کامیاب ،مولوی خلیل جان نهرینی ، صوفی یوسف هوفیانی ، وزیر احمد حسین خیل و دیگر ادیبان و شاعران در بزم بید لخوانی شرکت میکردند.واشعار بیدل را معنی و توضیح می نمودند.به این ترتیب،چراغ خا نهء سا حل،با روغن اندیشهء فرهنگیان و فر هیخته گان محیط او، وادیبان وعارفان بزرگ زبان فارسی روشن بود.

    ساحل، به شعر بیدل ، عشق پایان ناپذیر وباور نکردنی داشت.وجالب اینست که او،پس ازسن چهل سا لگی، شاعر شد وبه شعر سرودن آغاز کرد.به روایت خودش،پس ازیک خواب روحانی که بیدل رادیده بود،به سرودن شعر، پرداخت هرچند سا حل اندک شعر سروده است، اما سروده هایش شسته،آهنگین وپر از

 

______________________ج _________________________

 

معانی لطیف و لحظه های ظریف است.اشعار ومقا له های ساحل در روز نامه های اتحاد بغلان،بدخشان وروز نامهء بیدار بلخ،فراوان نشر شده اند.زنده گی

نامهء او باری درسال 1459 بوسیله بنده در مجلهء ژوندون نشر شد که اکنون در دسترس نیست.ازاعجاب شاعری ساحل اینست که اوهیچگاه علوم عروض، قافیه، وفنون ادبی را در مکتب ومدرسه نخوانده بود. اما تمام سروده هایش با قالب ها و اوزان عروضی، موافق است.و کمتر شکستگی وزنی و عروضی در اشعارش دیده میشود.ساحل، در سرودن شعر،پیرو مکتب بیدل است.چون بیدل، الهام بخش سروده ها یش بوده است.و تصا دفی نیست که از بیدل، پیروی می کرده است. چنانکه خود گوید:

_ « از آن  زمان  که شبم  شد  بشارت   بید ل        

      که کوی معنی وتفسیر، در بیان من است.»

     ز  راز  علم   تصوف    نمود،       آ گا هم           

      بیان اوست ولی در میان زبان من ا ست »

در جای دیگر گوید:

_ « آن اشک به پایش که شبی ریخته بودم

     گوهر صفتی، باز به دامان من انداخت » ویا:

_ « ساحل، شبی تو اشک بدامن چو ریختی

     این قطره، رفته رفته به دریا، کشیده است»

ساحل،از عاشقان و مریدان جان باختهء مرشدان هوفیان، چون میرجهان وسید جعفرآغا بود.وخود را هوفیانی میخواند:

_« حنفی مذهب و از هوفیا نم       

     مرید  درگهء  میر جها نم »

____________________د ____________________________

 

ودرجاب دیگر گوید:

_ « شبی در مجلس خوبا ن نظر کردم به چشم د ل

    که چون سر حلقهء مجلس بدیدم  پیر هوفیان را»

     ساحل، شاعر ملی و ضد استبداد بود.واز جور حاکمان وستمگران محلی و ذاهدان ریاکار که روی در محراب ودل، به بازار دارند،فساد اداری وکساد بازار هنر،و خوار بودن اهل فضل و کمال، فراوان سخن گفته است.:

_ « ترحم ای ستمکاران،به حال اینهمه مظلوم

     بجای آب می نوشید، چرا خون غریبان را؟

     به هرجا بینوا بینی، به او مشت کرم وا کن

     به خود سنت بدان ساحل، تو تیمار یتیمان را»

در بیزاری از زاهدان ریا کار، وشیخان گمراه گوید:

_ « نشستم هر کجا با شیخ و زاهد           ندیدم یک دل روشن صفا را! »

وچون اهل فضل وهنر را در بیچاره گی و خواری می بیند، واختیار دولت را در کف جهال،ازاین وضع رنج می برد.و در یک غزل خود بحران اجتماعی و فر هنگی را به روشنی، چنین تصویر میکند:

_ « بر دما غ بی مغزان، عا لم  خیا ل اینجا

      همچو شیرمی غرند،روبه وشغال اینجا

      حیف عاقل وکامل،پا یما ل نا دان است !

      اختیار دولت شد، درکف جها ل ، اینجا!»

لذا او، زما نه و نظام موجود را فا سد،و به نفع خیا نت کاران و بی هنران می بیند.ومیگوید:

_______________________ ه  _________________________

 

_ « نگر به سازش اقبا ل این زمان، سا حل

     که چند روز دیگر خرسوار، معتبر است!»

و در پریشانی ،فقر وتنگدستی از خود میگوید:

_ « وقتی که نیست بر رخ ما، رنگ راحتی

      از ما مپرس، وضع  پریشان  حا ل ما »

ساحل،از ستمکاران طلب دادخواهی بحال مظلومان میکند. اما داد خواهی نیست که به حا ل انها رسیده گی نماید. او میگوید:

_ « ما، از جفای ظا لم، هرجا که داد برد یم

     یک  داد رس نمیکرد، پرسان داد ما را »

  واژهء ( داد) به دو معنی بکار برده شده است. یکی داد خواهی و طلب عدالت کردن ودیگری داد و فریاد که صنعت تجنیس بکار برده شده است.ساحل،با همه تنگدستی ، خود را غنی از فضایل معنوی و صاحب قرب واعتبار در میان مردم میداند و به ستمگران زمانه ، سر فرو نمی آورد:

_ « با چشم کم ای چرخ مبین سوی غریبان

     هشدار  که  بهتر  نبود ، معتبر  از   ما »

درجای دیگر، همت خود را با وصف نداشتن قدرت پر واز و با ل نا توانی، بلند تر از آشیان عنقا میداند:

_ « با با ل نا توانی، بنگر کما ل اوجم

     تا آشیان عنقا، ساحل پریدن ما ست»

سا حل بینوایا ن ومحکومان رابه اتحاد وهمبستگی دعوت میکند.و برای بدست آوردن حق خود به یک جنبش ملی ، فرا می خواند:

 

_____________________ و __________________________

 

« ای گروه محکو ما ن، هرکجا  اگر هستید

   جنبش ملی درکار،وقت حق ستانی هاست»

وباز میگوید که زمانه، به جلو می رود وهنگام ترقی و تجدد ا ست. اما شا نه های مردم ما، زیر بار ارباب ستم  و

وحکام مرتجع خم شده وانها، مانع ترقی و تجدد خواهی میشوند.وهنوز روز گار خر دوانی و جها لت است.:

_ « زیر پای حیوانیم، تا که بیک وارباب است

      با  ترقی  د نیا، اوج  خر  دوانی   ها ست !»

 ساحل،پیشبینی کرده بود که نفاق، خود خواهی ها وجنگ های قومی و مذهبی، روزی آتش جنگ وفاجعه را در میان این ملت، شعله ور خواهد کرد. وما دیدیم که پس از دو دهه، آن پیشگویی ها، تحقق یا فت :او گوید:

_ « غیر خود پرستیدن، فکر وحدت از ما، نیست

      کز نفاق  بر خیزد، عا قبت  جدا ل  این   جا »

سا حل در مسدسی که به استقبال از عارف چاه آبی سروده، تصویر روشنی از وضع زما نه اش داده و نظام و سلطنت را به داد خواهی وانصاف، دعوت کرده است.وجهل وعقب مانی واستبداد حکام را به وضاحت تقبیح نموده است، مردم و نسل جوان را به  فرا گیری دانش و هنر، فرا خوانده است.سا حل، سه فرزند داشت(که فرزند بزرگ او،این حقیر میباشد) که در زمان حیا تش سروده هایش را جمع آوری کردم در دیوان قلمی سا حل،چند غزل به  قلم خود ساحل میباشد. که برای من و خانواده ام، یک میراث افتخار امیز فرهنگی وادبی است.در سا ل های جنگ که من از وطن دورشدم،گمان میرفت که در جملهء کتابهای از دست رفته و غارت شده بد ست جها ل بی فرهنگ، شاید غزل های جمع آوری شدهء

_______________________ ز _________________________

 

پدرم نیز ازمیان رفته باشد.اما خوشبختانه که نزد خانواده امانت نگهداری شده بود.سا حل، علاوه بر دیوان اشعار ، یک رساله در نثر پیرامون عرفان وسیرو سلوک نیز نوشته بود که با دریغ از میان رفته است. او، بسیار آرزو میکرد که درکشورش،شاهد تحولات بزرگ سیاسی واجتماعی باشد.مگر باهمه آرزو های  نا تمامش،بتاریخ سوم ثور 1352 خورشیدی، به جا ودا نگان پیوست:

_ « همه در خاک، آرزو بردند        خاک دیگر، چه آرزو دارد ( بیدل)

     وحالا که من توفیق یافته ام باز اشعار او را جمع آوری نموده ام، خودم را خوشبخت احساس میکنم که برای انجام یک دین بزرگ که برمن دارد، برآورده می سازم.امید وارم که روزی این چند سرودهء کم اما درحقیقت نهایت غنی وبا ارزش به زیور چاپ آراسته گردد.تا گنجی باشد بر میراث عظیم فرهنگ فارسی دری .

____________( دستگیر نایل_ هالند، جون 2004 )

 

 ****************************************

 

 

در نعت پیامبر اسلام(ص)

زصنع قدرت،به کلک مانی، ببست صورت، به این تمنا

که خواست بیند،به جسم آدم،جما ل خود را، کند تما شا

چه بود مطلب ظهور جسمش،که ارض وافلاک نمود پیدا

قدم   گذارد  به  چشم  عا لم، سید   دنیا،   امیر    عقبا

خلیل وموسی، حوا وآدم، ثنا همی خواند به  او، دما دم

به  کشتی  نوح  نجات بخشد، ز حرمت او، ز موج دریا

به خاک آدم، بریخت نورش، خلیفته الله ، بشد ظهورش

به جیب مریم، دمید  جبریل، ز بوی  جا نش، دم مسیحا

چو ذاک پاکش، به وقت بعثت، بلند افراشت، لوای رحمت

چو من هزاران نثار  پا یش، به خیر مقد م، بریخت دلها

به جلوه انداخت، رخش تجلی ، شکست راهب، بت کلیسا

به چین زلفش، خراج دادند،چه هندو تبت، چه گبر وترسا

چونور خورشید،از آن کمالست،که ماه یوسف زوی جمالست

که سا حل از کف، ربوده چشمش، به یک نگاهی، دل زلیخا

 

        حنای قناعت

گر  غبار ما  بگیرد،   قا مت   سرو    رسا     

 شور می ا فتد به گلشن، فتنه بر خیزد ز پا

از  ضعیفا ن بر  نخیزد جز  غبار نا له  ای

دستگاه  نا توا نا ن،  این همه  عجز و دعا

انتظار  ما،   امید  عا فیت   چون   میکشد؟

حا صل  امروز  ما  دارد   اگر،  گرد   صبا

سرخ میسازد شفق هرروز درخم،جا مه ای

تا قیا مت   شام   پوشد، در  عزای    کربلا

یک جها نم گر دهی، از جا نمی خیزم، ولی

از   قاعت  بسته ام ، یعنی  بپای  خود  حنا

سایلت نازم ز همت ، نه فلک، تسلیم اوست

کاش می بودم  گدای  این   گدایت  را،   گدا!

خم نکردی،نیست ممکن زیر گردون،رفتنت     

چون  غم او بود ما را، قا مت ما  شد، دوتا

بی تحمل کار کردن، سا حل از اقبا ل نیست

در امور  زنده  گانی،  با ید ت   فکر   رسا

                         خاک شهید

آتش مزن تو گل، به  دل  داغدار ما           دیگر نما نده طا قت وصبرو قرار ما

ای شمع،برفروز،به خاک شهید خود          گل میکند  خون  کفن، در  مزار  ما

از بیدلان مپرس که دل، باکه داده اند         باشد هزار غمزه، به  چشم نگار  ما

یعنی به  فوج ناوک مژگا نت  آمدی           ای شهسوار ، در پی قصد شکار ما

تا داد درس مکتب تحقیق در نخست          آنجا که پیر عشق، به طفل عیار  ما

وقفت به  انتظار  بود، چشم   آرزو           افسرده  ایم، زود  بیا ، ای   بهار ما

با ما میا زراه دغا   در لباس   امن           جز راستی،  پسند  نداند،   شعار  ما

امشب برای دیدن بیمار  عشق خود         سر از بیرون خانه کشیده ست یار ما

مردم به باز عقدهء ساحل،غریب شد    « از بسکه روزگار، گره زد به کار ما»

 

                        یاد جوانی

به  پیری  نا توانی  ها  کند ، یا د  جوانی  را        

چه  حسرتها ست در پیری،زمان عنفوانی را

چه بیتا بیست میدارد خزان  یارب بجان   گل  

که  کرده  زعفرانی، رنگ  های  ارغوانی را

مشو مغرور با این رنگ وموی و روی زیبا یت

کی دارد یا د گار ای گل، بهار جا و دانی  را ؟

نبینم ای جوان داغت، بکن پا س ضعیفان را

تو هم خواهی  بسر آ ری، حیا ت نا توانی را

بلای نرگسش گردم،دوعا لم گشت، تسخیرش

پسند  خا طر آمد، غمزهء چشمش جها نی را

دعای نیم شب  دارد اثر، ای  د ست، با لا شو

نیازت  نیست  می  سازد،  بلای  آسما نی  را

سلامت جان زاسکندر نخواهی برد، ای  دا را

که سر هنگان  بیحرمت، دهند تاج  کیا نی را

به  بوی نکهت  زلفش ، دماغ  ما، معطر کن

خدا  را  ای  صبا  آخر بکن  عنبر فشا نی را

رفیق نا موافق را چو دیدی،ترک صحبت کن

خدا  هرگز  دچار  کس  نسازد، یار نا نی  را

به نظم ونثر سعدی،شاعران،منقاد وتسلیم اند

و ها دی، خواجهء شیراز شد، ابو المعانی را

ظهیر وطوسی وجامی،نظامی،قابل وصف اند

خدا  رحمت  کند   سا حل،  کلیم  همدا نی  را

 

                        فتنهء آفاق

مطرب به نغمه سر کن، چنگ و چغا نهء ما

                                    یعنی که  خواند  بلبل، شیرین ترانه ء ما

در چار سوی آفاق،یارب چه فتنه بر خا ست؟

                                    وضع جنون وحشت،، کا ندر زما نهء ما

تقوی و توبه از تو، رندی و مستی ، از ما

                                    در خا نقه چه  گویی، زاهد، فسا نهء ما

چهل سا ل وضع طفلی، بگذشت در تغا فل

                                    کیف شبا ب و پیری، نوعی  بها نهء ما

در شرع، می حرام است میگفت دوش مفتی

                                    در خاک محتسب ریز، رطل گرا نهء  ما

د ل، نذر فرش راهش ، کردیم دیده امشب

                                   تشریف  گر  بیا رد،  یار   شبا نهء    ما

ای  بیوفا،  نیا بی  بویی  اثر  ز  سا حل

                                    جز  خا ک بعد  مردن، دیگر نشا نهء ما

 

                       غبار نا توانی

خدنگ و ناوک  فوج  سنان و تیر پیکان را

                                    همه بر صید دلها داده اند،چشمان خوبان را

نعیمان ، از نیاز وحاجت اسباب، مستغنیست

                                    اگر مردی، بگیر افتاده و د ست پریشان  را

نباشد گر طهارت، کعبه وبتخانه یکسان است

                                    جهان خیر باشد، خا نهء عصمت مآ با ن را

اگر از گرد محتا جان کشی از ناز، دا ما نت

                                     غبار  نا توانی ها  بگیرد  گرد   دا ما ن  را

خوشا مردی که از خود در جهان، نام نکو ما ند

                                    کند با دست رحمت پاک، گر اشک یتیمان را

ملکف طور منادی این دعا هر روز، میخواند:

                                    کریمان را خلف ده، کن تلف یارب، لیمان را

اگر افتد ترا ، یعنی گذر، سوی سمرقند ت

                                    سلا م ما رسان ای ناله ، دیدی شاه ترکان را

زصدق دل برای مردم خود دعا، سا حل

                                    بلند اقبا ل  گرداند،  خدا، جمع  مسلما ن  را !

 

 

                       تمنای دل

فروغ  رنگ حسن  یوسف  ما                تجلی   زد،   به   گلزار    زلیخا

بصورت، خا نهء دل  گر ببینی               تو باشی تا قیا مت مست و شیدا

به پایش در سجود افتاد امشب               د ل   بیچارهء      ما    از   تمنا

بگلشن  شد، قد و با لای نازت               که  ای سرو روانم ، جلوه  فرما

نشین ای نا خدا، در کشتی چشم             بکن  امواج  بحر  د ل،   تما شا

گرفتی نا مه را، از دست قاصد               از آن، داغم، نخواندی،نامهء ما

به فریاد امدم، از دست هجران               علاج  درد   من  کن   ای طبیبا

اسیرم،  در   کمند   آرزو   ها                ببخشا یی    بحا ل   ما،  کر یما

مرا، با لطف و احسا نت بگیری              ندارم  طا قت   قهرت،   خدا یا

زاستغنا،   نمی   بیند    بسویم                فرنگی  زادهء   شوخ    دلا  را

                         به  انداز  نگاهش  برد ، سا حل

                         دل  شوریده ات را ، ترک  یغما

 

 

                           گردش اقبال 

در باغ شو ای دل ، نظری سرو سمن را         

کن  گوش سحر، زمزمهء مرغ چمن  را

در دهر،  دگر  طرح  ا قا مت ، منما یید          

ای  بیخبران،   یا د  کنید،  باز  وطن  را

پروا نه  اگر  ریخته ا ست خون، ولیکن         

نگذاشت که شب صبح شود،شمع لگن را

چون  خا صیت نکهت  زلف  تو   ندارد          

زان بوی که در نا فه بود، مشک ختن را

در انجمن  اهل خرد، به  است خموشی           

عیب ا ست به جاهل که برد، نام سخن را

چون لا له شده تا به  قیا مت، دل  ما داغ          

داریم  به  تن، زآ ل  نبی، خون  کفن   را

از  گردش   اقبا ل    بود   اینهمه    کلفت          

کفر است دهند نسبت بد،  چرخ   کهن  را

                                سا حل که یقینم به قمار خا نهء خوبان

                                این رند که یک دو زده و باخته، من را

 

                       شعار خد مت

بر   دماغ  بیمغزان،   عا لم  خیا ل   اینجا

                                          همچو شیر می غرد، روبه و شغا ل،  اینجا

جاه ومنصب وحرمت،ازشعار خدمت نیست

                                           دزد و خاین و راشی، صا حب مدا ل  اینجا

اینهمه  ترقی ها، دان  که  بی تنزل  نیست

                                         ارتقای  گردن   ا ست،  مصدر  زوا ل  اینجا

حیف عا قل و کامل، پا یما ل  نا دان ا ست !

                                         اختیار  دولت  شد، در  کف  جها ل ، ا ینجا

صدر ا نجمن امروز،قبحه ود یوس و حیز!

                                         باشد  ای  شجاعتمند، حرمت  زوا ل ا ینجا

بعد ازین خیا ل اینست، حسب مادهء قا نون

                                          تا شود به هر نوعی، شرع پا یما ل ، ا ینجا

ببر وشیر در خوابست، موش وگربه می تازد

                                          ورنه مردی وغیرت، گربه  را، محا ل اینجا

غیر خود پرستیدن، فکر وحدت ، از ما نیست

                                          کز  نفا ق بر  خیزد، عا قبت  جدا ل  ا ینجا

عصر لولی وچنگی، دهلکی و دلاک ا ست

                                          حاکم و حکمران شد، مفسد و ضلا ل  اینجا

                     وقت بازی و بوزین، سا حل این زمان آمد

                     کنج  غار می خسپد، آهوی  غزا ل   اینجا

 

 

   درس عشق

 

من  از غم  تو مردم، ای  نازنین  زیبا       

رحمی نکردی آخر، بر این غریب شیدا

صد  گلستان  ز رویت، رنگ اثر بگیرد    

ای  صد هزار  گلشن، در گلبن  تو  پیدا

در گردش  دو چشمت، تسخیرعا لم  دل      

از کیف لعل مستت، شد شور نشاء برپا

هرگام فرش  راهت، اندر  سجود امشب    

افتاده  پیش  پا یت،  د ل از  رهء   تمنا

تادرس عشق یکجا،خواندیم ماومجنون 

من سوختم به معنی،او گشت، محو لیلا

زین بعد،عاقیت نیست هشدارای  تغا فل  

امروز در جهان شد، آشوب و فتنه با لا

آنجا خطا ب جاهل، ساحل به ما  نمودند  

ما  را چگونه  زیبد، اینجا ز علم، دعوا

 

                       محرم سخن

ای  که هر نفس دارم،  عرض  نا توانی  ها

                                  نیست بیش از این ما را، تاب سرگرانی ها

شب که تا سحر سوزم،همچو شمع،ازشوقت

                                  نا له  گر  نمی  دارم،  داد  بی  زبا نی  ها

جان من، سرت گردم، تاکی ا ین جفا کاری ؟

                                  دیده از غمت هرشب،کرده خون فشانی ها

فکر خود پرستی ها،با زما نه دمساز است

                                  سفله از چه  رو دارد، ورنه خر د وانی ها

چرخ کج روش اینجا، با که در موا سا ت است؟

                                  ا بله هر کجا  یارب،  گرم  زنده گا نی  ها

رشتهء  سفیدم  را، رایگا ن  نمی  دادند

                                  تا  که  در بهای  او،  داده  ام  جوا نی  ها

یاس فرصت پستی، از کما ل همت نیست

                                 عرض عجز منظور است، وقت  ناتوانی ها

              محرم سخن کردن، هرکه را منا سب نیست

              سا حلا  بپرهیزم،  صحبت  از  فلا نی    ها

  

                      صحرای جنون

آزرده  دل،  افسرده  کند،  انجمنی   را  

سنجیده اگر نیست،چه حاجت سخنی را

وحشت زده گان، مایل صحرای جنونند      

دیوانه  به  این با دیه  سازد، وطنی را

آنجا برس ای ناله که منظور نیاز است      

ره نیست  به  آنجا د ل با  ما و منی را

آورده  صبا، نکهت  زلفش به  مشا مم      

از  کاکل مشکین  تو، مشک  ختنی  را

فریاد  در  این  باغ   بود، شیوه ء بلبل        

مرغان  نکند  نا لهء  مرغ   چمنی  را

تیغ خم  ابروی  تو، گر قا تل  ما نیست       

آلوده چرا سا خته  از  خون، کفنی  را ؟

در جرم  ا نا لحق  زدنم داد، مکا فا ت        

بر  گردنم  آویخته ،  دار   و  رسنی را

بس سوخته ام هستی خود راوبه بزمش     

آتش  زده ام   خرمن   شمع  لگنی  را

سا حل همه بی ربط بود، حرف ا دیبا ن

دادیم   به هر  قا فیه ، ربط  سخنی   را

 

                 مکتب گریز

به پیری کن نصیب  ما، شبی  آغوش  جا نا ن را

سحر خیزم  جوان  یارب ، دهم  داد  جوا نا ن را

ترحم  ای ستمکا ران، به  حا ل  اینهمه  مظلوم

بجای آب  می  نوشید، چرا  خون  غریبا ن  را ؟

خبر از  طفل  بیبا کم ،  اگر  داری،   سراغم  ده

که ازچندیست می جویم،من آن مکتب گریزان را

زفیض صحبت نیکان،مردام گشته است حا صل

خدا ، خوشنود  گرداند، همه  ارواح  پا کا ن  را

شبی در مجلس خوبان، نظر  کردم  به چشم  دل

در آن سر حلقهء مجلس، بدیدم  پیر هوفیا ن  را

قسمنا گر نصیبت نیست، خضرت، تشنه  می آرد

چو اسکندر تهی دستا ن ، ننوشد  آب حیوا ن را

ز زخم تیغ  ابرویت،  گهی  جا نا ن ، نمی  نا لم

ولی بسیار من خوردم، به دل، پیکان  مژگان  را

اسیر  چاه  ظلما نی   شدم،  یارب  به  سر  وقتم

رسا نی   از کرم  بر من، جناب  پیر  پیرا ن   را

الا  ای  یوسف  مصری،  بیا  ده،   نور   بینا یی

به  بوی  پیرهن  آخر، تو  چشم  پیر  کنعان   را

ببین  قرب  ضعیفی ها، نظر  با  آنچنان   حشمت

به مور از لطف می بخشد، کف د ست سلیما ن را

شوم در پای سرو نا زنینا ن ، خاک  اگر از عجز

غبار   خاک من  آخر،  بگیرد   دور  داما ن    را

به  هرجا بینوا  بینی، به  او مشت  کرم ، وا  کن

به خود  سنت  بدان سا حل ، تو تیمار یتیما ن را

 

                     دلبر نورسیده

از من دلفگار گو، شوخ کمان کشیده را 

                               آه چه به تیر می زنی، صید بخون طپیده را

گرتو، به ناز وعفتی، بوسه اگر نمیدهی

                               خیر، به  ما  حواله  ده، لعل  لب  مکیده  را

وهم عیار من مگیر،بیش از این جهت مگر

                               حلقه بخود اگر کنم، د ست بخود رسیده  را

از رهء لطف ای صنم، شاد کنی تو یکشبی

                               تا به  وصا ل خود  اگر، قلب  الم کشیده  را

پند و نصیحت مرا، نیک بگوش وهوش دار

                               طفلک  ناز پرورم، آ نچه  ز من، شنیده  را

                 ترک امید این بتان ، ساحل اگر کنی چنان

                 مژده که در بغل کشی، دلبر نو رسیده  را

 

               چشمهء آب بقا

مپرس  از  فلسفی، سر   خدا  را         که او، گم کرده راه مصطفی را

بمرد از تشنگی،وز جهل نشناخت        که  آخر  چشمهء  آب  بقا    را

چوشاهان، راز دار گنج خا صش        نسازد  محرم   دو لت،  گدا   را

مرا  باور  نیا ید،  وعده  ها یش         شناسم  خوبتر ، این  بیوفا   را

نشستم هر کجا  با  شیخ  و زاهد          ندیدم یک دل  روشن ، صفا  را

ازین بیشم به هجر خود، میا زار         ندارم   طا قت  جور  و جفا ، را

به  صحرای  جنونم  برد، عشقت        گسستم  رشتهء ننگ و حیا ، را

ز کویش ای  صبا، گر میگذشتی         سلام ما  رسان، آن مه  لقا ،  را

                        د ل  ساحل بد ست  آری، ببخشد

                        به  خا ل هندویت، بلخ  و بخا  را

 

                   پیموده گان وادی عشق

اختر شناس برج مه و روز و سا ل ها       نشناخت هیچ، کوکب بختم بقا ل ها

بشکن زمهر این سر خمها که بسته اند      ای سا قی شراب  می دیر سا ل ها

روزی که خم بادهء رحمت بجوش شد       زان می گرفت،نرگس مستت پیا لها

پیموده گان  وادی  عشقیم، ای  جنون       در آروزی  منزل  لیلی  خصا ل ها

گشته خجل ز لعل لبت، لا له  در چمن        شد انفعا ل اهوی چشمت،غزا ل ها

تمثا ل رنگ هرکه، ز حسن نظر تویی       آیینه  دار خا نهء حسن و جما ل ها

وقتیکه نیست بر رخ ما،رنگ راحتی       از ما مپرس، وضع پریشان حا ل ها

                      « سا حل» مخوان برسر منبر تو بیش از این

                        در گوش  کس  نکرد  اثر، این  مقا ل    ها 

 

                        ناموس حیا

ای درد  نمی  بینی، در نا له ، غبار  ما           

صد شور بر انگیزد، از موج  شرار ما

از خون دل ما ریخت،در نا فهء آهویت       

 تا  نام  ختن  بردند، از مشک  تتار ما

داغم که چرا امشب،تا صبح نمی سوزد       

در گوشهء با لینم، این  شمع  مزار  ما

شاید که  غبار  ما، گیرد  لب  دا ما نش       

در  فا تحه  می  آید،  امروز،  نگار  ما

ای غنچه تبسم کن، کز ضبط نفس تنگم         

دنیای  چمن  خیزد، از  موج   بهار  ما

ازدیده  که می بارد،در پای تو اشک من          

خونیست که  می بارد، از  قلب  فگار ما

ایگل به سرت سوگند،برخویش نمیگنجم     

آن  روز  اگر افتد،  سوی  تو ، گذار  ما

ناموس حیا ساحل،چون رفت به بد نامی     

از شهر،به  رسوایی،  شد  حکم  فرار ما

 

 

                       عرض نا له

امروز تو ای یار، نگیری خبر از ما        فردا که  بپرسی و نبا شد،  اثر از ما

در کوچه ء دلدار  اگر  شد  گذر  تو         بسیار سلامش برسان،ای پسر از ما

باچشم کم ای چرخ مبین سوی غریبان     هشدار  که  بهتر نبود ، معتبر از  ما

با حضرتش از راه ادب، لب نکشا یم       عرضم برسان نا له به آن دادگر ازما

در غیر تو ای  یار، اگر دیده  کشا یم       این دیده شود کور،زسوی نظر،از ما

چون توبجهان کیست زند،لاف کمالا ت     جز فضل وعطای تونباشد هنر،از ما

                          پیچیده  به پا  و قد  دلجوی  تو  سا حل

                          تا حلقه شود د ست به آن مو کمر از ما

 

                         زیر بار گردون

زین نا توان اجا بت، یارب بکن دعا را        

از  ابتلا  مینداز،  بر  ما،  دگر  بلا   را

وقتیکه ره ندادند، در کوی  نیک نا می       

واعظ  تو کی توانی رهیاب  گمره ها را

ما  را  ز  نا توانی،  آخر   ز  پا  بیفگند          

در زیر بار گردون، خم کرد، پشت  پا را

ازخون بد سرشتان،ما  جان بلب رسیدیم        

یارب نصیب ما  کن، روشن  دل  صفا را

لعل  لب  تو   کا مم،  روز  اول   نمودند          

اینجا تو ازچه خواهی،ازجنس خود بها را

آخر تو پاد  شاهی، ما ییم  چون  گدایت          

روزی نوازشی کن ،مسکین و بینوا را

از  حاد ثا ت  گیتی ،آ نجا  پناه   خواهم          

باشد  دگر ببینم ، این  شور و ماجرا را